ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 19 نخست 1234513 ... آخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 187
  1. #21

    عضو فعال
    9,571 امتیاز ، سطح 29
    37% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 379
    0% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2006/05/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    9,571
    سطح
    29
    172

    Wink

    با سلام
    دیدم تاپیک چند روزی که خوابیده !!! گفتم بیدارش کنم !!!
    البته یه نکته رو بگم تو خارج ایران معلولین موفق زیادی وجود دارند ، به عبارتی تو بعضی کشورها دیگه معولیت یه چیز عادی هست و معلولان به معلول بودنشون افتخار میکنند
    به هر حال به نظر من بهتره بیشتر معلولین موفق ایرانی معرفی بشوند چون باعث ایجاد انگیزه در بین خود معلولین میشه (البته به جز بچه های خوب و با انگیزه این سایت !! ) و مردم و مسولین هم متوجه اشتباه خود در مورد معلولین میشوند ( البته امیدوارم ! )
    ====
    (( ببخشید سخنرانی طولانی شد یه نکته دیگه رو هم بعد برم سر اصل مطلب این مطلب من یه کمی قدیمی هست ، بنابراین ممکنه که قبلا شینده باشید ، به هر حال به بزرگی خودتون ببخشید ، امیدوارم که دوباره این تاپیک با کمک شما رونق دوباره ای پیدا کنه ))
    ===
    توانمندى هاى يك دختر معلول ملكانى

    در روستاى «شيرين كند» از توابع شهرستان ملكان، دخترى زندگى مى كند كه دو دست و يك پا ندارد ولى توانايى انجام كارهاى عادى را به دست آورده است. اين دختر ۲۶ ساله «مريم على فام» نام دارد كه ۱۶ سال قبل بر اثر برخورد با قطار به شدت مصدوم شده و دو دست و يك پاى خود را از دست داد.
    او در مورد وضعيت جسمى و روحى خود پس ازاين حادثه مى گويد: با وجود ناتوانى جسمى با خود و خداى خود عهد بستم كه هرگز يأس و نااميدى را به خود راه نداده، با همين وضع هم به تلاش و كوشش خود ادامه دهم. وى كه تا چندى قبل از نعمت خواندن و نوشتن محروم بود در نخستين فرصت در كلاس هاى نهضت سوادآموزى حضور يافت و در مدت كوتاهى موفق به دريافت مدرك پنجم ابتدايى شد.
    اين دختر معلول ملكانى با استفاده از بازوهايش خودكار يا مداد را در ميان ساق هاى دست خود قرار داده و بدين ترتيب تكاليف شب خود را انجام مى دهد.
    او علاوه بر تحصيل، همه كارهاى منزل را نيز انجام مى دهد. مادر كهنسالش مى گويد: جارو كردن، آشپزى، خياطى، نگهدارى از گوسفندان و دادن آب و علوفه به آنها وحتى شستن ظروف ها و لباس ها از جمله كارهايى است كه مريم با علاقه فراوان و بدون اجبار آنها را انجام مى دهد. او حتى قادر به نخ كردن سوزن است كارى كه حتى برخى از افراد سالم نيز به سختى آن را انجام مى دهند.
    مريم على فام توكل به پروردگار را عامل موفقيت خود دانسته و تأكيد مى كند: اتكا به قدرت لايزال الهى و اعتماد به نفس و پشتكار موجب شد خودم را به راحتى با شرايط پيش آمده تطبيق دهم به طورى كه هم اكنون قادرم كارهاى روزمره را همچون افراد سالم و بدون كمك گرفتن از ديگران انجام دهم.
    وى در عين حال مشكل عمده خود را ضعف مالى خانواده و كمبود امكانات زندگى دانسته است و مى افزايد: از كارهايى كه خيلى به آن علاقه دارم گلدوزى است، اما به دليل نداشتن قدرت مالى قادر به تهيه ابزار آن نيستم.
    مريم كه پدر و مادرى سالخورده دارد به دليل كهولت سنى آنها سرپرستى و تأمين معاش خانواده را نيز به تنهايى برعهده دارد. او با حسرت مى گويد: اگر چرخ خياطى و يك دستگاه گلدوزى داشتم مى توانستم ضمن پرداختن به كار مورد علاقه ام قسمت عمده اى از هزينه هاى زندگى را تأمين كنم.
    او با تأكيد بر اين كه «معلولان هم حق حيات دارند» به ديگر ناتوانان جسمى توصيه مى كند: مى توان با توكل به خداوند قادر و بزرگ، پشتكار و اعتماد به نفس، خلأ ناشى از ضعف جسمى را پر كرده، منشأ بسيارى از كارهاى غيرممكن باشند فقط اگر بخواهند...

    مريم عليفام در مورد علت قطع دستان و يك پاى خود مى گويد: حدود ۲۰ سال قبل من به همراه خواهر و خواهرزاده ۶ ساله ام براى آوردن آب از چشمه اى در حوالى روستا رفته بوديم كه در مسير حركت قطار قرار داشت.
    او كه با ناراحتى از آن روز ياد مى كند مى افزايد: نوبت آب شلوغ بود و ما متوجه بازيگوشى هاى خواهرزاده ام نشديم كه در مسير ريل قطار مشغول بازى بود.
    وى در ادامه مى گويد: ناگهان با سوت قطار به خود آمده و خواهرزاده ام را ديدم كه بر روى ريل نشسته است. بلافاصله به طرف او دويدم اما زمان رسيدن من و درازكردن دستانم براى نجات او همزمان شد با عبور چرخ هاى آهنى قطار از روى بچه ، دست ها و يك پاى من...
    مريم، در ادامه به وضعيت زندگى خود در اين ۲۰ سال اشاره كرده و مى گويد: از همان ابتدا با خدا عهد بستم كه فقط به او توكل كرده و به يارى پروردگار بر مشكلات غلبه كنم.
    او مى افزايد: توانايى هايى كه خداوند به من عطا فرموده درواقع كمبود ناشى از نبود دستانم را برايم جبران كرده و من از اين بابت همواره شاكر خداوند هستم.
    مريم عليفام، علاوه بر شركت در كلاس هاى نهضت سوادآموزى و گرفتن مدرك پنجم ابتدايى در اين روستا، هنرهاى ديگرى چون: خياطى، گلدوزى وقالى بافى را نيز فراگرفته و قادر است بدون كمك ديگران در حالى كه سوزن و آلات قالى بافى را در ميان ساعدهاى خود مى گيرد كارهاى جالبى را انجام دهد.
    او عنوان كرده بود كه با وجود علاقه فراوان به گلدوزى به دليل ضعف مالى توان خريد چرخ گلدوزى را ندارد، هموطنان نيكوكار علاوه بر تأمين چرخ خياطى گلدوزى با همه لوازم جانبى آن مقدارى وجه نقد نيز براى مريم ارسال كردند كه در حضور رئيس اداره آموزش و پرورش و سوادآموزى شهرستان ملكان، همه اين كمك ها تحويل وى شد.
    مريم عليفام پس از دريافت اين كمك ها درحالى كه در پوست خود نمى گنجيد به سرعت چادر نماز سفيد خود را سر كرده و پس از وضو گرفتن، روبه قبله ايستاد و دو ركعت نماز شكر برجاى گذاشت.
  2. #22

    عضو فعال
    9,571 امتیاز ، سطح 29
    37% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 379
    0% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2006/05/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    9,571
    سطح
    29
    172

    Smile

    متولد اميد و بهار...


    صداي گرم و پر اميدش حتي از پشت سيم‌هاي زميني هم مي‌تواند با دلت ارتباط برقرار کند و کلي گرم‌اش کند. وقتي با او گپ مي‌زني زندگي را بيشتر دوست‌داري، خدا را هم. بيشتر آن لحظه که مي‌گويد: خدا را مخلصانه دوست دارم! "رويا مداح" 38 ساله نمونه کامل يک متولد ماه فروردين است. کسي که با وجود سخت‌ترين پيشامدها از زندگي نا اميد نمي‌شود و مي‌گويد: فردا روز ديگري است. خانم مداح کارمند بيمارستان است و مسئول ورزش سازمان تامين اجتماعي استان قزوين.

    کاپيتان تيم واليبال نشسته بانوان 6 سال است در اين رشته فعاليت مي‌کند. از ناحيه زانوي پاي چپ دچار نقص شده است. يک آسيب ورزشي که يک بار مورد عمل جراحي قرار گرفت. يک سال بعد از آن هم دچار حادثه تصادفي شد که به پايش از همان ناحيه آسيب زد. علي‌رغم تمام تلاش‌ها پايش به مرور [...] خانم کاپيتان متولد بهار، قبل از آسيب‌ديدگي، 8 سال عضو تيم ملي واليبال ايستاده کشور بوده است. علاقه زيادش به واليبال باعث شد بعد از آسيب هم واليبال را ادامه دهد. مي‌گويد: " به خودم اجازه ندادم به خاطر آسيب ديدگي، از ورزش کناره‌گيري کنم. با تشويق مربيان و خانواده و دلگرمي‌شان توانستم به فعاليتم در اين رشته ادامه دهم، طوريکه سال اول حضور در واليبال نشسته براي تيم ملي انتخاب شدم. سال 81 براي مسابقات جهاني به اسلواني رفتيم. اين اولين تجربه‌ام در مسابقات برون مرزي بود." تيم واليبال نشسته بانوان در تيرماه 86 توانست مقام سوم آسيا را کسب کند. چهارم ارديبهشت امسال هم براي مسابقات جام بين قاره‌اي مصر اعزام شدند. البته جهت کسب تجربه و آمادگي تيم براي مسابقات آسيايي 2010 کانچوي چين. تيم بانوان همراه تيم واليبال نشسته آقايان، که قهرمان جهان شد، اعزام شد و توانست با تمام تيم‌هاي قهرمان و نامدار جهان بازي و تجربه‌هاي خوبي را کسب کند. آنچه مي‌خوانيد حاصل گپ و گفت باشگاه جواني برنا با اين خانم واليباليست و موفق در حوزه ورزش است. کسي که از پنجم ابتدايي به واليبال عشق ورزيده و بعد از کشف استعدادش توسط مربيان هيچگاه آن را رها نکرده است. امکانات تيم در مسابقات مصر چطور بود، مشکل خاصي داشتيد؟ فدراسيون معلولين و جانبازان از معدود فدراسيون‌هايي است که خيلي به ورزشکارانش اهميت مي‌دهد. وضعيت اسکان و ساير مسائل در اردوها داشتيم، عالي بود. نيازي به طي کردن مسافت زياد براي دسترسي به امکانات نبود؛ همه چيز براي يک معلول بايد در دسترس باشد تا براي رفتن به خوابگاه و سالن غذاخوري مشکلي نداشته باشد و مسئولان به خوبي اين مسئله را درک کرده بودند. از نظر امکانات هم تبعيضي ميان تيم ما و آقايان نبود. پس چه چيز باعث شد مقام نياوريد؟
    مشکل بانوان کم بودن اردوهاي تدارکاتي بود. تيرماه که از مسابقات شانگهاي بازگشتيم، مسئولان مي‌دانستند قرار است تيم بانوان همراه آقايان براي مسابقات بين قاره‌اي مصر اعزام شود. آقايان از همان موقع در اردوها مشغول تمرين شدند اما تيم بانوان به حال خود رها شد. گفتند برويد در شهرهاي خودتان تمرين کنيد. نزديک مسابقات که شد 3 اردوي 10 روزه برگزار و تيم براي مسابقه جمع شد. مسئله‌اي که باعث مي‌شود ما نتوانيم همپاي آقايان مقام کسب کنيم همين مسئله است که بايد توجه بيشتري شود. مسابقات شانگهاي چين آغازي بود تا مسئولين به خودشان بيايند و ببينند تيم بانوان با شرايط سخت در مقابل تيم‌هاي جهان خودي نشان دهد و بالاي سکو برود. خانم مداح معتقد است اگر مسئولين وقت بيشتري بگذارند، امکانات، اردوهاي تدارکاتي بيشتري بگذراند، تفاوتي بين تيم آقايان و بانوان قائل نشوند و در تورنمنت‌هاي که در کشورهاي اروپايي- آسيايي برگزار مي‌شود واليبال نشسته بانوان را شرکت دهند، واليبال بانوان به روزهاي روشني دست مي‌يابد. او مي‌گويد: اگر امکانات فراهم شود، قول مي‌دهم واليبال نشسته بانوان بتواند در کنار آقايان هميشه سکودار باشد. البته مسئولين گفتند مسابقات شانگهاي چين مقدمه‌اي براي صعود جام بين قاره‌اي شد که ما را شرکت دادند. قول کسب چه مقامي را به باشگاه جواني مي‌دهيد؟ اميدوارم در مسابقات 2010 کانچوي چين تيم ايران بر سکوي نخست بايستد، من اين توانايي را در تيم مي‌بينم. اگر مسئولان همت کنند اين مقام دور از دسترس نيست. از تجربه حضور در مسابقات مصر برايمان بگوييد.
    مسابقات آسيايي تمام شد اما من به چيزي فراتر از مسابقات آسيايي فکر مي‌کردم؛ مسابقات جهاني. در مسابقات جام بين قاره‌اي مصر، در گروهي افتاديم که 5 تيم‌ قدر و صاحب نام حضور داشتند. تيم‌هايي که هميشه مقام اول تا پنجم جهان را کسب مي‌کنند. اين بازي‌ها حکم تدارکاتي و آمادگي را داشت و رقابت‌ها بسيار نزديک بود. در بازي با تمام تيم‌هاي مدعي کار به دور (گيم) پنجم کشيد. بازي‌ها با امتيازهاي بسيار نزديک واگذار مي‌شد.
    پس چه مشکلي مانع قهرمان شدن شما شد؟ ما به راحتي مي‌توانستيم برنده شويم. فقط کمي مشکل مربي داشتيم. اگر مربيان باتجربه‌تري تيم را همراهي مي‌کردند شايد مي‌توانستيم در مصر هم مقام بياوريم. اين دوره از مسابقات کسب تجربه‌اي شد براي مسابقات جهاني. سن در واليبال نشسته ملاک نيست؟ خير! شرايط سني ملاک نيست. تمام تيم‌هايي که در مصر ملاقات کردم مثل اسلواني، اوکراين و روسيه با همان نفرات 4 سال پيش آمده‌بوند. به‌ندرت تيمي ديدم که جوان‌گرايي داشته باشد. فقط تيم آمريکا بود، چون چند سالي هست روي اين رشته سرمايه‌گذاري مي‌کند. مهم تجربه و کارايي بازيکن است نه سن او. تيم ما هم قدرت بدني داشت هم تکنيک. فقط از نظر تاکتيک با مشکل مواجه بوديم. مربيان ما خيلي کم تجربه‌اند. مربي تيم ما با تيم‌هاي ديگر اصلا قابل مقايسه نبود. اگر سرمربي ما مثل سرمربي تيم آقايان، آقاي رضايي بود، مطئنم مي‌توانستيم در مسابقات مصر هم مقام کسب کنيم. خانم مداح! بيشتر خانم‌هايي که نقص عضو دارند اصلا در جامعه حاضر نمي‌شوند چه برسد به اينکه ورزش کنند و افتخار آفرين شوند. چه شد که شما به اين خودباوري رسيديد که مي‌توانيد ورزش کنيد و قهرمان هم شويد؟ کساني که از خودشان ضعف نشان مي‌دهند بايد اعتماد به نفس خود را بالا ببرند و باور کنند معلوليت محدوديت است نه ناتواني. معلولين در رشته‌هاي ورزشي مختلفي توانستند افتخار کسب کنند و موفق باشند. هميشه در صحبت‌هايم با معلولين از آن‌ها خواسته‌ام گوشه‌گير نباشند و کنج خانه نمانند. خود و خدا را سرزنش نکنند و ناشکر نباشند. معلولين فقط محدوديت جسمي دارند اما توانايي براي انجام هر کاري را دارند. اين به همه ثابت شده‌است. ما در استان قزوين مرکزي به نام "کانون توانا" داريم که مي‌خواهد ثابت کند معلول مي‌تواند مثل يک فرد سالم زندگي کند. من اين را در جامعه مي‌بينم. معلوليني در جامعه هستند که توانايي‌شان از افراد سالم بيشتر است. فقط بايد با انگيزه و اعتماد به نفس بالا توانايي خودشان را به اثبات برسانند. به خدا گله هم مي‌کنيد؟! من چه زماني که سالم بودم و ورزش مي‌کردم و چه حالا که آسيب ديده‌ام و ورزش مي‌کنم، هميشه شکرگزار خدا بوده‌ و هستم. اگر به اين باور ـ خدامحوري ـ برسيم، مي‌بينيم به خاطر سلامتي که داريم بايد شکرگزار خدا باشيم. معلوليت تمام زندگي انسان را مختل نمي‌کند. من يک پايم معلوليت دارد اما پاي ديگرم سالم است، تن و فکرم سالم است. به خاطر تمام اين‌ها شکرگزارم. هميشه به ياد خدا هستم و خالصانه دوستش دارم، به خاطر بودنم، زندگي کردنم و استعدادهايم از او ممنونم.
    از خانواده‌تان بگوييد...
    خانواده ورزش دوستي دارم. هميشه حمايت و تشويق مي‌کنند. پدرم را از دست داده‌ام و هر چه دارم از مادرم دارم. هميشه و همه جا، در تمام مراحل زندگي، به او افتخار مي‌کنم.
    علاقه اول و آخرتان واليبال است يا به موضوعات ديگر هم علاقه داريد؟
    به جز واليبال نشسته، که رشته تخصصي‌ام است، به رشته‌هاي ديگر ورزشي هم علاقه دارم و مثلا... قايقراني مي‌کنم. سال 85 به همراه تيمي به کشور هند رفتيم و توانستيم در قايقراني آب‌هاي خروشان رکورد کسب کنيم. 140 کيلومتر در آب‌هاي خروشان رود گنگ پارو زديم و اين رکورد را به اسم ايران عزيز ثبت کرديم. علاوه بر آن تنيس روي ميز هم بازي مي‌کنم. به غير از ورزش، رانندگي را خيلي دوست دارم... نکند مي‌خواهيد در مسابقات رالي هم شرکت کنيد؟! (مي‌خندد) نه... اين يکي ديگر نه! البته چندبار پيشنهاد داده‌اند اما نتوانستند مرا راضي کنند. و حسن ختام... دوست دارم به معلولين بگويم معلوليت، محدوديت است نه ناتواني. ما مي‌توانيم تمام توانايي‌هايمان را با قدرت تفکر و انديشه‌مان به همه اثبات کنيم. يک معلول مي‌تواند مثل يک فرد سالم زندگي کند و هر چه مي‌خواهد به دست آورد فقط بايد به خود باوري برسد.
  3. #23

    عضو فعال
    9,571 امتیاز ، سطح 29
    37% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 379
    0% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2006/05/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    9,571
    سطح
    29
    172

    پیش فرض

    مصاحبه با یك زن قطع نخاع كه روی پاهای خودش می ایستد

    جور دیگر باید دید...

    بچه محله كیان پارس اهواز، ساكت است و آرام! حتی وقتی از لحظه تصادفش می گوید، توی نگاهش، نه رنجیدگی می بینی و نه ناراحتی! آنقدر كه باور می كنی همه آن لحظه های سخت را پشت سر گذاشته و حالا فاطمه قمیشی در 29 سالگی فقط به آینده فكر می كند... آینده ای كه می تواند روشن باشد!


    روز واقعه
    19 سالم بود، اول جوانی و شادابی و تحرك! دانشجو بودم در تهران. با برادرم داشتیم برمی گشتیم اهواز كه خانواده ام را ببینم. یك دفعه لاستیك ماشین تركید و تصادف كردیم. از ماشین پرت شدم بیرون. چشم كه باز كردم، دیدم برادرم بالای سرم ایستاده، پرسید: حالت چطوره؟ گفتم: خوبم! فقط سرم درد می كنه!
    دستش را به طرفم دراز كرد: « پس دستت رو بده به من و بلند شو!» خواستم بلند شوم، اما هیچ چیز را حس نمی كردم... انگار نه دست داشتم... نه پا... گفتم: نمی تونم ... من از گردن به پایین فلج شدم! یعنی همان لحظه تصادف فهمیدم كه دیگر نمی توانم راه بروم. بعد كه به بیمارستان رفتیم، معلوم شد از ناحیه مهره پنجم گردن قطع نخاع شده ام.

    روزهای سخت
    بعد از این حادثه، مدتی گذشت تا من و خانواده ام متوجه شویم چه اتفاقی برای من افتاده است. رو به رو شدن با این واقعیت كه من باید از این به بعد، روی صندلی چرخدار زندگی كنم، سخت بود؛ هم برای من، هم برای خانواده ام! یعنی در وهله اول، اصلاً قبول نمی كردم كه حتی برای چند دقیقه روی ویلچر بنشینم؛ ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم كه همین صندلی چرخدار می تواند به من استقلال بدهد. سخت بود؛ اما بالاخره قبول كردم كه ویلچر پای دوم من باشد. وقتی با این مساله كنار آمدم، یك دفعه موضوع دستهایم پیش آمد. با خودم گفتم پس دستهایم چی؟

    یك نقطه شروع
    آشنایی من با خانم دكتر میرفتاح خیلی اتفاقی بود. خانم دكتر، خودشان هم یك معلول ضایعه نخاعی بودند و روی ویلچر می نشستند. تحول زندگی من هم از همین دیدار شروع شد. شاید به گونه ای، دكتر میرفتاح الفبای زندگی با معلولیت را به من یاد داد. او بارها به من گفت: «حالا كه در این موقعیت قرار گرفتی، چاره ای نداری جز این كه این شرایط رو قبول كنی و سعی كنی موفق باشی!» همیشه و همه جا گفته ام كه ایشان، مادر دوم من هستند. به هر حال من تصمیم گرفتم دوباره درس بخوانم. من قبل از تصادف، دانشجوی رشته شیمی بودم. ولی چون رشته شیمی احتیاج به كار در آزمایشگاه داشت و انگشت های من هیچ حركتی نداشتند، تصمیم گرفتم دوباره در كنكور شركت كنم. یعنی 2 سال و نیم بعد از تصادف دوباره كنكور دادم و این بار رشته زبان اسپانیولی تهران قبول شدم. یك ترم هم در این رشته درس خواندم، تا این كه برنامه سفرم به امریكا پیش آمد برای معالجه. این سفر حدود یك سال طول كشید و دوباره یك وقفه طولانی افتاد بین درس خواندنم. از امریكا كه برگشتم، مادرم فوت كرد و من مجبور شدم از محل تحصیلم كه تهران بود، برگردم اهواز و پیش بقیه خانواده ام باشم!
    چون اهواز رشته زبان اسپانیولی نداشت، دوباره كنكور دادم و این دفعه زبان انگلیسی قبول شدم. 2 سال اول كلاسهایم در همان اهواز بود، ولی 2 سال دوم را در دانشگاه آبادان درس خواندم.

    ...هیچ وقت فراموش نمی كنم
    موقعی كه اول ترم، با رئیس دانشگاهمان در آبادان صحبت كردم و گفتم من این شرایط را دارم و نیاز دارم كه مقداری با من همراهی كنید، گفت: دخترم، برای چی خودت را اینقدر اذیت می كنی؟ تو می تونی توی خونه ات باشی و درس هم نخونی تا زحمت این رفت و آمد رو هم نداشته باشی!»
    این حرف آنقدر برای من سنگین تمام شد كه همان موقع به ایشان گفتم: « از شما كه رئیس یك مجموعه فرهنگی هستید اصلاً انتظار چنین حرفی را نداشتم.
    من آنقدر تلاش می كنم تا شما باور كنید كه من و امثال من هم می توانیم درس بخوانیم و زندگی كنیم».

    !من هم هستم
    به هر حال دوران تحصیل را به سختی گذراندم. چون شرایط خاصی داشتم و تنها فرد معلول دانشگاه بودم. موقع امتحان ها هم حتماً باید منشی می گرفتم و پذیرش این مساله برای خیلی ها سخت بود. دانشگاه كه تمام شد، در آزمون استخدام رسمی راه آهن شركت كردم و قبول شدم؛ اما بعد از این كه همه مرحله های گزینش را پشت سر گذاشتم، به من گفتند ما احتیاج به یك مترجم شفاهی داریم و چون شما معلول هستید و رفت و آمد برایتان دشوار است، نمی توانیم شما را بپذیریم.
    اردیبهشت سال 77 بود كه در آزمون استخدامی بهزیستی شركت كردم و قبول شدم و الآن چند سالی می شود كه كارشناس روابط بین الملل هستم. فكر می كنم به نوعی، هم به خودم و هم به بقیه ثابت كرده ام كه من هم هستم.

    ...همراهی خانواده
    بحران روحی سراغ هر كسی می آید؛ اما من هیچ وقت نخواسته ام افراد خانواده، ناراحتی ام را ببینند؛ چون آنها همیشه بهترین همراهم بوده اند. مخصوصاً خواهر كوچكترم كه واقعاً مدیون او هستم. هیچ وقت هم به خدا نگفته ام چرا من؟! چرا این حادثه باید برای من اتفاق بیفتد؟! البته مواقعی بوده كه فكر كرده ام دیگر نمی توانم ادامه بدهم، ولی خیلی كوتاه مدت بوده؛ چون افرادی را دیده ام كه شرایط خیلی سخت تری نسبت به من دارند و موفق هم هستند.
    زمانی كه تازه آسیب دیده بودم، همیشه فكر می كردم چرا نباید منبعی باشد كه به من بگوید حالا چطور رفتار كنم، چطور زندگی كنم... یعنی كلاً در زمینه ضایعه نخاعی و چگونگی كنار آمدن با آن به من و خانواده ام آگاهی بدهد. چون وقتی یك نفر دچار آسیب نخاعی می شود، این ضایعه روی تمام ارگان های بدنش تأثیر می گذارد. روی كلیه هایش، دستگاه گوارشش و ... حتی اگر این فرد مرتباً تغییر وضعیت ندهد، دچار زخم بسترهای شدید می شود. به همین دلیل وقتی رشته زبان انگلیسی قبول شدم، به خودم قول دادم كتابی در زمینه ضایعات نخاعی ترجمه كنم. كه بالاخره در سال 80، كتاب «چگونه با ضایعه نخاعی خود مواجه شویم» را ترجمه كردم كه با همكاری حوزه توانبخشی سازمان بهزیستی در سراسر كشور به صورت رایگان توزیع شد.

    ...بهترین لحظات
    با توجه به این كه سطح ضایعه نخاعی من خیلی زیاد بود، حدود 9 ماه روی تخت بستری بودم. بعد وقتی سعی كردم روی ویلچر نشستن را تجربه كنم، واقعاً به مشكل برخوردم. انجام این تمرین ها خیلی سخت بود؛ حتی گاهی مایوس كننده بود و بارها برای انجام یك حركت خیلی كوچك اشك می ریختم؛ اما بعضی لحظات واقعاً برای من خاطره انگیز شدند.
    مثلاً اولین باری كه خانم میرفتاح یك ماژیك خیلی قطور را بین دستهایم گذاشت و گفت بنویس! حس خیلی بدی داشتم. چون باید روی حركت مچ دستم كار می كردم. حدود یكی دو ساعت طول كشید تا من اولین كلمه را نوشتم! نوشتم «خدا» و خیلی هم ذوق كردم كه دوباره می توانم بنویسم. یا اولین باری كه من را روی شكم چرخاندند و گفتند سعی كن روی دستهایت بلند شوی، یك ساعت تلاش كردم تا فقط برای چند لحظه روی دستهایم بلند شوم! در هر حال به من ثابت شد كه آسیب نخاعی پایان زندگی نیست. شاید به نوعی شروع یك زندگی جدید باشد. من حتی الان هم دوست دارم ادامه تحصیل بدهم و این بار در رشته جامعه شناسی یا روان شناسی، فوق لیسانس بگیرم.
  4. #24

    عضو فعال
    9,571 امتیاز ، سطح 29
    37% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 379
    0% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2006/05/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    9,571
    سطح
    29
    172

    پیش فرض

    گفتگو با عزت السادات حسينی، معلم ورزش مدرسه فرزانگان

    سالهای دهه 60 همان سالهای اول که از اين ور حياط تا آن ور می دويد و مسابقه سرعت بين بچه های دبيرستانی برگزار می کرد. شايد زنی جوان، لاغراندام، جدی و فعال را در ذهن زنان 40 ساله ای دوباره زنده کند که الان هر کدام خودشان مادرانی فعال، پزشک، دندانپزشک، داروساز، نويسنده و .. هستند. او اما همان سالها تصادف کرد، تصادفی که به جز دو پا از او هيچ چيز را نگرفت . او الان باز هم معلم ورزش است. معلمی پرنشاط، فعال، باهوش و پر از اميد. معلمی که می گويد هر اتفاقی که می افتد ممکن است جسمت را در هم بشکند اما روحت را پرورش می دهد و نگاهت را عوض می کند. او يعنی خانم معلم ورزش مدرسه فرزانگان، عزت السادات حسينی می گويد و با خنده هم می گويد: که هر مسئله ای برای من يک درس است و تصادف من هم برای ديگران درسی بود.
    • چند سال است که معلم ورزش هستيد؟
    در اين مرکز، از سال 61 مشغول به کار شدم ولی قبل از آن هم در مدارس "مکتب الاحرار" منطقه 10 تهران و غير انتفاعی " کيهان نو" ورزش درس ميدادم. همان سال 61 هم به استخدام دولت درآمدم.
    • جريان تصادف چطور اتفاق افتاد؟
    سال 68 بود. درست در سرمای زمستان و من مدرسه داشتم. مادر بزرگ همسرم فوت شد و ما برای مراسم رفتيم به آذربايجان، تمام جاده لغزنده و برفی بود. من آمادگی اين سفر را نداشتم.در موقع برگشت همسرم از مسير روبه رو می رفت که يک دفعه تصادف کرد. ماشين چپ شد. بچه توی بغلم بود. بچه ام سه ساله بود. من برای اينکه او آسيبی نبيند. رويش گلوله شدم. در همان جا ستون فقراتم شکست.
    صدای بچه را می شنيدم اما فکر می کردم مرده ام. بعد به هوش آمدم. شوهرم را ديدم که وسط جاده جلوی ماشين ها را می گيرد. بالاخره مينی بوسی نگه داشت. دو نفر آمدند دست و پايم را گرفتند. سنگين شدم و نشستم. فهميدم اتفاقی افتاده مرا در مينی بوس گذاشتند. ديدم پشتم تير می کشد. فکر می کردم قلبم سوراخ شده.
    • به هوش بوديد؟
    بله ، اما همان حمل کردن ناشيانه باعث شده دچار ضايعه نخاعی شدم.
    • همسرتان همراهتان نيامد؟
    نه پليس او نگه داشته بود. ديگر خبری از همسر و فرزندم نداشتم.
    • کنترل اوضاع به دست خودتان بود؟
    بله، هيچ کس با من نبود. وقتی به درمانگاه رسيدم برای گرفتن عکس از ستون فقراتم پول خواستند. من النگويم را درآوردم و گفتم: من اينجا نه کسی را دارم و نه پولی، اين را بگيريد و کار را انجام دهيد.
    وقتی عکس گرفتند، ديدم سرشان را تکان می دهند و دلسوزی می کنند. ديگر يقين کردم که قلبم سوراخ شده دائم می پرسيدم: چه خبرشده؟ به من بگوييد.
    گفتم مرا ببريد تهران. با برادرم تماس گرفتم و ماجرا را تعريف کردم. در تهران مرا به بيمارستان " البرز" بردند.
    باز دچار " حمل بد بيمار" شدم. مرا روی برانکارد از پله ها بالا می بردند و هر پله ای که بالا می رفتند پشتم می سوخت. در همان روز به " خانم حائری زاده " مدير دبيرستان زنگ زدم و جريان را تعريف کردم. او خيلی زود خودش را به بيمارستان رساند و بعد از مشورت با برادرم مرا به بيمارستان " آراد " منتقل کردند.
    • هيچ سراغی از شوهرتان نگرفتيد؟
    دائم سراغ می گرفتم ولی می گفتند: همانجاست يعنی در آذربايجان ولی در بيمارستان آراد که بستری شدم هم همسرم آمد و هم بچه را آورد بچه ام را که بغل کردم آرام شدم.
    • کی فهميديد چه اتفاقی برايتان افتاده؟
    در همان بيمارستان آراد به من گفتند: نخاع در ناحيه T6 تا T7 در اثر حمل بد له شده است، يعنی درست پشت جناغ سينه.
    • شکايت نکرديد؟
    نه، من که آنها را نمی شناختم. از طرفی آنها به من کمک کرده بودند.
    آن دو نفر به ديدنتان هم آمدند؟
    نه هرگز! آنها رهگذر بودند. من کاری نمی توانستم بکنم. بايد در آن لحظات اوليه که من بيهوش شده بودم آمبولانس اورژانس می آمد که نيامد. من از چه کسی می توانستم شکايت کنم؟
    • روحيه همسرتان بعد از آن تصادف چطور بود؟
    خيلی ناراحت بود و ديگر سرکارش هم نرفت. او هم دو سال قبل در اثر تصادف فوت شد.
    • چند روز در بيمارستان بستری بوديد؟
    من 70 روز و تنها در اثر زخم بستر در بيمارستان بستری بودم. فرزاد (فرزندم) هم سه سال بيشتر نداشت و در اين 70 روز پيش مادرم بود.
    من از اين جهت خوشحال و آرام بودم، می دانستم جايش امن و راحت است وقتی به ديدنم می آوردندش دوست نداشتم برود، اما چاره ای نبود....
    • بعد از مرخص شدن چطور زندگی را به روال عادی برگردانديد؟
    تصميم گرفتم زندگيم را بچرخانم. من استادی داشتم به اسم خانم " ميرفتاح" او هم دچار ضايعه نخاعی شده ولی خيلی سرحال بود و خوب زندگی می کرد. من هم تصميم گرفتم مثل او زندگيم را خوب اداره کنم.
    اين بود که نه کمکی داشتم و نه کارگری... همه کارهای خانه را از شست و شو و پخت و پز و کارهای مدرسه پسرم را خودم انجام می دادم.
    فرزاد فهميده بود مادر قوی و قابل اعتمادی دارد..... صددرصد. من همه کارهايی که مادران ديگر برای بچه هايشان انجام می دادند را به عهده می گرفتم.
    مثلا" برای ديدن معلمش تا دم در مدرسه می رفتم و همانجا با او قرار می گذاشتم.
    من هر کاری بخواهم، انجام می دهم. مثلا" به شاگردهايم می گويم: من اگر بخواهم الان می روم روی پشت بام می گويند:
    چطوری؟ می گويم: پشت شما سوار می شوم و می روم... ( می خندد)
    • خب، شما فرزند دومتان را کی به دنيا آورديد؟
    سال 75
    • پزشکان چه نظری داشتند؟ بارداری خطری برايتان نداشت؟
    نه، اصلا" بدن من آمادگی کامل داشت. مثل يک آدم عادی کار می کردم و هيچ وقت هم احساس نمی کردم روی ويلچر نشسته ام.
    • برخورد شما با همسرتان چطور بود؟
    همسرم بعد از اين تصادف حساس شده بود. من خيلی سعی می کردم روحيه اش را به او برگردانم. او قبل از تصادف در کار خانه رنگ کار می کرد ولی بعد از تصادف ديگر سرکار نرفت، مدت ها بيکار بود تا اينکه من با يکی از دوستانم صحبت کردم و به دنبال همين گفت و گو هم او کار دومش را شروع کرد اما خيلی کوتاه مدت بود.
    او به خارج از کشور رفت و من و بچه ها تنها بوديم. يک کاه می رفت بعد برمی گشت.
    • اگر قرار بود غير از تدريس ورزش کار ديگری را انتخاب کنيد، چه کاری می کرديد؟
    رشته های روانشناسی را هم دوست داشتم.
    • رابطه تان با پسر دومتان بعد از تولد فرهاد چطور بود؟
    خيلی خوب. من با هر دو دوست بودم. هر کاری آنها را شاد می کرد برايشان انجام می دادم. آنها هم واقعا" با من دوست هستند. فرزاد و فرهاد شرايط من را خوب می فهمند و هيچ وقت هم چيزی نخواسته اند که در توانم نباشد.
    • پسرهايتان الان در چه سنی هستند؟
    فرزاد دانشجو و فرهاد کلاس پنجم دبستان است.
    • پس از فوت همسرتان چطور توانستيد، اين جای خالی را برای بچه ها پر کنيد؟
    من برای بچه ها همه کار می کنم، البته فرهاد روحيه خيلی خوبی دارد. او ورزشکار است و کمربند آبی تکواندو دارد، کانون زبان هم می رود. فرزاد هم دانشجوی مهندسی نفت است . آنها بچه های عاقلی هستند.
    من سعی می کنم کلاس هايی را که دوست دارند ثبت نامشان کنم. آنها روحيه خوبی دارند، البته بعد از تصادف همسرم در خيابان استاد معين و لخته شدن خون در سرش و تشخيص نادرست پزشکان که منجر به مرگ او شد، پسر کوچکم کمی روحيه اش را از دست داد ولی من او را به سفر بردم و کم کم حال و هوايش را عوض کردم.
    • شما اين همه روحيه را مديون چه هستيد؟
    شايد معجزه خدايی.
    • خوب، کم کم به سمت بازنشستگی می رويد. برای آن زمان چه برنامه ای داريد؟
    ( می خندد ) نمی دانم شايد در فدراسيون فعاليت کنم. من قبلا" درباره راه اندازی فدراسيون تيراندازی بانوان معلول و جانباز صحبت کرده بودم .
    خودم هم در مسابقات بانوان سالم شرکت کردم و همين باعث شد که مسئولان شهرستانها تيراندازی بانوان معلول و جانباز را راه اندازی کنند. الان هم به فکر شرکت در رشته قايقرانی هستم تا بلکه راعث راه اندازی قايقرانی بانوان معلول و جانباز شود. اين، رشته مناسبی است که بانوان می توانند در آن مقام بياورند.
    • در هيچ يک از سازمان های غير دولتی فعاليت نمی کنيد؟
    چرا، در سازمان حمايت از ضايعات نخاعی که بانی اش خانم ميرفتاح بود، مسئوليت تربيت بدنی اش را داشتم.
    • برای درمان با استفاده از سلول های شوان نرفتيد؟
    نه، بيمارستان امام خمينی (ره) خيلی شلوغ است و برای کسی که با ويلچر حرکت می کند تحمل شلوغی و معطلی سخت است. تا حالا نتوانسته ام بروم.
    • اگر وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشکی را ببينيد به او چه می گوييد؟
    از او می خواهم در درجه اول امدادهای هوايی را تقويت کنند. هلی کوپترها را با پزشک و پرستار و تجهيزات بفرستند تا کسی مثل من دچار ضايعه نخاعی نشود و يک عمر روی ويلچر ننشيند.
  5. #25

    عضو فعال
    9,571 امتیاز ، سطح 29
    37% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 379
    0% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2006/05/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    9,571
    سطح
    29
    172

    Red face فیلم مستند چیزی شبیه چشمهایم

    قبل از هر چیز این نکته رو بگم که این پست مصاحبه نیست داستان یک دانش اموز معلول است که با وجود معلولیت از هر دو دست و نابینایی توانسته با لب هاش خط بریل را بخواند و ادامه تحصیل دهد . چون روایت این فیلم کاملا مستند و واقعی هست بنابراین در این جا باید قرار بگیرد .


    چیزی شبیه چشمهایم (من عبدالواحد اسماعیل پور هستم )

    عبدالواحد اسماعیل پور دانش آموز سال دوم راهنمایی مدرسه بعثت شهرستان سقز است . او زمانی که سال اول ابتدایی بوده به اتفاق خانواده اش به یکی از روستاهای نزدیک به مرز عراق می روند تا در مراسم عروسی یکی از بستگان پدرش شرکت نمایند . عبدالواحد یک مین خنثی نشده از زمان دفاع مقدس را بر می دارد و مین میان دستهایش منفجر می گردد . انفجار مین باعث می گردد که چشمهای عبدالواحد کور و هر دو دستش قطع گردند . عبدالواحد به درس خواندن و ادامه تحصیل علاقه فراوانی دارد اما مدارس استثتایی از پذیرش و ثبت نام او به علت قطع شدن کامل هر دو دست و نابینا شدنش خودداری می نمایند تا اینکه اکبر زارعی معلم دبستان بوستان سقز با مسئولیت خود می پذیرد که به عبدالواحد آموزش بدهد او به سختی و با کمک گرفتن از حس لب های عبدالواحد موفق می شود کاری کند که عبدالواحد بتواند با لبش خطوط کتاب بریل نابینایان را بخواند و با موفقیت دوران ابتدایی را پشت سر بگذارد عبدالواحد هم اکنون دانش آموز ممتاز سال دوم راهنمایی مدرسه روزانه بعث شهرستان سقز و تنها دانش آموز نابینای این مدرسه است .

    جوایز این فیلم مستند :

    جوایز :



    جایزه ویژه بيست و چهارمين جشنواره بين‌المللي فيلم‌هاي كوتاه اكس ان پورونس فرانسه -جشنواره توس کورت سال 1385



    به همراه تندیس ، دیپلم جشنواره و هزینه ساخت یک فیلم کوتاه 35 -م م



    جایزه طلا از سی و نهمین جشنواره بین المللی هوستون آمریکا - سال 2006


    تندیس سیمین سی وششمین جشنواره بین المللی فیلم رشد به همراه جایزه نقدی

    تندیس و دیپلم افتخار و جایزه ویژه بهترین فیلم مستند از دهمین جشنواره سینمای دفاع مقدس -تهران -1385 -سینما فلسطین

    جایزه بهترین بازیگر بازآفرینی نقش جانباز برای عبدالواحد اسماعیل پور و اکبر زارعی از دهمین جشنواره سینمای دفاع مقدس - تقدیرنامه و به همراه سکه طلا


    بهترین فیلم مستند از سیزدهمین جشنواره تولیدات مراکز جایزه فرهنگ ایثار -تبریز-سال 1384


    تندیس و جایزه طلا بعنوان بهترین فیلم مستند از اولین جشنواره فیلم سواد آموزی - تهران -1385-سینما فلسطین


    جایزه بهترین بازیگر به عبدالواحد اسماعیل پور همراه با تندیس و طلا در اولین جشنواره فیلم سواد آموزی



    گالری عکس فیلم : ( حتما ببینید )


























  6. #26

    کاربر 2 ستاره
    5,646 امتیاز ، سطح 22
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 404
    6.7% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2008/12/08
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    5,646
    سطح
    22
    21

    پیش فرض

    شاید ربطی نداشته باشه ولی خالی از لطف نیست
    بدون شرح

  7. #27
    گنج سايت
    گنج سايت
    51,207 امتیاز ، سطح 70
    5% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,343
    36.6% فعالیت

    تاریخ عضویت
    2008/08/12
    محل سکونت
    IRAN
    نوشته ها
    2,023
    امتیاز
    51,207
    سطح
    70
    12,417

    پیش فرض

    ممنون از عكس زیباتون دوست عزیز.
    می شه لطف كنید یه كمی هم راجع به این خانم موفق مطلبی اگه دارین قرار بدین.ممنون
  8. #28

    کاربر 2 ستاره
    5,646 امتیاز ، سطح 22
    20% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 404
    6.7% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2008/12/08
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    5,646
    سطح
    22
    21

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط masiha نمایش پست ها
    ممنون از عكس زیباتون دوست عزیز.
    می شه لطف كنید یه كمی هم راجع به این خانم موفق مطلبی اگه دارین قرار بدین.ممنون
    خواهش میکنم در واقع گزارش مربوط به شخص نیست و بیشتر به جنبه های درمانی هنر در بیماری ها و معلولیت ها میپردازد که برای شما میگذارم ، امیدوارم که مفید باشد

    جوانانی که در اثر حوادث گوناگون دچار نقص عضو ميگردند ويا معلول می شوند، بيش از هر چيز به روان درمانی نياز دارند. برای اين دسته از جوانان زندگی گويا به پايان رسيده و افسردگی شديد هرگونه انگيزه ی ادامه ی حیات را از آنان می گيرد. براستی چگونه می توان به آنها کمک کرد. موسسه ی فرهنگی «جام هنر» برای اينکار به روش هنر درمانی روی آورده است. آقای ميرکمال ميرنصيری مدير مسئول اين موسسه می گويد:

    «ما به دنبال آن هستيم که بتوانيم از حوزه ی هنر برای پيشرفت افراد، برای تعالی روحی و روانی شان و زندگی بهتری برای آنها استفاده کنيم.»

    موسسه ی فرهنگی و هنری «جام هنر» با ياری عده ای از استاتيد، روانشناسان و هنرمندان کار خود را در زمينه ی هنر درمانی آغاز کرده است. روشی که اگرچه در بسياری از کشورهای اروپايی شناخته شده است، اما در ايران هنوز پديده ای نو می باشد. آقای ميرنصيری نام «جام هنر» را چنين توضيح ميدهد:

    «ما عنوان جام را از کلمه ی جانباز انتخاب کرديم که به معنای آسيب ديده ی اجتماعی و معلول است. اگرچه ما برای افراد سالم نيز همين خدمات را در حوزه ی هنر و هنر درمانی داريم.»

    در «جام هنر» علاوه بر ارائه ی برنامه های آموزشی در رشته های هنری مانند موسيقی، تئاتر، سينما و هنرهای تجسمی در حوزه ی هنر درمانی نيز روشهايی مانند نمايش درمانی، موسيقی درمانی، بازی درمانی و مهارتهای ارتباطی بکار گرفته می شود.

    «می دانيد که هنر درمانی مجموعه های متعددی دارد. حتا در حوزه ی مثلا نمايش درمانی، ما در ۲ زمينه ی سايكو درام يا پسيکودارم روش نمايش درمانی بصورت بداهه روی افراد مبتلا به بيماری اعصاب و روان و عقب مانده های ذهنی کار می کنيم. يا در بخش دراماتراپی نمايش درمانی می شود با اهداف مشخص و متفاوتی براى افرادی که از هوش کامل برخودار هستند، مثل معلولين جسمی، و حتا انسانهای سالمى که بطور عادی در اين شهر با ما زندگی می کنند.»

    اولين پروژه ی فرهنگی موسسه ی «جام هنر» نمایشنامه ای است با نام «و اما انسان» که حدود ۳ سال بطول انجاميده است. و تاثير آن برروى جوانانى كه در اين پروژه شركت كرده اند بزرگترين نشانه موفقيت اين روش است، جوانانى كه انگيزه اى براى زندگى نداشتند،

    «همين افراد امروز تبديل شده اند به آدمهايی که به لحاظ روحی روانی کاملا افراد نرمالی به حساب می آيند و حتا بالاتر. تعدادی از آنها با هم ازدواج کرده اند، تعدادی به تحصيل خود ادامه می دهند، به دانشگاه می روند...»

    يکی ديگر از پروژه هايی که برای روان درمانی معلولين اجرا شده است، نمايشنامه ی «رستم و افراسياب» است که با استفاده از آن بمدت ۲ سال روی معلولين کار شده. نتيجه ی اين پروژه را از زبان آقای ميرنصيری بشنويد:

    «در واقع، همه ی افرادی که روز اول، براساس فيلمهايی که از آنها داريم، حتا حاضر نبودند با ما صحبت کنند، اينها امروز بعنوان رستم، سهراب، افراسياب، کيکاووس و نياشاه بر صحنه می آيند و با شهامت تمام می خواهند بودن خود را اعلام کنند.»

    از جمله جوانان و کودکانی که موسسه ی «جام هنر» با استفاده از روش هنر درمانی به کمک آنها رفته، کودکانی هستند که بر اثر زلزله ی بم دچار قطع نخاع شده اند. علاوه براين اساتيد موسسه ی «جام هنر»‌ در تلاش برای ارتباط با مراکزی هستند که آسيب ديدگان اجتماعی مانند کودکان خيابانی، دختران فراری و معتادان را پناه داده اند. فعاليت ها و تلاشهای کارکنان موسسه ی «جام هنر» برای کمک به آسيب ديدگان اجتماعی، البته با موانعی نيز روبروست. موانع اداری و در کنار آن بويژه مشکلات مالی. آقای ميرنصيری می گويد، آنچه مسلم است اين است که:

    «ما بدون کمکهای دولتی و مردمی شايد نتوانيم آنطوری که بايد کاری از پيش ببريم. بخاطر اينکه عمده ی مخاطبين ما افرادی هستند که دچار محروميت هايی هستند و شايد لازم باشد که با آنها سوبسيد يا يارانه هايی تعلق بگيرد که بتوانند از اين سيستم استفاده کنند.»

    آقای ميرنصيری در انتهای صحبت خود پيامی برای شنوندگان ما دارند، و آن اينکه افرادی که دچار نقص عضو می گردند:

    «ميل به عزيزبودن، ميل به دوست داشتن و دوست داشته شدن و ميل به اين باور که وجود من برای آدمهای ديگر بی ارزش يا بی تفاوت نيست، شايد چنين اميالی بسيار بيشتر از ميل به خوردن يا خوابيدن باشد. به همين علت است که هميشه توصيه می کنم که وقتی ما يک معلول را می بينيم،که شايد ۲ ثانيه قبل از حادثه ای که منجر به معلوليت وی شده،نمی توانست حتا تصور آن حادثه را نيز بکند، احساس کنيم که خود ما نيز نمی دانيم در ۲ ثانيه ی بعدی چه اتفاقی برايمان روی خواهد داد. تمام کودکانی که در بم قطع نخاع شده اند شايد برای سالهای سال زندگی شان طرح و نقشه ای داشتند. و ما نيز نمی دانيم در همين شبی که بخواب می رويم، صبح فردا را در چه موقعيتی خواهيم گذراند. به اين خاطر من من هميشه توصيه می کنم که وقتی با اينگونه افراد روبرو می شويم، با آنها برخوردی را داشته باشيم که روزی، اگر خود نيز بر اين صندلی ها نشستيم، مايليم که با ما همان برخورد شود.
  9. #29

    عضو فعال
    5,972 امتیاز ، سطح 22
    85% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 78
    16.6% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2008/11/13
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    52
    امتیاز
    5,972
    سطح
    22
    165

    پیش فرض

    بسیار بسیار ممنون بابت این مطالب زیبا . مدتها بود دنبال این مطالب می گشتم چون اصولا به زندگینامه افراد مختلف علاقه مندم به خصوص روش زندگی معلولین.
  10. #30
    عضو شورا
    27,333 امتیاز ، سطح 50
    79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 217
    0% فعالیت
    جایزه ها:
    برگزیده مسابقه میلاد امام علی(ع)ایجاد کننده بهترین تاپیک به انتخاب دور اول شورا
    تاریخ عضویت
    2007/06/12
    محل سکونت
    ساري
    نوشته ها
    1,421
    امتیاز
    27,333
    سطح
    50
    3,098

    پیش فرض



    منوچهر نامجو

    قهرمان ويلچرراني كشور: در مسابقات ويلچرراني سرعت مهم است اما در مسابقه زندگي استقامت و پايداري در برابر مشكلات اهميت دارد ؛ اين چيزي است كه ما را به پيروزي مي رساند.
    نامجو قهرمان ويلچرراني كشور در سالهاي 78 تا 80 مي باشد،
    نامجو هم اينك با همسر و دختر سه ساله اش به نام زهرا در تهران زندگي مي كند و در نظر دارد تا با بالا رفتن از 1800 پله برج ميلاد با ويلچر نام خود را در كتاب ركوردهاي جهاني ثبت كند.
صفحه 3 از 19 نخست 1234513 ... آخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 187

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •