ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 15 نخست 123412 ... آخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 144
  1. #11
    شهلا

    گوهر سايت
    12,971 امتیاز ، سطح 34
    46% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 379
    0% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2008/05/09
    محل سکونت
    اهواز
    نوشته ها
    227
    امتیاز
    12,971
    سطح
    34
    1,911
    1,109

    پیش فرض آخرين اتوبوس...

    به نام خدا
    آخرين اتوبوس ...

    آن روز که از کلاس باز مي گشت حرفهاي عميق استادش هنوز در ذهنش بود ومدام آنها را با خود مرور مي کرد .هوا ابري بود نه مي شد که لذت تماشاي وسعت آسمان را از دست داد ونه مي شد که وحشت غرش بي امان آسمان را ناديده گرفت بالاخره به هر زحمتي بود قدم ها و پاهاي پر دردش را با تمام قوا به کار گرفت تا سريعتربه مسجدي برسد ،تا نمازظهر وعصرش قضا نشود در راه به خدا گفت خدايا کمکم کن تا نمازم را بخوانم و قبل از بارش باران به آخرين اتوبوس برسم ودر تاريکي آواره نمانم .خداوند کمکش کرد ،رسيد ،نمازش را هنوز به پايان نرسانده بود که آسمان غريد وباران شديدي باريدن گرفت . با خودش گفت :نترس ،تماس بگير ،تاکسي مي آيد وهرکجا که بخواهي تو را مي برد حتي تا 90کيلومتر ديگر يعني درب منزلت ...تو ،پولش را ميدهي وراننده کارش را ميکند ،بلند شد ،بيرون که آمد چتر به دست بود خواست چترش را باز کند، باز نشد ، انگار از اول بسته ساخته شده بود ،خواست تماس بگيرد ، رعد وبرق به همه چيز اسيب رسانده بود و تماس گرفتن غير ممکن ...در اوج نا اميدي زير باران مانده بود نزديک جاده رفت تا شايد کسي پيدا شود و از او کمک بخواهد که ناگهان شخصي با چتري که به دست داشت از ماشين پياده شد واز فاصله صد متري او را صدا زد وبا فرياد گفت : مگر شما تاکسي نمي خواستيد شخصي تماس گرفت وگفت شما در اين مکان منتظر تاکسي هستيد و بايد به آخرين اتوبوس برسيد چتر باز شده اي بدستش داد و او را به طرف ماشين هدايت کرد تا به آخرين اتوبوس برسد براي چند لحظه تمام آن چيزهايي که با خود گفته بود و برايش اتفاق افتاد از سراچه ي ذهنش گذشت وتازه به خود آمده بود... يادش آمد کس ديگري است که چتر را باز مي کند،آسمان را امر به باران و در راه ماندگان را از درماندگي نجات مي دهد....
    الهی، بمیران ولیکن رهایم مکن...
  2. 19
  3. #12
    آپامه
    گنج سايت
    گنج سايت
    51,207 امتیاز ، سطح 70
    5% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,343
    36.6% فعالیت

    تاریخ عضویت
    2008/08/12
    محل سکونت
    IRAN
    نوشته ها
    2,023
    امتیاز
    51,207
    سطح
    70
    12,939
    12,417

    پیش فرض

    ممنونم امیرمهدی عزیز و شهلاجان بابت وقتی که گذاشتین و داستان های خوبتون.golgol

    همچنان منتظر بقیه دوستان خوبم هستم...

    عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


    نغمه ی دل
  4. 11
  5. #13
    pooya
    عضو شورا
    27,333 امتیاز ، سطح 50
    79% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 217
    0% فعالیت
    جایزه ها:
    برگزیده مسابقه میلاد امام علی(ع)ایجاد کننده بهترین تاپیک به انتخاب دور اول شورا
    تاریخ عضویت
    2007/06/12
    محل سکونت
    ساري
    نوشته ها
    1,421
    امتیاز
    27,333
    سطح
    50
    1,295
    3,097

    پیش فرض

    سلام
    تاپیک بسیار خوبی است... و داستان ها بسیار زیبا...
    من فکر میکنم از آنجا که این داستان ها به احتمال زیاد قرار است در نشریه پیک توانا منتشر شود
    اگر دوستان بتوانند در نوشته هایشان به طریقی اهداف - توانایی ها و دغدغه های معلولین
    را بگنجانند زیباتر خواهد شد...
    در ضمن منتظر داستان های آیدا خانم باشید
    امیدوارم زودتر بیایند
  6. 12
  7. #14
    saeed99

    عضو بسيار فعال
    9,447 امتیاز ، سطح 29
    17% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 503
    0% فعالیت
    تاریخ عضویت
    2009/06/19
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته ها
    128
    امتیاز
    9,447
    سطح
    29
    1,472
    342

    پیش فرض زندانی

    زندانی



    از صبح توی کوچه با آرش و فرید توی کوچه فوتبال بازی کرده بودیم همگی خسته و خیلی گرسنه بودیم ، ظهر قرار بود بریم خونه آرش مادرش برامون نیمرو درست کرده بود.
    ظهر موقع غذا نشسته بودیم سر سفره که مادرم منو صدا کرد باید یه بسته سنگین رو جابجا می کردم بچه ها مدام اسم منو صدا می کردن اما نمی شد کاریش کرد باید بسته رو جابجا می کردم هنوز داشتم به مادرم غرغر می کردم که یهو آژیر قرمز شد .
    تا خواستم از توی راهرو بیام بیرون صدای انفجار تمام خونه رو لرزوند دیگه هیچی نفهمیدم .
    وقتی بیدار شدم روی تخت بیمارستان بودم البته بدون هر دو پا ، آرش و فرید دیگه نبودن .
    از اون موقع سالها می گذره بعضی وقتا می گم کاشکی مادرم هرگز منو صدا نمی کرد.
    برای دریافت فونت ایران نستعلیق روی تارنما کلیک کنید
    http://rytoun.persiangig.com/other/irannastaligh.TTF
  8. 14
  9. #15
    آپامه
    گنج سايت
    گنج سايت
    51,207 امتیاز ، سطح 70
    5% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,343
    36.6% فعالیت

    تاریخ عضویت
    2008/08/12
    محل سکونت
    IRAN
    نوشته ها
    2,023
    امتیاز
    51,207
    سطح
    70
    12,939
    12,417

    پیش فرض

    ممنونم از داستانک زیبای سعید عزیز.

    با نظر آقا پویا هم موافقم. منتها بحث آزاد هست. صرفا داستانک نویسی هست با موضوعیت دلخواه.

    دوستان خوبم منتظرتون هستم.gol

    عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


    نغمه ی دل
  10. 7
  11. #16
    nazdel
    مدیر بازنشسته
    36,517 امتیاز ، سطح 58
    89% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 133
    0% فعالیت
    جایزه ها:
    نفر اول مسابقه داستانک نویسیبرگزارکننده مسابقه عکس و قلم شماره یکنفر سوم مسابقه عکس و قلم شماره دوبرگزارکننده مسابقه عکس و قلم شماره دوبرگزارکننده مسابقه عکس و قلم (بهار94)

    تاریخ عضویت
    2010/03/01
    محل سکونت
    bandar abbas
    نوشته ها
    2,102
    امتیاز
    36,517
    سطح
    58
    6,122
    9,342

    پیش فرض

    نقاب

    آهسته و پاورچین پاورچین به سمت زیرزمین راه افتاد , زیرزمین ِ خانه کهنه ی کوچک ِ قدیمیشان.. خانه ای که دوران کودکیش در آن همرا با کتک های پدر و ناله های مادرش سپری شده بود.

    از هر پله ای که پایین میرفت به سوژه های امشبش فکر میکرد.. آرام و بیصدا لامپ کوچک و کم نور ِ داخل زیرزمین را روشن کرد ؛ نقابش را از چهره برداشت و رفت سراغ بوم ِ نقاشیش..

    امشب تصمیم داشت تصویری از پدرش را به نمایش بگذارد ؛ قلم را در دست گرفت و درست وسط بوم دو " چشم " کشید ! چشمانی بی احساس و بی قید !

    میخواست تمام نفرتش را از آن چشمها روی بوم بیاورد اما مؤفق نشد ! نتوانست بی شرمی ، عیاشی و هوسبازی را در آن دو چشم نشان دهد..

    قلمش را به رنگ سیاه آغشته کرده و روی چشمها خط کشید , خط کشید و خط کشید . . .

    نگاهش را از روی بوم به دیوار روبرو دوخت و به نقابهایش لبخند زد :

    نقاب ِ دختری خندان ، بی غم و مرفه که مخصوص دبیرستان کنار همکلاسیهایش بود !

    نقاب ِ دختری فهمیده , دلسوز و با کمالات که مخصوص دوستانش بود !

    نقاب ِ دختری آبرودار که مخصوص کوچه و محله اش بود !

    نقاب ِ دختری همدرد و مهربان که مخصوص ِ مواجه شدن با مادرش بود !

    نقاب ِ دختری خنگ و بی تفاوت که مخصوص مواجه شدن با پدرش بود تا نشان دهد که متوجه نگاههای شرم آور و حرفهای گستاخانه اش نمیشود !

    نقاب ِ دختری نجیب و با وفا که مخصوص معشوقه اش بود آنکه اذعان داشت او را بیش از هر چیزی دوست میداشت !

    نقاب ِ . . . نقاب ِ . . . نقاب ِ . . .

    آری ، دخترک ِ قصه ما تنها شبها نقاب به چهره نداشت.. او شبها در آن زیرزمین نیمه تاریک و مخوف "درد" هایش را بر بوم نقاشی میکشید !


    سمیه
    سنگ ها را بگو که چه اندیشه میکنند
    حتی بدون بال نیز کبوتر، کبوتر است..
  12. 15
  13. #17
    Davod

    گنج سايت
    93,149 امتیاز ، سطح 94
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    جایزه ها:
    بهترین کاربر به انتخاب دور اول شوراایجاد کننده بهترین تاپیک به انتخاب دور اول شورا

    تاریخ عضویت
    2010/06/02
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    4,241
    امتیاز
    93,149
    سطح
    94
    9,630
    22,084

    پیش فرض

    همکلاسی

    این ماجرا چندی پیش برام اتفاق افتاده بود.....

    شبی از شبها همسرم من و مورد خطاب قرار داد: تا کی میخوای سرتو توی اون کامپیوتر فروکنی؟ میشه بیای و به دخترت بگی غذاشو بخوره؟

    از کنار کامپیوتر پا شده و بسوی آنها رفتم.

    تنها دخترم بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

    ظرفی پر از غذا در مقابلش قرار داشت.

    دخترم خیلی کنجکاو و برای سن خود بسیار باهوش میباشد.

    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

    فقط بخاطر بابا عزیزم. کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... دخترم مکثی کرد.

    بابا، اگر من تمام این غذا رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

    دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

    ناگهان مضطرب شدم. گفتم، فردیس، عزیزم، نباید برای خریدن لپ تاب و یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
    بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

    نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

    و با حالتی دردناک تمام غذاش رو فرو داد

    وقتی غذا تمام شد دخترم نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

    همه ما به او توجه کرده بودیم. فردیس گفت، من می خوام یه جفت کفش نو برای همکلاسیم بخرم

    تا از فردا اومدنی مدرسه وقتی بارون میاد تو کلاس مجبور نشه جورابهای خیسشو خشک کنه!!!!!:
    -?


    تقاضای او همش همین بود.

    90/09/05
    داود

    ***************


    http://forum.special.ir/showthread.php?t=28673 عاشقانه ها
    http://forum.special.ir/showthread.php?t=28664 جالب و خواندنی

    http://forum.special.ir/showthread.php?t=27968 حباب آرامش

    http://forum.special.ir/showthread.p...541#post522541 دانستنیهای پزشکی

    http://forum.special.ir/showthread.php?t=7707 جملات دوست

    به امید تحقق خواسته ها و حقوق
    معلولین عزیز ایران


    ***************

  14. 18
  15. #18
    Mojtaba

    گنج سايت
    61,059 امتیاز ، سطح 76
    64% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 591
    6.0% فعالیت
    جایزه ها:
    قهرمان جام بیلیاردنفر سوم مسابقه تابستانه داستانک نویسینفر اول مسابقه عکاسی با موضوع وسایل کمکیبرگزارکننده مسابقه نقاشی با نرم افزار Paint موضوع «معلولیت »نفر دوم مسابقه بهترین آواتار و امضا

    تاریخ عضویت
    2010/08/22
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,288
    امتیاز
    61,059
    سطح
    76
    8,559
    18,583

    پیش فرض

    قصه ی شمع

    درخیال خود مردی رادیدم گریان.ازاوپرسیدم گریه ات برای چیست؟جواب داد.

    درسرزمین ماشمعی حکومت میکرد ولی دست هیچکس به او نمیرسید.

    مراهم که دست وپایی نبود.پس ازاودست وپایی طلب کردم.نه برای رسیدن

    به او بلکه برای خودم.او هم ازبزرگی درخواستم را اجابت کرد.مدتی به همین

    منوال گذشت واز آنجا که طمع انسان سیری ناپذیر است این لطف درنزدم ناچیز

    شدوشیرینی اش درنظرم زود عادی گشت.

    روزی به درگاهش رفتم وباگریه وزاری بسیار ازاو بالی برای پرواز خواستم.او پاسخ داد

    که چه داری در قبال این خواسته.گفتم دست وپایی که دادی.کرمش بسیار بود.

    دست وپا را گرفت ودوبال زیبا وظریف داد.

    ازشادی وشعف در پوست نمیگنجیدم.اکنون مانند پروانه ای پرواز میکردم.

    نه در آسمان عشق.در آسمان کبروغرور.

    روزی از کناردرگاهش میگذشتم.نور زیبایی نظرم راجلب کرد.به سمت نور پروازکردم.

    آن نور از ذات او برمیخواست.سخت شیفته اش شدم تابه اورسیدم.ناگهان شرری

    از شعله اش بربالم افتاد .بالم بسوخت واز افلاک به خاک فتادم.واکنون این حالم است که میبینی.

    نه دست وپا ونه بالی اینگونه به زمین چسبیده ام.

    گفتمش آیا ازبرای طمع خویش پشیمانی و اینچنین گریه میکنی؟

    گفت:نه ازطمع خویش بلکه از جهل خویش می نالم که چرا به جای دست وپای وبال,او را از او طلب نکردم.

    "مجتبی"

    "البته قبلا تواین تاپیک آورده بودمش"
    http://forum.special.ir/showthread.php?t=11633
    و عشق را کنار تیرک راه بند, تازیانه می زنند.
  16. 17
  17. #19
    آپامه
    گنج سايت
    گنج سايت
    51,207 امتیاز ، سطح 70
    5% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1,343
    36.6% فعالیت

    تاریخ عضویت
    2008/08/12
    محل سکونت
    IRAN
    نوشته ها
    2,023
    امتیاز
    51,207
    سطح
    70
    12,939
    12,417

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط mojyross نمایش پست ها
    درخیال خود مردی رادیدم گریان.ازاوپرسیدم گریه ات برای چیست؟جواب داد.
    درسرزمین ماشمعی حکومت میکرد ولی دست هیچکس به او نمیرسید.
    مراهم که دست وپایی نبود.پس ازاودست وپایی طلب کردم.نه برای رسیدن
    به او بلکه برای خودم.او هم ازبزرگی درخواستم را اجابت کرد.مدتی به همین
    منوال گذشت واز آنجا که طمع انسان سیری ناپذیر است این لطف درنزدم ناچیز
    شدوشیرینی اش درنظرم زود عادی گشت.
    روزی به درگاهش رفتم وباگریه وزاری بسیار ازاو بالی برای پرواز خواستم.او پاسخ داد
    که چه داری در قبال این خواسته.گفتم دست وپایی که دادی.کرمش بسیار بود.
    دست وپا را گرفت ودوبال زیبا وظریف داد.
    ازشادی وشعف در پوست نمیگنجیدم.اکنون مانند پروانه ای پرواز میکردم.
    نه در آسمان عشق.در آسمان کبروغرور.
    روزی از کناردرگاهش میگذشتم.نور زیبایی نظرم راجلب کرد.به سمت نور پروازکردم.
    آن نور از ذات او برمیخواست.سخت شیفته اش شدم تابه اورسیدم.ناگهان شرری
    از شعله اش بربالم افتاد .بالم بسوخت واز افلاک به خاک فتادم.واکنون این حالم است که میبینی.
    نه دست وپا ونه بالی اینگونه به زمین چسبیده ام.
    گفتمش آیا ازبرای طمع خویش پشیمانی و اینچنین گریه میکنی؟
    گفت:نه ازطمع خویش بلکه از جهل خویش می نالم که چرا به جای دست وپای وبال,او را از او طلب نکردم.


    "البته قبلا تواین تاپیک آورده بودمش"
    http://forum.special.ir/showthread.php?t=11633
    منونم مجتبی جانgol
    مشکلی نیست. مهم اینه که خودتون نوشته باشین حتما.منتها لطفا اسم داستانتون و در آخر اسم خودتون رو هم بنویسین.

    عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


    نغمه ی دل
  18. 8
  19. #20
    اعظم عزيزی

    گنج سايت
    29,228 امتیاز ، سطح 52
    53% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 522
    0% فعالیت
    جایزه ها:
    نفر اول مسابقه هنری مذهبی رمضان 92نفر سوم مسابقه داستانک نویسی

    تاریخ عضویت
    2010/05/26
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    866
    امتیاز
    29,228
    سطح
    52
    3,572
    5,078

    پیش فرض

    سلام به دوست عزیزم مسیحا،

    تبریک میگم بهت خیلی تاپیک خوب و عالی ایجاد کردی، واقعاً لازم بود.

    انشاءالله منم یه کمی کارهام سبک بشه حتماً میام و داستانک های خودم رو میگذارم.

    از همگی تون التماس دعا دارم.

    شاد و پیروز باشید.
    gol
    "شاد ماندن به هنگامي كه انسان درگير و دار كارهاي ملال آور و پُر مسئوليت است، هنرِ كوچكي نيست."

    من و میوپاتی
  20. 6
صفحه 2 از 15 نخست 123412 ... آخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 144

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •