مشاهده نسخه کامل : معلولين موفق
pooya
چهارشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۷, ۲۰:۵۱
دكتر محمد خزائلی
محمد خزائلی فرزند محمد رضا به سال ۱۲۹۲ ه . ش در کرهرود اراک چشم به جهان گشود.
در هجده ماهگی بر اثر ابتلا به بیماری آبله٬ بینایی خود را از دست داد.
دکتر خزائلی بنيانگذار جمعيت حمايت از روشندلان ايران و آموزشگاه
مخصوص نابينايان و صاحب امتياز مجله روشندل نيز بود. او را با "هلن کلر" و
"طه حسين" نويسنده معروف مصری مقايسه می کردند.علاوه بر فارسی به سه زبان
عربی و فرانسه و انگليسی تسلط کامل داشت. می گويند اصول اوليه يادگيری زبان انگليسی را فقط در عرض دو هفته فرا گرفت.
:wink:
pooya
يکشنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۷, ۲۱:۱۲
هلن كلر
داستان زندگی هلن کلر، داستان زندگی کودکی است که در سن 18 ماهگی ناگهان ارتباطش با دنیای بیرون قطع شد. اما او چنان محکم و آرام در برابر ناملایمات پیش رفت که توانست نبرد موفقیت آمیزی برای ورود دوباره خود به همان دنیا را داشته باشد.
کودکی را کم کم سپری نمود و به بانویی بسیار باهوش و حساس تبدیل شد که قادر به نوشتن و صحبت کردن بود و به طور خستگی ناپذیری برای بهبود حال دیگران تلاش می نمود.
هلن، در 27 ژوئن 1880 در «توسکامبیا آلاباما» متولد شد. زندگی واقعی او در یک روز ماه مارس سال 1887 وقتی که تقریباً 7 ساله بود، شروع شد.
او از این روز به عنوان مهمترین روزی که در زندگی به خاطر دارد یاد می کند. روزی که «آنی سالیوان» با سابقه 20 ساله در مدرسه «پرکینز» نابینایان به عنوان معلم او وارد زندگیش شد.
آنی و هلن از زمان آشنایی همیشه با هم بودند تا این که آنی در سال 1936 چشم از جهان فرو بست.
هلن حتی وقتی که دخترک کوچکی بود بسیار مشتاق ورود به دانشگاه بود. او سرانجام در سال 1900 وارد دانشگاه «رادکلیف» و در سال 1904 فارغ التحصیل شد.
بنابراین او اولین فرد نابینا- ناشنوایی بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شد. در طی این سال ها آنی سالیوان با تلاش بی وقفه خود کتاب ها را می نوشت و در اختیار شاگردانش می گذاشت.
هلن کلر از زمانی که هنوز در دانشگاه «رادکلیف» دانشجو بود، نگارش را آغاز کرد و این حرفه را 50 سال ادامه داد. علاوه بر " زندگی من" ، 11 کتاب ها و مقالات بیشماری در زمینه نابینایی، ناشنوایی، مسائل اجتماعی و حقوق زنان به رشته تحریر در آورده است.
هلن کلر با وجود علایق بسیاری که داشت اما هرگز نیاز نابینایان و نابینا- ناشنوایان دیگر را از نظر دور نمی کرد. او دوست شخصی دکتر «پیتر سالمون» ، مدیر اجرایی خدمات هلن کلر برای نابینایان بود( که بعدها به عنوان خانه صنعتی نابینایان مشهور شد) و او را در تأسیس مرکزی یاری نمود که به عنوان مرکز ملی هلن کلر برای جوانان و بزرگسالان نابینا- ناشنوا نام گرفت. هلن از تعداد بسیاری از مراکز و امکاناتی که توسط IHB فراهم شده بود ، بازدید کرد.
در سال 1936، هلن کلر به «کانکتیکات وستپورت » رفت، جایی که تا پایان عمر خود یعنی تا ژوئن 1968 و سن 87 سالگی در آنجا بود.
در مراسم تدفین او سناتور «لیستر هیل» درباره او چنین گفت:
«او زنده خواهد ماند و یکی از چند نام جاویدانی است که متولد شده اند اما نه برای مردن. روح او برای همیشه باقی می ماند و نسلها می توانند داستان های بسیاری را از زنی روایت کنند و بخوانند که به جهانیان نشان داد هیچ مرزی برای شجاعت و ایمان وجود ندارد.»
هلن کلر در وصف و گرامیداشت یاد معلم خود چنین سروده است :
ONCE I KNEW THE DEPTH WHERE NO HOPE
WAS AND DARKNESS LAY ON FACE OF ALL THINGS.
THEN LOVE CAME AND SET MY SOUL FREE.
ONCE I FRETTED AND BEAT MYSELF AGAINST
THE WALL THAT SHUT ME IN. MY LIFE WAS WITHOUT
A PAST OR FUTURE, AND DEATH A CONSUMMATION
DEVOUTLY TO BE WISHED,
BUT A LITTLE WORD FROM THE FINGERS OF ANOTHER FELL
INTO MY HANDS THAT CLUTCHED AT EMPTINESS,
AND MY HEART LEAPED UP WITH THE RAPTURE OF LIVING.
I DO NOT KNOW THE MEANING OF DARKNESS,
BUT I HAVE LEARNED THE OVERCOMING OF IT.
به عمق نومیدی رسیده بودم و تاریکی چتر خود
بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید و
روح مرا رهایی بخشید.
فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم.
حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ
موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم.
اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد
در دستانم، به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد.
معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم.
:wink:
pooya
پنجشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۷, ۲۰:۵۸
زهره اعتضاد
زهره اعتضاد، هنرمندي است كه از ناحيه دو دست معلول است و با كمك پاهايش نقاشي ، خوشنويسي ، قاليبافي و گلسازي ميكند.
او عضو انجمن بينالمللي نقاشان آلمان است و تاكنون بيش از 60 نمايشگاه داخلي و 10 نمايشگاه خارجي در كشورهاي سوريه، لبنان، قطر، دبي، چين، تايلند، مكه برگزار كرده است.
به گزارش فارس، زهره اعتضادالسلطنه متولد سال 1341 در تهران است و به صورت مادرزادي دچار معلوليت از ناحيه دو دست شده است. او دوران ابتدايياش را در مدرسه استثنايي گذارند و از سال پنجم ابتدايي به بعد را در مدارس عادي و با موفقيت به اتمام رساند.
اين هنرمند همچنين با بسياري از چهرههاي مشهور سياسي جهان از جمله رييس جمهور وقت چين،بينظير بوتو و... نيز ديدار داشته و هدايايي از آنها دريافت كرده است.
وي پس از گرفتن ديپلم به كار تدريس و آموزش بچههاي معلول ميپردازد و به مدت 14 سال در كسوت دبير به آموزش و پرورش بچههاي معلول مشغول ميشود و پس از آن براي پرستاري از پدرش تقاضاي بازنشستگي پيش از موعد ميكند.
او هم اكنون علاوه بر تحصيل در رشته روانشناسي در مقطع كارشناسي ارشد ، در خانه نيز به كارهاي هنري از جمله نقاشي ، خوشنويسي ، قاليبافي ، گليمبافي ، طراحي قالي و گلسازي مشغول است.
اعتضاد درباره آموزش بچههاي معلول ميگويد: من به معلمي بسيار علاقه داشتم و دوست داشتم به بچههاي معلول و همنوع خودم آموزش بدهم، من در آموزش آنها سختگيريهاي خاص خودم را داشتم و برخلاف تصور ديگران ، از آنها تكاليفي ميخواستم كه ميدانستم قادر به انجام آن هستند ، بچهها هم در برابر آموزشهاي من مقاومت نميكردند ، چون ميديدند كه من هم معلولم.
اعتضاد خانوادهاش را در آموزش و رشد استعدادهايش بسيار مؤثر ميداند و در اين زمينه ميگويد: خانوادهام من را فردي متكي به خود و مؤثر تربيت كرد و به من آموزش دادند كه چگونه از انگشتان پاهايم براي انجام كارهايم استفاده كنم و به مرور با ورزش،تلاش و تمرين پاهايم قوي شدند.اگر چه در طي اين مراحل بارها شكست خوردم و خسته شدم ولي باز با انرژي مضاعفي بلند ميشدم و ادامه مي دادم.
اعتضاد معلوليتش را انگيزهاي قوي براي رسيدن به خواستههايش ميداند و ميگويد:همه مشكلات و موانعي كه سر راه من بود انگيزهاي شد تا با قدمهاي محكم تري گام بردارم و براي تحقق خواستههايم مصر باشم.
روي آوردن من به هنر، هم به دليل استعدادم بود و هم براي ثابت كردن تواناييهايم به خودم و جامعه تا به همه بگوييم كه معلوليت محدوديت نيست.
او مي گويد: اخيرا اولين نمايشگاه انفرادي نقاشي من به مناسبت روز جهاني معلولين در فرهنگسراي بانو برگزار شد كه بازتاب بسيار خوبي داشت و 6 تابلو از آثار من در اين نمايشگاه به فروش رفت كه يكي از بهترين تجربههاي هنري من بود.
او معتقد است كه اگر معلول نبود انسان بلاتكليف و بي هنري بود چرا كه نيازي به اثبات چيزي نداشت و معلوليتش نشاني از جانب خداست براي او.
زهره اعتضاد آرزو دارد كه به عنوان يك هنرمند شناخته شود نه يك معلول و مؤسسهاي براي آموزش بچههاي معلول و عادي داير كند تا تمام تجربياتش را دراختيار آنها قرار دهد.
:wink:
pooya
سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۷, ۲۰:۵۶
كيم پيك
كيم پيك در يازدهم سپتامبر سال1951 به دنيا آمد، با سري كه به اندازه يك سوم بزرگتر از سر بچههاي معمولي بود و والدينش متوجه اين مسئله نشده بودند
کیم پیک ۵۶ ساله یکی دیگر از افرادی است که در عین داشتن مشکلات ذهنی و تکاملی، تواناییهای اعجاببرانگیزی دارند. بر اساس شخصیت او کاراکتر «ریموند ببیت» در فیلم مشهور مرد بارانی ساخته شد، فیلمی که برنده ۴ اسکار بهترین هنرپیشه نقش اصلی(داستین هافن)، بهترین کارگردانی، بهترین تصویربرداری و بهترین فیلمنامه شد.
کیم پیک در هنگام تولد مبتلا به بیماری به نام ماکروسفالی یا بزرگی مغز بود که به مخچهاش صدمه وارد آورد و باعث شده بود جسم پینهای corpus callosum نداشته باشد. طبق مقاله ویکیپدیا، بر خلاف عقیده رایج او مبتلا به اوتیسم نیست و نقایص تکاملی دیگر موجب مشکلات و همچنین حافظه باورنکردنیاش شده است.
پدرش به یاد میآورد که از ۱۵ ماهگی نشانههای حافظه زیاد او در او مشاهده شد. او میتواند در عرض یک ساعت یک کتاب را تمام کند و ۹۸ درصد محتویاتش را به خاطر بسپارد. مغز او یک کتابخانه بزرگ محسوب میشود چرا که حدود ۱۲ هزار کتاب را به حافظه سپرده است و اطلاعات خام زیادی در مورد ادبیات، جغرافیا، اعداد و ورزش به خاطر دارد.
:wink:
pooya
چهارشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷, ۲۰:۳۳
استیون ویلیام هاوکینگ
استیون ویلیام هاوکینگ یکی از بزرگترین فیزیکدانان نظری معاصر است که در ۸ ژانویه ۱۹۴۲، دقیقاً ۳۰۰ سال پس از مرگ گالیله، در آکسفورد، انگلستان به دنیا آمد و هم اکنون در دانشگاه کمبریج صاحب کرسی ریاضیات لوکاس است.
مشهورترین آثار او در بین افراد معمولی علاقمند به دانش، کتابهای «تاریخچهٔ زمان» و «تاریخچهٔ بسیار کوتاه زمان» هستند.
به دنبال احساس ناراحتی هایی در عضلات دست و پا استیفن در ژانویه ۱۹۶۳ یعنی آغاز بیست و یكسالگی مجبور به مراجعه به بیمارستان شد و آزمایش هایی كه روی او انجام گرفت علائم بیماری بسیار نادر و درمان ناپذیری را نشان داد. این بیماری كه به نام ALS شناخته می شود بخشی از نخاع و مغز و سیستم عصبی را مورد حمله قرار می دهد و به تدریج اعصاب حركتی بدن را از بین می برد و با تضعیف ماهیچه ها فلج عمومی ایجاد می كند بطوریكه بمرور توانایی هرگونه حركتی از شخص سلب می شود. معمولاً مبتلایان به این بیماری بی درمان مدت زیادی زنده نمی مانند و این مدت برای استیفن بین دو تا سه سال پیش بینی شده بود.
ناامیدی و اندوه عمیقی را كه پس از آگاهی از جریان بر استیفن مستولی شد می توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهای خود را بر باد رفته میدید. دوره دكترا-رویای دانشمند شدن - كشف رمز و راز كیهان - همگی به صورت كاريكاتورهایی در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند می زدند. بجای همه آن خیال پروریهای بلند پروازانه حالا كاری بجز این از دستش بر نمی آمد كه در گوشه ای بنشیند و دقیقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومی بدن زمان مرگش فرا برسد.
به اتاقی كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهایی ساعتها متفكر و بی حركت ماند. خودش بعدها تعریف كرده است كه آن شب دچار كابوسی شد و در خواب دید كه محكوم به اعدام شده است و او را برای اجرای حكم می برند و در آن موقعیت حس كرد كه هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری به یاد آورد كه در بیمارستان با یك جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فریادهایی می كشید. پس خود را قانع كرد كه اگر به بیماری درمان ناپذیری مبتلااست لااقل درد نمی كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هیچ چیز را به آسانی نمی پذیرفت هشدار داد كه از كجا معلوم كه پیش بینی پزشكان درست از كار در بیاید و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتابهاي درسی باشد!
اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بیشتری برای مبارزه با ناامیدی و بدبینی داد آشنایی اش در همان ایام با دختری به نام (جین وایلد) بود كه بعد ها همسرش شد.
جین دانشجوی دانشگاه لندن بود اما تحت تأثیر هوش فوق العاده و شخصیت استثنایی استیفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش می آمد و ساعتی را به گفتگوی با او می گذرانید.آنها پس از چندی رسما نامزد شدند و استیفن تحصیلات دانشگاهی اش را از سر گرفت زیرا برای ازدواج با جین می بایست هرچه زودتر دكترای خود را بگیرد و كار مناسبی پیدا كند.
و او طی دو سال با اشتیاق و پشتكار این برنامه را عملی كرد در حالیكه رشد بیماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك یك عصا و سپس دو عصا راه می رفت. ازدواجش با جین در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت و او چنان غرق امید و شادی بود كه به پیش بینی دو سال پیش پزشكان در مورد مرگ قریب الوقوعش نمی اندیشید. جين تا سال ۱۹۹۱ ازاستیفن نگهداری كرد. در آن سال به دليل مشكلات ناشی از شهرت استیفن و بد تر شدن بيماری او، اين دو از يكديگر جدا شدند. سپس استیفن كه از اين ازدواج سه فرزند داشت، با يكی از پرستارانش، الن ميسون، ازدواج كرد. همسر اول الن، ديويد ميسون، سازنده نخستين دستگاه گويا برای استیفن بود.
پروفسور استیفن هاوكینگ اكنون ۶۵ سال داردو ظاهراً بیش از یك ربع قرن قاچاقی زندگی كرده است. البته اگر بتوان وضع كاملا استثنایی او را در حال حاضر زندگی نامید.!
پیش بینی پزشكان در مورد بیماری فلج پیش رونده او نادرست نبود و این بیماری اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مكان از صندلی چرخدار استفاده می كند و قدرت تحرك از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با این دو انگشت او می تواند دكمه های كامپیوتر بسیار پیشرفته ای را فشار دهد كه اختصاصأ برای او ساخته اند و بجایش حرف می زند و رابطه اش را با دنیای خارج برقرار می كند زیرااستیفن از سال ۱۹۸۵ قدرت گويايی خود را هم ازدست داده است.
در آن سال او پس از بازگشت از سفری به گرد جهان برای مدتی در ژنو بسر می برد كه مركز پژوهشهای هسته ای اروپاست و دانشمندان این مركز جلسات مشاوره ای با او داشتند. یك شب كه استیفن هاوكینگ تا دیر وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشیدنش گرفت و صورتش كبود شد بیدرنگ او را به بیمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراری قرار دادند. معمولاً مبتلایان به بیماری ALS در مقابل سينه پهلو حساسیت شدیدی دارند و در صورت ابتلای به آن میمیرند كه این خطر برای استیفن هاوكینگ هم پیش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشی از سينه پهلو بود. پس از چند روز بستری بودن در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصمیم گرفته شد كه با عمل جراحی مخصوص مجرای تنفس او را باز كنند اما در نتیجه این عمل صدای خود را برای همیشه از دست می داد.
عمل جراحی با موفقیت صورت گرفت و بار دیگر استیفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت گويايی خود را از دست داد، با جایگزینی كامپیوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافیانش حتی بهتر از سابق شد زیرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتی با دشواری و نارسایی زیاد صحبت می كرد. برنامه ریزی این دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استیفن بخواهد سخنی بگوید می بایست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه های كامپیوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار می كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صدای مصنوعی به جای او حرف می زند. البته اینگونه سخنگویی ماشینی طولانی تر است اما خود استیفن كه هرگز خوشبینی اش را از دست نمی دهد عقیده دارد كه به او وقت بیشتری می دهد برای اندیشیدن آنچه می خواهد بگوید و سبب می شود كه هرگز نسنجیده حرف نزند.
آثار
این فهرست کامل آثار هاوکینگ نیست و تنها مشهورترین آثار او را شامل میشود. برای فهرست کامل آثار مراجعه کنید به [1]. در ژوئن ۲۰۰۶، وی که برای یک سخنرانی به هنگکنگ سفر کرده بود، اعلام کرد که تصمیم دارد به همراه دختر خردسالش، لوسی، کتابی علمی برای کودکان بنویسد. لوسی هاوکینگ گفت : «[این کتاب] داستانی است برای کودکان که در آن
شگفتیهای گیتی شرح داده میشود
:wink:
اتوس
چهارشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷, ۲۱:۲۴
اصل كاري رو كه يادت رفت ... بتهوون رو ميگم
pooya
سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۷, ۲۰:۴۱
اصل كاري رو كه يادت رفت ... بتهوون رو ميگم
سلام
اتوس عزيز اگر ممكنه خودت زحمتش رو بكش...
با تشكر
:wink:
اتوس
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۷, ۰۲:۳۵
اصل كاري رو كه يادت رفت ... بتهوون رو ميگم
سلام
اتوس عزيز اگر ممكنه خودت زحمتش رو بكش...
با تشكر
:wink:
چشم
اتوس
پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۷, ۰۲:۴۵
لودویگ وان بتهوون
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/9/96/Beethoven_wiki.jpg
لودویگ وان بتهوون (به آلمانی: Ludwig van Beethoven) (متولد ۱۶ دسامبر ۱۷۷۰ – درگذشتهٔ ۲۶ مارس ۱۸۲۷) یکی از موسیقیدانان برجسته آلمانی بود که بیشتر زندگی خود را در وین سپری کرد. بتهوون به عنوان بزرگترین موسیقیدان تاریخ همیشه مورد ستایش قرار گرفته
بتهوون در شهر بنِ آلمان متولد شد. پدرش یوهان وان بتهوون اهل هلند (فلاندر آن زمان) بود و مادرش ماگدالِنا کِوِریچ وان بتهوون تبار اسلاو داشت.
اولین معلّم موسیقی بتهوون پدرش بود. پدرش، یوهان، یکی از موسیقیدانان دربار بن بود. او مردی الکلی بود که سعی میکرد بتهوون را بهزور کتک، به عنوان کودکی اعجوبه همانند موتزارت به نمایش بگذارد. هرچند استعداد بتهوون بهزودی بر همه آشکار شد. بعد از آن بتهوون تحت آموزش کریستین گوتلوب نیفه قرار گرفت.
بتهوون در سال ۱۷۹۲ به وین نقل مکان کرد و تحت آموزش يوزف هایدن قرار گرفت؛ ولی هایدنِ پیر در آن زمان در اوج شهرت بود و به قدری گرفتار، که زمان بسیار کمی را میتوانست صرف بتهوون بکند. به همین دلیل بتهوون را به دوستش یوهان آلْبرِشْتْسْبِرگِر معرّفی کرد. زندگی او به عنوان موسیقیدان به سه دوره «آغازی»، «میانی»، و «پایانی» تقسیم میشود:
دوره آغازی
در دوره آغازی (که تقریباً از سال ۱۸۰۲ آغاز میشود) کارهای بتهوون تحت تأثیر هایدن و موتسارت بود
دوره میانی
دوران میانی مدتی پس از بحران روحیِ بتهوون که بهخاطر ناشنواییاش در او ایجاد شده بود، شروع شد. آثار بسیار برجستهای که درونمایه اکثر آنها شجاعت، نبرد و ستیز است، در این دوران شکل گرفتند.
دوره پایانی
دوره پایانی فعالیتهای بتهوون از سال ۱۸۱۶ میلادی به بعد میباشد. آثار دوران پایانی بسیار قابل ستایشند و آنها را میتوان عمیقاً متفکرانه و بهتمامی بیانگر سیمای شخصی خود او توصیف کرد.
نكته ي جالب :
بتهوون بیشتر اوقات با خویشاوندان و بقیه مردم نزاع و با آنان به تلخی برخورد میکرد. شخصیت بسیار مرموزی داشت و برای اطرافیانش به مانند یک راز باقی ماند. لباسهایش اغلب کثیف و بههمریخته بود.
منبع: ويكيپديا
حسين
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷, ۰۰:۰۱
نوید مجاهد
نوید مجاهد در 27 شهریور 1361 چشم به جهان گشود . او اهل و ساکن یزد است و با لحجه ی شیرین یزدی صحبت میکند . خانواده او را پدر ، مادر و یک برادر و خواهر تشکیل میدهند .
او در اثر بيماري ژنتيكي دوشن (ضعف عضلاني) از بدو تولد دچار معلولیت جسمی شد و در حال حاضر از ویلچر استفاده میکند . این به ظاهر ناتوانی جسمی اش نتوانست مانع شکوفائی استعداد سرشارش در زمینه کامیوتر شود و هم اکنون در زمینه برنامه نویسی و طراحی صفحات وب فعالیت دارد .ابتدا با Qbasic و Pascal برنامهنويسی را شروع و بعد با برنامه نویسی HTML ، ASP ، PHP ، .net فعالیت طراحی صفحات وب را آغاز کرد و همینطور تسلط کاملی بر نرم افزار مدیریت وبلاگ ( Movable type ) دارد . ...
او سایتی را به نشانی www.special.ir را برای معلولین ایجاد کرده است که بخش تالار گفتمان آن به آدرس www.forum.special.ir فضای بسیار صمیمی و مفیدی برای معلولین میباشد .
این بخش بسیار كوچكی از توانمندی های نوید مجاهد بود ...
navid
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷, ۰۸:۳۲
نوید مجاهد
حسين جون ولم کن من که انگشت کوچيکه بقيه افراد معرفی شده تو اين موضوع هم نيستم;):x
حسين
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷, ۱۱:۴۴
حسين جون ولم کن من که انگشت کوچيکه بقيه افراد معرفی شده تو اين موضوع هم نيستم;):x
نه دیگه !! نشد ! ... خودتو دست کم نگیر !! و اینکه تو حق نداری راجب خودت نظر بدی ! :D ما باید نظر بدیم !! ;)
pooya
پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷, ۱۸:۵۶
وقتي مي توانم چيزهاي بزرگ بخواهم، چرا چيزهاي كم ارزش بخواهم“
ِاد رابرتس
اد رابرتس Ed Roberts در نوجواني به فلج اطفال مبتلا شد. او كه تا ديروزش جواني در آرزوي قهرمان بيسبال حرفه اي بود، امروز خود را در آينه، پسري با بدني بيحس و تنها يك انگشت متحرك و اجبار به زندگي ِ 24 ساعته درون ِ ريه ي مصنوعي مي ديد. حالش كاملا قابل درك است. نيست؟ (سال 1952 وقتي اِد نوجواني 13 ساله است. سال تولد اد 1939 بود.)
مادر ِ اد از دكتر مي پرسد كه آيا پسرش زنده مي ماند يا خير و دكتر پاسخ مي دهد: ” اميدوار باشيد كه بميرد چون زندگي ِ 24 ساعته درون ِ ريه ي مصنوعي يعني عملا زندگي ِ نباتي.“
اد مي گويد: ?من ترجيح دادم از بين گياهاني كه قرار است مثل آنها زندگي كنم، مثل كنگر فرنگي (artichoke) باشم كه بيرونش كمي تيغ دارد و درونش قلبي مهربان. مي دانيد كه گياهان خيلي همبستگي دارند اما ما آدمها اينجور نيستيم!?
او مي گويد: ? اين گذار از دنياي سلامتي وبه دنياي ناتواني محض بسيار سخت بود. من جوان بودم. وقتي كه براي مدتي زير اكسيژن قرار مي گزفتم جوشهاي جوانيم خيلي شديد عود مي كردن و كسي نمي دونست كه چرا وقتي اكسيژن رو بر مي دارن اين جوشها هم از بين ميرن. من تو ايام نوجواني بايد با خيلي چيزها سر مي كردم. يادمه يه شب وقتي كه جنگ توي بدنم شروع شد من شروع كردم به فرياد زدن ِ صداي هواپيما، تانك، انفجار، مسلسل و ... . پرستار دويد تو اتاقم و گفت چي شده. گفتم: اين يه جنگ ِ تمام عياره. جنگي براي فتح ِ زندگي ِ خودم. اون موقع هنوز دستگاه ريه ي مصنوعي ِ قابل حمل ساخته نشده بود و كسي هم اميدش رو نداشت كه بشه به اين زوديها ساختش. ?
? در 14 سالگي تصميم گرفتم خود كشي كنم. خيلي سخته آدم بتونه تو بيمارستان خود كشي كنه. چون فورا ميان نجاتت ميدن. اما من سعي كردن چيزي نخورم. اونها به زور بهم غذا مي دادن اما اون لجاجت ِ من باعث شد 54 پوند وزن كم كنم.?
? بالاخره آخرين پرستار ِ ويژه ي من گذاشت رفت چون كسي تحمل ِ رفتار ِ منو و لجبازيهام رو نداشت. تا اون روز من خودم هيچ كاري براي خودم نكرده بودم و هر وقت كاري مي خواستم انجام بدم يكي اونطرفها اومده بود و كمكم كرده بود. اما اون شبي كه آخرين پرستار رفت شب مهمي برام بود. من تصميم گرفتم كه زنده بمانم. كاملا آزاد بودم كه انتخاب كنم و ديگران هم بهم حق ميدادن اگه مرگ رو انتخاب مي كردم اما من شروع به غذا خوردن كردم تا زنده بمانم.?
? آرزو داشتم يه بيسباليست ِ حرفه اي بشم اما ديگه نمي تونستم. پس تصميم گرفتم درس رو ادامه بدم تا يه روزنامه نگار ِ ورزشي بشم. حدود يكسالي در بيمارستان اقامت داشتم و با تلفن با مدرسه تماس مي گرفتم و درس مي خوندم. بعد از يكسال اومدم خونه و يه تلفن خريديم و من بمدت سه سال با تلفن با مدرسه تماي داشتم و درس خوندم.?
? سال ِ آخر ِ دبيرستان بودم كه مربي توانبخشيم و مادرم دست به دست هم دادن و يه اردنگ ِ حسابي بهم زدن. بهم گفتن اگه حالا نري بيرون ديگه هيچوقت نمي توني بري. من تا اون موقع با استفاده از شيوه ي تنفسي قورباغه وار تونسته بودم مدتي رو خارج از ريه ي مصنوعي باشم. اين شيوه اينطور بود كه هوا رو با فشار تو گلوم حبس مي كردم و كم كم ميدادم تو ريه هام. بهش ميگن تنفس ِ حلقي(glossopharangeal breathing). پس مي تونستم بيام بيرون اما بعد از 4 سال رفتن تو خيابون برام ترسناك بود. بالاخره من تونستم رو صندلي چزخدار برم بيرون و تو كلاسها شركت كنم.?
? بعد از كالج به مادرم گفتن كه چون نمي تونم تعليم رانندگي ببينم و اجازه ي ادامه ي تحصيلات دانشگاهي رو بگيرم بهتره كه در خونه خودم رو سرگرم كنم. مادرم سرشون فرياد زد كه چطور اونا توقع دارن كه يك مغز ِ سالم تو خونه بمونه و ازش مراقبت بشه و هيچ بهره اي از زندگي نبره؟ مدير اومد خونه و به من گفت كه ديپلمم رو تو خونه نگه دارم. مادرم اونو پس داد و گفت كه بايد اونا مجوز ِ ادامه تحصيل به من بدن. اما اونا ديپلم رو به هيچدانشگاهي نفرستادن. اينجا بود كه حس كردم بايد مقاومت كنم.?
اِد تصميم مي گيره كه بره بهترين دانشگاه دنيا درس ِ علوم سياسي بخونه! مادرِش Zona كه مي ديد پسرش با اين آرزو دوباره قوت گرفته نمي خواست او شكست بخوره. تصميم داشت به هر قيمتي شده و با نهايت فداكاري و استقامت اد رو به دانشگاه ِ كاليفرنيا بركلي برسونه. اما اون دانشگاه به هيچوجه قانع نمي شد كه چنين دانشجويي بتونه اونجا درس بخونه. اد و مادر ايستادند و همه چيز را عوض كردند.
او ميگه: ? تا اينكه مشاور خوبي در كالج ديدم. خانم جين ويرث Jean Wirth. او هم به دليل ِ يه جراحي تا حدي معلول بود و مي دونست معلوليت چي چيه. اين بود كه با راهنمايي هاي اون تونستم به دانشگاه كاليفرنيا بركلي معرفي بشم تا علوم سياسي بخونم.?
اِد رابرتس در 23 سالگي در ترم پائيز 1962 دانشجو ميشه.
دانشگاه اعتمادي به موفقيت اِد نداشت و در بولتن كالج سن ماتيو تايمز نوشته شد: ”... مقامات ِ دانشگاه مكررا مي گفتند كه او بطور آزمايشي پذيرفته شده و فقط يك نفر با اين وضعيت مي تواند فعلا در دانشگاه باشد. پس ديگراني مثل ِ او از دانشگاه تقاضاي او را تكرار نكنند.“
? در دانشگاه به بخش توانبخشي رفتم و سعي كردم كمكهايي براي خودم مهيا كنم. مشاور كه خودش هم نمي تونست از يه دستش استفاده كنه به من گفت كه آزمايش بدم. او بهم گفت كه خيلي جوان با پشتكاري هستم اما اگه از گردن به پايين فلجم آيا پشتكار مي تونه خيلي اين رو جبران كنه؟ اونا منو به شك انداختن و بعد كمي چيز ميز نوشتن و خلاصه منو به بينمارستان دانشگاه فرستادن. اون روز عصر من يه رؤيا تو سرم پروراندم كه بتونم يه روزي رئيس بخش توانبخشي اونجا بشم و اين تنگناهاي قاوني رو كه منو از داشتن يه خوابگاه مثل بقيه محروم كرد رو بردارم.?
اد در بيمارستان ِ دانشگاه مقيم ميشه و درس مي خونه.
موفقيتش تو درسها باعث ميشه سال ِ بعد 5 دانشجوي ناتوان حركتي و سال بعدش 9 تاي ديگه پذيرفته بشن. كم كم اونها كه موفقترين دانشجوها شناخته شده بودن، شروع مي كنن براي رهايي از بيمارستان و داشتن محيط بهتري براي زندگي تلاش كردن. با تلاشهاي زياد اد موفق ميشه از دولت وام براي راه اندازي برنامه ي حمايت از دانشجويان ناتوان حركتي (PDSP)* رو بگيره.
اين برنامه خيلي مورد استقبال قرار ميگيره و امكانات ِ تعمير صندليهاي چرخدار، امكانات اقامت ِ بهتر در خوابگاه، مناسب سازي فضاي دانشگاه براي معلولان و ... در PDSP انجام ميشه. در سال 1970 او به دانشگاه كليفرنيا ريورسايد دعوت ميشه تا مديريت ِ انجمن **HOPE اونجا رو به عهده بگيره.
”
همه شما معلولان را قرباني ِ تقدير مي بينند، اما من شما را معجزه ي طبيعت ميدانم.
“
ِاد رابرتس
اد در 1980 در سن 32 سالگي دكتراي علوم سياسي مي گيره و تدريس ميكنه. ازدواج مي كنه و صاحب فرزند ميشه.
كم كم مردم شهر بركلي به انجمن او مراجعه مي كنن تا كم كم در شهر بتونن چيزي مثل PDSP تأسيس كنن. اين ايده ي اصلي مؤسسه ي CIL ميشه. در اين راه تا دلتون بخواد مشكل سر راهش وجود داشته. روز به روز همه دلسرد دور هم جمع ميشدن و از بي خيال شدن حرف مي زدن. اما مؤسسه تا سال 1975 با چنگ و دندان مي مونه
تا اينكه جري براون كه فرماندار ايالت كاليفرنيا مي شود و محبوبيت زيادي داشته اد را به كابينه ي خود دعوت مي كند و اد با نيرويي مضاعف چند تا قاونو رو عوض مي كنه و ايده ي مؤسسه ي CIL رو توي سراسر ايالت كاليفرنيا گسترش ميده تا زندگي بهتري براي معلول ها بسازه. از جمله كارهاي اين مؤسسه بهتر سازي شهر براي صندلي چرخدار بود. برداشتن جدولها، جايگاه خاص در اتوبوس و ساختن شيب در كنار پله ها و ... .
كم كم اد تصميم ميگيره اين ايده رو به سراسر دنيا گسترش بده و به فكر بوجود آوردن مؤسسه ي ****WID ميفته و پس از تلاشهاي فراوان در سال 1984 اين مؤسسه در سن فرانسيسكو برپا ميشه.
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريــــــــــــــم
موجيم، كه آسودگي ما، عـــــدم ِ ماست
(صائب)
اد اعتقاد داشت: ”هميشه به خودم گفته ام كه آرزوهاي بزرگ داشتن همونقدر انرژي مي خواد كه آرزوهاي كوچيك تر مي خواد. “ (5) و آرزوي بزرگ ِ اد كه مؤسسه ي جهاني معلولان مستقل بود بالاخره شكل گرفت.
اد از اين سال شروع به سخنراني در سراسر دنيا كرد تا توان يابان ِ سراسر ِ دنيا به حركت تشويق كند تا حركت كنند. اين حركت اول از مغز آنها شروع مي شود و كم كم به سراسر ِ رگهاي حياتشان مي رسد و دنيا را حركت مي دهد. اين اد رابرتس همان كسي بود كه در 21 سالگي مؤسسه ي كاريابي آمريكا به او برچسب ِ ”كاملا محتاج و بي استفاده در امور استخدامي“ زد و به او صدقه مي داد. اد با اميد توانست عضو كابينه ي فرماندار ايالتي شود!
اد رابرتس ميگه: ”وقتي كسي به من ميگه متاسفم، تقاضاي شما غير ممكنه، من خوشحال ميشم و به خودم ميگم: هي اد، مثل اينكه يه غير ممكن ِ طلايي ِ ديگه پيدا كردي پسر و بعد خدا رو شكر مي كنم كه تا چند وقتي سرگرم ِ تبديل ِ اين غير ممكن به ممكن ميشم.“
اد رابرتس در مارس 1995 در سن 55 سالگي در كمال رضايت از زندگي پر بارش فوت مي كند. وقتي جهان ِ ما را ترك مي كند به پشت ِ سرش نگاهي مي كند و مي گويد: ”نه، زندگي ام را به هدر ندادم. خدا را شكر!“
اينك بنيادهاي او با فعاليتي بيش از پيش در سراسر دنيا به توان ياب ها كمك مي كنند.
اد رفت و يك دنيا اميد براي تمام انسانها بجا گذاشت. او هميشه مي گفت:
”شما هيچ بهانه ي قابل قبولي براي موفق نشدن نبايد داشته باشيد.“
pooya
پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷, ۱۹:۰۶
http://www.ilusa.com/gallery/ed_roberts.jpg
این هم تصویری از اد رابرتس
;)
jaafarfooladi
جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷, ۱۱:۴۹
سلام.من عباس فولادی هستم .ساكن سرعین.اگه بیماری من بهبود پیدا كنه قول میدم یه كنسرت به نفع بیماران دیستروفی برگزار كنم
jaafarfooladi
جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷, ۱۲:۲۲
سلام.من عباس هستم.ساكن سرعین اردبیل.تازه به جمع شما اومدم.من بیماری دیستروفی دوشن دارم.اما به امید خدا درمونش داره پیدا میشه.از این بابت خیلی خوشحالم.;;)من صدای خیلی خوبی دارم.اواز سنتی میخونم.بهتون قول میدم اگه خوب بشم همتونو به یه كنسرت بزرگ واز دعوت كنم;)برام دعا كنید.لطفا اگه هر خبر جدیدی در مورد بیماری من داشتید بهم خبر بدید
ahmadsaghi
جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷, ۱۲:۲۸
سلام منم احمد هستم
منم صدای خوبی دارم
ولی به دلیل ضعف جسمی هنوز کشف نشدم:d
آیدا
جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷, ۱۸:۵۵
سلام عباس عزیز.خیلی خیلی خوش امدین.امیدوارم بزودی زود خوبه خوب بشین.من از الان یک صندلی تو ردیف اول رو رزرو میکنم.:)
آرزو
شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۷, ۱۸:۰۷
آفرين اد آفرين
مرسي پويا
ahmadsaghi
دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۷, ۱۴:۰۲
:(:-&:cry::cry::cry::cry:[-([-([-([-(
iman134
جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷, ۱۸:۳۰
با سلام :)
دیدم تاپیک چند روزی که خوابیده !!! :D گفتم بیدارش کنم !!! :D
البته یه نکته رو بگم تو خارج ایران معلولین موفق زیادی وجود دارند ، به عبارتی تو بعضی کشورها دیگه معولیت یه چیز عادی هست و معلولان به معلول بودنشون افتخار میکنند :o
به هر حال به نظر من بهتره بیشتر معلولین موفق ایرانی معرفی بشوند چون باعث ایجاد انگیزه در بین خود معلولین میشه (البته به جز بچه های خوب و با انگیزه این سایت !! :D ) و مردم و مسولین هم متوجه اشتباه خود در مورد معلولین میشوند ( البته امیدوارم ! ) ;)
====
(( ببخشید سخنرانی طولانی شد :D یه نکته دیگه رو هم بعد برم سر اصل مطلب این مطلب من یه کمی قدیمی هست ، بنابراین ممکنه که قبلا شینده باشید ، به هر حال به بزرگی خودتون ببخشید :oops::oops::oops: ، امیدوارم که دوباره این تاپیک با کمک شما رونق دوباره ای پیدا کنه :):) ))
===
توانمندى هاى يك دختر معلول ملكانى
http://i33.tinypic.com/1zvpylk.jpg
در روستاى «شيرين كند» از توابع شهرستان ملكان، دخترى زندگى مى كند كه دو دست و يك پا ندارد ولى توانايى انجام كارهاى عادى را به دست آورده است. اين دختر ۲۶ ساله «مريم على فام» نام دارد كه ۱۶ سال قبل بر اثر برخورد با قطار به شدت مصدوم شده و دو دست و يك پاى خود را از دست داد.
او در مورد وضعيت جسمى و روحى خود پس ازاين حادثه مى گويد: با وجود ناتوانى جسمى با خود و خداى خود عهد بستم كه هرگز يأس و نااميدى را به خود راه نداده، با همين وضع هم به تلاش و كوشش خود ادامه دهم. وى كه تا چندى قبل از نعمت خواندن و نوشتن محروم بود در نخستين فرصت در كلاس هاى نهضت سوادآموزى حضور يافت و در مدت كوتاهى موفق به دريافت مدرك پنجم ابتدايى شد.
اين دختر معلول ملكانى با استفاده از بازوهايش خودكار يا مداد را در ميان ساق هاى دست خود قرار داده و بدين ترتيب تكاليف شب خود را انجام مى دهد.
او علاوه بر تحصيل، همه كارهاى منزل را نيز انجام مى دهد. مادر كهنسالش مى گويد: جارو كردن، آشپزى، خياطى، نگهدارى از گوسفندان و دادن آب و علوفه به آنها وحتى شستن ظروف ها و لباس ها از جمله كارهايى است كه مريم با علاقه فراوان و بدون اجبار آنها را انجام مى دهد. او حتى قادر به نخ كردن سوزن است كارى كه حتى برخى از افراد سالم نيز به سختى آن را انجام مى دهند.
مريم على فام توكل به پروردگار را عامل موفقيت خود دانسته و تأكيد مى كند: اتكا به قدرت لايزال الهى و اعتماد به نفس و پشتكار موجب شد خودم را به راحتى با شرايط پيش آمده تطبيق دهم به طورى كه هم اكنون قادرم كارهاى روزمره را همچون افراد سالم و بدون كمك گرفتن از ديگران انجام دهم.
وى در عين حال مشكل عمده خود را ضعف مالى خانواده و كمبود امكانات زندگى دانسته است و مى افزايد: از كارهايى كه خيلى به آن علاقه دارم گلدوزى است، اما به دليل نداشتن قدرت مالى قادر به تهيه ابزار آن نيستم.
مريم كه پدر و مادرى سالخورده دارد به دليل كهولت سنى آنها سرپرستى و تأمين معاش خانواده را نيز به تنهايى برعهده دارد. او با حسرت مى گويد: اگر چرخ خياطى و يك دستگاه گلدوزى داشتم مى توانستم ضمن پرداختن به كار مورد علاقه ام قسمت عمده اى از هزينه هاى زندگى را تأمين كنم.
او با تأكيد بر اين كه «معلولان هم حق حيات دارند» به ديگر ناتوانان جسمى توصيه مى كند: مى توان با توكل به خداوند قادر و بزرگ، پشتكار و اعتماد به نفس، خلأ ناشى از ضعف جسمى را پر كرده، منشأ بسيارى از كارهاى غيرممكن باشند فقط اگر بخواهند...
مريم عليفام در مورد علت قطع دستان و يك پاى خود مى گويد: حدود ۲۰ سال قبل من به همراه خواهر و خواهرزاده ۶ ساله ام براى آوردن آب از چشمه اى در حوالى روستا رفته بوديم كه در مسير حركت قطار قرار داشت.
او كه با ناراحتى از آن روز ياد مى كند مى افزايد: نوبت آب شلوغ بود و ما متوجه بازيگوشى هاى خواهرزاده ام نشديم كه در مسير ريل قطار مشغول بازى بود.
وى در ادامه مى گويد: ناگهان با سوت قطار به خود آمده و خواهرزاده ام را ديدم كه بر روى ريل نشسته است. بلافاصله به طرف او دويدم اما زمان رسيدن من و درازكردن دستانم براى نجات او همزمان شد با عبور چرخ هاى آهنى قطار از روى بچه ، دست ها و يك پاى من...
مريم، در ادامه به وضعيت زندگى خود در اين ۲۰ سال اشاره كرده و مى گويد: از همان ابتدا با خدا عهد بستم كه فقط به او توكل كرده و به يارى پروردگار بر مشكلات غلبه كنم.
او مى افزايد: توانايى هايى كه خداوند به من عطا فرموده درواقع كمبود ناشى از نبود دستانم را برايم جبران كرده و من از اين بابت همواره شاكر خداوند هستم.
مريم عليفام، علاوه بر شركت در كلاس هاى نهضت سوادآموزى و گرفتن مدرك پنجم ابتدايى در اين روستا، هنرهاى ديگرى چون: خياطى، گلدوزى وقالى بافى را نيز فراگرفته و قادر است بدون كمك ديگران در حالى كه سوزن و آلات قالى بافى را در ميان ساعدهاى خود مى گيرد كارهاى جالبى را انجام دهد.
او عنوان كرده بود كه با وجود علاقه فراوان به گلدوزى به دليل ضعف مالى توان خريد چرخ گلدوزى را ندارد، هموطنان نيكوكار علاوه بر تأمين چرخ خياطى گلدوزى با همه لوازم جانبى آن مقدارى وجه نقد نيز براى مريم ارسال كردند كه در حضور رئيس اداره آموزش و پرورش و سوادآموزى شهرستان ملكان، همه اين كمك ها تحويل وى شد.
مريم عليفام پس از دريافت اين كمك ها درحالى كه در پوست خود نمى گنجيد به سرعت چادر نماز سفيد خود را سر كرده و پس از وضو گرفتن، روبه قبله ايستاد و دو ركعت نماز شكر برجاى گذاشت.http://i37.tinypic.com/14mt45g.jpg
iman134
يکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷, ۲۱:۴۹
متولد اميد و بهار...
http://i35.tinypic.com/xr2ig.jpg
صداي گرم و پر اميدش حتي از پشت سيمهاي زميني هم ميتواند با دلت ارتباط برقرار کند و کلي گرماش کند. وقتي با او گپ ميزني زندگي را بيشتر دوستداري، خدا را هم. بيشتر آن لحظه که ميگويد: خدا را مخلصانه دوست دارم! "رويا مداح" 38 ساله نمونه کامل يک متولد ماه فروردين است. کسي که با وجود سختترين پيشامدها از زندگي نا اميد نميشود و ميگويد: فردا روز ديگري است. خانم مداح کارمند بيمارستان است و مسئول ورزش سازمان تامين اجتماعي استان قزوين.
کاپيتان تيم واليبال نشسته بانوان 6 سال است در اين رشته فعاليت ميکند. از ناحيه زانوي پاي چپ دچار نقص شده است. يک آسيب ورزشي که يک بار مورد عمل جراحي قرار گرفت. يک سال بعد از آن هم دچار حادثه تصادفي شد که به پايش از همان ناحيه آسيب زد. عليرغم تمام تلاشها پايش به مرور [...] خانم کاپيتان متولد بهار، قبل از آسيبديدگي، 8 سال عضو تيم ملي واليبال ايستاده کشور بوده است. علاقه زيادش به واليبال باعث شد بعد از آسيب هم واليبال را ادامه دهد. ميگويد: " به خودم اجازه ندادم به خاطر آسيب ديدگي، از ورزش کنارهگيري کنم. با تشويق مربيان و خانواده و دلگرميشان توانستم به فعاليتم در اين رشته ادامه دهم، طوريکه سال اول حضور در واليبال نشسته براي تيم ملي انتخاب شدم. سال 81 براي مسابقات جهاني به اسلواني رفتيم. اين اولين تجربهام در مسابقات برون مرزي بود." تيم واليبال نشسته بانوان در تيرماه 86 توانست مقام سوم آسيا را کسب کند. چهارم ارديبهشت امسال هم براي مسابقات جام بين قارهاي مصر اعزام شدند. البته جهت کسب تجربه و آمادگي تيم براي مسابقات آسيايي 2010 کانچوي چين. تيم بانوان همراه تيم واليبال نشسته آقايان، که قهرمان جهان شد، اعزام شد و توانست با تمام تيمهاي قهرمان و نامدار جهان بازي و تجربههاي خوبي را کسب کند. آنچه ميخوانيد حاصل گپ و گفت باشگاه جواني برنا با اين خانم واليباليست و موفق در حوزه ورزش است. کسي که از پنجم ابتدايي به واليبال عشق ورزيده و بعد از کشف استعدادش توسط مربيان هيچگاه آن را رها نکرده است. امکانات تيم در مسابقات مصر چطور بود، مشکل خاصي داشتيد؟ فدراسيون معلولين و جانبازان از معدود فدراسيونهايي است که خيلي به ورزشکارانش اهميت ميدهد. وضعيت اسکان و ساير مسائل در اردوها داشتيم، عالي بود. نيازي به طي کردن مسافت زياد براي دسترسي به امکانات نبود؛ همه چيز براي يک معلول بايد در دسترس باشد تا براي رفتن به خوابگاه و سالن غذاخوري مشکلي نداشته باشد و مسئولان به خوبي اين مسئله را درک کرده بودند. از نظر امکانات هم تبعيضي ميان تيم ما و آقايان نبود. پس چه چيز باعث شد مقام نياوريد؟
مشکل بانوان کم بودن اردوهاي تدارکاتي بود. تيرماه که از مسابقات شانگهاي بازگشتيم، مسئولان ميدانستند قرار است تيم بانوان همراه آقايان براي مسابقات بين قارهاي مصر اعزام شود. آقايان از همان موقع در اردوها مشغول تمرين شدند اما تيم بانوان به حال خود رها شد. گفتند برويد در شهرهاي خودتان تمرين کنيد. نزديک مسابقات که شد 3 اردوي 10 روزه برگزار و تيم براي مسابقه جمع شد. مسئلهاي که باعث ميشود ما نتوانيم همپاي آقايان مقام کسب کنيم همين مسئله است که بايد توجه بيشتري شود. مسابقات شانگهاي چين آغازي بود تا مسئولين به خودشان بيايند و ببينند تيم بانوان با شرايط سخت در مقابل تيمهاي جهان خودي نشان دهد و بالاي سکو برود. خانم مداح معتقد است اگر مسئولين وقت بيشتري بگذارند، امکانات، اردوهاي تدارکاتي بيشتري بگذراند، تفاوتي بين تيم آقايان و بانوان قائل نشوند و در تورنمنتهاي که در کشورهاي اروپايي- آسيايي برگزار ميشود واليبال نشسته بانوان را شرکت دهند، واليبال بانوان به روزهاي روشني دست مييابد. او ميگويد: اگر امکانات فراهم شود، قول ميدهم واليبال نشسته بانوان بتواند در کنار آقايان هميشه سکودار باشد. البته مسئولين گفتند مسابقات شانگهاي چين مقدمهاي براي صعود جام بين قارهاي شد که ما را شرکت دادند. قول کسب چه مقامي را به باشگاه جواني ميدهيد؟ اميدوارم در مسابقات 2010 کانچوي چين تيم ايران بر سکوي نخست بايستد، من اين توانايي را در تيم ميبينم. اگر مسئولان همت کنند اين مقام دور از دسترس نيست. از تجربه حضور در مسابقات مصر برايمان بگوييد.
مسابقات آسيايي تمام شد اما من به چيزي فراتر از مسابقات آسيايي فکر ميکردم؛ مسابقات جهاني. در مسابقات جام بين قارهاي مصر، در گروهي افتاديم که 5 تيم قدر و صاحب نام حضور داشتند. تيمهايي که هميشه مقام اول تا پنجم جهان را کسب ميکنند. اين بازيها حکم تدارکاتي و آمادگي را داشت و رقابتها بسيار نزديک بود. در بازي با تمام تيمهاي مدعي کار به دور (گيم) پنجم کشيد. بازيها با امتيازهاي بسيار نزديک واگذار ميشد.
پس چه مشکلي مانع قهرمان شدن شما شد؟ ما به راحتي ميتوانستيم برنده شويم. فقط کمي مشکل مربي داشتيم. اگر مربيان باتجربهتري تيم را همراهي ميکردند شايد ميتوانستيم در مصر هم مقام بياوريم. اين دوره از مسابقات کسب تجربهاي شد براي مسابقات جهاني. سن در واليبال نشسته ملاک نيست؟ خير! شرايط سني ملاک نيست. تمام تيمهايي که در مصر ملاقات کردم مثل اسلواني، اوکراين و روسيه با همان نفرات 4 سال پيش آمدهبوند. بهندرت تيمي ديدم که جوانگرايي داشته باشد. فقط تيم آمريکا بود، چون چند سالي هست روي اين رشته سرمايهگذاري ميکند. مهم تجربه و کارايي بازيکن است نه سن او. تيم ما هم قدرت بدني داشت هم تکنيک. فقط از نظر تاکتيک با مشکل مواجه بوديم. مربيان ما خيلي کم تجربهاند. مربي تيم ما با تيمهاي ديگر اصلا قابل مقايسه نبود. اگر سرمربي ما مثل سرمربي تيم آقايان، آقاي رضايي بود، مطئنم ميتوانستيم در مسابقات مصر هم مقام کسب کنيم. خانم مداح! بيشتر خانمهايي که نقص عضو دارند اصلا در جامعه حاضر نميشوند چه برسد به اينکه ورزش کنند و افتخار آفرين شوند. چه شد که شما به اين خودباوري رسيديد که ميتوانيد ورزش کنيد و قهرمان هم شويد؟ کساني که از خودشان ضعف نشان ميدهند بايد اعتماد به نفس خود را بالا ببرند و باور کنند معلوليت محدوديت است نه ناتواني. معلولين در رشتههاي ورزشي مختلفي توانستند افتخار کسب کنند و موفق باشند. هميشه در صحبتهايم با معلولين از آنها خواستهام گوشهگير نباشند و کنج خانه نمانند. خود و خدا را سرزنش نکنند و ناشکر نباشند. معلولين فقط محدوديت جسمي دارند اما توانايي براي انجام هر کاري را دارند. اين به همه ثابت شدهاست. ما در استان قزوين مرکزي به نام "کانون توانا" داريم که ميخواهد ثابت کند معلول ميتواند مثل يک فرد سالم زندگي کند. من اين را در جامعه ميبينم. معلوليني در جامعه هستند که تواناييشان از افراد سالم بيشتر است. فقط بايد با انگيزه و اعتماد به نفس بالا توانايي خودشان را به اثبات برسانند. به خدا گله هم ميکنيد؟! من چه زماني که سالم بودم و ورزش ميکردم و چه حالا که آسيب ديدهام و ورزش ميکنم، هميشه شکرگزار خدا بوده و هستم. اگر به اين باور ـ خدامحوري ـ برسيم، ميبينيم به خاطر سلامتي که داريم بايد شکرگزار خدا باشيم. معلوليت تمام زندگي انسان را مختل نميکند. من يک پايم معلوليت دارد اما پاي ديگرم سالم است، تن و فکرم سالم است. به خاطر تمام اينها شکرگزارم. هميشه به ياد خدا هستم و خالصانه دوستش دارم، به خاطر بودنم، زندگي کردنم و استعدادهايم از او ممنونم.
از خانوادهتان بگوييد...
خانواده ورزش دوستي دارم. هميشه حمايت و تشويق ميکنند. پدرم را از دست دادهام و هر چه دارم از مادرم دارم. هميشه و همه جا، در تمام مراحل زندگي، به او افتخار ميکنم.
علاقه اول و آخرتان واليبال است يا به موضوعات ديگر هم علاقه داريد؟
به جز واليبال نشسته، که رشته تخصصيام است، به رشتههاي ديگر ورزشي هم علاقه دارم و مثلا... قايقراني ميکنم. سال 85 به همراه تيمي به کشور هند رفتيم و توانستيم در قايقراني آبهاي خروشان رکورد کسب کنيم. 140 کيلومتر در آبهاي خروشان رود گنگ پارو زديم و اين رکورد را به اسم ايران عزيز ثبت کرديم. علاوه بر آن تنيس روي ميز هم بازي ميکنم. به غير از ورزش، رانندگي را خيلي دوست دارم... نکند ميخواهيد در مسابقات رالي هم شرکت کنيد؟! (ميخندد) نه... اين يکي ديگر نه! البته چندبار پيشنهاد دادهاند اما نتوانستند مرا راضي کنند. و حسن ختام... دوست دارم به معلولين بگويم معلوليت، محدوديت است نه ناتواني. ما ميتوانيم تمام تواناييهايمان را با قدرت تفکر و انديشهمان به همه اثبات کنيم. يک معلول ميتواند مثل يک فرد سالم زندگي کند و هر چه ميخواهد به دست آورد فقط بايد به خود باوري برسد.
iman134
يکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷, ۲۳:۵۰
مصاحبه با یك زن قطع نخاع كه روی پاهای خودش می ایستد
http://img.tebyan.net/big/1383/02/6777112127154922818413110922214339222228254.jpg
جور دیگر باید دید...
بچه محله كیان پارس اهواز، ساكت است و آرام! حتی وقتی از لحظه تصادفش می گوید، توی نگاهش، نه رنجیدگی می بینی و نه ناراحتی! آنقدر كه باور می كنی همه آن لحظه های سخت را پشت سر گذاشته و حالا فاطمه قمیشی در 29 سالگی فقط به آینده فكر می كند... آینده ای كه می تواند روشن باشد!
روز واقعه
19 سالم بود، اول جوانی و شادابی و تحرك! دانشجو بودم در تهران. با برادرم داشتیم برمی گشتیم اهواز كه خانواده ام را ببینم. یك دفعه لاستیك ماشین تركید و تصادف كردیم. از ماشین پرت شدم بیرون. چشم كه باز كردم، دیدم برادرم بالای سرم ایستاده، پرسید: حالت چطوره؟ گفتم: خوبم! فقط سرم درد می كنه!
دستش را به طرفم دراز كرد: « پس دستت رو بده به من و بلند شو!» خواستم بلند شوم، اما هیچ چیز را حس نمی كردم... انگار نه دست داشتم... نه پا... گفتم: نمی تونم ... من از گردن به پایین فلج شدم! یعنی همان لحظه تصادف فهمیدم كه دیگر نمی توانم راه بروم. بعد كه به بیمارستان رفتیم، معلوم شد از ناحیه مهره پنجم گردن قطع نخاع شده ام.
روزهای سخت
بعد از این حادثه، مدتی گذشت تا من و خانواده ام متوجه شویم چه اتفاقی برای من افتاده است. رو به رو شدن با این واقعیت كه من باید از این به بعد، روی صندلی چرخدار زندگی كنم، سخت بود؛ هم برای من، هم برای خانواده ام! یعنی در وهله اول، اصلاً قبول نمی كردم كه حتی برای چند دقیقه روی ویلچر بنشینم؛ ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم كه همین صندلی چرخدار می تواند به من استقلال بدهد. سخت بود؛ اما بالاخره قبول كردم كه ویلچر پای دوم من باشد. وقتی با این مساله كنار آمدم، یك دفعه موضوع دستهایم پیش آمد. با خودم گفتم پس دستهایم چی؟
یك نقطه شروع
آشنایی من با خانم دكتر میرفتاح خیلی اتفاقی بود. خانم دكتر، خودشان هم یك معلول ضایعه نخاعی بودند و روی ویلچر می نشستند. تحول زندگی من هم از همین دیدار شروع شد. شاید به گونه ای، دكتر میرفتاح الفبای زندگی با معلولیت را به من یاد داد. او بارها به من گفت: «حالا كه در این موقعیت قرار گرفتی، چاره ای نداری جز این كه این شرایط رو قبول كنی و سعی كنی موفق باشی!» همیشه و همه جا گفته ام كه ایشان، مادر دوم من هستند. به هر حال من تصمیم گرفتم دوباره درس بخوانم. من قبل از تصادف، دانشجوی رشته شیمی بودم. ولی چون رشته شیمی احتیاج به كار در آزمایشگاه داشت و انگشت های من هیچ حركتی نداشتند، تصمیم گرفتم دوباره در كنكور شركت كنم. یعنی 2 سال و نیم بعد از تصادف دوباره كنكور دادم و این بار رشته زبان اسپانیولی تهران قبول شدم. یك ترم هم در این رشته درس خواندم، تا این كه برنامه سفرم به امریكا پیش آمد برای معالجه. این سفر حدود یك سال طول كشید و دوباره یك وقفه طولانی افتاد بین درس خواندنم. از امریكا كه برگشتم، مادرم فوت كرد و من مجبور شدم از محل تحصیلم كه تهران بود، برگردم اهواز و پیش بقیه خانواده ام باشم!
چون اهواز رشته زبان اسپانیولی نداشت، دوباره كنكور دادم و این دفعه زبان انگلیسی قبول شدم. 2 سال اول كلاسهایم در همان اهواز بود، ولی 2 سال دوم را در دانشگاه آبادان درس خواندم.
...هیچ وقت فراموش نمی كنم
موقعی كه اول ترم، با رئیس دانشگاهمان در آبادان صحبت كردم و گفتم من این شرایط را دارم و نیاز دارم كه مقداری با من همراهی كنید، گفت: دخترم، برای چی خودت را اینقدر اذیت می كنی؟ تو می تونی توی خونه ات باشی و درس هم نخونی تا زحمت این رفت و آمد رو هم نداشته باشی!»
این حرف آنقدر برای من سنگین تمام شد كه همان موقع به ایشان گفتم: « از شما كه رئیس یك مجموعه فرهنگی هستید اصلاً انتظار چنین حرفی را نداشتم.
من آنقدر تلاش می كنم تا شما باور كنید كه من و امثال من هم می توانیم درس بخوانیم و زندگی كنیم».
!من هم هستم
به هر حال دوران تحصیل را به سختی گذراندم. چون شرایط خاصی داشتم و تنها فرد معلول دانشگاه بودم. موقع امتحان ها هم حتماً باید منشی می گرفتم و پذیرش این مساله برای خیلی ها سخت بود. دانشگاه كه تمام شد، در آزمون استخدام رسمی راه آهن شركت كردم و قبول شدم؛ اما بعد از این كه همه مرحله های گزینش را پشت سر گذاشتم، به من گفتند ما احتیاج به یك مترجم شفاهی داریم و چون شما معلول هستید و رفت و آمد برایتان دشوار است، نمی توانیم شما را بپذیریم.
اردیبهشت سال 77 بود كه در آزمون استخدامی بهزیستی شركت كردم و قبول شدم و الآن چند سالی می شود كه كارشناس روابط بین الملل هستم. فكر می كنم به نوعی، هم به خودم و هم به بقیه ثابت كرده ام كه من هم هستم.
...همراهی خانواده
بحران روحی سراغ هر كسی می آید؛ اما من هیچ وقت نخواسته ام افراد خانواده، ناراحتی ام را ببینند؛ چون آنها همیشه بهترین همراهم بوده اند. مخصوصاً خواهر كوچكترم كه واقعاً مدیون او هستم. هیچ وقت هم به خدا نگفته ام چرا من؟! چرا این حادثه باید برای من اتفاق بیفتد؟! البته مواقعی بوده كه فكر كرده ام دیگر نمی توانم ادامه بدهم، ولی خیلی كوتاه مدت بوده؛ چون افرادی را دیده ام كه شرایط خیلی سخت تری نسبت به من دارند و موفق هم هستند.
زمانی كه تازه آسیب دیده بودم، همیشه فكر می كردم چرا نباید منبعی باشد كه به من بگوید حالا چطور رفتار كنم، چطور زندگی كنم... یعنی كلاً در زمینه ضایعه نخاعی و چگونگی كنار آمدن با آن به من و خانواده ام آگاهی بدهد. چون وقتی یك نفر دچار آسیب نخاعی می شود، این ضایعه روی تمام ارگان های بدنش تأثیر می گذارد. روی كلیه هایش، دستگاه گوارشش و ... حتی اگر این فرد مرتباً تغییر وضعیت ندهد، دچار زخم بسترهای شدید می شود. به همین دلیل وقتی رشته زبان انگلیسی قبول شدم، به خودم قول دادم كتابی در زمینه ضایعات نخاعی ترجمه كنم. كه بالاخره در سال 80، كتاب «چگونه با ضایعه نخاعی خود مواجه شویم» را ترجمه كردم كه با همكاری حوزه توانبخشی سازمان بهزیستی در سراسر كشور به صورت رایگان توزیع شد.
...بهترین لحظات
با توجه به این كه سطح ضایعه نخاعی من خیلی زیاد بود، حدود 9 ماه روی تخت بستری بودم. بعد وقتی سعی كردم روی ویلچر نشستن را تجربه كنم، واقعاً به مشكل برخوردم. انجام این تمرین ها خیلی سخت بود؛ حتی گاهی مایوس كننده بود و بارها برای انجام یك حركت خیلی كوچك اشك می ریختم؛ اما بعضی لحظات واقعاً برای من خاطره انگیز شدند.
مثلاً اولین باری كه خانم میرفتاح یك ماژیك خیلی قطور را بین دستهایم گذاشت و گفت بنویس! حس خیلی بدی داشتم. چون باید روی حركت مچ دستم كار می كردم. حدود یكی دو ساعت طول كشید تا من اولین كلمه را نوشتم! نوشتم «خدا» و خیلی هم ذوق كردم كه دوباره می توانم بنویسم. یا اولین باری كه من را روی شكم چرخاندند و گفتند سعی كن روی دستهایت بلند شوی، یك ساعت تلاش كردم تا فقط برای چند لحظه روی دستهایم بلند شوم! در هر حال به من ثابت شد كه آسیب نخاعی پایان زندگی نیست. شاید به نوعی شروع یك زندگی جدید باشد. من حتی الان هم دوست دارم ادامه تحصیل بدهم و این بار در رشته جامعه شناسی یا روان شناسی، فوق لیسانس بگیرم.
iman134
يکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷, ۲۳:۵۹
گفتگو با عزت السادات حسينی، معلم ورزش مدرسه فرزانگان
http://iran-newspaper.com/1387/870419/html/376902.jpg
سالهای دهه 60 همان سالهای اول که از اين ور حياط تا آن ور می دويد و مسابقه سرعت بين بچه های دبيرستانی برگزار می کرد. شايد زنی جوان، لاغراندام، جدی و فعال را در ذهن زنان 40 ساله ای دوباره زنده کند که الان هر کدام خودشان مادرانی فعال، پزشک، دندانپزشک، داروساز، نويسنده و .. هستند. او اما همان سالها تصادف کرد، تصادفی که به جز دو پا از او هيچ چيز را نگرفت . او الان باز هم معلم ورزش است. معلمی پرنشاط، فعال، باهوش و پر از اميد. معلمی که می گويد هر اتفاقی که می افتد ممکن است جسمت را در هم بشکند اما روحت را پرورش می دهد و نگاهت را عوض می کند. او يعنی خانم معلم ورزش مدرسه فرزانگان، عزت السادات حسينی می گويد و با خنده هم می گويد: که هر مسئله ای برای من يک درس است و تصادف من هم برای ديگران درسی بود.
چند سال است که معلم ورزش هستيد؟
در اين مرکز، از سال 61 مشغول به کار شدم ولی قبل از آن هم در مدارس "مکتب الاحرار" منطقه 10 تهران و غير انتفاعی " کيهان نو" ورزش درس ميدادم. همان سال 61 هم به استخدام دولت درآمدم.
جريان تصادف چطور اتفاق افتاد؟
سال 68 بود. درست در سرمای زمستان و من مدرسه داشتم. مادر بزرگ همسرم فوت شد و ما برای مراسم رفتيم به آذربايجان، تمام جاده لغزنده و برفی بود. من آمادگی اين سفر را نداشتم.در موقع برگشت همسرم از مسير روبه رو می رفت که يک دفعه تصادف کرد. ماشين چپ شد. بچه توی بغلم بود. بچه ام سه ساله بود. من برای اينکه او آسيبی نبيند. رويش گلوله شدم. در همان جا ستون فقراتم شکست.
صدای بچه را می شنيدم اما فکر می کردم مرده ام. بعد به هوش آمدم. شوهرم را ديدم که وسط جاده جلوی ماشين ها را می گيرد. بالاخره مينی بوسی نگه داشت. دو نفر آمدند دست و پايم را گرفتند. سنگين شدم و نشستم. فهميدم اتفاقی افتاده مرا در مينی بوس گذاشتند. ديدم پشتم تير می کشد. فکر می کردم قلبم سوراخ شده.
به هوش بوديد؟
بله ، اما همان حمل کردن ناشيانه باعث شده دچار ضايعه نخاعی شدم.
همسرتان همراهتان نيامد؟
نه پليس او نگه داشته بود. ديگر خبری از همسر و فرزندم نداشتم.
کنترل اوضاع به دست خودتان بود؟
بله، هيچ کس با من نبود. وقتی به درمانگاه رسيدم برای گرفتن عکس از ستون فقراتم پول خواستند. من النگويم را درآوردم و گفتم: من اينجا نه کسی را دارم و نه پولی، اين را بگيريد و کار را انجام دهيد.
وقتی عکس گرفتند، ديدم سرشان را تکان می دهند و دلسوزی می کنند. ديگر يقين کردم که قلبم سوراخ شده دائم می پرسيدم: چه خبرشده؟ به من بگوييد.
گفتم مرا ببريد تهران. با برادرم تماس گرفتم و ماجرا را تعريف کردم. در تهران مرا به بيمارستان " البرز" بردند.
باز دچار " حمل بد بيمار" شدم. مرا روی برانکارد از پله ها بالا می بردند و هر پله ای که بالا می رفتند پشتم می سوخت. در همان روز به " خانم حائری زاده " مدير دبيرستان زنگ زدم و جريان را تعريف کردم. او خيلی زود خودش را به بيمارستان رساند و بعد از مشورت با برادرم مرا به بيمارستان " آراد " منتقل کردند.
هيچ سراغی از شوهرتان نگرفتيد؟
دائم سراغ می گرفتم ولی می گفتند: همانجاست يعنی در آذربايجان ولی در بيمارستان آراد که بستری شدم هم همسرم آمد و هم بچه را آورد بچه ام را که بغل کردم آرام شدم.
کی فهميديد چه اتفاقی برايتان افتاده؟
در همان بيمارستان آراد به من گفتند: نخاع در ناحيه T6 تا T7 در اثر حمل بد له شده است، يعنی درست پشت جناغ سينه.
شکايت نکرديد؟
نه، من که آنها را نمی شناختم. از طرفی آنها به من کمک کرده بودند.
آن دو نفر به ديدنتان هم آمدند؟
نه هرگز! آنها رهگذر بودند. من کاری نمی توانستم بکنم. بايد در آن لحظات اوليه که من بيهوش شده بودم آمبولانس اورژانس می آمد که نيامد. من از چه کسی می توانستم شکايت کنم؟
روحيه همسرتان بعد از آن تصادف چطور بود؟
خيلی ناراحت بود و ديگر سرکارش هم نرفت. او هم دو سال قبل در اثر تصادف فوت شد.
چند روز در بيمارستان بستری بوديد؟
من 70 روز و تنها در اثر زخم بستر در بيمارستان بستری بودم. فرزاد (فرزندم) هم سه سال بيشتر نداشت و در اين 70 روز پيش مادرم بود.
من از اين جهت خوشحال و آرام بودم، می دانستم جايش امن و راحت است وقتی به ديدنم می آوردندش دوست نداشتم برود، اما چاره ای نبود....
بعد از مرخص شدن چطور زندگی را به روال عادی برگردانديد؟
تصميم گرفتم زندگيم را بچرخانم. من استادی داشتم به اسم خانم " ميرفتاح" او هم دچار ضايعه نخاعی شده ولی خيلی سرحال بود و خوب زندگی می کرد. من هم تصميم گرفتم مثل او زندگيم را خوب اداره کنم.
اين بود که نه کمکی داشتم و نه کارگری... همه کارهای خانه را از شست و شو و پخت و پز و کارهای مدرسه پسرم را خودم انجام می دادم.
فرزاد فهميده بود مادر قوی و قابل اعتمادی دارد..... صددرصد. من همه کارهايی که مادران ديگر برای بچه هايشان انجام می دادند را به عهده می گرفتم.
مثلا" برای ديدن معلمش تا دم در مدرسه می رفتم و همانجا با او قرار می گذاشتم.
من هر کاری بخواهم، انجام می دهم. مثلا" به شاگردهايم می گويم: من اگر بخواهم الان می روم روی پشت بام می گويند:
چطوری؟ می گويم: پشت شما سوار می شوم و می روم... ( می خندد)
خب، شما فرزند دومتان را کی به دنيا آورديد؟
سال 75
پزشکان چه نظری داشتند؟ بارداری خطری برايتان نداشت؟
نه، اصلا" بدن من آمادگی کامل داشت. مثل يک آدم عادی کار می کردم و هيچ وقت هم احساس نمی کردم روی ويلچر نشسته ام.
برخورد شما با همسرتان چطور بود؟
همسرم بعد از اين تصادف حساس شده بود. من خيلی سعی می کردم روحيه اش را به او برگردانم. او قبل از تصادف در کار خانه رنگ کار می کرد ولی بعد از تصادف ديگر سرکار نرفت، مدت ها بيکار بود تا اينکه من با يکی از دوستانم صحبت کردم و به دنبال همين گفت و گو هم او کار دومش را شروع کرد اما خيلی کوتاه مدت بود.
او به خارج از کشور رفت و من و بچه ها تنها بوديم. يک کاه می رفت بعد برمی گشت.
اگر قرار بود غير از تدريس ورزش کار ديگری را انتخاب کنيد، چه کاری می کرديد؟
رشته های روانشناسی را هم دوست داشتم.
رابطه تان با پسر دومتان بعد از تولد فرهاد چطور بود؟
خيلی خوب. من با هر دو دوست بودم. هر کاری آنها را شاد می کرد برايشان انجام می دادم. آنها هم واقعا" با من دوست هستند. فرزاد و فرهاد شرايط من را خوب می فهمند و هيچ وقت هم چيزی نخواسته اند که در توانم نباشد.
پسرهايتان الان در چه سنی هستند؟
فرزاد دانشجو و فرهاد کلاس پنجم دبستان است.
پس از فوت همسرتان چطور توانستيد، اين جای خالی را برای بچه ها پر کنيد؟
من برای بچه ها همه کار می کنم، البته فرهاد روحيه خيلی خوبی دارد. او ورزشکار است و کمربند آبی تکواندو دارد، کانون زبان هم می رود. فرزاد هم دانشجوی مهندسی نفت است . آنها بچه های عاقلی هستند.
من سعی می کنم کلاس هايی را که دوست دارند ثبت نامشان کنم. آنها روحيه خوبی دارند، البته بعد از تصادف همسرم در خيابان استاد معين و لخته شدن خون در سرش و تشخيص نادرست پزشکان که منجر به مرگ او شد، پسر کوچکم کمی روحيه اش را از دست داد ولی من او را به سفر بردم و کم کم حال و هوايش را عوض کردم.
شما اين همه روحيه را مديون چه هستيد؟
شايد معجزه خدايی.
خوب، کم کم به سمت بازنشستگی می رويد. برای آن زمان چه برنامه ای داريد؟
( می خندد ) نمی دانم شايد در فدراسيون فعاليت کنم. من قبلا" درباره راه اندازی فدراسيون تيراندازی بانوان معلول و جانباز صحبت کرده بودم .
خودم هم در مسابقات بانوان سالم شرکت کردم و همين باعث شد که مسئولان شهرستانها تيراندازی بانوان معلول و جانباز را راه اندازی کنند. الان هم به فکر شرکت در رشته قايقرانی هستم تا بلکه راعث راه اندازی قايقرانی بانوان معلول و جانباز شود. اين، رشته مناسبی است که بانوان می توانند در آن مقام بياورند.
در هيچ يک از سازمان های غير دولتی فعاليت نمی کنيد؟
چرا، در سازمان حمايت از ضايعات نخاعی که بانی اش خانم ميرفتاح بود، مسئوليت تربيت بدنی اش را داشتم.
برای درمان با استفاده از سلول های شوان نرفتيد؟
نه، بيمارستان امام خمينی (ره) خيلی شلوغ است و برای کسی که با ويلچر حرکت می کند تحمل شلوغی و معطلی سخت است. تا حالا نتوانسته ام بروم.
اگر وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشکی را ببينيد به او چه می گوييد؟
از او می خواهم در درجه اول امدادهای هوايی را تقويت کنند. هلی کوپترها را با پزشک و پرستار و تجهيزات بفرستند تا کسی مثل من دچار ضايعه نخاعی نشود و يک عمر روی ويلچر ننشيند.
iman134
دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۷, ۰۷:۳۹
قبل از هر چیز این نکته رو بگم که این پست مصاحبه نیست داستان یک دانش اموز معلول است که با وجود معلولیت از هر دو دست و نابینایی توانسته با لب هاش خط بریل را بخواند و ادامه تحصیل دهد . چون روایت این فیلم کاملا مستند و واقعی هست بنابراین در این جا باید قرار بگیرد .
چیزی شبیه چشمهایم (من عبدالواحد اسماعیل پور هستم )
عبدالواحد اسماعیل پور دانش آموز سال دوم راهنمایی مدرسه بعثت شهرستان سقز است . او زمانی که سال اول ابتدایی بوده به اتفاق خانواده اش به یکی از روستاهای نزدیک به مرز عراق می روند تا در مراسم عروسی یکی از بستگان پدرش شرکت نمایند . عبدالواحد یک مین خنثی نشده از زمان دفاع مقدس را بر می دارد و مین میان دستهایش منفجر می گردد . انفجار مین باعث می گردد که چشمهای عبدالواحد کور و هر دو دستش قطع گردند . عبدالواحد به درس خواندن و ادامه تحصیل علاقه فراوانی دارد اما مدارس استثتایی از پذیرش و ثبت نام او به علت قطع شدن کامل هر دو دست و نابینا شدنش خودداری می نمایند تا اینکه اکبر زارعی معلم دبستان بوستان سقز با مسئولیت خود می پذیرد که به عبدالواحد آموزش بدهد او به سختی و با کمک گرفتن از حس لب های عبدالواحد موفق می شود کاری کند که عبدالواحد بتواند با لبش خطوط کتاب بریل نابینایان را بخواند و با موفقیت دوران ابتدایی را پشت سر بگذارد عبدالواحد هم اکنون دانش آموز ممتاز سال دوم راهنمایی مدرسه روزانه بعث شهرستان سقز و تنها دانش آموز نابینای این مدرسه است .
جوایز این فیلم مستند :
جوایز :
جایزه ویژه بيست و چهارمين جشنواره بينالمللي فيلمهاي كوتاه اكس ان پورونس فرانسه -جشنواره توس کورت سال 1385
به همراه تندیس ، دیپلم جشنواره و هزینه ساخت یک فیلم کوتاه 35 -م م
جایزه طلا از سی و نهمین جشنواره بین المللی هوستون آمریکا - سال 2006
تندیس سیمین سی وششمین جشنواره بین المللی فیلم رشد به همراه جایزه نقدی
تندیس و دیپلم افتخار و جایزه ویژه بهترین فیلم مستند از دهمین جشنواره سینمای دفاع مقدس -تهران -1385 -سینما فلسطین
جایزه بهترین بازیگر بازآفرینی نقش جانباز برای عبدالواحد اسماعیل پور و اکبر زارعی از دهمین جشنواره سینمای دفاع مقدس - تقدیرنامه و به همراه سکه طلا
بهترین فیلم مستند از سیزدهمین جشنواره تولیدات مراکز –جایزه فرهنگ ایثار -تبریز-سال 1384
تندیس و جایزه طلا بعنوان بهترین فیلم مستند از اولین جشنواره فیلم سواد آموزی - تهران -1385-سینما فلسطین
جایزه بهترین بازیگر به عبدالواحد اسماعیل پور همراه با تندیس و طلا در اولین جشنواره فیلم سواد آموزی
گالری عکس فیلم : ( حتما ببینید ;))
http://www.dafilm.com/vahed25.jpg
http://www.dafilm.com/vahed37.jpg
http://www.dafilm.com/vahed9.jpg
http://www.dafilm.com/vahed8.jpg
http://www.dafilm.com/vahed6.jpg
http://www.dafilm.com/vahed18.jpg
http://www.dafilm.com/vahed17.jpg
http://www.dafilm.com/vahed14.jpg
http://www.dafilm.com/vahed12.jpg
http://www.dafilm.com/vahed23.jpg
http://www.dafilm.com/vahed29.jpg
http://www.dafilm.com/vahed13.jpg
Raed
جمعه ۱۳ دي ۱۳۸۷, ۱۹:۳۱
شاید ربطی نداشته باشه ولی خالی از لطف نیست ;)
بدون شرح
http://i44.tinypic.com/25anqzq.jpg
آپامه
جمعه ۱۳ دي ۱۳۸۷, ۲۰:۴۹
ممنون از عكس زیباتون دوست عزیز.
می شه لطف كنید یه كمی هم راجع به این خانم موفق مطلبی اگه دارین قرار بدین.ممنون
Raed
جمعه ۱۳ دي ۱۳۸۷, ۲۳:۲۴
ممنون از عكس زیباتون دوست عزیز.
می شه لطف كنید یه كمی هم راجع به این خانم موفق مطلبی اگه دارین قرار بدین.ممنون
خواهش میکنم در واقع گزارش مربوط به شخص نیست و بیشتر به جنبه های درمانی هنر در بیماری ها و معلولیت ها میپردازد که برای شما میگذارم ، امیدوارم که مفید باشد :):)
جوانانی که در اثر حوادث گوناگون دچار نقص عضو ميگردند ويا معلول می شوند، بيش از هر چيز به روان درمانی نياز دارند. برای اين دسته از جوانان زندگی گويا به پايان رسيده و افسردگی شديد هرگونه انگيزه ی ادامه ی حیات را از آنان می گيرد. براستی چگونه می توان به آنها کمک کرد. موسسه ی فرهنگی «جام هنر» برای اينکار به روش هنر درمانی روی آورده است. آقای ميرکمال ميرنصيری مدير مسئول اين موسسه می گويد:
«ما به دنبال آن هستيم که بتوانيم از حوزه ی هنر برای پيشرفت افراد، برای تعالی روحی و روانی شان و زندگی بهتری برای آنها استفاده کنيم.»
موسسه ی فرهنگی و هنری «جام هنر» با ياری عده ای از استاتيد، روانشناسان و هنرمندان کار خود را در زمينه ی هنر درمانی آغاز کرده است. روشی که اگرچه در بسياری از کشورهای اروپايی شناخته شده است، اما در ايران هنوز پديده ای نو می باشد. آقای ميرنصيری نام «جام هنر» را چنين توضيح ميدهد:
«ما عنوان جام را از کلمه ی جانباز انتخاب کرديم که به معنای آسيب ديده ی اجتماعی و معلول است. اگرچه ما برای افراد سالم نيز همين خدمات را در حوزه ی هنر و هنر درمانی داريم.»
در «جام هنر» علاوه بر ارائه ی برنامه های آموزشی در رشته های هنری مانند موسيقی، تئاتر، سينما و هنرهای تجسمی در حوزه ی هنر درمانی نيز روشهايی مانند نمايش درمانی، موسيقی درمانی، بازی درمانی و مهارتهای ارتباطی بکار گرفته می شود.
«می دانيد که هنر درمانی مجموعه های متعددی دارد. حتا در حوزه ی مثلا نمايش درمانی، ما در ۲ زمينه ی سايكو درام يا پسيکودارم روش نمايش درمانی بصورت بداهه روی افراد مبتلا به بيماری اعصاب و روان و عقب مانده های ذهنی کار می کنيم. يا در بخش دراماتراپی نمايش درمانی می شود با اهداف مشخص و متفاوتی براى افرادی که از هوش کامل برخودار هستند، مثل معلولين جسمی، و حتا انسانهای سالمى که بطور عادی در اين شهر با ما زندگی می کنند.»
اولين پروژه ی فرهنگی موسسه ی «جام هنر» نمایشنامه ای است با نام «و اما انسان» که حدود ۳ سال بطول انجاميده است. و تاثير آن برروى جوانانى كه در اين پروژه شركت كرده اند بزرگترين نشانه موفقيت اين روش است، جوانانى كه انگيزه اى براى زندگى نداشتند،
«همين افراد امروز تبديل شده اند به آدمهايی که به لحاظ روحی روانی کاملا افراد نرمالی به حساب می آيند و حتا بالاتر. تعدادی از آنها با هم ازدواج کرده اند، تعدادی به تحصيل خود ادامه می دهند، به دانشگاه می روند...»
يکی ديگر از پروژه هايی که برای روان درمانی معلولين اجرا شده است، نمايشنامه ی «رستم و افراسياب» است که با استفاده از آن بمدت ۲ سال روی معلولين کار شده. نتيجه ی اين پروژه را از زبان آقای ميرنصيری بشنويد:
«در واقع، همه ی افرادی که روز اول، براساس فيلمهايی که از آنها داريم، حتا حاضر نبودند با ما صحبت کنند، اينها امروز بعنوان رستم، سهراب، افراسياب، کيکاووس و نياشاه بر صحنه می آيند و با شهامت تمام می خواهند بودن خود را اعلام کنند.»
از جمله جوانان و کودکانی که موسسه ی «جام هنر» با استفاده از روش هنر درمانی به کمک آنها رفته، کودکانی هستند که بر اثر زلزله ی بم دچار قطع نخاع شده اند. علاوه براين اساتيد موسسه ی «جام هنر» در تلاش برای ارتباط با مراکزی هستند که آسيب ديدگان اجتماعی مانند کودکان خيابانی، دختران فراری و معتادان را پناه داده اند. فعاليت ها و تلاشهای کارکنان موسسه ی «جام هنر» برای کمک به آسيب ديدگان اجتماعی، البته با موانعی نيز روبروست. موانع اداری و در کنار آن بويژه مشکلات مالی. آقای ميرنصيری می گويد، آنچه مسلم است اين است که:
«ما بدون کمکهای دولتی و مردمی شايد نتوانيم آنطوری که بايد کاری از پيش ببريم. بخاطر اينکه عمده ی مخاطبين ما افرادی هستند که دچار محروميت هايی هستند و شايد لازم باشد که با آنها سوبسيد يا يارانه هايی تعلق بگيرد که بتوانند از اين سيستم استفاده کنند.»
آقای ميرنصيری در انتهای صحبت خود پيامی برای شنوندگان ما دارند، و آن اينکه افرادی که دچار نقص عضو می گردند:
«ميل به عزيزبودن، ميل به دوست داشتن و دوست داشته شدن و ميل به اين باور که وجود من برای آدمهای ديگر بی ارزش يا بی تفاوت نيست، شايد چنين اميالی بسيار بيشتر از ميل به خوردن يا خوابيدن باشد. به همين علت است که هميشه توصيه می کنم که وقتی ما يک معلول را می بينيم،که شايد ۲ ثانيه قبل از حادثه ای که منجر به معلوليت وی شده،نمی توانست حتا تصور آن حادثه را نيز بکند، احساس کنيم که خود ما نيز نمی دانيم در ۲ ثانيه ی بعدی چه اتفاقی برايمان روی خواهد داد. تمام کودکانی که در بم قطع نخاع شده اند شايد برای سالهای سال زندگی شان طرح و نقشه ای داشتند. و ما نيز نمی دانيم در همين شبی که بخواب می رويم، صبح فردا را در چه موقعيتی خواهيم گذراند. به اين خاطر من من هميشه توصيه می کنم که وقتی با اينگونه افراد روبرو می شويم، با آنها برخوردی را داشته باشيم که روزی، اگر خود نيز بر اين صندلی ها نشستيم، مايليم که با ما همان برخورد شود.
homafar
جمعه ۱۳ دي ۱۳۸۷, ۲۳:۴۹
بسیار بسیار ممنون بابت این مطالب زیبا . مدتها بود دنبال این مطالب می گشتم چون اصولا به زندگینامه افراد مختلف علاقه مندم به خصوص روش زندگی معلولین.
pooya
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸, ۲۰:۱۰
http://www.rezaayati.com/local/cache-vignettes/L448xH298_25-90c4c.jpg
منوچهر نامجو
قهرمان ويلچرراني كشور: در مسابقات ويلچرراني سرعت مهم است اما در مسابقه زندگي استقامت و پايداري در برابر مشكلات اهميت دارد ؛ اين چيزي است كه ما را به پيروزي مي رساند.
نامجو قهرمان ويلچرراني كشور در سالهاي 78 تا 80 مي باشد،
نامجو هم اينك با همسر و دختر سه ساله اش به نام زهرا در تهران زندگي مي كند و در نظر دارد تا با بالا رفتن از 1800 پله برج ميلاد با ويلچر نام خود را در كتاب ركوردهاي جهاني ثبت كند.
;)
ترانه
شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۸, ۱۷:۳۷
من از همه دوستان که این مطالب بسیار جالب را اینجا فرستادن تشکر میکنم
به امید اینکه همه دوستان اسپیشالی یه روز یکی از همین آدم های موفق باشن
;;):):x
iman134
سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸, ۱۲:۴۴
با سلام دوباره :):x
تا شقایق هست زندگی باید کرد
http://www.uploadgeek.com/thumb-2156_4A408B47.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-2156_4A408B47.html)
http://www.uploadgeek.com/thumb-4782_4A408B20.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-4782_4A408B20.html)
شاهد برپايي نمايشگاه نمایشگاه نقاشی رنگ و روغن آذر منفرد هستیم . نمایشگاهی که شاید به ظاهر هیچ تفاوتی با سایر برنامه هایی از این قبیل که روزانه در سطح شهر برپا میشود نداشته باشد ، اما بسیار متفاوت و تامل برانگیر هست .
منفرد که بیش از 30 سال است از میوپاتی و ضعف شدید عضلات رنج میبرد توانسته با همتی بلند اقدام به برپایی نمایشگاهی نماید که تمامی تابلوهای موجود در آن را به وسیله دهان نقاشی کرده است .
وی درباره نحوه نقاشی کردن خود میگوید : (( حدود 30 سال پیش دستهایم به علت نامعلومی فلج شد و با وجود تلاش های زیادی که برای معالجه آن کردم نتواستم ضعف دستانم را علاج کنم بلکه پاهایم نیز به این فلج مبتلا شد . بعد از این بود که باورم شد باید با معلولیت خود کنار بیایم و به همین دلیل تصمیم گرفتم کار نقاشی را که از قبل به آن میپرداختم ادامه بدهم )) . منفرد که به گفته ی خودش نقاشی را نزد پدرش فرا گرفته ادامه میدهد : (( خیلی تلاش کردم با دهان تمرین کنم به همین دلیل یکسال و چهار ماه نزد مسعود کرمی آموزش نقاشی با دهان دیدم و بعد از آن آنقدر به تمریناتم ادامه دادم تا توانستم به راحتی با دهان نقاشی کنم .)) او می افزاید : (( خواست خدا بود که به این فکر بیفتم و خوشبختانه مدت زمان زیادی طول نکشید که به خواسته ام برسم . هر چند گاهی وقت ها مشکلاتی هم پیش می آید ولی در کل از اینکه هنوز میتوانم نقاشی کنم بسیار خوشحالم )).
منفرد که قبل از برپایی این نماشیگاه سابقه برپایی نمایشگاه نقاشی در تایوان را نیز داشته است ، درباره ی حضورش در تایوان میگوید : (( وقتی که دستها و پاهایم کاملا فلج شد با یک موسسه هنری در لیختن اشتاین ارتباط برقرار کردم و قرار شد که برای یک دوره آنجا حضور داشته باشم و طبق دعوتی که از من به عمل آمد در نمایشگاه نقاشی معلولینی حضور پیدا کردم که با دهان و پا نقاشی میکردند . در ادامه ارتباطات با این موسسه بود که مقدمات برپایی نمایشگاه نقاشی در تایوان برای من فراهم شد .))
این در حالی است که این هنرمند توانسته با تلاش و فعالیت و سادگی آثارش با فضای کارخود و تماشاگران آثارش ارتباط خوبی برقرار کند .
[/SIZE][/FONT][/SIZE][/FONT]
iman134
دوشنبه ۲۲ تير ۱۳۸۸, ۱۵:۰۶
با سلام دوباره :):x 13/4/1388
دخترکان ترکمن و نگاه کنجکاوانه به هنرنمايي هنرمندان توانجوي ايران
عشق آباد - هر روز شمار زيادي از دخترکان ترکمن به همراه والدين خود از نمايشگاه آثار هنرمندان توانجوي ايران که در رايزني فرهنگي کشورمان در ترکمنستان در حالي برگزاري است با نحوه خلق آثار هنري شش هنرمند همسن و سال خود آشنا مي شوند .
آن ها با خيره شدن به " ليلا" هنرمند توانجوي ايراني که نقاشي را به بهترين وجه به جاي دست با پا ترسيم مي کند، از اراده و توانمندي اين دختر ايراني که سن و سالي از خودشان بيشتر ندارد، مبهوت مانده اند.
نگاه اين دخترکان ترکمن ، تنها به پاهاي ليلاست ،
چرا که دست هاي اين دختر ايراني به طور کامل فلج است.
http://www.uploadgeek.com/thumb-F71B_4A5B07F7.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-F71B_4A5B07F7.html)
کودکان ترکمني که از چند ماه قبل با حضور در کلاس هاي آموزش زبان فارسي رايزني برخي از اشعار فارسي نظير " بوي جوي موليان آيد همي ، ياد يار مهربان آيد همي " را فرا گرفته اند، اين بار شاهد هنرنمايي دختران توانجوي ايران هستند که در نگاه اول به وضعيت جسماني آنان بسياري از تفکرات و ناتواني هاي خود را به بن بست مي برد.
دختران معلول و هنرمند ايراني در اين نمايشگاه همه کار را انجام مي دهند، نقاشي مي کنند، سنتور مي نوازند، سوزن دوزي مي کنند و حتي طراحي و کار رايانه اي انجام مي دهند.
اين ها براي دختران ترکمن به ويژه دخترکاني که در کشورشان تنها رقص و آواز جايگاه اصلي در رشته هاي هنري و فرهنگي را دارد، بسيار تعجب برانگيز است.
يک دختر ترکمن گفت که فرزندان معلول هديه الهي هستند و اگر بارور شوند چه تاثيري در سايرين مي گذارند.
"مرجان مرآوا" افزود : هنرنمايي دختران توانجوي ايران واقعا بي نظير است و من به همراه خواهر کوچکم هر روز چندين ساعت از نزديک شاهد نحوه هنرنمايي اين هنرمندان هستيم.
او گفت: به طور قطع پشتکار اين هنرمندان و حمايت والدين آن ها سبب رشد و شکوفايي استعدادهاي اين هنرمندان شده است.
يک دانشجوي ترکمن نيز گفت که ديدن آثار هنري زنان و دختران توانجوي ايران سبب تقويت روحيه خودباوري در اشخاص مي شود.
" اوغل ساريوا" افزود که آثار هنري اين افراد بدليل اشتراکات فرهنگي و تاريخي براي ترکمن ها بسيار جذاب است.
اين دختر ترکمن گفت که در همه جوامع به ويژه ترکمن ها در باره زنان معلول اين تلقي وجود دارد که آنان به عنوان افرادي ناتوان قادر به انجام وظايف يک فرد غيرمعلول ندارند.
او افزود: اين گونه تلقي و هزينه هاي گزاف نگهداري از معلولان سبب شده تا اين گونه افراد حداقل در ترکمنستان در سخت ترين شرايط زندگي کنند.
اين درحاليست که با مشاهده دختران توانجوي ايراني که از هر لحاظ بر افراد سالم برتري دارند، ذهنيت "ناتوان بودن" در باره معلول و معلوليت به طور کامل محو مي شود.
" فاطمه سالاري" دختر ايراني که از ناحيه دو دست معلول است در زمينه استقبال مردم ترکمنستان از کارهاي هنري وي گفت که استقبال ترکمن ها از کارهاي هنري به ويژه نواختن سنتور بي نظير است.
او افزود: دختران و زنان ترکمن در اين نمايشگاه سووالات زيادي در زمينه راز موفقيت نواختن سنتور با پروتزوهاي ويژه مي کنند و من نحوه فراگيري اين هنر را به رغم معلوليتم توضيح مي دهم.
اين دختر نوجوان توانجوي ايراني در ادامه گفت که هر چند در همه جوامع، کليشههاي ذهني در اجتماع آنان را نسبت به ساير زنان کم قابليتتر (ناتوانتر) به شمار ميآورد ، ولي کليشه هاي از اين قبيل نبايد مانع پيشرفت کار آن ها شود.
سالاري افزود : مشاهده زنان و دختران ترکمن در باره خلاقيت هاي هنري و فرهنگي دختران توانجوي ايران به آنها قوت قلب مي دهد که اين امر براي دختران معلول ايران بسيار مهم بود.
او گفت: از ظاهر دختران و زنان ترکمن که گفته مي شود، با بيکاري فزاينده اي در ترکمنستان مواجه هستند، به خوبي روشن بود که آنها تصميم بر ايفاي نقش ويژه در جامعه شان گرفته اند.
مادر "مليحه بنائيان" که دخترش معلوليت مادرزادي است و تنها با صندلي چرخ دار توسط مادرش جابه جا مي شود، گفت که دخترم به رغم داشتن اين معلوليت شديد پشتکار قوي براي فرا گرفتن آثار هنري داشت.
مادر اين دختر توانجوي ايران گفت: مردم ترکمنستان با توجه به شدت معلوليت مليحه از توان و اراده قوي اين دختر ابراز شگفتي مي کنند.
وي افزود: مادران برخي از دختران ترکمن با سووالات متعدد از راز موفقيت مليحه را مي گفتند که خانواده و جامعه ايران چه اندازه در موفقيت اين دختر توانجو تاثير داشته است.
وي گفت : حتي برخي از ديپلمات هاي خارجي که آثار هنري هنرمندان دختر توانجوي ايراني را مشاهده مي کردند، براي اطمينان بيشتر خواستار اجراي برنامه زنده از سوي اين هنرمندان بودند.
" ليلا مهرور" هنرمند توانجوي ديگر ايراني نيز گفت که مردم ترکمنستان با ديدن وضعيت جسماني هنرمندان دچار احساسات مي شوند و حالت ترحم به آن ها دست مي دهد ولي با اجراي برنامه هاي اين هنرمندان و سخنان آنان از صلابت و پشتکاري آن ها احساس لذت مي کنند.
اين هنرمند توانجو افزود: نقاشان ترکمن با ديدن آثار هنري نقاشي از سوي توانجويان بسيار شگفت زده شدند و حتي برخي از آن ها خواستار آموزش بيشتر اين رشته هستند.
مهرور با اشاره به علاقمندي دخترکان ترکمن به ترسيم نقاشي با پا گفت که اين دختران ساعت ها در کنار من مي نشينند و بدون اينکه حرفي بزنند به حرکات پاي من توجه مي کنند.
معاون رايزني فرهنگي ايران در ترکمنستان نيز گفت که برگزاري اين نمايشگاه براي مردم اين کشور همسايه بسيار جالب است.
" خليل الله بابالو " افزود : بيشتر آن ها خواستار تمديد يک هفته اي نمايشگاه آثار هنرمندان توانجوي ايران هستند که با درخواست آن ها موافقت شده است.
http://www.uploadgeek.com/thumb-1159_4A5B086B.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-1159_4A5B086B.html)
http://www.uploadgeek.com/thumb-5E27_4A5B0894.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-5E27_4A5B0894.html)
iman134
يکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸, ۲۲:۵۰
ناتوانی فیزیکی خانم ریسه مانع از برگزیده شدن وی به عنوان «کارمند نمونه»
نگردیده است
http://www.uploadgeek.com/thumb-815A_4A75D2F9.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-815A_4A75D2F9.html)
خانم ریسه سعید الفلاسی، یکی دختر شجاع اماراتی، هرگز اسیر معلولیت جسمی خود نشد، بلکه تصمیم گرفت تا پا به عرصۀ کار و فعالیت گذارد. وی تنها یک سال پس از این که کار خود را آغاز کرد، به عنوان یکی از کارمندان نمونه در ادارۀ بهداشت و خدمات پزشکی دبی برگزیده شده و لوح سپاس دریافت نمود.
خانم ریسه تا مدتی پیش به شکل طبیعی بر روی دو پای خود راه می رفت تا زمانی که یک بیماری ناشناخته وی را فلج نمود. وی به عنوان یک کارمند تمام وقت در ادارۀ بهداشت مشغول به کار بوده و پنج شغل را به صورت هم زمان انجام می دهد؛ چنان چه بسیاری از افراد تصور می نمایند که وی مسئول ادارۀ همۀ امور در مرکز نوآوری های بهداشتی در دبی می باشد.
بسیاری از بیمارانی که به این مرکز می آیندد، وقتی خانم ریسه را می بینند که با ویلچر خود در راهروهای این اداره رفت و آمد می کند تا برگه هایی را برای امضاء شدن به نزد پزشکان برده و یا مدارکی را به دست کارمندان دیگر برساند، شگفت زده می شوند. در برخی از اوقات، وی یکی از مسئولان این اداره را تا پارکینگ خودروها همراهی می کند تا موافقت وی را برای یک موضوع جلب نماید. وی همچنین ممکن است به منظور استقبال از بیماران، شنیدن پیشنهادات و انتقادات آنها، و نیز برآورده نمودن خواسته هایشان، آنها را تا بیرون از اداره همراهی کند.
خانم ریسه در سن 23 سالگی و هنگامی که دانشجوی سال سوم در دانشکدۀ علوم دانشگاه امارات بود، ناگهان در پاهای خود احساس درد نمود، به طوری که توانایی ایستادن بر روی پاهای خود را نداشته و چندین بار بر زمین افتاد.
خانم ریسه گفت: «کم کم توانایی خود برای ایستادن را از دست دادم و پس از گذشت چند روز، تبدیل به یک انسان ویلچرنشین شدم. پس از آن، به پزشکان در درون کشور امارات و بیرون از آن مراجعه نمودم تا بیماری من را تشخیص داده و درمانی برای آن بیابند، اما پزشکان از تشخیص بیماری من باز مانده و تنها پاسخ آنها این بود که این بیماری، یک بیماری ارثی ناشناخته بوده و باعث ضعیف شدن عضلات بدن شده است. پزشکان از ده سال پیش تا به امروز، هیچ دارویی برای بیماری من نیافته اند. این بیماری، من را از ادامۀ تحصیل باز داشت.»
خانم ریسه به چند ادارۀ دولتی درخواست کار ارائه کرد، تا این که ادارۀ بهداشت با استخدام وی به عنوان کارمند بخش پذیرش در مرکز نوآوری ها موافقت نمود. او شایستگی زیادی در کار از خود نشان داد و این امر باعث شد که ادارۀ بهداشت، وی را به عنوان یک کارمند همه جانبه که چند کار را در یک زمان انجام می دهد، برگزیند. خانم ریسه به سبب شایستگی هایی که در شغلش از خود نشان داد، در سال 2007 میلادی به عنوان «کارمند نمونه» در سطح ادارات کمک های اولیۀ پزشکی برگزیده شد.
iman134
سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۸, ۲۲:۲۹
سلام :)
عکس های مجتمع رعد
http://www.uploadgeek.com/thumb-DC5C_4ADDFF7A.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-DC5C_4ADDFF7A.html)
http://www.uploadgeek.com/thumb-77DF_4ADE0082.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-77DF_4ADE0082.html)
http://www.uploadgeek.com/thumb-E989_4ADE00BA.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-E989_4ADE00BA.html)
http://www.uploadgeek.com/thumb-BBE5_4ADE00D4.jpg (http://www.uploadgeek.com/share-BBE5_4ADE00D4.html)
amirreza
يکشنبه ۸ فروردين ۱۳۸۹, ۱۲:۰۷
چرا سلاطین مخترعین و تنها مردی بود که اگه نبود نه کامپیوتر بود نه وسایل برقی نه زندگی مدرن
اقای توماس ادیسون فراموش کردی مخترع برق که یک گوش نداشت
طناز
چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۶:۲۲
ازخودگذشتگی
دکترها به دیک هِویت» گفته بودند که پسر کوچکش (ریک) باید در بیمارستان بستری شود. آنها اضافه کردند که هیچ امیدی نیست که ریک، به غیر از رشدکردن، بتواند کار دیگری آن جام دهد.
در عرض چهل سال، ریک و دیک هویت، در یک تیم پدر و پسرانه، در بیش از 65 دو ماراتون، 206 مسابقه گروهی (شامل دو، شنا و دوچرخهسواری)، و صدها رقابت دیگر شرکت کردند. با توجّه به تشخیص پزشکان، در مورد ناتوانی ریک در انجام دادن فرایندهای ذهنی، وی در سال 1993م، از دانشگاه بوستون، فارق التحصیل شد. ازخودگذشتگی این دو نفر برای یکدیگر و اهدافشان، آنان را قادر ساخت تا با همدیگر کارهایی آن جام دهند که هیچ یک به تنهایی، توان انجام دادن آنها را نداشتند.
در زمان تولّد ریک در سال 1962م، بند ناف او دور گردنش پیچیده بود و اکسیژن، به مغزش نرسیده بود. بدین گونه، ریک، به تشنّج عضلانی مبتلا شد، و از نظر مغزی، فلج گردید و توان سخن گفتن نداشت. با توجّه به پیشبینی ناراحتکننده پزشکان، دیک و همسرش جودی، او را در خانه بزرگ کردند و برای پذیرفته شدن وی در مدارس عمومی، مبارزه کردند.
اگرچه ریک نمیتوانست حرف بزند، والدینش میدانستند که به اندازه همسن و سالانش باهوش است. دیک، توانست گروهی از مهندسان دانشگاه توفتز را متقاعد سازد که یک وسیله برقراری ارتباط» برای پسرش بسازند. او میتوانست با ضربه زدن به یک کلید با سرش، حروف را انتخاب کرده و با آنها کلمه و جمله بسازد.
دو سال بعد، ریک توانست در مدارس عمومی حضور یابد. در همان زمان برای جمعآوری اعانه، مسابقه دوی پنج مایلی برای بازیکنان چوگان محلّه برگزار شد؛ بازیکنانی که در یک تصادف، فلج شده بودند. ریک نیز خواسته خود را مبنی بر شرکت در مسابقه، اعلام کرد. اگرچه پدر، دونده نبود؛ امّا موافقت کرد که ویلچر پسرش را هل بدهد. در طول مسابقه، ریک، اصلاً احساس نکرد که ناتوان است؛ چرا که او نیز یکی از دوندهها بود. از آن جا که دیک میخواست پسرش چنین احساسی را بیشتر تجربه کند، چنین کاری را ادامه داد.
زمانی که تیم هویت، با دلگرمی در اواخر دهه 1970م، در مسابقه شرکت کردند، افراد دیگر، همواره با آنان همانند یک عضو خارجی رفتار میکردند و آنان را از شرکت در دیگر مسابقات، برحذر میداشتند. در حالی که ریک، بدین وسیله، احساس میکرد که عضوی از جامعه بوده، با دیگران برابر است. وی پیغامی برای دیگران فرستاد دال بر این که: همه افراد باید در زندگی روزمره، به حساب آورده شوند»؛ امّا در سال 1981م، با شرکت آنان به عنوان یک تیم دونفره در دوی ماراتون بوستون، طبق روال سالهای گذشته، خط بطلان کشیده شد و گرایشها تغییر کرد. به گفته ریک: در آغاز، کسی حاضر نبود با من همراهی کند؛ امّا حالا بسیاری از قهرمانان، قبل از مسابقه، پیش من میایند و برایم آرزوی موفّقیت میکنند».
دیک برای همراهی و حمایت از پسرش، هزاران مایل دوید، رکاب زد و شنا کرد و ریک، این گونه توانست یک زندگی کامل و هدفمند داشته باشد؛ امّا از طرفی، زندگی پدرش را نیز حفظ کرد. دیک، در حمله قلبی ملایمی که داشت، دکترهایش به وی گفتند اگر از نظر جسمی، تا این حد، وضعیت خوبی نداشت، احتمالاً پانزده سال پیش فوت کرده بود.
سرسپردگی همهجانبه تیم هویت به یکدیگر و کاری که انجام میدادند، باعث میشد که آنان یکسره، با خود در حال مبارزه باشند. علاوه بر وقایع ورزشی، آنها در کشورهای سفر کرده، در مورد تجارب خود صحبت میکردند. آنها همچنین مؤسّسه هِویت» را تأسیس کردند که از تلاشهای آموزشی و فنّی اطرافیانِ افراد ناتوان، حمایت میکرد. آنها در ماه آوریل، در بیست و ششمین دوی ماراتون شرکت کردند.
از بیخانمانی، تا هاروارد
لیز مورای، در برونکسِ نیویورکسیتی بزرگ شد. والدین او معتاد بودند و اغلب برای به دست آوردن پول، وسایل خانه را میفروختند. لیز در دوران بچّگی، از مدرسه متنفّر بود؛ زیرا زمانی که به مدرسه میرفت، مورد آزار و اذیت دیگران قرار میگرفت. کسی نبود از او مراقبت کند، او را حمام ببرد و صبحها سر وقت بیدارش کند.
اندکی بعد، والدینش خانه را از دست دادند و پدرش راهی پناهگاه شد. لیز نیز برای مدّتی در یک خانه گروهی، زندگی کرد. مادرش که به بیماری ایدز مبتلا بود، به شدّت مریض شد و بستری گشت. لیز، تصمیم گرفت به جای این که خود را تسلیم بدیها و ناراحتیها کند و از این که در پرورشگاه بزرگ شده، ناراحت باشد، برای زندگی خود امرار معاش کند. لیز در ساعتهای مختلفی از روز، به خانه دوستانش میرفت تا روی نیمکت یا کف اتاق آنها بخوابد و در محیط بیرون چادر میزد و یا این که برای خوابیدن، تمام شب را سوار مترو میشد.
وی که پس از مرگ مادرش، شانزده ساله شده بود، احساس میکرد که اتّفاقات، همچون سیلی بر صورت» اوست و همواره از خود میپرسید که سرانجامش چه میشود؟ لیز که تنها تا کلاس هشتم، درس خوانده بود، تصمیم گرفت به خود بگوید که زندگی به کسی که فعّالیت میکند، پاداش میدهد. من هم تصمیم دارم زندگی فعلیام را کنار بگذارم و به جای این که ساکت بنشینم و حرکتی نکنم ـکاری که مدّتهاست انجام میدهمـ، هر روز خود را با فعّالیت پشت سر بگذارم.
پس از مدّتی، لیز در یک دبیرستان آزاد (بزرگسالان) به نام آکادمی تدارکات بشریت (Humanities preparatory Academy )» پذیرفته شد. وی دو برابر حد معمول، واحد درسی برداشت و تنها در مدّت دو سال، توانست دوره دبیرستان را به پایان برساند. وی جزو ده شاگرد برتر مدرسه بود. به همین دلیل، از طرف مدرسه، به بوستون سفر کرد و در حالی که در حیاط هاروارد قدم میزد با خود گفت: به نظر نمیرسد که در مورد من، یک پدیده الهی رخ داده باشد. پیشتر، نسبت به این که این دانشآموزان، از امکانات و فرصتهای زیادی برخوردارند، حسادت میکردم و احساس میکردم که من نسبت به آنها چیزهای کمی دارم. سپس بدین مسئله فکر کردم که بین من و دیگر افراد این جا، چه تفاوتی هست؟ و پس از آن، در تمام گفتگوها شرکت کردم».
نمرات لیز به اندازهای خوب بود که توانست بورسیه کالج نیویورک تایمز» شود و برای هاروارد درخواست داد و قبول شد. وی پس از کسب آن همه موفّقیت، به جای نِشستن، تصمیم گرفت که ادامه دهد. لیز، به عنوان یکی از اعضای سخنران دفتر واشنگتن، دریافت که میتواند داستان و تجارب خود را به گوش مردم سراسر دنیا برساند. بر اساس داستان وی در سال 2003م، تلوزیون لایف تایم، فیلمی ساخت به نام بیخانمان به هاروارد میرود: داستان لیز موری». لیز آنچنان مشتاق نقل خاطراتش بود که در سال 2005م، کتاب وی تحت عنوان شکست شب» به چاپ رسید. سپس لیز به نیویورکسیتی بازگشت تا از پدر بیمارش مراقبت کند و در حال حاضر، دانشجوی رشته روانشناسی و جامعهشناسی در دانشگاه کلمبیاست.
منبع: http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazin...=6259&id=67981
طناز
چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۶:۲۵
دنیا چیزی بیش از یک بازی است
شاک ـکه همه دنیا او را میشناسندـ، یکی از بسکتبالیستهای چیرهدست در تاریخ سازمان بسکتبال ملی است(NBA). وی به خاطر قدّ بلندش ـکه بیش از هفت پا1 بودـ، از زمانی که وارد لیگهای بزرگ شد، رکوردها را شکست و توانست همه را پشت سر بگذارد.
از پیروزیهای بزرگ وی میتوان به کسب سه عنوان در سازمان بسکتبال ملّی در بازی با تیم لس آنجلس لیکرز»، کسب عنوان MVP در مسابقات نهایی آنها، هدایت لیگ، به کسب مدال طلا برای پنج بار، و یکی از پنجاه بازیکن برتر در تاریخ سازمان بسکتبال ملّی، اشاره کرد. برای بازی در چنین مسابقاتی در سطح جهانی، هیچ فرد کوتاه قدی برای رقابت انتخاب نمیشد.
شاک، یک مشغولیت دیگر نیز داشت که در مورد وی کمتر شناخته شده است؛ امّا برای خودش امری بسیار مهم بود. زمانی که در سال سوم، به دلیل بازی، مجبور شد دانشگاه ایالت لوییزیانا را ترک کند، به خودش قول داد که بازگردد و دانشگاه خود را به پایان برساند. شاید بگویید دلیلی نداشت که وی نگران وضعیت تحصیلی خود باشد؛ زیرا شغل پردرآمدی داشت و به نظر نمیرسید برای کسب موفّقیت بیشتر، به گواهینامه تحصیلی نیاز داشته باشد؛ امّا وی در این مورد به مادرش، مدرسهاش و خودش متعهد شده بود و دوست داشت که به قولش پایبند باشد.
چنین کاری، آسان نبود. او در نُه جلسه تابستانی دانشگاه شرکت کرد و سرانجام، موفّق شد تا در دسامبر 2000م، با مدرک کارشناسی مطالعات عمومی در رشته علوم سیاسی، فارغ التحصیل شود. متأسفانه، جشن لوییزیانا مصادف شد با یک بازی شبانه. در این میان، وی توانست با اثبات آنچه حقیقتاً برایش مهم بود، اجازه بگیرد که در مسابقه، بازی نکندـ با توجّه به این که این امر، برای وی خسارت مالی داشتـ. او در صف، به همراه دیگر فارغ التحصیلان، راه میرفت تا نشان دهد به مرحله مهمی از زندگی رسیده است. او به قول خود عمل کرد و نشان داد که در واقع، زندگی، چیزی بیش از یک بازی است.
منبع: http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=6259&id=67981
3aeed
سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۲۱:۲۰
یه پارازیت کوچلو : این تاپیک باعث شد من اسپشیالو پیدا کنم. یادش بخیر پارسال همین روزا بود (تاریخ عضویت :شنبه، ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۸ ) که تو گوگل دنبال معلولین موفق سرچ زده بودم چه زود گذشت.:( :(
mahdiehh
شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۲۰:۳۱
عالی بود مخصوصا ایرانی هاش
friend
شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۱:۵۶
مهندس مسعود اسدنسب فارغ التحصيل از رشته الكترونيك دانشگاه صنعتي شريف و قدرت از دانشكده فني دانشگاه تبريز
مديرعامل شركت فرانگارتبريز داراي سابقه ي فعاليت تخصصي درزمينه چشم الكترونيكي و انواع سنسور و اتوماسيون
وي از معلولين موفق استان آذربايجان شرقي مي باشد .او از كودكي مبتلاا به فلج اطفال بوده و جزو معدود مهندسين متخصص در زمينه فعاليت تخصصي خود دركشور ميباشد
iman134
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۴:۳۱
با سلام خدمت همگی دوستان :x:)
معلول بدون دست وپای برازجانی در کلاس پنجم بامعدل بالای19تحصیل می کند
http://i.iimmgg.com/images/th/0a7ffb08c9908dc4506c631371981734.jpg (http://www.iimmgg.com/image/1af86345860d31e6dfc6ebfc48db2c32)
بوشهر - سبحان دهدشتي کودک معلول در شهر برازجان استان بوشهر که فاقد دست و پاست و سرپرست ندارد هم اکنون در کلاس پنجم ابتدايي با معدل بالاي 19 مشغول به تحصيل است.
http://www.irna.ir/NewsMedia/Photo/Smal_Pic/2010%5C5%5C18%5Cimg634097875788281250.jpg (http://www.irna.ir/NewsMedia/Photo/Larg_Pic/2010%5C5%5C18%5Cimg634097875788281250.jpg)
به گزارش روز سه شنبه خبرنگار ايرنا، اين کودک با وجود معلوليت جسمي،عمده فعاليت هاي تحصيلي و فوق برنامه خود را به خوبي انجام مي دهد.
براساس اين گزارش، استاندار بوشهر در ماه هاي اخير به ديدار اين کودک مددجو رفت و با دست خود سهام عدالت را به او تقديم کرد.
معاون سياسي و اجتماعي فرمانداري دشتستان به خبرنگار ايرنا گفت: به دستور استاندار بوشهر کليد يک واحد مسکوني در روز سوم خرداد به مناسبت فتح خرمشهر به اين کودک مددجو تحويل مي شود.
بخشعلي دهقايدي افزود: همچنين براي رسيدگي به مشکلات مددجويان بي سرپرست در روزهاي اخير هياتي مرکب از اينجانب، رييس کميته امداد امام خميني (ره) و مدير بنياد مسکن شهرستان دشتستان به رياست امام جمعه برازجان با اين مددجو ديدار کرديم.
اين معلول به دليل مشکلات ژنتيکي، معلول شده است.
شهر 80 هزار نفري برازجان مرکز شهرستان 250 هزار نفري دشتستان در فاصله 60 کيلومتري شرق بوشهر واقع است.
http://i.iimmgg.com/images/th/9d60d3712798e381a1fb252bbcc2fd91.jpg (http://www.iimmgg.com/image/0c6af88829594862719d20d32040b01b)
http://i.iimmgg.com/images/th/fd754a7286494c2cac84dc4ea3b613c7.jpg (http://www.iimmgg.com/image/19a70ddf3b25d5090cee85eef67c82ce)
http://i.iimmgg.com/images/th/1f209212c977421989e95fff08207560.jpg (http://www.iimmgg.com/image/85fc38a7f91fc27f40efa690c9b3794a)
http://i.iimmgg.com/images/th/da15126ecdf6f9df5081efe068f1f649.jpg (http://www.iimmgg.com/image/2deae7988e195cc3309ebfd51ebec24b)
http://i.iimmgg.com/images/th/d151acb5e6bcdd1276161c9ad2bb72dd.jpg (http://www.iimmgg.com/image/768e24af2d957a639b917d5b8cc16232)
http://i.iimmgg.com/images/th/e99fb8eac717b169971bc7e2ecd61b19.jpg (http://www.iimmgg.com/image/83ee165772f64aebbe05a3a74a4c5934)
http://i.iimmgg.com/images/th/b5586e41c38d89b30c1b2fc232045ca3.jpg (http://www.iimmgg.com/image/8a2ed777352bc6c327c4b71180650f8b)
http://i.iimmgg.com/images/th/72336f873b0edb0727f3d1b03683a1da.jpg (http://www.iimmgg.com/image/cb99cc033129f96abe974dbbdccf07c8)
http://i.iimmgg.com/images/th/04ce4644df30c11d53a5e008bda2f15e.jpg (http://www.iimmgg.com/image/51c1bb20403fc2e147d1f52f0f2031b9)
http://i.iimmgg.com/images/th/8d5dc3f006630defbf313fffb2b9e39a.jpg (http://www.iimmgg.com/image/4031301e02008119dbe0d933a92882ba)
منبع ایرنا (http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=1122238)
doosetdaram
پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹, ۱۹:۲۰
خيلي استفاده كردم.خييلي ممنون.:)
:idea:كاشكي بچه هاي اسپشيال هم همينجا از موفقيتاشون بگن واس بقيه(حالا هرچقدر هم در مقابل اينا به نظرشون ناچيز بياد )
iman134
شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۹, ۲۱:۴۰
هنرمند معلول خراسان جنوبی 80 اثر معرق خلق کرده است:o:o:otashvightashvightashvigh
بیرجند _ معلول هنرمند خراسان جنوبی که با داشتن یک دست تاکنون 80 اثر معرق خلق کرده، معتقد است معلولیت محدودیت نیست.
http://i.iimmgg.com/images/th/ecfb43a4f8d93341ea71f7200cf4cf08.jpg (http://www.iimmgg.com/image/54be0b0cebb84b756c5abe55af340156)
وقتی اره باریک معرق در دل چوب حرکت می کند هیچ وقت نمی شود باور کرد آنچه از این کندوکاو پدید می آید، چشم هر بیننده ای را خیره خواهد کرد.
شاید "ایوب جمالزهی" در عرصه هنر استان خراسان جنوبی نامی آشنا نباشد و کسی او را نشناسد اما جوان با اراده ای است که از بدو تولد با معلولیت دست و پنجه نرم کرده است.
به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، او که امروز بیست و نهمین بهار زندگی خود را می گذراند اینک استادکار قابلی در هنر معرق است.
از حرفهای دلش می پرسیم، "ایوب" با چهره ای خندان می گوید: از بدو تولد از ناحیه دست چپ دچار معلولیت بودم و در واقع از این دست نمی توانم استفاده کنم.
وی معلولیت را محدودیت نمی داند و می افزاید: گرچه اوایل، تحمل این وضعیت برایم سخت بود ولی خداوند به من صبری داد که آرام شدم و امروز به این باور رسیده ام که می توانم.
او گفت: دوست دارم که همه، من و معلولان را باور کنند و فکر نکنند فردی که معلولیت دارد نمی تواند توانمند باشد و کارهای خارق العاده انجام دهد.
می پرسم با یک دست چطور معرق کاری می کنی؟ می گوید: سخت است، بعضی وقتها 45 روز برای ساخت یک تابلو کار می کنم و از دست چپم به عنوان یک تکیه گاه برای چوب استفاده می کنم و بارها همین دست معلولم را با اره بریده ام ولی ناامید نشدم و ادامه دادم تا امروز که به صورت حرفه ای معرقکاری می کنم.
"ایوب" 10 سال است معرق کار می کند و امروز، اره معرقکاری را چنان به تسخیر خود درآورده که غیرقابل تصور است، با یک دست و اینگونه روان و با سرعت کار کردن و ساختن تابلوهای بسیار زیبا تحسین همگان را برانگیزد.
این جوان خوش ذوق در سرش آرزوهایی را می پروراند و دوست دارد روزی در کشور مطرح شود و هنرش را به ایران و دنیا معرفی کند.
وی تاکنون 80 اثر از خود برجای گذاشته و در سه نمایشگاه در زاهدان و توانمندیهای جامعه هدف بهزیستی خراسان جنوبی آثارش را به نمایش گذاشته است.
او ساکن و متولد نهبندان است و از این که در این شهر کسی علاقه چندانی به هنرش نشان نمی دهد و مشوقهایی برایش در نظر نمی گیرد گلایه دارد و می گوید: خیلی وقتها باید دسترنج ماهها کارم را به قیمت ناچیز بفروشم لذا از مسوولان استان می خواهم به هنرهای دستی توجه بیشتری کنند.
وی راضی است به رضای خدا و حرف آخرش این بیت است "فرزند هنر باش نه فرزند پدر، فرزند هنر زنده کند نام پدر."
pooya
پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹, ۱۴:۰۲
http://www.attitudeisaltitude.com/nick-vujicic-images/nick.vujicic.wheelchair.jpg
Nick Vujicic
بدون دست بدون پا
متولد 1982 در ملبورن استرالیا...
کارشناس بازرگانی در امور حسابداری...
یک سخنور قابل و الهام بخش
که با میلیون ها نفر در سراسر جهان دیدار داشته
و به آنها آموخته...
او امیدوار است که چندین کتاب پرفروش بنویسد
و همچنین در تولید ماشینی سرمایه گذاری کند که بتواند با آن به رانندگی بپردازد...
www.attitudeisaltitude.com
papar
پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹, ۱۴:۰۹
در ادامه فرمایش پویا جان . . . اینم یه فیلمه دیگه از آقای Nick Vujicic
مي خواهيد كوهي از اراده اعتماد به نفس و اميد در زندگي داشته باشيد تماشا كنيد
کلیک کن (http://s1.picofile.com/papar/pfb/%D9%85%D9%8A%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%8A%D8%A F%20%D9%83%D9%88%D9%87%D9%8A%20%D8%A7%D8%B2%20%D8% A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%20%D8%A7%D8%B9%D8%AA %D9%85%D8%A7%D8%AF%20%D8%A8%D9%87%20%D9%86%D9%81%D 8%B3%20%D9%88%20%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%AF%20%D8%AF% D8%B1%20%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A%20%D8%AF%D8 %A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%20%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%8A%D 8%AF%20%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%20%D9%83%D9% 86%D9%8A%D8%AF.flv.html)
Rozita
پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۱۸
مرسی عالی بود
papar
شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۴:۱۳
خانم کوچولو موفق همدانی : کلیک کن (http://www.irfreeup.com/images/u9p2209v114ub023cfff1.3gp)
ghasedak
شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹, ۱۵:۴۱
تاپیک خیلی جالبیه امیدوارم بچه ها بیشتر از اینها از این تاپیک استقبال کنند و ضمنا یاران موفق اسپشیالی روهم اینجا معرفی کنند
اعظم عزيزی
يکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۵۲
موضوع خيلی عالی هست.
خيلی بهتر هم ميشه كه بيشتر از معلول های موّفق كشور عزيز خودمون رو معرفی كنيم.
موفق و سربلند باشيد.
ghasedak
چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۱۲
http://up.iranblog.com/Files7/1ddc10106c994182a7c1.jpg
http://up.iranblog.com/Files7/fa7a6ded469f4797add2.jpg
http://up.iranblog.com/Files7/58dba4443760406f9ab2.jpg
http://up.iranblog.com/Files7/275013460caf4a35afb6.jpg
http://up.iranblog.com/Files7/44288308e05d4d0599af.jpg
محمد شيرعلي شهرضا از دانشجويان ممتاز دانشگاه صنعتي شريف و متولد سال 1365 بود. وی در طول دوره كارشناسي خود موفق به ارایه 80 مقاله علمي در كنفرانسهاي بينالمللي شد و 13 مقاله چاپ شده در مجلات معتبر علمي -پژوهشي داشت و يك اختراع ثبت شده نيز از خود به جا گذاشت.
او در سال 1385 به عنوان پژوهشگر جوان ممتاز انجمن رمز ايران در مقطع كارشناسي برگزيده شد و در دومين كنفرانس بينالمللي ايكتا 2006 (ICTTA 2006) به عنوان جوانترين محقق انتخاب شد و همچنين در يازهمين كنفرانس بينالمللي انجمن كامپيوتر ايران (CSICC2006) به عنوان جوانترين محقق برگزيده شد.
اين دانشجوي فقيد يك كتاب به عنوان «آموزش الگوريتمها» تأليف كرد و همچنين 2 بخش براي دايره المعارف Encyclopedia of Mobile Computing &commerce و كتاب
Handbook of on secure Multimedia Distribution را نوشته است.
این دانشجوي نابغه دانشكده علوم رياضي دانشگاه صنعتي شريف، دانشجوي نمونه كشوري سال86 نیز بود.
محمد شيرعلي شهرضا در سایت خود: http://www.shirali.ir/Mohammad/home_fa.html تحقیقات خود را اینگونه معرفی نموده است :
زمینه های اصلی فعالیت من بر روی نهان نگاری، تفکیک انسان از نرم افزارهای رایانه ای و برنامه نویسی تلفن همراه می باشد.
من با طرح نهان نگاری رتبه اول پنجمین جشنواره جوان خوارزمی را به دست آوردم.
محمد شيرعلي شهرضا پنجم مردادماه 1387 بر اثر بيماري ستون فقرات دارفاني را وداع گفت و پيكر وي صبح روز یکشنبه ششم مرداد ماه با حضور دکتر صادق واعظ زاده معاون علمي فناوري رياست جمهوري و رئيس بنياد ملي نخبگان و رئيس دانشگاه صنعتي شريف، استادان و دانشجويان
اين دانشگاه تشییع گرديد.
آنروز جراید نوشتند:
دکتر محمد حسن شیرعلی شهرضا عضو هیئت علمی دانشکده مهندسی کامپیوتر دانشگاه یزد درسوگ فرزند نابغه ی خود نشست.منبع:
www.yazdfarda.com/news/
www.farsnews.com]
ghasedak
چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۵:۲۶
http://up.iranblog.com/Files7/992f2cb4bf084ff7aa55.jpg
داستان زندگی ابراهیم ابراهیمی
من در سال 1368 در شهر وايقان يكي از شهرهاي آذربايجان شرقي متولد شدم وقتي 4 ساله بودم پدر و مادرم متوجه شدند كه در راه رفتن مشكل دارم پس از مراجعه به پزشکان متعدد پدر و مادرم متوجه شدند که من دچار بیماری دیسترفي دوشن هستم پدر من صاحب يك مغازه دوچرخه سازي بود به همين دلیل من توانستم خیلی زود دوچرخه سواري را فرا بگیرم و كودكستان را به کمک دوچرخه كمك چرخ دار به پایان رساندم وقتي مي خواستم به کلاس اول ابتداي بروم يكی از هماسایگان ما پسری داشت که من با او دوست بودم و او هم سن من بود به كمك او من توانستم تا اول دبيرستان تحصیل کنم البته ديگر توان حركت دادن دوچرخه را نداشتم وتنها می توانستم روي دوچرخه بنشینم و برای حرکت نیاز بود تا يك نفر دوچرخه را حركت دهد در اول دبيرستان ديگر سوار ويلچر شدم اول دبيرستان را به كمك دوستم توانستم با موفقيت به پایان برسانم در هنگام انتخاب رشته بدلیل علاقه به کامپیوتر در رشته كامپيوتر ثبت نام كردم متاسفانه در شهر ما به دلیل کوچکی شهر فقط رشته رياضي قابل تحصیل بود از اقبال خوب دوست من نيز در رشته كامپيوتر ثبت نام كرد نمي دانم دوستم به خاطر علاقه این کار را کرد یا به خاطر من. بيماريم در حال پيشرفت بود اما من به شرایط عادت كرده بودم و بيشتر کارهام رو خودم به تنهایی انجام مي دادم از اواسط دبیرستان بیماریم پیشرفت کرد و من در انجام كارهاي شخصي مانند دستشويي رفتن و... دچار مشکل شدم. متاسفانه بدلیل دوری دبیرستان از محل سکونتمان ما مجبور بودیم صبح ها با پدرم به دبیرستان برویم و موقع برگشت با آژانس به كمك دوستم به خانه بر می گشتيم دبيرستان رو با معدل خوب تمام كرديم و دیگر وقت رفتن به دانشگاه بود چون دانشگاه ملي از شهر ما خيلي دور بود و يك ونیم ساعت با ما فاصله داشت از رفتن به دانشگاه ملی صرف نظر کردم البته قدرت قبولي در دانشگاه ملي رو در خودم نمي ديدم. و در دانشگاه آزاد كه در همان شهر در نزدیکی ما وجود داشت با دوستم شرکت کردیم و قبول شدیم در حال حاظر دو ترم است كه در دانشگاه درس مي خوانيم اين ماجرا را من خيلي راحت تعريف كردم بدون هيچ مشكلي ولي در اين ميان مشكلات فراوانی وجود داشت كه فكر ميكنم اکثر بیماران دیستروفی دوشن با آنها آشنا هستند. البته نقش پدر و مادرم خيلي زياد بود چرا که آنان به خاطر من دچار مشکلات فراوانی شدند و مهم تر آنکه آنان مرا براي تحصيل تشويق مي كردند و همین امر باعث پیشرفت و موفقیت من در تحصیل شد در همین جا به خاطر همه چیز از آنان تشکر و قدردانی می کنم با آنکه من در زندگی مشکلات فراوانی دارم اما تقریبا اکثر اوقات احساس راحتی می کنم و تقریبا به شرایط سخت زندگی عادت كرده ام باید اضافه کنم که من هرگز از جامعه دور نبودم و تا حدي مثل فردی معمولی در جامعه حضور داشتم و هیچگاه خودم را از جامعه دور نمي كردم
منبع: http://dystrophy.persianblog.ir
ghasedak
چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۵:۴۱
http://up.iranblog.com/Files7/351a4e5932864bbbb2c9.jpg
رویا مداح، کاپیتان تیم والیبال نشسته بانوان
صدای گرم و پر امیدش حتی از پشت سیمهای زمینی هم میتواند با دلت ارتباط برقرار کند و کلی گرماش کند. وقتی با او گپ میزنی زندگی را بیشتر دوستداری، خدا را هم. بیشتر آن لحظه که میگوید: خدا را مخلصانه دوست دارم! "رویا مداح" 38 ساله نمونه کامل یک متولد ماه فروردین است. کسی که با وجود سختترین پیشامدها از زندگی نا امید نمیشود و میگوید: فردا روز دیگری است. خانم مداح کارمند بیمارستان است و مسئول ورزش سازمان تامین اجتماعی استان قزوین.
کاپیتان تیم والیبال نشسته بانوان 6 سال است در این رشته فعالیت میکند. از ناحیه زانوی پای چپ دچار نقص شده است. یک آسیب ورزشی که یک بار مورد عمل جراحی قرار گرفت. یک سال بعد از آن هم دچار حادثه تصادفی شد که به پایش از همان ناحیه آسیب زد.
خانم کاپیتان متولد بهار، قبل از آسیبدیدگی، 8 سال عضو تیم ملی والیبال ایستاده کشور بوده است. علاقه زیادش به والیبال باعث شد بعد از آسیب هم والیبال را ادامه دهد. میگوید: " به خودم اجازه ندادم به خاطر آسیب دیدگی، از ورزش کنارهگیری کنم. با تشویق مربیان و خانواده و دلگرمیشان توانستم به فعالیتم در این رشته ادامه دهم، طوری که سال اول حضور در والیبال نشسته برای تیم ملی انتخاب شدم. سال 81 برای مسابقات جهانی به اسلوانی رفتیم. این اولین تجربهام در مسابقات برون مرزی بود."
تیم والیبال نشسته بانوان در تیرماه 86 توانست مقام سوم آسیا را کسب کند. چهارم اردیبهشت 86 هم برای مسابقات جام بین قارهای مصر اعزام شدند. البته جهت کسب تجربه و آمادگی تیم برای مسابقات آسیایی 2010 کانچوی چین. تیم بانوان همراه تیم والیبال نشسته آقایان، که قهرمان جهان شد، اعزام شد و توانست با تمام تیمهای قهرمان و نامدار جهان بازی و تجربههای خوبی را کسب کند. آنچه میخوانید حاصل گپ و گفت باشگاه جوانی برنا با این خانم والیبالیست و موفق در حوزه ورزش است. کسی که از پنجم ابتدایی به والیبال عشق ورزیده و بعد از کشف استعدادش توسط مربیان هیچگاه آن را رها نکرده است.
امکانات تیم در مسابقات مصر چطور بود، مشکل خاصی داشتید؟
فدراسیون معلولین و جانبازان از معدود فدراسیونهایی است که خیلی به ورزشکارانش اهمیت میدهد. وضعیت اسکان و سایر مسائل در اردوها داشتیم، عالی بود. نیازی به طی کردن مسافت زیاد برای دسترسی به امکانات نبود؛ همه چیز برای یک معلول باید در دسترس باشد تا برای رفتن به خوابگاه و سالن غذاخوری مشکلی نداشته باشد و مسئولان به خوبی این مسئله را درک کرده بودند. از نظر امکانات هم تبعیضی میان تیم ما و آقایان نبود.
پس چه چیز باعث شد مقام نیاورید؟
مشکل بانوان کم بودن اردوهای تدارکاتی بود. تیرماه که از مسابقات شانگهای بازگشتیم، مسئولان میدانستند قرار است تیم بانوان همراه آقایان برای مسابقات بین قارهای مصر اعزام شود. آقایان از همان موقع در اردوها مشغول تمرین شدند اما تیم بانوان به حال خود رها شد. گفتند بروید در شهرهای خودتان تمرین کنید. نزدیک مسابقات که شد 3 اردوی 10 روزه برگزار و تیم برای مسابقه جمع شد. مسئلهای که باعث میشود ما نتوانیم همپای آقایان مقام کسب کنیم همین مسئله است که باید توجه بیشتری شود. مسابقات شانگهای چین آغازی بود تا مسئولین به خودشان بیایند و ببینند تیم بانوان با شرایط سخت در مقابل تیمهای جهان خودی نشان دهد و بالای سکو برود. خانم مداح معتقد است اگر مسئولین وقت بیشتری بگذارند، امکانات، اردوهای تدارکاتی بیشتری بگذراند، تفاوتی بین تیم آقایان و بانوان قائل نشوند و در تورنمنتهای که در کشورهای اروپایی- آسیایی برگزار میشود والیبال نشسته بانوان را شرکت دهند، والیبال بانوان به روزهای روشنی دست مییابد. او میگوید: اگر امکانات فراهم شود، قول میدهم والیبال نشسته بانوان بتواند در کنار آقایان همیشه سکودار باشد. البته مسئولین گفتند مسابقات شانگهای چین مقدمهای برای صعود جام بین قارهای شد که ما را شرکت دادند. قول کسب چه مقامی را به باشگاه جوانی میدهید؟ امیدوارم در مسابقات 2010 کانچوی چین تیم ایران بر سکوی نخست بایستد، من این توانایی را در تیم میبینم. اگر مسئولان همت کنند این مقام دور از دسترس نیست.
از تجربه حضور در مسابقات مصر برایمان بگویید.
مسابقات آسیایی تمام شد اما من به چیزی فراتر از مسابقات آسیایی فکر میکردم؛ مسابقات جهانی. در مسابقات جام بین قارهای مصر، در گروهی افتادیم که 5 تیم قدر و صاحب نام حضور داشتند. تیمهایی که همیشه مقام اول تا پنجم جهان را کسب میکنند. این بازیها حکم تدارکاتی و آمادگی را داشت و رقابتها بسیار نزدیک بود. در بازی با تمام تیمهای مدعی کار به دور (گیم) پنجم کشید. بازیها با امتیازهای بسیار نزدیک واگذار میشد.
پس چه مشکلی مانع قهرمان شدن شما شد؟
ما به راحتی میتوانستیم برنده شویم. فقط کمی مشکل مربی داشتیم. اگر مربیان باتجربهتری تیم را همراهی میکردند شاید میتوانستیم در مصر هم مقام بیاوریم. این دوره از مسابقات کسب تجربهای شد برای مسابقات جهانی. سن در والیبال نشسته ملاک نیست؟ خیر! شرایط سنی ملاک نیست. تمام تیمهایی که در مصر ملاقات کردم مثل اسلوانی، اوکراین و روسیه با همان نفرات 4 سال پیش آمدهبوند. به ندرت تیمی دیدم که جوانگرایی داشته باشد. فقط تیم آمریکا بود، چون چند سالی هست روی این رشته سرمایهگذاری میکند. مهم تجربه و کارایی بازیکن است نه سن او. تیم ما هم قدرت بدنی داشت هم تکنیک. فقط از نظر تاکتیک با مشکل مواجه بودیم. مربیان ما خیلی کم تجربهاند. مربی تیم ما با تیمهای دیگر اصلا قابل مقایسه نبود. اگر سرمربی ما مثل سرمربی تیم آقایان، آقای رضایی بود، مطئنم میتوانستیم در مسابقات مصر هم مقام کسب کنیم. خانم مداح! بیشتر خانمهایی که نقص عضو دارند اصلا در جامعه حاضر نمیشوند چه برسد به اینکه ورزش کنند و افتخار آفرین شوند. چه شد که شما به این خودباوری رسیدید که میتوانید ورزش کنید و قهرمان هم شوید؟ کسانی که از خودشان ضعف نشان میدهند باید اعتماد به نفس خود را بالا ببرند و باور کنند معلولیت محدودیت است نه ناتوانی. معلولین در رشتههای ورزشی مختلفی توانستند افتخار کسب کنند و موفق باشند. همیشه در صحبتهایم با معلولین از آنها خواستهام گوشهگیر نباشند و کنج خانه نمانند. خود و خدا را سرزنش نکنند و ناشکر نباشند. معلولین فقط محدودیت جسمی دارند اما توانایی برای انجام هر کاری را دارند. این به همه ثابت شدهاست. ما در استان قزوین مرکزی به نام "کانون توانا" داریم که می خواهد ثابت کند معلول می تواند مثل یک فرد سالم زندگی کند. من این را در جامعه می بینم. معلولینی در جامعه هستند که تواناییشان از افراد سالم بیشتر است. فقط باید با انگیزه و اعتماد به نفس بالا توانایی خودشان را به اثبات برسانند.
به خدا گله هم میکنید؟!
من چه زمانی که سالم بودم و ورزش میکردم و چه حالا که آسیب دیدهام و ورزش میکنم، همیشه شکرگزار خدا بوده و هستم. اگر به این باور ـ خدامحوری ـ برسیم، میبینیم به خاطر سلامتی که داریم باید شکرگزار خدا باشیم. معلولیت تمام زندگی انسان را مختل نمیکند. من یک پایم معلولیت دارد اما پای دیگرم سالم است، تن و فکرم سالم است. به خاطر تمام اینها شکرگزارم. همیشه به یاد خدا هستم و خالصانه دوستش دارم، به خاطر بودنم، زندگی کردنم و استعدادهایم از او ممنونم.
از خانوادهتان بگویید...
خانواده ورزش دوستی دارم. همیشه حمایت و تشویق میکنند. پدرم را از دست دادهام و هر چه دارم از مادرم دارم. همیشه و همه جا، در تمام مراحل زندگی، به او افتخار میکنم.
علاقه اول و آخرتان والیبال است یا به موضوعات دیگر هم علاقه دارید؟
به جز والیبال نشسته، که رشته تخصصیام است، به رشتههای دیگر ورزشی هم علاقه دارم و مثلا... قایقرانی میکنم. سال 85 به همراه تیمی به کشور هند رفتیم و توانستیم در قایقرانی آبهای خروشان رکورد کسب کنیم. 140 کیلومتر در آبهای خروشان رود گنگ پارو زدیم و این رکورد را به اسم ایران عزیز ثبت کردیم. علاوه بر آن تنیس روی میز هم بازی میکنم. به غیر از ورزش، رانندگی را خیلی دوست دارم... نکند میخواهید در مسابقات رالی هم شرکت کنید؟! (میخندد) نه... این یکی دیگر نه! البته چندبار پیشنهاد دادهاند اما نتوانستند مرا راضی کنند. و حسن ختام... دوست دارم به معلولین بگویم معلولیت، محدودیت است نه ناتوانی. ما میتوانیم تمام تواناییهایمان را با قدرت تفکر و اندیشهمان به همه اثبات کنیم. یک معلول میتواند مثل یک فرد سالم زندگی کند و هر چه میخواهد به دست آورد فقط باید به خود باوری برسد.
منبع:http://irantavana.com
ghasedak
چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۷:۵۴
http://up.iranblog.com/Files7/cb62b3d166024d3c8cf9.jpg
من ارفاق نمی خواهم، فرصت می خواهم!
گفتگو با بهاره هنرپرور دانشجوی دکترای شیمی- فیزیک
همیشه دوست دارد با مشکلات و مسائلش مانند مسائل شیمی و فیزیک رفتار کند و به حل معادلات مکانیک کوانتومی در کنار حل معادلات زندگیش بپردازد. بعضی وقتها مجبور است بنا به شرایطی که دارد معادلات زندگی اش را عوض کند و با نیروی اضافی باور جامعه را تغییر دهد.
در عین سخت کوشی، شوخ طبع است و همیشه به مشکلات می خندد. آدم های اطرافش را مثل اتم ها می بیند و می گوید اتم ها هر چه بیشتر به هم نزدیک شوند نقطۀ ذوب و جوششان بالاتر می رود. این را در حالیکه می خندد و چشمانش برق می زند، می گوید و من که با چشمهای نافذ او غریبه نیستم، می خوانم از عمق آنها سخن های ناگفته اش را و با لبخندی همراهیش می کنم.
از دنیای خیالی اش می گوید، دنیایی که در آن زندگی را به کیمیا گری تعبیر می کند و با اولین نگاه به آدم ها دوست دارد بداند آنها شبیه به کدام عنصرجدول تناوبی هستند.
می گوید از 5 سالگی به شیمی علاقمند بوده و همیشه دوست داشته بداند از مخلوط کردن خاکستر سیگار و آبلیمو چه چیزی حاصل می شود.
فردی صبور است و کمال گرا و همواره دوست دارد پرواز کند حتی با ویلچر.
او کسی نیست جز بهاره هنرپرور. دانشجوی دکترای شیمی - فیزیک، دختری که از بدو تولد از ناحیۀ یک دست و دو پا محدودیت جسمی داشته اما با صبر و مبارزه با مشکلات و تنها با یک دست هرگز اجازه نداد که چرخ ویلچرش جلوی چرخ زندگیش را بگیرد.
پای گفتگوی او با خبرنگار "توانا" می نشینیم:
- خودتان را معرفی کنید و از تحصیلاتتان برایمان بگویید؟
بهاره هنرپرور هستم. متولد سال 54. من دورۀ لیسانس را در دانشگاه تربیت معلم و در رشتۀ شیمی گذراندم و فوق لیسانس را در دانشگاه تربیت مدرس.هم اکنون دانشجوی دوره دکترا در رشتۀ شیمی محاسباتی هستم.
- در مورد معلولیتتان کمی توضیح دهید.
من از بدو تولد به دلیل نارسایی اکسیژن دچار آسیب دیدگی مغزی شده و از ناحیۀ یک دست و دو پا معلولیت cp یا همان فلج مغزی دارم. فلج مغری به این معناست که بخش حرکتی مغز فرد معلول ناتوان است. همانگونه که می دانید هر بخشی در مغز مسئولیت خاصی را بر عهده دارد و در افراد مبتلا به cp متاسفانه بخش حرکتی مغز به وظیفۀ خود عمل نمی کند. این توضیح را به این علت دادم که خیلی اوقات دیده ام که برخی فلج مغزی را به عبارتی ''منگول'' تعبیر می کنند و تصور می کنند افراد مبتلا به cp از بهره هوشی کافی برخوردار نیستند و حتی بارها این سوال را از خود من پرسیده اند که تو چطور cpای هستی که انقدر باهوشی؟!
- شما سال 85 به عنوان نخبه و یک چهره علمی موفق انتخاب شدید در این مورد بیشتر توضیح بدهید و بگویید وقتی اسم شما را به عنوان نخبه اعلام کردند چه احساسی پیدا کردید؟
در آن سال یک کنگرۀ بین المللی شیمی بین کشورهای آمریکایی، اروپایی و آسیایی برگزار شده بود و من هم به این کنگره دعوت شده بودم. درمراسم اختتامیۀ کنگره قرار بود هیئت داوران یک نفر را به عنوان برتر انتخاب کند. وقتی نوبت به این رسید که اسم آن فرد را اعلام کنند من اول کلمۀ ایران را شنیدم، اصلا منتظر نبودم که آن یک نفر من باشم، همین که آن فرد برتر ایرانی باشد به اندازۀ کافی خوشحالم می کرد. اما چند ثانیه بعد، در میکروفون بعد از اسم ایران اسم من اعلام شد و من تا چند لحظه دیگر چیزی نمی شنیدم. صدای ''از کشور ایران خانم بهاره هنرپرور'' بارها و بارها در گوشم تکرار می شد. خوشحالی غیر قابل وصفی داشتم و با تمام وجود احساس غرور و افتخار می کردم.
- تا به حال به این فکر کرده اید که اگر یک کشور خارجی به شما یک پیشنهاد کاری بدهد آن را قبول می کنید یا نه؟ و آیا اصلاً از این پیشنهاد خوشحال می شوید؟
من در حال حاضر چند پیشنهاد از چند کشور مختلف اروپایی دارم. اما در مورد خوشحال یا ناراحت شدنم باید بگویم وقتی چنین پیشنهاداتی به من می شود یک طرف صورتم واقعاً خوشحال می شود و طرف دیگر آن به فکر فرو می رود. پدرم در چنین مواقعی می گوید باید خوشحال باشی؛ اما من می گویم ، اگر من واقعاً به درد می خورم پس چرا مرا در کشور خودم نمی خواهند؟! چرا چنین پیشنهاداتی را همین جا به من نمی دهند؟!
و اگر هم به درد نمی خورم پس چگونه ممکن است یک کشور خارجی صرفاً از دیدن رزومه کاری و تحصیلی من، مرا انتخاب می کند و حاضر می شود انقدر تسهیلات و امکانات در اختیار من قرار بدهد که من وادار شوم روی پیشنهادش فکر کنم؟! روی ماندن یا رفتن؟!
- برنامه آینده شما چیست ؟
من روی این مسئله کار می کنم که آیا می توان با فن آوری ارتباطات یا (ITC) شیمی را در مدارس یا دانشگاهها آموزش داد؟ وتصمیم دارم در آینده یک سیستم آموزشی شبیه سازی و طراحی کنم تا معلولان با استفاده از آن بتوانند به مشکلات خود در دانشگاه رفتن و ... فائق بیایند. مشکلی که همیشه خودم آن را حس می کردم و با خودم می گفتم اگر یک سیستم آموزشی نوین وجود داشت که از طریق آن می توانستم با زدن چند کلید سادۀ کامپیوتر به آنچه که می خواستم برسم، دیگر نیازی به حضور در آزمایشگاه و انجام کارهای عملی نبود.
- از سختی های دوران تحصیل بگویید؟
اینکه هیچ کدام از دانشگاههای محل تحصیلم مناسب سازی شده نبودند و هر روز سختی های بیشماری برایم می آفرید. در دورۀ لیسانس، واحدهای آزمایشگاه را باید در آزمایشگاه و به طور گروهی کار می کردیم و همگروهی های من همیشه افراد تندرست بودند. یادم می آید بسیاری اوقات هنگام انجام آزمایش ها، هم گروهی هایم می ایستادند دور محلول و یا مواد در حال آزمایش و تمام جزئیات را برای یادگیری به دقت تماشا و یاداشت می کردند. بلندی قد آنها در کنار من که روی ویلچر بودم جلوی دیدم را می گرفت و من به خاطر اینکه کسی مرا دست کم نگیرد و نگوید ''نباید وارد این رشته می شدی؟!'' ، نمی گفتم بچه ها بروید کنار تا من هم ببینم و یاد بگیرم. شاید باور نکنید اما من در زندگیم خیلی چیزها را ندیده یاد گرفتم!
- در دانشگاه یا محیط بیرون هیچ وقت از نگاههای دیگران آزرده شده اید؟
من مدتها پیش، خیلی پیشتر از آنکه وارد دانشگاه شوم خودم را برای مواجه شدن با نگاههای دیگران آماده کردم. در واقع من با خودم گفتم شاید افرادی که مرا نگاه می کنند و یا با من برخورد نامناسب دارند برای اولین بار است که یک فرد ویلچری را می بینند، پس تعجبی نخواهد داشت اگر با دیدن من شگفت زده شوند. به همین دلیل من به آنها که متعجبانه، دلسوزانه و یا از روی ترحم نگاهم می کنند حق نگاه کردن و حتی بی ادبی می دهم و از خودم با نجابت دفاع می کنم.
- راه حل شما برای مشکل مناسب سازی چیست ؟
به نظر من مناسب سازی شهرها و اماکن عمومی از دو راه ممکن و شدنی است. راه اول به کارگیری همان معماری شهری و هندسی و در نظر گرفتن رمپ و آسانسور در اماکن دارای پله و به طور کلی هموار نمودن معابر عمومی برای اینکه معلولان بتوانند به طور مستقل در جامعه حضور پیدا کنند و راه دوم که به عقیدۀ من مهم تر از راه اول است مناسب سازی فرهنگی است. اگر مسئولین خودشان به این نتیجه برسند که مناسب سازی کلیه اماکن برای حضور افرادی که تقریباً 10 درصد جامعه را تشکیل می دهند واقعاً یک نیاز است دیگر لزومی به بحث و جلسه و زمان گذاشتن نیست و دلیلی ندارد که در معماری اصولی و شهرسازی این 10 درصد جا بمانند و حقوقشان نادیده گرفته شود.
- تعریف معلولیت از نظر شما چیست؟
یک مدل از زندگی کردن با الگویی متفاوت. در این الگوی متفاوت توبه جای اینکه بیشتر حرکت کنی، بیشتر فکر می کنی و از راه میانبر به خودت و به خدا می رسی.
- نابغه چه کسی است؟
در گذشته برای نابغه بودن داشتن IQ یا بهرۀ هوشی بالا، کافی بود. اما در عصر جدید نابغه طبق گفتۀ فایمن، کسی است که علاوه بر بهرۀ هوشی بالا (IQ)، بهره هوشی خلاقیت (CQ) و بهره هوشی هیجانی (BQ) بالاتری داشته باشد. فایمن می گوید: ''نابغه کسی است که بتواند خودش را با فراز و نشیب زندگی وفق دهد.'' بسیار بوده اند کسانی که با وجود داشتن بهره هوشی بالا و حتی تحصیل در دانشگاههای معتبر با بروز کوچکترین مشکلی تاب و تحمل خود را از کف داده و فوراً اقدام به خودکشی کرده اند. به این فرد نابغه نمی توان گفت، هر قدر هم که بهره هوشی بالایی داشته باشد.
به نظر من نابغه کسی است که روش زندگی کردن را خوب بداند و در جریان زندگی در مواجهه با پیچ های زندگی بداند کجا و چگونه بپیچد و کجا توقف نماید. نابغه واقعی اوست حال آنکه سواد آنچنانی هم نداشته باشد و من برای چنین فردی احترام فوق العاده ای قائلم.
- یکی از خاطرات زیبایتان را برای ما بگویید؟
خاطرات من به نوعی تعبیری از خندۀ مونالیزا است. در مقطع لیسانس یک روز برای هماهنگی یکی از کلاسهایم چندین بار با واحد آموزش دانشکده تماس گرفتم تا بلکه محل تشکیل کلاس به جایی بدون پله انتقال داده شود. وقتی درخواستم را برای چندمین بار و به صورت تلفنی گفتم، خانمی که تلفن را جواب می داد پرسید شما؟ و من به جای اینکه بگویم هنرپرور هستم،گفتم کم پله هستم. و از آن روز به بعد در دانشگاه به پروفسور کم پله شهرت پیدا کرده بودم.
- پشتکار یعنی چه؟
پشتکار یعنی در نمایشگاه بین المللی نفت، دختری به نام هنرپرور خودش را معرفی می کند تا شغل مورد نظرش را پیدا کند.
- آیا این پشتکار به نتیجه هم رسید؟
بله، من در حال حاضر در پژوهشگاه پلیمر، مجری طرح های پژوهشی و شبیه سازی تبدیلات گازی هستم و نیز عضو پژوهشی در گروه نوآوری های آموزشی. در حال حاضر در حال کار روی داروی ضد سرطان و تاثیرات آن روی بدن هستم.
- چیزی هست که همیشه دلتان بخواهد با صدای بلند آن را فریاد بزنید؟
بله، اینکه بگویم من ارفاق نمی خواهم من فرصت می خواهم، مرا باور کنید، کمی صبر کنید، به من اجازه بدهید و مرا بشناسید. می پرسید چگونه؟ می گویم با فرصت، من فرصت می خواهم.
- فرصت یعنی چه؟
میدانی برای بخت آزمایی. میدانی که سایرین آن را به رایگان در اختیار می گیرند.
- رمز موفقیت شما چه بوده؟
من ابتدا سفری در درون خودم انجام دادم تا بتوانم خودم را بهتر بشناسم. سپس جدولی از توانایی ها و ناتوانی های خودم ترسیم کردم. توانایی هایم را در یک ستون این جدول نوشتم و ناتوانی هایم را در ستون دیگر. و سعی کردم رنگ و بوی آرزوهایم را به سمت شکوفا شدن جهت بدهم به طوریکه محدودیت هایم تا آنجا ممکن است کمتر مانع محقق شدن آرزوهایم شوند.
-سهم خانواده در موفقیت شما چقدر بوده؟
سهم خانواده ام از موفقیت من، باور کردن من بود. من فرزند اول خانواده ام هستم و هنگام تولد من، پدر و مادرم در اوج جوانی بودند. بعضی وقتها که خودم را جای آنها می گذارم می بینیم شرایط سختی است که به آدم بگویند نوزاد شما دارای مشکل جسمی است. مخصوصاً اگر آدم منتظر تولد اولین فرزندش باشد. اما پدر و مادر من به راحتی با این مسئله کنار آمدند. آنها هم چیزهایی که داشتم را پذیرفتند و هم چیزهایی که نداشتم . و همواره شرایط را برای رشد تحصیلی و فرهنگی من آماده کردند.
- حرف آخر؟
دنیا مثل دوربین عکاسی است، پس لبخند بزنید تا عکستان قشنگ بیفتد.
منبع:http://irantavana.com
ghasedak
چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۸:۲۶
جهانبخش صادقی: از معلولیت 85 درصدی تا چیرهدستی در نقاشی
جهانبخش صادقی را همه مردم محله دزاشیب و شاید نیاوران میشناسند.
او 38 سال پیش در سن 16 سالگی قطع نخاع شد و بیش از 30 سال است که در گالری «ولیعصر» به نقاشی کردن و آموزش آن به علاقهمندان مشغول است.
اگر سری به محله دزاشیب تهران بزنید، در همان ابتدا با صحنهای روبه رو میشوید که نمیتوانید از کنار آن بیتفاوت عبور کنید.
در ابتدای این محله، مردی را میبینید که روی تخت دراز کشیده است و در حالت درازکش روی بوم نقاشی میکند و همین موضوع توجه شما را جلب خواهد کرد.
جهانبخش صادقی را همه مردم محله دزاشیب و شاید نیاوران میشناسند، او که 38 سال پیش بر اثر حادثهای در سن 16 سالگی قطع نخاع شده است، اکنون بیش از 30 سال است که در این محله گالریای با نام «ولیعصر» راهاندازی کرده است و به نقاشی کردن و آموزش آن به علاقهمندان مشغول است.
جهانبخش صادقی متولد 1335 در روستای «رستاق» شهر بافت کرمان است، او در سن 16 سالگی در شب تولد امام حسین (ع) که برای چراغانی کردن محله ناصری کرمان مشغول ریسه کشیدن بود، اتومبیلی که رانندهاش از حالت طبیعی خارج بود با او برخورد میکند و جهانبخش در این حادثه از مهره 7 گردن دچار شکستگی میشود. از این پس او یک معلول 85 درصد میشود که نزدیک به 90 درصد از کار افتاده است. او بارها برای معالجه به بیمارستانهای مختلف مراجعه میکند و سرانجام پزشکان به او میگویند که باید با وضعیت جدید خود کنار بیایی. باور این موضوع برای جهانبخش نوجوان بسیار سخت و ناگوار بود و تا مدتها با خود کلنجار میرفت تا این که سرانجام به این نتیجه میرسد که این وضعیت جدید زندگی اوست و باید با آن کنار بیاید.
جهانبخش درباره چگونگی گرایش یافتن خود به سمت هنر نقاشی میگوید: «در مدت زمانی که در بیمارستان بستری بودم، دانشجویان رشته هنر به این بیمارستان آمد و شد داشتند و من از طریق آنها با نقاشی آشنا شدم و چگونه نقاشی کردن را از آنها یاد گرفتم. پس از آن از طریق استاد «مسعود کرمی» هنرمند نقاشی که خود از ناحیه پاها و دستها دچار معلولیت بود، نقاشی را حرفهایتر دنبال کردم. در این زمان، نقاشی کردن بهترین شیوهای بود که میتوانستم خودم را سرگرم کنم و اکنون این سرگرمی به حرفه من تبدیل شده است و بیش از 30 سال است که نقاشی میکنم،بیش از 2 هزار تابلو نقاشی کشیدهام و بیش از 120 هنرجو دارم.»
دیوار گالری او پر از نقاشیهای رنگ و وارنگی است که همه به سبک رئال کار شدهاند و پر از تصاویر گلهای زیبا، خانههای روستایی، زندگی و آداب و رسوم مردم ایران است.
* اهدای نقاشی تصویر 110 شهید لبنان به سیدحسن نصرالله
او همچنین تصاویر شهدا را نیز با اعتقاد نقاشی میکند و بابت این کارش هیچ هزینهای دریافت نمیکند. صادقی تاکنون تصویر 110 شهید لبنان را نقاشی کرده است که به دفتر سیدحسن نصرالله و گروه مقاومت حزبالله لبنان هدیه داده است.
او سه بار با سیدحسن نصرالله دیدار کرده است و بابت نقاشیهایی که از شهدای لبنان کرده است و نمایشگاههای طولانیمدتی که در این کشور برپا کرده است، تقریباً همه مردم لبنان او را میشناسند.
صادقی در این سفرهایش به آرزوی دیرینه خود نیز رسیده است که دراین باره میگوید: «همیشه آرزو داشتم به سوریه مشرف شوم و به زیارت حضرت زینب (س) بروم و بالاخره در مدت زمان 9 سال خداوند 44 بار توفیق زیارت حرم حضرت زینب(س) را نصیب من کرد.
او روحیه بسیار قوی و با نشاطی دارد و آرامش خاصی در چهرهاش دارد و از این وضعیت جسمی خود کاملاً راضی است و میگوید: «من نگران وضعیت خاص خودم نیستم و فکر میکنم خواست خدا بوده است و اگر خداوند به دیگران سلامت جسمانی داده است به من روحیه بسیار خوب و تحمل بالا عنایت کرده است.»
* زندگی هیچ گاه منتظر ما نمیماند
او اکنون غیر از نقاشی کردن و آموزش نقاشی، برای سخنرانی با موضوع تقویت روحیه بیماران،جانبازان و معلولان و همچنین زندانیان نیز دعوت میشود که به خوبی از پس آن برمیآید.
به گفته خودش توانسته بسیاری از افراد افسرده و ناامیدی که فکر خودکشی را در سرشان میپروراندند، با صحبتهایش آرام کند و به زندگی تازهای همراه با امید بازگرداند.
بسیاری از کسانی که برای تقویت روحیه به او مراجعه میکنند،معلولان و خانوادههای آنها هستند.
صادقی میگوید: «ما باید با واقعیت زندگی کنیم، واقعیت زندگی من است که باید روی این چرخ که 39 سال زندگی کردهام باز هم زندگی کنم اما به هر حال تحمل این شرایط با امید و اعتقاد به خداوند میسر میشود و به خاطر تواناییهای دیگری که خداوند در وجود من گذاشته مثل توانایی، دیدن، شنیدن، نقاشی کردن و تحمل شرایط سخت باید شکرگزار باشم.»
او معتقد است: «زندگی هیچ گاه منتظر ما نمیماند و ما باید همیشه از فرصتهای اندکمان استفاده کنیم.»
صادقی در یکی از سفرهایش با پروفسور عربستانی «محمدحمود الطریقی» آشنا میشود که دفتر حمایت از معلولان در لبنان،امریکا و عربستان دارد. او از صادقی خواسته است تا بهازای همه امکانات رفاهی و مالی برای جامعه معلولان به نام عربستان خدمت کند اما او نپذیرفته و اعلام کرده بود که من هر کاری که انجام میدهم میخواهم به نام کشورم ایران باشد.
* مشکلی غیر از مشکلات جسمانی...
اما این هنرمند فعال و پرکار این روزها دچار مشکلی غیر از مشکلات جسمانی شده است. خانه و گالریای که اکنون در اختیار دارد، 30 سال پیش از سوی بنیاد مستضعفان و جانبازان در اختیار او قرار گرفته است و بابت آن اجاره پرداخت میکند، در این مدت او این خانه و گالری را به منظور وضعیت خاص جسمانی خودش مناسب سازی کرده است که بتواند به راحتی از خانه به گالری رفت و آمد کند.
این خانه و گالری 8 سال پیش از طریق مزایده فروخته شده است و خریدار آن سعی دارد تا این هنرمند را از خانه و محل کارش بیرون کند اما تاکنون به دلیل مشکلات قانونی نتوانسته است و همین مشکلات باعث شده است تا آرامش از این هنرمند سلب شود.
او درباره این مسئله که اکنون تنها دغدغه او در زندگی است میگوید: «خانهام 60 متری است و گالریام که محل کار و آموزش نقاشی است حدود 40 متر است که برای وضعیت خاص من مناسبسازی شده است و در این محل به راحتی میتوانم کار و زندگی کنم، اما مدتی است که آرامش ما برهم زده شده است و شخص خریدار میخواهد خانه و گالری را بگیرد. این خانه از طریق بنیاد به من اجاره داده شده است و من بابت این مکان اجاره ماهیانه پرداخت میکنم.»
وی میافزاید: « این محل 2180 متر در مجموع مساحت دارد که تنها 100 متر آن شامل خانه و گالری در اجاره من است و شخص خریدار قصد دارد با تحت فشار قرار دادن من همه این مکان را بگیرد. اما من سالها در این محله زندگی کردهام و تمام کسانی که من را میشناسند از طریق همین گالری بوده است و اکنون چگونه میتوانم به مکان دیگری بروم که بتوانم کار کنم.»
صادقی میگوید: «من به همراه اعضای خانوادهام شامل خواهران و برادرم 14 نفر هستیم که در این مکان زندگی میکنیم و حدود 150 نفر با من و شغل من در ارتباط هستند که اگر مکانم را تغییر دهم همه این افراد دچار مشکل میشوند.»
صادقی میگوید: «به لحاظ قانونی خریدار تنها میتواند خانه را از من بگیرد اما گالری را نمیتواند، با این حال آن چه تاکنون موفق شده است از من بگیرد، آرامش من است و من میخواهم که هر چه زودتر تکلیفم روشن شود و آن چه را قانون مشخص کرده است زودتر اجرایی شود.»
او در پایان تأکید میکند: «آن چه برای من مهم است امید و توکل به خداوند است.»
منبع: خبرگزاری فارس
* نخستین نقاشی که روی بوم کشید...
صادقی به نخستین نقاشی که روی بوم کشیده است در گوشهای از گالریاش اشاره میکند، این نقاشی که چوپانی را در حال نیزدن به تصویر کشیده است ابعاد کوچکی دارد و خیلی ناشیانه طراحی شده است، اما جهانبخش آن را به دیوار زده است تا همیشه نخستین کارش را که به یاد روستا کشیده است جلو چشمش داشته باشد.
صادقی درباره چگونگی نقاشی کشیدنش میگوید: «قلم مو را با دو دست میگیرم، به سمت راست دراز میکشم و سهپایه نقاشیام نیز متحرک است و میتوانم به راحتی آن را بالا و پائین کنم.»
او میگوید که همه محله دزاشیب تهران او را میشناسند و همه کسانی که عصر روزهای تابستان از آن محله عبور کنند او را خواهند دید که بیرون گالریاش مشغول نقاشی است.
از او درباره این کارش میپرسم که چرا بیرون گالری نقاشی میکند، میگوید: من به دلیل مشکلات جسمی که دارم نمیتوانم از کولر و وسایل خنک کننده دیگر استفاده کنم بنابراین تا زمانی که بیرون آفتاب باشد داخل خانه با دستمال خیس خودم را خنک میکنم و عصرها که هوا کمی خنکتر میشود بیرون گالری میروم و در هوای خنک بیرون به کارم ادامه میدهم.»
شاید همین مشکل او که باعث میشود او مجبور باشد در بیرون از گالریاش نقاشی کند، باعث شده است تا همه کسانی که از این محله عبور میکنند در عصرهای تابستان او را ببینند و بخواهند از نزدیک با او و کارش آشنا شوند. حتی بسیاری از مسئولان مملکتی و میهمانان خارجی آنها که از این محله عبور میکنند نمیتوانند از کنار این هنرمند بیتفاوت عبور کنند و لحظاتی را با او میگذرانند.
صادقی به سبک رئال نقاشی میکند و آثارش ما را به یاد آثار هنرمند فقید کاتوزیان میاندازد.
البته صادقی میگوید که استاد کاتوزیان بارها به دیدن او و آثارش آمده است و او را برای ادامه کارش تشویق کرده است.
علاوه بر استاد کاتوزیان، محمود فرشچیان و دیگر هنرمندان نقاش نیز به دیدن او آمدهاند.
از میان سران کشورهای مختلف نیز بازدیدکنندگانی داشته است که دبیر کل سابق سازمان کنفرانس سران کشورهای اسلامی، سفیر لبنان، گابن، ساحل عاج و ... از آن جملهاند و از میان دولتمردان ایرانی هم رئیس جمهور سابق ایران، دکتر ولایتی مشاور امور بینالملل مقام معظم رهبری، علیمحمد بشارتی وزیر اسبق، علی یونسی وزیر اسبق اطلاعات به دیدن این هنرمند و آثارش آمدهاند اما در چند سال گذشته هیچ مسئولی از او یاد نکرده است و به دیدن او نرفته است.
جهانبخش صادقی بیش از 98 ورکشاپ داخلی و خارجی برگزار کرده است و بارها در کشورهای کویت، قطر، امارات متحده عربی، سوریه و لبنان و همچنین شهرهای مختلف ایران نمایشگاه برگزار کرده است.
صادقی که مشتریان خاص خود را نیز دارد و به او کارهایی را سفارش میدهند درباره فروش آثارش میگوید: «آثارم مشتری دارد و بسیاری از توریستهای خارجی که به دیدن من میآیند سفارش تابلوهایی با تصاویری از فرهنگ و آداب و سنن مردم ایران را میدهند.»
منبع:http://irantavana.com
ghasedak
چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۹:۳۱
http://up.iranblog.com/Files7/0d2b59b73a6a4432a52d.jpg
گرانترین وکیل ایران نابینا است
مصاحبۀ اختصاصی توانا با دکتر علی صابری
وقتی برای هماهنگی مصاحبه با او تماس گرفتم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد وضوح کلام و بیان رسایش بود. هر چه باشد او یک وکیل توانا است که با همین بیان رسا حقوق زیادی را بدون اینکه راست یا دروغ را در چشم مراجعه کنندگان ببیند در دادگاهها احقاق کرده است.
مثل 7 سال پیش در سال 1380 که کسی فکر نمی کرد یک وکیل جوان بعد از 10 سال پیگیری و تلاش بتواند یک نماد دولتی (وزارت بهداشت) را محکوم به پرداخت دیۀ متضررین بکند. و با دریافت یک میلیارد و 540 میلیون تومان حق الوکاله بابت پرورندۀ خونهای آلوده لقب گرانترین وکیل ایران را از آن خود کند.
علی صابری متولد سال 52 تهران دومین فرزند نابینای خانواده بعد از خواهرش است. که حالا در دانشگاه هاروارد آمریکا دکترای حقوق می خواند. برادر کوچک علی صابری هم با وجود نابینایی اکنون کارشناس حقوق و مشاور حقوقی دانشگاه تهران است.
صابری به علت بیماری یک سال دیرتر به مدرسه رفت و با این حال یک سال زودتر از همسالانش دیپلم گرفت و رتبۀ دوم کنکور سراسری در رشتۀ حقوق را به دست آورد.
حالا نام "دکتر علی صابری" در مجوز وکالتش می درخشد.
می گوید: "نور را خودتان تنظیم کنید و من چراغ برقی را که قرار است یارانه اش را بردارند روشن می کنم". خیالم راحت است.
مثل خیلی ها حرف نمی زند که بعدا بگوید چاپ نکنید. از پشت هر حرفش دلیلی برای اقامه کردن دارد.
- عدالت در حقوق به چه معنا است؟
برابری- نه برابری کتبی و ادبی، برابری کیفی- رفتار "برابر" با نابرابرها
- به نظر شما عدالت در خصوص معلولان اجرا می شود؟
به نظر من نه! در خصوص معلولان چند حوزه داریم، حمایتی- توانبخشی- برابرسازی و ... باید قضیه باز شود. بعضی از معلولیت ها را فقط می توانیم حمایت کنیم، معلول ضایعه نخاعی با نابینا فرق می کند. چرا باید ساعت کاری نابینایان کم بشود؟ یک نابینا می تواند 8 ساعت کامل را کار کند. برای افراد ضایعه نخاعی هم باید با دلایل پزشکی بررسی شود که به چه میزان ساعت کاری کم شود که کارفرما رغبت به استخدام او را داشته باشد.
متاسفانه کارهای ما با جنجال و هیاهو است، کسانی که در حوزۀ معلولان کار می کنند. بین یک عده معلول گرفتار می نشیند و طوری صحبت می کنند که انگار دیشب با رئیس جمهور شام خوردند وعده ها و ایده هایی به معلولان می دهند که همه نقش بر آب می شود. گیرم که اینطور می شود. در خانۀ رئیس جمهور هم شام خورده باشند، لزوما چه اتفاقی یک شبه برای معلولان می افتد؟ هیچ چیز !
در تصویب کنوانسیون حقوق معلولان، همۀ کشورها نماینده داشتند. نماینده هایی که در حوزۀ معلولان کار می کردند و لزوما معلول نبودند. ایران هم نماینده داشت، ولی همان نماینده ای که در دفتر سازمان ملل بوده و هزینه نکرده از ایران نمایندۀ متخصص بفرستد.
در کنفرانس حقوقی ای که در سوئد شرکت کرده بودم طوری صحبت می کردند که یعنی ما نماینده تان را مسخره می کردیم چون ساکت می نشسته، تقصیری هم نداشته چون چیزی نمی دانسته!
- به فراکسیون حقوقی معلولان در مجلس چه پیشنهادی دارید؟
اولا تصویب کنوانسیون، در واقع الحاق ایران به کنوانسیون اجرای قانون جامع حمایت از معلولان، (کاری به ایراداتش نداریم، هر قانونی ایرادات خاص خودش را دارد) فکر کردن به اینکه 2 راه وجود دارد. یکی اینکه با توجه به الحاق ایران به کنوانسیون، تمامی موانع معلولان در قوانین را بردارند یعنی آن قوانین دیگر قابل اجرا نیستند.
یا اینکه قوانین سلبی را برداریم و قوانین ایجابی در راستای برابر سازی، حمایت و یا ... تصویب کنیم. فراکسیون باید یک بازوی مشاوره ای دائمی داشته باشد. کسانی که در این زمینه کار می کنند به ویژه حقوق دانها، ضمن اینکه تمام مشکلات معلولان حقوقی نیست.
- با اینکه جامعه برای معلولان امتیازی قایل شود موافقید؟
به طور کلی نمی توانم بگویم نه! جواب اولم "نه" است، ولی با تعبیری، در بعضی از معلولیت ها اگر امکانات قائل نشویم برابری برقرار نمی شود. ولی در حالت کلی موافق نیستم، آنرا ترحم می دانم. معلولیت چیز خوبی نیست، چیزی است که "هست" واقعیتی از طرف خداوند ولی هدیه نیست و بابتش نباید حق هدیه گرفت. قبول می کنیم ولی افتخار نمی کنیم. اگر هم یک معلول بگوید من افتخار می کنم اشتباه است. افتخار ندارد. چون باورش نشده معلول یک فرد واقعی است. یک فرد عادی است، توانمند است. اگر نه نباید این حرف را می زد.
- اگر معلولان موکل شما باشند اولین اقدام شما چیست؟
با آنها کاملا عادی برخورد می کنم. مگر اینکه مساله شان خاص معلولیت باشد. این ذهینت را هم به خودش می دهم که عادی برخورد کند. متاسفانه این ضعف بر معلولان وارد است. در لحظه هایی که می خواهیم حقمان را بگیریم اگر جلب ترحم شد اشکال ندارد. ولی اگر کسی خواست از خیابان ردمان کند، اشکال دارد من سیستماتیک عمل می کنم. در پروندۀ خونهای آلوده هم هرگز به موکلانم نگفتم "بیمار" بیمار یک واژۀ پزشکی است و در حقوق معنایی ندارد. و این عادی برخورد کردن خوشایند بعضی معلولان نیست.
- مناسب سازی را چطور می بینید؟
در شهرداری قانونی داریم با عنوان قانون "برکف". در خصوص هم سطح سازی خانه ها از بیرون. آیا این قانون رعایت می شود؟ پیاده روها. سایه بان مغازه ها، جویهای آب، شکل مختلف پل ها. وقتی بساز بفروشها چیزی می سازند به سود زایی شان فکر می کنند. فکر نمی کنند با این سود زایی می خواهد در جامعه چه کار کنند؟
چرا راه دور می روید؟ چرا می گویید مناسب سازی؟ ما در دانشکدۀ حقوق تهران در یک مقطح تحصیلی 3 دانشجوی دکترای نابینا داشتیم. در همین دانشکده استادی داشتیم فارغ التحصیل 40 سال پیش سوییس و نمی گذاشت و ما کلاسش را ضبط کنیم. ما با ایشان درس متون حقوقی به زبان فرانسه داشتیم، اگر می گذاشت کلاس را ضبط کنیم مجبور نبودم منت همکلاسی ها را بکشم که با هم درس بخوانیم، درست است جمعی درس خواندن مزایای زیادی دارد ولی به شرط اینکه انتخاب بشود نه به اجبار. باید جزوه ای را می گرفتیم، کپی می کردیم و کپی آن دست خط را می دادیم یک نفر دیگر برایمان بخواند. می دانید اینطور درس خواندن یعنی چه؟ کدام عدالت؟ کدام شرایط برابر؟!
اول باید ذهنها را مناسب سازی کرد. فکر می کنید چسباندن لیبل بریل روی کلیدها هزینه ای دارد؟ فکر می کنید مدیر شرکت تویوتا از مدیر شرکت های خودروسازی ایران خیلی انسان تر است؟ خیلی آدم بهتری است که ماشین مناسب سازی شده می سازد؟ نه الزاما!
او می ترسد از ضمانت اجرایی و حقوقی در جامعه، قانون عرضه و تقاضا فرمایشی نیست. می داند اگر بسازد نمی خرند. در ایران بساز بفروش می داند هر چی بسازد می خرند و هر چی بدتر بسازد بهتر می خرند.
- ارزیابی شما از عملکرد بهزیستی کشور چیست؟
نمی شود نظر کلی داد. در حوزۀ حقوقی خودم می گویم کاملا غلط است، ایراد دارد تغییر مدیریتهایی مداوم و شعارگونه رفتار می کنیم. فقط می خواهیم آمار را ببریم بالا. معاون توان بخشی کشور اعلام کردند بودجه ای در نظر گرفته شده برای حق الوکاله معلولان، من عمل جراحی کرده بودم زنگ می زدند برای برقراری جلسه، من هم نامه دادم که حاضرم وکالت ها را بپذیرم. ولی کو؟ الان اسفند است. من که ندیدم امیدوارم همکارانم برای معلولان وکالت انجام داده باشند و این بودجه هزینه شده باشد.
- قانونی که برای همه نیست قانون است؟
خیر، قانون نیست یکی از خصوصیتهای قانون، عمومی بودنش است.
- اولین گام برای گرفتن حق چیست؟
انسان خودش را محق بداند، به این نتیجه برسد که حق دارد.
- چرا مجسمۀ عدالت چشم هایش را بسته؟
فرشتۀ عدالت همه را باید با یک چشم ببیند، که به نظرم غلط است، یک چیز نمادین است که ملقا و همیشه درست نیست.
با توجه به محدودیت تان پرونده هایتان را چطور بررسی می کنید؟
چند روش دارم، با همکاران دفتری ام، کارهای اشتراکی زیادی انجام می دهم.
اگر بخواهید یک درس حقوقی به معلولان بدهید، چه فصلی را انتخاب می کنید؟
شیوۀ احقاق حق در دادگاه و قرآن سنجشی که ناظر به این مساله است که برابر سازی نسبت به بقیه مسائل مقدم است.
- لطفا جمله ای در خصوص این کلمات بگویید.
معلولیت: به عنوان یک واقعیت پذیرفتم گر چه لحظه به لحظه آن مرا اذیت می کند.
محرومیت: از آن متنفرم.
صابری: دوستش دارم، حق زندگی دارد.
زندگی: قشنگترین واژه ای که وجود دارد و واقعیت دارد.
منبع:http://irantavana.com
ghasedak
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۰۸
موضوع خيلي عالي هست
خيلي بهتر هم ميشه كه بيشتر معلول هاي موفق كشور عزيز خودمون رو معرفي كنيم
موفق و سزبلند باشيد
من هم سعیم بر همینه اما معرفی معلولین موفق غیر ایرانی هم خالی از لطف نیست وممکنه آموزنده باشه:)
ghasedak
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۱۵
بدون دست ، بدون پا، بدون دلهره
نیک ژووسیک یک سخنران، واعظ انگیزه بخش و رئیس سازمان "زندگی بدون دست و پا" است.
این سازمان به افراد ناتوان جسمی کمک می کند. سخنرانی های معنوشی و پر معنای نیک علاقمندان بسیاری را به سوی او جذب کرده است. او اصالت صرب دارد ولی متولد ملبورن استرالیا می باشد.
نیک در زندگی خود به دلیل نقص بزرگ جسمی که دارد مشکلات و سختی های بسیاری را پشت سر گذاشته از جمله این مشکلات آن است که او به دلیل قوانین خاص کشوری نمی توانست حتی به یک مدرسه بود ولی پس از تغییر قانون، نیک از جمله نخستین کودکان نقص عضو دار کشور بود که به مدرسه عادی می رفت.
او در کودکی انسانی ناامید بود و حتی یک بار هم اقدام به خودکشی کرد ولی نقطه عطف زندگی او زمانی است که مادرش مقاله ای در یک روزنامه به او نشان داد. آن مقاله درباره مردی بود که با ناتوانی های شدید جسمانی خود می جنگید. این موضوع به او فهماند که او تنها انسان پردرد دنیا نیست. میک از هفده سالگی شروع به صحبت های انگیزه بخش و امیدوارکننده به اطرافیان و دوستان خود کرد و در همان سال ها سازمان زندگی بدون دست و پا را بنیاد نهاد. او این روزها به سفرهای داخلی و خارجی بسیاری رفته و درباره مشکلات جوانان با آنها سخن می گوید و به آنها امید می دهد.
با سلام ، زندگی شگفت انگیز الهام بخش
در زندگی به سمت مستقیم و راست پیش برو … همیشه و در هر راهی.
من نیک ژوویسک هستم . گواه خداوند هستم برای لمس هزاران قلب در دنیا!بدون هیچ دست و پای متولد شدم در حالی که پزشکان هیچ تجربه پزشکی برای این ” نقص مادرزادی ” نداشنتد، همانطور که تصور می کنید با موانع و چالشهای بسیاری روبه رو بوده ام.
” هر زمان با ناملایمات متعدد روبه رو می شوید ، با مسرت رفتار کنید “( آیه ای در انجیل) در شمارش دردها و سختی هایم آیا جایی برای شادی و مسرت می ماند ؟زمانی که پدر و مادرم مسیحی بودندو پدرم کشیش کلیسایمان ، آنها این آیه را خوب می شناختند . اگر چه ، در یک روز صبح 4 دسامبر 1982 در ملبورن( استرالیا) ” پروردگارا تو را سپاس” تنها کلماتی بود که می توان از آنها شنید .اولین فرزند پسری آنها بدون دست و پا متولد شد ! هیچ هشداری که آمادگی آنها را در برداشته باشد وجود نداشت .پزشکان از اینکه هیچ پاسخی برای آن نداشتند در حیرت بودند!! هنوز هیچ دلیل پزشکی دال بر چرایی این اتفاق وجود ندارد و نیک در حال حاضر برادر و خواهری دارد که مانند هر نوزاد معمولی دیگری بدنیا آمدند.تمام عالم مسیحیت از تولد من افسوس می خوردند و والدینم که بسیار گیج و مبهوت از من بودند .هر کسی می پرسید ” اگر خداوند ، خدای عشق است ” ، پس چرا خدا می بایستی اجازه دهد.چنین اتفاق بدی نه برای هر کس دیگر ، بلکه برای مسیحیان ایثار گر افتد ؟ پدرم تصور می کرد من برای سالیان طولانی زنده نخواهم ماند ، ولی آزمایشها نشان می داد که من یک نوزاد کاملاً سالم هستم تنها با نقص عضو دست و پا.
همانطور که قابل فهم است ، والدین من نگرانی عمیق و ترس آشکاری داشته اند ، از آن نوع زندگی که من به دنبال خواهم داشت .خداوند به آنها استقامت ، دانش، و شجاعت عطا کرده بود ، در سالهای اول زندگی و سالهای بعد وقتی که آنقدر بزرگ شدم که بتوانم به مدرسه بروم . قانون استرالیا به دلیل معلولیت جسمانی ،اجازه رفتن به مدرسه عمومی را نمی داد .خداوند معجزه ای کرد و قدرتی به مادرم تا در برابر آن قانون مبارزه کند و سرانجام آن را تغییر دهد . من یکی از اولین دانش آموز معلولی بودم که در آن مدرسه به تحصیل پرداختم. رفتن به مدسه را دوست داشتم و تمام تلاشم این بود که که مانند هر فرد عادی زندگی کنم ، ولی این مربوط به سالهای اولیه مدرسه بود تا زمانی که به دلیل تفاوت فیزیکی با احساس طرد شدگی و غیر طبیعی بودن مواجه نشده بودم . عادت به آن شرایط بسیار برایم مشکل بود ، ولی با حمایت والدینم ،شروع به رشد نگرشها و ارزشهایم کردم که برای روبه رو شدن با موقعیتهای چالش بردار بسیار مفید بود.من بر این مسئله واقف بودم که تفاوت دارم ولیکن از سوی دیگر من شبیه هر فرد دیگر بودم . بارها اتفاق افتاد که من احساس حقارت داشتم به طوری که نمی توانستم به مدرسه برم ، فقط به این دلیل که نمی توانستم به توجه های منفی آنها روبه رو شوم .با کمک والدینم تلاش می کردم آنها را نادیده تصور کنم و بتوانم برای خود دوستانی بیابم.
به محض اینکه دانش اموزان متوجه می شدند من هم دقیقاً مثل انها هستم موهبت الهی شامل حالم می شد و با آنها دوست می شدم .بارها شده که من احساس افسردگی و عصبانیت داشتم ، چرا که من نمی توانستم راهی را که در آن قرار داشتم تغییر دهم، و یا هر کسی را به خاطر آن سرزنش می کردم . من به مدرسه یکشنبه ( برای آموزش ) می رفتم .آموختم که خدا ما را بسیار دوست دارد و مراقب ماست . فهمیدم که بچه ها را بسیار دوست دارد . ولی این را نفهمیدم که خدا اگر مرا دوست دارد چرا مرا اینگونه آفرید ؟ آیا دلیلش ان بود که از من اشتباهی سر زده است؟
اندیشیدم که بایستی این گونه باشم زیرا در مدرسه ، من تنها فرد غیر طبیعی بودم . سرباری بودم برای همه افرادی که در کنارشان بودم . سر انجام بایستی می رفتم این بهترین کاری بود که باید انجام می دادم . می خواستم به همه دردهایم و به زندگی ام در سن جوانی پایان دهم . اما دوباره شکر گزار والدین و خانواده ام هستم که همیشه برای آرامش من بوده اند و به من شجاعت داده اند .
نیروی خداوند الهام بخش زندگی شان باشد و اجازه ندهند هیچ مسئله ای بر سر برآورده شدن آرزو ها و رؤیاهایشان قرار گیرد .
و همه ما بر این امر واقفیم که خداوند بهترین ها را انجام میدهد برای کسانی که او را دوست دارند .این ایه با قلب من صحبت می کند و مرا به این نقطه می رساند که من می دانم اتفاق های بد در برابر خوشبختی ، شانس یا توافق هیچ است . من به نهایت آرامش رسیدم، همینکه آگاه شدم از اینکه خداوند اجازه نخواهد داد ، هیچ چیزی اتفاق افتد در زندگی مان مگر اینکه او هدف خوبی در آن قرار داده باشد .در سن 15 سالگی زندگیم را کاملاً وقف کلیسا کردم بعد از این که در انجیل خواندم عیسی فرمود:دلیل آنکه فرد نابینایی به دنیا می آید آن است که ” خداوند از طریق آنها قدرتش را اشکار می کند “
من به راستی اعتقاد دارم خداوند به من سلامتی خواهدبخشید ، چه بسا که من بتوانم گواه عظیم او باشم از قدرت بهت انگیز او .
بعد ها بنابر درایتم متوجه شدم که اگر ما برای خواسته ای به درگاه خداوند دعا کنیم، اگر او بخواهد اجابت خواهد شد . و اگر او نخواهد که اجابت شود ، مطمئناً امر بهتری در آن بوده است .می دانم شگرفی خدا در این است که مرا به کار گیرد فقط در این هیأت و نه در شکل دیگر .در حال حاضر 21 ساله هستم. کارشناس بازرگانی در رشته حسابداری و برنامه ریزی امور مالی .یک سخنور قابل هستم و امید آن دارم که به خارج بروم و داستانم را برای دیگران تعریف کنم . مباحثم را به سمت تشویق دانش آموزان و جوانان امروزی سوق دهم .همچنین در گروه های جمعی سخنرانی می کنم . خودم را برای مشیت الهی و آنچه که او می خواهد و آنچه که به او منجر می شود قرار داده ام . رؤیا ها و اهدافی که در سر دارم را دنبال می کنم . می خواهم بهترین گواه عشق و امید خداوند باشم.ویک سخنور الهام بخش در خدمت مسیحیان و غیر مسیحیان . در صدد هستم که در سن 25 سالگی به استقلال مالی برسم و با سرمایه گذاری های جدی به تولید ماشینی بپردازم که بتوانم با آن رانندگی کنم . نوشتن چندین کتاب پر فروش از دیگر رؤیا های من است و امیدوارم در پایان امسال اولین نوشته ام را با عنوان ” بدون دست ، بدون پا، بدون دلهره ” به اتمام برسانم .
منبع:http://irantavana.com
ghasedak
پنجشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۷:۴۴
مصاحبه با جناب آقای کاظم البرز کوه
مهندس راه و ساختمان
چند سالی بیشتر نیست که دچار ضایعه نخاعی شده اند اما پس از معلولیت نیز از تلاش و فعالیت دست برنداشته و در جهت خدمت رسانی به معلولین ضایعات نخاعی گام های مفید و موثری برداشته اند. با عشق و علاقه سرپرستی خانواده را برعهده دارند و از رشد و موفقیت فرزندان شان لذت می برند. تلاش شان این است که فرزندان برومند خود را با موفقیت و افتخار تحویل جامعه دهند و روزی بعنوان پدر نمونه نیز معرفی شوند.
•با عرض سلام ؛ لطفا کمی از خودتان، تحصیلات و نوع معلولیت تان برایمان بگوئید.
کاظم البرز کوه هستم. متولد تیرماه 1332 و در تهران بدنیا آمدم. پس از اخذ مدرک لیسانس بیمه جهت ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه خود مهندسی راه و ساختمان، عازم ایالات متحده آمریکا شدم. بعد از دریافت مدرک مهندسی و اشتغال به کار، با گذراندن دوره مدیریت مراکز اقامتی و سیاحتی در هتلهای معتبر کالیفرنیا تا درجه مدیران عالی پیشرفت نمودم. سال 1370 به ایران بازگشتم و ازدواج کردم که حاصل ازدواجم دو فرزند پسر می باشد. سپس به عنوان مهندس ناظر و سرپرست پروژه هاي ساختماني وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و شركت تعاوني مسكن كاركنان شركت پارس الكتريك فعالیت نمودم و بعد از فوت پدر عهده دار موسسه او نیز گردیدم. بنابر قضا و قدر روزگار؛ تير ماه 1384 به علت تصادف با يك دستگاه پيكان دچار ضايعه نخاعي در مهره 6 و 7 گردن شدم. و هم اینک نیز با سمت های مختلف از جمله عضویت هیئت امنا، عضو علی البدل هیئت مدیره و سرپرست روابط عمومي مركز حمايت از معلولین ضایعات نخاعی ایران مشغول به فعاليت مي باشم.
•در حال حاضر به چه نوع فعالیت و حرفه ای مشغولید؟
جدا از فعالیت در مرکز حمایت از معلولین ضایعات نخاعی ایران به ترجمه مدارک به زبان انگلیسی و بالعکس در زمینه های مختلف مخصوصا مدارک تجاری مشغول هستم.
•رابطه تان با اعضای خانواده و فرزندانتان چگونه است؟
رابطه صمیمانه و محترمانه با همسر و فرزندانم دارم و از تطابق یافتن آنها با وضعیت موجود خود خیلی خرسندم و از این عزیزان تشکر می کنم.
•زیباترین خاطره شما از کالیفرنیا و کار کردن در آن شهر کدام خاطره است؟
به علت اشتغال به عنوان مدیر مراکز اقامتی و سیاحتی در هتلهای بسیار معتبر با اشخاص برجسته زیادی از جمله هنرمندان و سیاستمداران و بازرگانان مشهوری آشنا شدم و همچنین چند تن از مقامهای علمی ایران.
در ایالت کالیفرنیا مخصوصا شهر لس آنجلس ایرانیان تقریبا هیچگونه احساس غربتی نمی کنند. کثرت جمعیت ایرانی به حدی است که در خیابان ها معمولا تعداد فارسی زبانها بیش از افراد دیگر میباشد.
•زندگی بعد از آسیب نخاعی برایتان چه رنگی است و چگونه با آن کنار آمدید؟
در آغاز آسیب دیدگی، زندگی رنگ تیره و کدری داشت ولی با همت همسر و فرزندانم اندک اندک تیرگیها به روشنی تبدیل گردید و با فعالیت در مرکز حمایت از معلولین ضایعات نخاعی ایران و سعی در حل مشکلات مددجویان نخاعی به روشنی مطلوبی تبدیل گردید و این عوامل باعث شد تا بتوانم با آسیب نخاعی کنار بیایم
•بزرگترین مشکل فردی که دچار ضایعه نخاعی شده ، چه مشکلی است؟
اساسی ترین مشکل شخصی که دچار ضایعه نخاعی شده است ، عدم امکان استفاده از تمام توانائی های شخص معلول میباشد که با بکار گیری سایر توانهای موجود خود ، باید سعی در جبران مشکل آسبب نخاعی خود نماید
*با توجه به اینکه توانایی دستان شما محدود است. به نظرتان چه قدرت و نيرويي را مي توان جايگزين دست و حركات دست كرد؟
تقویت اراده و نیروی اعتماد میتواند جایگزین حرکات دست و حتی جایگزین خود دست گردد. خواستن بزرگترین عامل جایگزین از دست داده ها میباشد.
•برای آن دسته از همنوعان و معلولین ضایعه نخاعی که هنوز خود را با شرائط جدید وفق نداده اند چه توصیه ای دارید؟
درک واقعیت عدم توانائی ، بزرگترین مشکل آسیب دیدگان ضایعه نخاعی میباشد و هرچه سریعتر آنها به درک این مطلب واقف شوند و ازحمایت عاطفی خانواده و خدمات پزشکی و فیریوتراپی برخوردار شوند میتوانند اندک اندک بر مشکلات فائق گردند .
•در انجمن ضایعات نخاعی چه هدفی را دنبال می کنید و چه خدماتی به معلولین ضایعه نخاعی ارائه می دهید؟
در مرکز حمایت از معلولین ضایعه نخاعی تلاش میگردد تا مشکلات معلولین از نظر درمانی و اقتصادی و مشکلات بهداشت جسمی و روحی آنها مرتفع گردد و هرگونه کمکهائی که توسط خیرین و ارگانها در اختیار مرکز قرار میگیرد ، دربین اعضا توزیع میگردد
•از موفقیت هایی که تاکنون در حوزه معلولین کسب نموده اید برایمان بگوئید.
جدا ازفعالیت و کسب موفقیتهائی که در مرکز حمایت از معلولین ضایعات نخاعی داشته ام بعنوان معلول فرهیخته و نخبه به ریاست محترم جمهوری معرفی گردیده و بعنوان یکی از معلولین نمونه کشوری از طرف سازمان بهزیستی مورد تقدیر قرار گرفته ام
•مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت شما چه بوده است؟
خواستن وحمایت همه جانبه خانواده ام مهمترین عامل موفقیت و پیشرفت من بوده است .
•به نظر شما هر فرد برای رسیدن به اهداف و خواسته هایش چگونه باید عمل کند؟
شناخت داشته ها و حداکثر استفاده از آنها و ترغیب اطرافیان سبب عملکرد بسیار مطلوب افراد می شود
•آیا به این جمله که "زندگی زائیده اندیشه ماست پس مثبت بیاندیشیم" اعتقاد و باور دارید؟
به حد بسیار زیاد
•حال که نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری هستیم به عنوان فرد دارای معلولیت چه انتظاری از رئیس جمهور در جهت رسیدگی به امور مختلف جامعه معلولین دارید؟
نه فقط من بلکه انتظار تمامی معلولین از رئیس جمهور ، توجه ایشان به تمام طبقات معلول و نه فقط در اختیار گذاشتن بیشترین کمکها در اختیار یک NGO بخصوص و نیز پذیرش یک فرد معین به عنوان نماینده کل معلولین را نمی پذیریم.
و نکته دیگر اینکه آیا مبلغ 32 هزارتومان مبلغ مناسبی بعنوان مستمری برای معلولین میباشد؟
آیا زمان آن نرسیده است که معلولین نیز همانند سایر مستمری بگیران از حداقل مستمری برخوردار گردند؟
چه تفاوتی بین معلولین و سایر مستمری بگیران است؟ جز اینکه معمولا هزینه های معلولین به دلایل پزشکی و بهداشتی و لوازم توانبخشی و غیره ، سنگین تر است؟
•از چه زمان با انجمن باور آشنا شدید؟
از دو سال پیش که درجشن سالگرد تاسیس انجمن باور شرکت کردم
توصیه و پیشنهاد شما به دوستان جوان باوری؟
اول خداوند متعال را باور کنید و سپس خود را
و بالاخره اگر صحبتی با دوستان دارید بفرمائید.
اگر چه بیشتر فعالیتهایم متمرکز در مرکز حمایت از معلولین ضایعات نخاعی میباشد ولی در هر زمان و هر شرائط خدمتگزار صمیمانه کلیه معلولین میباشم . همیشه خندان باشید.
منبع:http://groups.yahoo.com/group/bavar_group
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۰۷:۵۲
http://up.iranblog.com/Files7/1e12c25a51da4a7aba95.jpg
داستانی از زندگی واقعی فاطمه صالحی
فاطمه صالحی، دختری که هم سنتور مینوازد، هم طراحی و گریم انجام میدهد و هم دانشجوی موسیقی است؛ قصد دارد دکترا خود را هم بگیرد.
میتوان از فاطمه صالحی که به طور مادرزادی دو دست و یک پا ندارد، به معنای واقعی کلمه یک «بمب روحیه» نام برد.
زمستان داشت تمام میشد. ساعت ۵ /۶ صبح روز ۲۳ اسفند ۱۳۶۵ بود. همه در هول و ولای به دنیا آمدن بچهها بودند. اول معصومه به دنیا آمد؛ بچهای سالم و طبیعی. اما هنوز همه چیز تمام نشده بود، یک ربع بعد قل بعدی فاطمه به دنیا آمد؛ نوزادی که دستهایش رشد نکرده بودند و فقط یک پا داشت. از همه بیشتر پرستار اتاق عمل ناراحت شد چون باید این خبر را به پدر این دوقلوها و بقیه اعضای خانواده که پشت در اتاق عمل منتظر بودند میداد.
مادرم زمانی که ما را باردار بود زمین خورد. همین باعث شد که من گوشه شکم مادر بچسبم و نتوانم حرکت کنم و رشد خوبی نداشته باشم. حتی وقتی مادرم دکتر میرفت آنها فکر میکردند که فقط یک بچه در رحمش وجود دارد؛ غافل از آنکه ما دو قلو بودیم.
اولین روز مدرسه را هیچ وقت فراموش نمیکنم. با آنکه با مادرمان رفته بودیم ولی من از نظر روحی خیلی اذیت شدم. چون مدرسه یک اجتماع کوچک بود و بقیه بچهها خودشان را با من مقایسه میکردند و این مرا اذیت میکرد. وقتی هم که مادرم مرا در مدرسه تنها گذاشت، کمبودها را بیشتر احساس کردم ولی به هر حال توانستم دوستان خوبی پیدا کنم. اما تا دوران راهنمایی هم از نگاههای سؤالبرانگیز مردم ناراحت میشدم.
او قبل از رفتن به مدرسه قلم را با پایش میگرفت و نقاشی میکشید و این روند تا سال دوم دبستان هم ادامه داشت تا اینکه معلم کلاس سومشان با او صحبت کرد و فاطمه قبول کرد که اگر بخواهد وارد دانشگاه شود باید مثل بقیه باشد بنابراین نوشتن با دستهایش را شروع کرد؛ اولش خیلی سخت بود ولی یواش یواش عادت کردم. هنوز هم خیلی از کارها را با پایم انجام میدهم؛ مثلا وقتی در خانه هستیم با پا غذا میخورم.
تا وقتی که فاطمه مدرسه میرفت برای آنکه از درسش عقب نماند به کلاسهای آزاد نمیرفت ولی وقتی دیپلمش را گرفت سنتور را پیش استادش، غلامرضا مشایخی شروع کرد؛ «از سازها به پیانو و گیتار علاقهمند بودم ولی شرایط فیزیکیام این اجازه را نمیداد. وقتی مشورت کردم متوجه شدم که میتوانم در ساز سنتور موفق باشم. اطلاعاتم درباره این ساز در حد این بود که میدانستم به شکل ذوزنقه است ولی اگر حمایتها و تشویقهای استادم نبود شاید هیچ وقت به این ساز علاقهمند نمیشدم.
فاطمه برای اینکه بتواند نواختن سنتور را شروع کند به پروتزهایی برای دستانش نیاز داشت تا با آنها مضراب را در دست بگیرد. متخصصان هلال احمر این کار را انجام دادند و فقط ماند یادگیری نتها که فاطمه همیشه از آن میترسید ولی بالاخره توانست با تمرین زیاد نتخوانی را هم یاد بگیرد.
آموزش گریم به همین منوال تمام شد تا اینکه نوبت به روز امتحان رسید؛ روزی که اگر میتوانست قبول شود دیپلم چهرهپردازی میگرفت. فاطمه آن روز را به یاد میآورد و میگوید: «مسؤول برگزاری امتحان از مربیام پرسید من چه مدلی به او بدهم که بتواند انجام دهد؟ این حرفش ترحمآمیز بود و خیلی ناراحت شدم و مربیام هم به او گفت سختترین مدلی را که فکر میکنید به این هنرجو بدهید. او هم مدل خاتون را به من داد که خیلی سخت بود. بعد هم گفت یک ربع هم بهات وقت اضافه میدهم ولی من با خودم گفتم باید جوری کارم را پیش ببرم که به آن یک ربع وقت اضافه هم احتیاج پیدا نکنم». فاطمه آنقدر کارش را خوب انجام داد که تنها کسی در آن دوره بود که توانست با نمره ممتاز دیپلم گریم بگیرد.
اما انگار اشتیاق این دختر به تجربه و یادگیری مهارتهای تازه تمامی نداشت چون او مدرک گرافیک کامپیوتریاش را هم گرفت؛ «من همه این مدارک را گرفتم تا شاید بتوانم برای خودم کاری دست و پا کنم ولی متاسفانه هیچ کس حاضر نمیشود به یک معلول کار بدهد. آنها به معلولیت آدم نگاه میکنند نه به اینکه چه توانمندیهایی دارد. برای کار به جاهای زیادی مراجعه کردهام که تا الان به در بسته خوردهام».
کنسرت در عشقآباد
فاطمه وقتی نواختن آهنگ «ای الهه ناز» را یاد گرفت به سنتور بیشتر علاقهمند شد. اولین کنسرتی هم که داشت در فرهنگسرای بهمن با همین آهنگ بود. «تولد حضرت فاطمه(س) بود. مادرم هم بین جمعیت نشسته بود و وقتی نگاهش کردم دلم قرص شد. ای الهه ناز وای ایران را نواختم و وقتی تمام شد نفس عمیقی کشیدم و عکسالعمل مردم و تشویق آنها برایم خیلی غیر منتظره بود».
مادر فاطمه آن شب را به یاد میآورد و میگوید:«صندلی فاطمه نامناسب بود و او مدام از روی آن سر میخورد ولی بالاخره توانست کنترل خودش را حفظ کند و اجرای خوبی داشته باشد».
سنتور تا دکترا
فاطمه سال ۱۳۸۷ بهعنوان دانشجوی موسیقی کنسرواتور ایران پذیرفته شد؛ «تصمیم گرفتم بروم موسیقی بخوانم».
او ادامه میدهد:«روز اول دانشگاه برایم درست مثل روز اول مدرسه بود؛ با این تفاوت که آن موقع خواهرم همراهم بود ولی این دفعه تنهای تنها بودم. اما رفتار دانشجویان و استادان برخلاف آن زمان خیلی عادی بود. ترم یک که بودم همه فکر میکردند من از موسیقی سر درنمیآورم و به من یک هفته مهلت دادند تا نتها را حفظ کنم اما من این کار را قبلا یاد گرفته بودم».
با تمام این تفاسیر فاطمه مثل خیلی از معلولان دیگر مشکلات زیادی در رفت و آمد دارد. خودش در این باره میگوید:«فاصله خانه ما تا دانشگاه خیلی زیاد است. روزهای اول آژانس میگرفتم و با مادرم میآمدم ولی الان خودم به تنهایی با آژانس میآیم که خیلی هزینهبر است. همین طور برای سوار شدن و پیاده شدن مخصوصا اگر وسیله و یا ساز دستم باشد از دوستان و همکلاسیهایم کمک میگیرم».
او از ترم سوم ساز سنتور را به عنوان ساز تخصصی خودش انتخاب کرده و امیدوار است بتواند این رشته را تا مقطع دکترا و آهنگسازی ادامه دهد.
فاطمه موفقیتهایش را مدیون خانوادهاش میداند؛ خانوادهای که او را محدود نکردند و مانند خواهر دوقلویش هر امکاناتی را که در توانشان بود در اختیار او هم گذاشتند.
فاطمه میگوید:«سختترین لحظات برای من این است که مردم با نگاه ترحمآمیز به من خیره شوند. البته حس ششم خیلی خوبی هم دارم و تا متوجه شوم که کسی میخواهد از روی دلسوزی به من کمک کند کاری میکنم که با دیدن تواناییهایم از انجام این کار منصرف شود. من با معلولیت خودم کنار آمدهام و دلم میخواهد مردم هم این را بدانند و اجازه بدهند راحت زندگی کنم».
منبع:
www.iranvij.ir
sedaghatnews.ir
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۰۹:۳۶
http://up.iranblog.com/Files7/0644aae99a8a4d3a9ff4.jpg
http://up.iranblog.com/Files7/f2f2682677cc48e38fac.jpg
شهین بارور: معلولی توانمند؛ 50 سال معلولیت، دو کتاب و دهها نمایشگاه هنری
شهین بارور عضوی از جامعه معلولین است که ناتوانی جسمانی اش مانع از رسیدن وی به خواسته ها و آرزوهایش نشده و بلند پروازی ها و دستیابی به موفقیت از دنیای او رخت بر نبسته است. او با تمام وجود تلاش می کند تا همچون هر انسانی به آرزوهایش برسد، حتی اگر ناتوانی جسمانی اش نیل به آمالش را برای او دشوار کند.
شهین بارور موفقیت و رشد و بالندگی اش را در گرو شعر و نقاشی یافته و تاکنون 15 نمایشگاه نقاشی انفرادی، 90 نمایشگاه گروهی و یک نمایشگاه نقاشی انفرادی در آلمان گذاشته است. وی دو کتاب شعر با نام های " تقدیم با سکوت " و " تبسم تلخ " را به چاپ رسانیده و کتاب شعر سومش نیز در دست چاپ است.
شهین بارور می گوید: من نیز دوست داشتم میلاد زیبایی باشم اما همچون قابی شکسته رها شده در پشت میله های ظلمت و رنج بودم.
شهین 50 سال پیش در انزلی در حالی چشم بر این جهان گشود که از همان ماه های نخستین پدر و مادرش متوجه برخی از مشکلات جسمانی او شده بودند. بی توجهی پزشکان شش ماه شروع درمان را به تاخیر انداخته و پس از آن درمان را با مراجعه به پزشکان رشت و تهران تا 10 سالگی ادامه دادند اما به دلیل تاخیر در شروع درمان تلاش ها موثر واقع نشد.
شهین هیچگاه به مدسه نرفت و تنها به کمک پدر و مادرش خواندن و نوشتن را آموخته و از این طریق سعی در درک دنیای پیرامون خود داشت.
50 سال پیش به دلیل نبود امکانات برای معلولین که شهین در آن زمان دوران کودکی خود را سپری می کرد، تمام آموزش های لازم و حتی خواندن و نوشتن را در خانه و در ارتباط با همسالان خود تعلیم دید. 11ساله بود که با ماشین تایپ نوشتن را آموخت.
وی ادامه می دهد: برای من سکوت بی معنا بوده و همواره با تلاش و پافشاری های فراوان سعی در بدست آوردن زندگی خوب و شایسته ای داشتم.
"رنگ ها" کلید خوشبختی زندگی شهین
شهین بارورمی گوید: از همان ابتدای زندگی راه ناهمواری پیش رویم بود اما از میان همه این ناهمواری ها توانستم "رنگ ها" را به عنوان کلید خوشبختی زندگی ام بیابم.
وی در خصوص علاقه اش به نقاشی اضافه می کند: نقاشی را نه برای تفریح و وقت گذرانی بلکه آن را عاشقانه دوست دارم. شاید مرا بیشتر از روی نقاشی هایم بشناسید.
شهین نیز همچون دیگران در پی روشی بود برای بیان افکار، دنیا و عواطف و احساسات خود و برای این منظور نقاشی را برگزید. نقاشی برای وی علاوه بر آن که ابزاری بود برای بیان دنیای ناپیدایش، بال پرواز آرزوهایش را نیز در گرو نقاشی می دید.
در آغاز، نقاشی وی تلاش بیهوده ای در بازنمایی اشیا و مناظر بود.
مادر شهین بارور در خصوص نقاشی های شهین و شروع فعالیت هایش می گوید: در ابتدای کار نقاشی های شهین به خاطر لرزش و ناتوانی دستانش هیچ طرح و نقش خاصی نداشت اما برای تشویق و حمایت از او نقاشی هایش را به دیوار زده و آنها را به همه نشان می دادم تا انگیزه اش را بالا ببرم.
ولی فقدان کنترل دست ها و حتی سر و گردن خیلی زود وی را از ادامه راه باز داشت.
مادر شهین ادامه می دهد: برای اینکه بتواند راحت تر نقاشی کند از دسته برس استفاده کرده و به ابعاد مختلف فرم می داد.
آشنایی با شیوه های مدرن نقاشی راه حل های تازه ای را در مقابل دیدگانش قرار داد. از جمله عدم وفاداری هنرمند به تناسبات طبیعی، واقع گریزی عامدانه و اگاهانه نقاش.
شهین با گذر زمان آموخت چه طور شدت رعشه دست ها را کم کرده و قلم را تا اندازه ای در کنترل خود در آورد. دست از تلاش نکشید و تمرین را ادامه داد به طوریکه طراحی کردن را بدون تعلیم معلم فرا گرفت و پس از آن با محمد رضایی معلم نقاشی کار با آبرنگ را آغاز کرد.
آثار وی بسیار لطیف، عاطفی و گاهی نمادین بوده و موضوعات آثارش اغلب مضامینی کاملاً آشنا و برگرفته از زندگی پیرامونش است، همچون خانواده، زن، تنهایی، رنج، پرواز، پرنده و مناظری که با چشماندازهایی وسیع یا جادهای که به دوردست ختم میشود.
شهین بارور اولین نمایشگاه نقاشی خود را در سال 65 در سن 26 سالگی در سینما تئاتر بلوار انزلی برگزار کرد.
وی 15 نمایشگاه انفرادی در تهران و شهرستان و 90 نمایشگاه جمعی برگزار کرده و یک نمایشگاه نیز در دورتموند آلمان به مدت یک هفته آثار شهین بارور را در معرض نمایش عموم قرار داده است.
مادر شهین بارور در خصوص استقبال عمومی مردم در شهر دورتموند می گوید: علاوه بر اینکه آثار وی در این نمایشگاه مورد استقبال عمومی قرار گرفت یکی از آثارش به عنوان طرح روی جلد کتابهای درسی دانش آموزان آلمانی نیز به چاپ رسید.
*شعر زبان بیان احساسات بارور است/ چاپ دو کتاب از شهین بارور
شعر زبان و ابزار دیگری است که شهین برای بیان سخنان و نمایش رنگ دنیایش به همگان از آن بهره برده است.
شهین بارور در خصوص شعرهایش می گوید: نمی خواهم اسم این نوشته ها را "شعر" بگذارم. به نظر من این نوشته ها بیشتر بیان احساسات خودم است تا شعر.
وی ادامه می دهد: با این وجود تاثیر پیذیری ام از شعر هایی که خوانده ام به ویژه اشعار احمد شاملو را نمی توان انکار کرد.
تاکنون دو کتاب شعر با نام های " تقدیم با سکوت" و " تبسم تلخ" را به چاپ رسانده است.
بارور علاوه بر نقاشی و شعر در حوزه داستان نویسی و سینما نیز فعالیت کرده است.
منبغ:
iranianhna.ir
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۱۰:۰۱
http://up.iranblog.com/Files7/ea6f0d9145a94a6f88ad.jpg
معلولیت نمی تواند مانعی شود در مسیر رسیدن به موفقیت!
آغاز مي كنم كلامي را كه با تكيه بر قدرت لايزالش بر زبان جاري و با قلم دل مي سُرايم. و هزاران شكر و سپاس كه توانايي ام داد بخوانم، بنويسم و درك كنم. دختری هستم به نام فرزانه حبوطی که به حول و قوه الهي در زمستان سال 58 ديده به جهان گشودم و از همان بدو تولد مبتلا به راشتيسم مادرزادي و نرمي استخوان شديد بودم و به همین علت درطول دوران زندگیم مدام دچار شکستگی های مختلفی دراستخوان دستها، پاها، ستون فقرات و تقریبا اکثر اندامها شده ام.
طی پیگیری های بسیاری که خانواده ام برای درمان انجام دادند به تشخیص پزشکان متخصص ارتوپدی مشخص شد که نام علمی بیماریم (استئوژنز ایمپرفکتا : Osteogenesis Imperfecta) می باشد یا به صورت ساده تر و بهتر بگویم (بیماری استخوان شکننده) که به علت کم کاری غده های پاراتیروئید؛ کلسیم جذب بدن و استخوانهایم نمی شود و سیستم بدنم استخوانسازی ناقصی دارد.
به هر حال بنابر حكمت الهي و قضاي تقدير با تحمل دردهاي جسمي و شكستگي مداوم استخوانهايم، زندگي را گذراندم اما هيچگاه نوميدي؛ سايه گستر دردها و رنجهايم نبود و هرگز خودم و افراد داراي معلوليت را جدا از اجتماع ديگران ندانستم و نمي دانم زيرا ايمان دارم كه دلهاي محكم و استوار، شايسته ترحم و دلسوزي نيستند و با تلاش و توكل به درگاه خداوندمي توان به اوج قله هاي سعادت و خودباوري رسيد.
با فداكاري مادر مهربانم و كمكهاي بي دريغ اين فرشته نجات سركلاس درس و بعد هم دانشگاه حضور يافتم. مادر فداکارم گاهی در آغوش خود و گاهی نیز با استفاده از صندلی چرخدار؛ مرا به سرکلاس درس می برد زیرا زیباترین آرزویم تحصیل علم بود. هميشه اعتقاد داشتم ناتواني جسمي نمي تواند مانع پيشرفت روح و روان آدمي شود و اگر جسم ضعيفي دارم درعوض مي توانم ذهن فعالي داشته باشم. مهمترين انگيزه من براي ادامه تحصيل آموختن علم و دانش و بالتبع آن ساخته شدن روح و روانم بود. دوست داشتم بنويسم، بخوانم و ياد بگيرم. دوست داشتم با آموختن علم، ضعف و ناتواني جسم رافراموش كنم و با ديد بازتري به زندگي و دنياي اطرافم نگاه كنم.
اما به علت تشديد پوكي استخوان و مقاوم به درمان بودن نوع راشتيسم و بیماریم، ترم آخر دانشگاه بودم که به علت وقوع چندين شكستگي در استخوانهايم قادر به حضور دركلاس نبودم و با اجازه استادان، دروس را غيرحضوري در منزل خواندم و به سختي در جلسه امتحانات حضور يافته و قبول شدم. آن زمان حدود هشت ماه در منزل بستري شدم و از لحاظ روحي بسيار آشفته بودم. زیرا سرکلاس نشستن هم برایم مشکل و طاقت فرسا شده بود لذا توانستم با ياري پروردگار و کمکهای بی دریغ مادر مهربانم فقط تا مقطع كارداني نرم افزار كامپيوتر تحصيل نمايم.
آنگاه كه ادامه تحصیل برایم دشوار شد؛ روزنه اي بيش نمانده بود تا رنگ زندگی در برابر چشمانم تيره و تار شود زیرا حس میکردم به هیچ دردی نخواهم خورد و تا آخر عمر موجودی بی هدف خواهم ماند و بی انگیزه خواهم زیست.
اما باری دیگر، با لطف و رحمت بيكران خداوند، نور اُميد بسیار بزرگ و شگفت انگیزی بر دريچه قلبم تابيده شد. احساس كردم ذهنم پر از واژه هايي است كه مي خواهند روي كاغذ جاري شوند. واژه هايي كه از ذهن و افكار و درونم نشات مي گرفت و با لغزش قلم روي صفحات كتابچه دلم نقش مي بست. دلم مي خواست بنويسم و شعربسُرايم. آنقدر بنويسم و بنویسم، تا حرفهاي دلم روي صفحات كاغذ؛ رنگ واقعي به خود بگيرند.
نوشتن وشعر سرودن، اُميد دوباره اي به ذهن آشفته ام داد. با نوشتن بود كه دوباره متولد شدم و دنياي بسيار زيبايي درون ذهنم ساختم. به همين دليل قدرت نوشتن و سرودن شعر را فقط و فقط رحمت و نعمت الهي مي دانم كه به اين بنده حقيرش عطا فرمود تا زندگي جديدي را تجربه كنم و با نوشتن و سرودن، خودم، اراده ام و استعدادهاي خدادادي خويش راباوركنم.بعد از مدتی نوشتن، با گروههاي مختلف معلولين ارتباط بيشتري برقرار نمودم دوستان توانمندي يافتم. سال 85 به رعد الغدیر آمدم و با دیدن دوستان بسیار توانا و کسانی که با وجود معلولیت های بسیار شدید روحیه ای بسیار بالا و قدرتی خارق العاده داشتند با دید زیباتری به زندگی نگریستم. در کلاسهای بسیار مفید استاد گرامیم آقای افشین منش شرکت کردم و با کسب تجربه های بیشتر و درک صحبتهای دوستانم حوزه افکارم را گسترش دادم.
در رعد الغدیر بود که با انجمن باور آشنا شدم و با دیدن باورهای افراد دارای معلولیت ، من نیز باورهای درونم را گسترش دادم. لذا تصميم گرفتم در حوزه معلولين و در جهت خدمت به اقشار معلول و همنوعان خودم نیز بنويسم. تصميم گرفتم از اين نعمت الهي كه خداوند عطايم فرموده درمسير مناسبتري استفاده كرده و مشكلات و معضلات معلولين را با قلم خويش به رشته تحرير درآورم. زيرا وظيفه خويش مي دانم كه براي حل مشكلات و برداشتن موانع از سرراه زندگي معلولين بايد درحد توانم تلاش كنم.با انجمن ها و NGO هاي مختلف در حوزه معلولین ارتباط بيشتري برقرار نمودم و با نوشتن مقالات مختلف در مورد توانایی های افراد معلول سعی براین داشتم که با کمک تمامی دوستان همنوع خودم به دیگران اثبات کنیم که معلولیت محرومیت نیست و با وجود معلولیتهای بسیار شدید و بیماریهای نادر نیز می توان روح را پرورش داد و برای رسیدن به اوج قله های موفقیت و سعادت تلاش کرد.در عین اینکه خودم مشکلات بسیار زیادی از لحاظ جسمی دارم و در طول دوران عمرم دردهای شدید جسمی و شکستگیهای مختلفی را تحمل کرده ام اما هیچگاه نومید و مایوس نخواهم شد و با داشتن روحیه ای بالا سعی خواهم کرد بهترین راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی را با کمک دوستان توانمند دیگرم در حوزه معلولین بیابیم و همیشه با یاد و توکل برخدا بر مشکلات و دردها فائق آییم. علاوه بر نوشتن در محیط اینترنت و دنیای شبکه ها نیز فعالیت می کنم و با وبلاگنویسی و نوشتن در حیطه معلولیت سعی دارم به وظیفه ام که همانا شناساندن توانایی های دوستانم است عمل نمایم.با فعالیت در زمینه وبلاگنویسی و پرتال ها میخواهم به تلاشی هرچند ناچیز ادامه دهم تا بتوانم از کوچکترین استعداد و تواناییم نهایت استفاده را بنمایم. زیرا ما معلولین هم نیاز داریم برای تامین زندگی و معیشت خویش تلاش کنیم و برای این تلاش ، لازم است تمامی افراد جامعه و مسئولین محترم مرتبط با امور نیز یاریمان کنند.
منبع:
http://www.raad-alghadir.org
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۱۰:۴۵
حضور معلولان در جامعه، سخت اما لازم است
معصومه نوري، معلوليت جسمي دارد و به سختي حرف مي زند. او سال گذشته کتابي را با عنوان «چرا صورتم خيس ميشود...» با همکاري انجمن معلولان «باور» منتشر و روانه بازار کرد.
*چه شد که معصومه نوري نتوانست مدرسه استثنايي را بپذيرد و در نتيجه به مدرسه عادي رفت؟
- زماني که من را به مدرسه استثنايي فرستادند، متوجه شدم جاي من نمي تواند آنجا باشد. علاقه شديدي به فراگيري داشتم اما در آن مدرسه همه معلولان، اعم از ذهني و جسمي در يک کلاس بودند و با انجام بازي و ... بيهوده وقت گذراني مي کردند. من هم نتوانستم چنين شرايطي را بپذيرم و درنتيجه به مدرسه عادي رفتم که البته سختي هاي زيادي هم داشت.
*بله، بي شک دردوران تحصيل مشکلاتي داشته ايد. از اين مشکلات بگوييد.
- وقتي به آن سالها برمي گردم، فکر مي کنم چقدر با وجود کودکي ام، صبر داشتم... تقريبا هر روز توسط همکلاسي ها و حتي بعضي معلمان تحقير مي شدم اما بعدا به اين نتيجه رسيدم که اين سختي ها يک امتياز بزرگ برايم محسوب مي شود. بنابراين سعي کردم با سختي فراوان و با تلاشي بيشتر از گذشته، خودم را و توانمندي هايم را به بقيه ثابت کنم .
بخاطر ضعيف بودن خودم، و اينکه انگشتانم زياد قدرت نوشتن نداشت و حرکاتم خيلي کند و همراه با لرزش بسيار شديد بود، مجبور بودم خودم را با محيط تطبيق بدهم و همپاي بقيه، کارهايم را بکنم. مهم تر از همه، باور نداشتن توانايي من در تحصيل از سوي آموزگاران و همکلاسانم بود. يادم مي آيد هميشه بچه ها مرا هل ميدادند و من همه روزه با زانوهاي خونين و لباسهاي پاره به خانه بر مي گشتم. چون مجبور بودم کند بودن در نوشتن را جبران کنم، خيلي اذيت مي شدم؛ هميشه دستانم درد شديدي داشت ولي درس برايم با تمام اين مشقات، يک نعمت بود. هميشه از نمراتم خوشحال بودم و همين باعث ادامه تلاش من بود.
* به نظر من، نقش خانواده در رشد انسان معلول غير قابل انکار است. خانواده شما چه نقشي در رشد وبالندگي شما داشته و دارند؟
- بله، خانواده نقش بسيار مهمي داشتند. اول از همه دستان مهربان و زحمتکش مادرم را مي بوسم که هر لحظه همراه و کمک من بود و همچنين پدر خوب و مهربانم که هميشه مشوق من بود و به من آموخت که تحمل سختي، نتيجه شيريني به دنبال دارد. همچنين برادر بسيار عزيزم که هميشه در سال هاي اول تحصيل، با آموزش و پروش و مدرسه ارتباط جدي داشت و خيلي تلاش کرد تا من را در مدارس عادي بپذيرند و هنوز تشويق وحمايت هاي فراوان او همچنان ادامه دارد.
*چطور شد که به نوشتن علاقمند شديد؟
- از آنجا که هميشه در جامعه مشکلات زيادي برايم پيش آمده، تصميم گرفتم به جاي صحبت کردن، آنها را بنويسم. اين کار، يک نوع تخليه روحي و رواني برايم بود. تغيير دادن نگرش هاي غلط جامعه نسبت به خود و همنوعانم، مهم تر از بقيه کارها بود. البته ذکر مشکلات اين قشر هم اهميت داشت؛ قشري که فکر ميکنم زياد در جامعه شناخته نشده اند، حتي براي مسئولان...
* مطالعات شما بيشتر در چه زمينه اي بود؟
- روانشناسي و ادبيات.
* از کتاب تان بگوييد. از چه زماني به فکر جمعآوري نوشته هاي تان وچاپ آنها به صورت کتاب افتاديد؟
- من مي نوشتم ولي به صورت تفريحي و اصلا فکر چاپ نداشتم.
مدت 2 سال بود نوشته هايم را در کامپيوترم براي خودم نگه داشته بودم.
روزي يکي از دوستان که اهل قلم است، بطور خيلي اتفاقي ديد و خيلي اصرار کرد که من آنها را جمع آوري کنم و به چاپ برسانم.
*وقتي کتابتان چاپ شد، عکس العمل اطرافيان تان چه بود؟
- خوشحال بودندو بعضي با تعجب مي پرسيدند: واقعا اين مطالب را خودت نوشته اي؟!
*يک بخش از کتاب شما «دلنوشته» نام دارد. خود شما چه تعريفي از اين واژه داريد؟
- دلنوشته شامل مطالب گوناگوني است که هر کدام در اثر يک اتفاق به فکرم رسيد و تصميم گرفتم آن را براي خودم بصورت ادبي بنويسم.
دلنوشته يعني چيزي بين نثر و شعر شخصي و عاطفي؛ يا واگويه هاي شخصي نويسنده که ساده تر از شعر و نثر است.
*درباره انتخاب نام کتاب تان بفرماييد. به راستي «چرا صورتم خيس مي شود»؟
- اين نام را ترجيح دادم طوري انتخاب کنم که تصميم گيري نهايي بر عهده مخاطب باشد.
يک نوع سفيد خواني براي مخاطب قرار دادم؛ صورت مي تواند بخاطر گريه، برف، باران، عرق شرمساري بر اثر مثلا درک نکردن و... خيس شود.
*خانم نوري، شما يکي ازافرادي هستيد که باوجود محدوديت هاي فيزيکي، خود را به متن جامعه کشانده ايد و نخواستيد در حاشيه بمانيد. اين مبارزه با محيط وجامعه را چطور ارزيابي مي کنيد؟
- اين حضور با تمام سختي هايش، خيلي لازم و ضروري است. فکر نکنم اگر من يا افراد مثل من بصورت ايزوله بمانند، جامعه کمکي به آنها کند.
بنابراين حضور در جامعه، روي نگرش افراد غير معلول و موفقيت خود معلول و قبولاندن توانمندي هاي فرد توسط خودش به جامعه، خيلي تاثير گذار است.
اگر خود ما حرکتي نکنيم، چطور باور خود را به ديگران انتقال دهيم؟
*فکر مي کنيد آيا آنطور که بايد، خود را به عنوان يک معلول توانمند به جامعه شناسانده ايد؟
- بله اما بايد باز هم بيشتر تلاش کنم. فکر مي کنم همه ما انسانها توانمندي هاي نامحدودي داريم و اگر بيشتر تلاش کنيم، اين توانمندي ها نمايان خواهد شد.
*خانم نوري، زندگي يعني...؟
- زندگي يعني حرکت و تلاش براي رسيدن به هدف.
* در جامعه ما به دلايلي، فرد معلول از يک زندگي طبيعي محروم است. به نظر شما چه اندازه خود فرد معلول وچه اندازه جامعه ومحيط در اين مساله نقش دارند؟
- بدون شک جامعه نقش مهمي در زندگي و رسيدن فرد معلول به اهدافش دارد ولي متاسفانه در جامعه ما، بايد اين نقش را خودمان پر رنگ کنيم.
اگر خودمان حرکت نکنيم و مشکلات را نگوييم، کسي به فکر اين قشر نيست.
*آينده را چگونه مي بينيد و چه برنامه هايي براي فرداها داريد؟
- تصميم دارم به نوشتن ادامه بدهم. به آينده اميدوارم و توکل مي کنم به خداوند ...
منبع: www.iranwomen.org
نارون
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۱۲:۱۱
قاصدک جان! ممنون به خاطر زحماتت. خیلی حالب بودند:)
از همان بدو تولد مبتلا به راشتيسم مادرزادي و نرمي استخوان شديد بودم و به همین علت درطول دوران زندگیم مدام دچار شکستگی های مختلفی دراستخوان دستها، پاها، ستون فقرات و تقریبا اکثر اندامها شده ام.
طی پیگیری های بسیاری که خانواده ام برای درمان انجام دادند به تشخیص پزشکان متخصص ارتوپدی مشخص شد که نام علمی بیماریم (استئوژنز ایمپرفکتا : Osteogenesis Imperfecta) می باشد یا به صورت ساده تر و بهتر بگویم (بیماری استخوان شکننده) که به علت کم کاری غده های پاراتیروئید؛ کلسیم جذب بدن و استخوانهایم نمی شود و سیستم بدنم استخوانسازی ناقصی دارد.
منبع:
http://www.raad-alghadir.org
اما جهت اطلاع این توضیح اشتباهه! چون خودم هم همین بیماری را دارم و راجع بهش مطالعاتی داشتهام. راشیتیسم بیماریای است که به دلیل کمبود ویتامین D اتفاق میافتد. در صورتی استئوژنز ایمپرفکتا که من هم مبتلا هستم کاملا متفاوت است و اسم اصلی آن همان بیماری استخوان شکننده است. من قبلا در این پست (http://forum.special.ir/showpost.php?p=135819&postcount=1) توضیحات مختصر نوشته بودم
میدونم که شما نقل قول کردی;)
باز هم ممنون
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۱۲:۳۶
http://up.iranblog.com/Files7/8049106c596143e989d8.jpg
نگاهي به فعاليتهاي بانوي دردآشناي معلولان و جانبازان قطع نخاع
به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، فاطمه ميرفتاح، چهره آشناي معلولان و جانبازان نخاعي، در سال 1325 در تهران متولد شد.
وي بعد از گذراندن دوران كودكي، وارد مدرسه ابتدايي تهمينه و سپس در دبيرستان طبري مشغول تحصيل شد و رشته اصلي ورزشي او بسكتبال بود و همين علاقه باعث شد با وجود مخالفت خانواده در انتخاب رشته دانشگاهي، در رشته تربيت بدني تحصيلات خود را ادامه داد.
ميرفتاح در سال 1347ازدواج كرد و تصميم گرفت براي ادامه تحصيل به آمريكا برود و در تگزاس موفق شد مدرك كارشناسي ارشد و دكتري خود را در رشته تربيتبدني دريافت كند.
وي در سال 1357 در آمريكا بر اثر سانحه رانندگي، دچار معلوليت و آسيب ديدگي نخاعي شد؛ در سال 1359هنگامي كه تنها فرزندش «آرش» سه سال بيشتر نداشت در يك مركز توانبخشي در آلمان تحت درمان قرار گرفت كه بينتيجه بود و همين مسئله موجب شد تا در سال 63 همسرش او و پسرش آرش را تنها بگذارد اما اين بانوي سختكوش و مقاوم با اين كه در اوج جواني بود و از وضعيت دشوار جسمي رنج ميبرد، نه تنها خود را نباخت و منزوي نشد بلكه با همت شير زنانه خود، علاوه بر تربيت فرزندش با حفظ روحيه بالا به خود و هزاران معلول قطع نخاع كمك كرد و بنيانگذار اقدامات مؤثري براي كاهش آلام مصدومان نخاعي شد.
ميرفتاح بعد از مدتي وارد دانشگاه تربيت معلم شد و در رشته تربيت بدني به تدريس پرداخت. اين موضوع براي بسياري شگفتانگيز بود چرا كه تدريس آن هم در رشته تربيت بدني با صندلي چرخدار تا آن زمان محقق نشده بود.
در راستاي تحقق بخشيدن به خواسته قانوني و بر حق معلولين و حمايت همه جانبه از آنان بايد مجموعهاي پديد ميآمد كه بتوان اين حقوق فراموش شده را احيا كند لذا در همين زمان فاطمه مير فتاح به تأسيس يك سازمان مردم نهاد در امور معلولين آسيب ديده نخاعي همت گماشت و توانست به كمك شمار ديگري از فعالان در امور معلولين در سال 1379 «انجمن معلولان ضايعات نخاعي استان تهران» را تأسيس كند.
ميرفتاح در زمان جنگ تحميلي نيز با حضور در بيمارستانها و آسايشگاههاي جانبازان بر بالين جانبازاني كه به تازگي از ناحيه نخاع، مصدوم شده بودند حاضر شد و با آموزشها و اظهار نظرهاي خود براي تسريع در درمان جانبازان و رسيدن آنان به آمادگي حضور مجدد در جامعه تلاش كرد.
ارائه طرحها و پيشنهادهاي تئوري و عملي در زمينه ورزشهاي معلولين موجب شد كه امور ورزشي معلولان و جانبازان به صورت نظاممند تدوين و ترغيب شود و با پيگيريهاي سرسختانه او ورزش معلولين به عنوان يك واحد درسي در رشته تربيت بدني در همه مراكز اموزشي تصويب شد.
همكاري مستمر با فدراسيون ورزشهاي جانبازان معلولان و كميته ملي پارالمپيك، برگزاري همايشها و سمينارهاي مختلف به منظور ارائه راهكارهاي جديد و ثمربخش در اداره امور معلولان، پايهگذاري ورزش بانوان معلول، ايجاد گروه تحقيق و انتشار دهها كتاب، مجله و هفته نامه و كمك به حضور زنان ورزشكار معلول در پارا المپيك از جمله مهمترين اقدامات اين بانوي سختكوش است.
ميرفتاح با شدت گرفتن معلوليت جسمي و مشكلات كليوي مجبور به ترك ايران شد و به علت از دست دادن كليههاي خود به ناچار دياليز را آغاز كرد. اين امر به مدت 6 سال به طول انجاميد و حاصلي جز درد و رنج براي او نداشت و بالاخره بانوي اميدواريها بعد از 64 سال زندگي با عزت و افتخارآميز 22 خرداد1389 دارفاني را وداع گفت.
آنروز جراید نوشتند:
فاطمه ميرفتاح، بنيانگذار انجمن ضايعات نخاعي تهران كه با وجود معلوليت شديد، نخاعي لحظهاي از كمك به هم نوعان خود غافل نبود، پس از سالها نارسايي كليه به ديار باقي شتافت.
دکتر کمالی در وبلاگ خود می نویسد:
"یکی دیگر از یاران و همراهان عزیزمان تنهایمان می گذارد... سالهای دوری است که افتخار آشنائیش را داشته ام... انسانی والا، بزرگوار و ارزشمند که معلولیت نه تنها از او نکاست بلکه او را به اوج برد... بسیاری از جانبازان و دوستان دارای ضایعه نخاعی او را می شناسند و برگشت خود به زندگی را مدیون او هستند.... ورزش معلولان در ایران اگر به چند نفر بدهکار باشد یکی از آنان دکتر میرفتاح است... پایه گذار انجمن ضایعات نخاعی، دوست توانبخشی در ایران و معلمی همیشگی برای همه ما بود... هیچگاه ناامیدی را در چهره اش ندیدم. علیرغم سختی های زیادی که می کشید اما استوا رتر از قبل براهش ادامه می داد. دست از نوشتن نمی کشید، ترجمه و تالیف کتاب در حیطه ورزش معلولان و موضوعات اجتماعی معلولان را در دستور کارش قرار داده بود... اعتلای وضعیت معلولان در ایران دغدغه همیشگی او بود و لحظه ای از آن غافل نمی شد. حتی زمانی که بیماری و نیاز به دیالیز او را به دیار غربت کشید، ارتباط دایمی با دوستان همراهش در ایران داشت. مسایل را پیگیری می نمود و از همانجا هم سعی در بهبود شرایط بچه ها در ایران داشت... بی شک همه ما یک یاور بزرگ و یکی از دوستان معلول خود را از دست داده ایم... "
منبع:
http://www.farsnews.com
www.mkamali.com/weblog
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۱۲:۴۳
قاصدک جان! ممنون به خاطر زحماتت. خیلی حالب بودند:)
اما جهت اطلاع این توضیح اشتباهه! چون خودم هم همین بیماری را دارم و راجع بهش مطالعاتی داشتهام. راشیتیسم بیماریای است که به دلیل کمبود ویتامین d اتفاق میافتد. در صورتی استئوژنز ایمپرفکتا که من هم مبتلا هستم کاملا متفاوت است و اسم اصلی آن همان بیماری استخوان شکننده است. من قبلا در این پست (http://forum.special.ir/showpost.php?p=135819&postcount=1) توضیحات مختصر نوشته بودم
میدونم که شما نقل قول کردی;)
باز هم ممنون
ممنون از تذکرت نارون جون خودمم تعجب کردم از توضیحی که در مورد بیماریش داده بود؛ باید به بنده خدا ایمیل بزنم بگم;)
mehregan
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۱۳:۱۰
ممنونم قاصدک جان .
از نزدیک با مرحوم خانوم میر فتاح آشنای داشتم شخصیتی بسیار توانا شاید بشه گفت ایشون یک الگوی خوب در زندگی من بودند و بسیاری از موافقیت های خودم را مدیون این بانوی گرانقدر هستم روحش شاد
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۲۱:۳۷
ممنونم قاصدک جان .
از نزدیک با مرحوم خانوم میر فتاح آشنای داشتم شخصیتی بسیار توانا شاید بشه گفت ایشون یک الگوی خوب در زندگی من بودند و بسیاری از موافقیت های خودم را مدیون این بانوی گرانقدر هستم روحش شاد
خواهش میکنم کیانا جون
میشه لطفا در این مورد تو تاپیک " موفقترین معلولی که از نزدیک ملاقات کرده اید..." بیشتر توضیح بدید؟
ghasedak
جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹, ۲۲:۳۹
http://up.iranblog.com/Files7/b95d80ea0bc4448aa295.jpg
بیژن شفیعی که مبتلا به آسیب نخاعیست، دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته آسیب شناسی گفتار و زبان است؛ ایشان در حال حاضر عضو هیأت علمی دانشکده توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و معاون پزوهشی این دانشکده می باشند.
از جمله آثار علمی وی می توان به 6 مقاله علمی-پژوهشی و 8 کتاب با عناوین:
• اختلال بیش فعالی و بی توجهی
• اختلالات یادگیری
• لکنت: راهنمای تشخیص، ارزیابی و درمان
• آسیب شناسی گفتار و زبان
• تند گویی (کلاترینگ)
• اختلال ناروانی در گفتار کودکان
• توانبخشی کاشت حلزون در کودکان
• لکنت و ناروانی طبیعی در گفتار کودکان
و نیز 9 طرح پژوهشی اشاره کرد.
کسب عنوان پژوهشگر برتر دانشکده علوم توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان در سال 1387 و پژوهشگر نمونه دانشکده علوم توانبخشی در سال 1383، کسب رتبه اول مقاله ارائه شده در اولین، هفتمین و هشتمین کنگره گفتار درمانی ایران( به ترتیب در سالهای 1372، 1383 و 1385)، کسب رتبه اول دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد گفتار درمانی(1375) و رتبه اول دانشجویی در رشته گفتار درمانی در مقطع فوق دیپلم (1367) و شناخته شدن کتاب ایشان به عنوان کتاب سال دانشگاه علوم پزشکی اصفهان( 1382) از جمله افتخارات ایشان می باشد.
اقتباس از سایت:http://mui.ofis.ir
فاطیما
شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۰:۳۳
واي قاصدك جان حيلي جالب و مفيد بود. البته منم اقاي شفيعي رو تا حدي ميشناسم
rahi
شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۱۵:۴۹
ممنون قاصدك اين تاپيك خيلي عالي و بجاست. انشاالله هميشه در سايه سار الهي باشي
ghasedak
شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۱۹:۱۷
واي قاصدك جان حيلي جالب و مفيد بود. البته منم اقاي شفيعي رو تا حدي ميشناسم
خواهش میکنم قابل نداشت لطفا بچه های دیگه هم معلولین موفقو اینجا معرفی کنند
ghasedak
شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۲۳:۰۹
http://up.iranblog.com/Files7/f4c9b27a1c2e45249f15.jpg
توكل، شناخت و ورزش تنها راه رهايي از ويلچر است.
"مهران ستاري" متولد سال 67 است و همراه خانواده اش در محله يافت آباد سكونت دارد. معلوليت مهران مادرزادي است اما اين موضوع نتوانسته خدشه اي در انگيزه پولادين او براي شكست مشكلات زندگي وارد كند.
سال ها گذشتند و مهران كه صندلي چرخدار به جزئي جدانشدني از زندگي او تبديل شده بود به دوران تحصيل رسيد. وي در اين باره گفت: "تحصيل و كسب علم و دانش برايم يك رويا بود. با اعتماد به نفسي كه خانواده ام آن را تقويت كردند وارد مدرسه شدم و با شور و اشتياق ويژه درس خواندم و زنگ ورزش براي اينكه از ديگران عقب نمانم در رشته تنيس روي ميز فعاليت كردم.
شادمان با بيان اين مطلب كه بعد از گذشت مدت زماني به اين رشته ورزشي علاقه مند شده و در خانه همراه خواهرش فاطمه هر روز به تمرين تنيس روي ميز مي پرداخته گفت: "براي پيشرفت در اين رشته ورزشي از هيچ مربي اي بهره مند نشدم زيرا در محله يافت آباد ورزشگاهي كه رشته تنيس روي ميز را آموزش دهد وجود نداشت پس به ناچار با تماشاي برنامه هاي ورزشي، cd و مطالعه كتاب هاي ورزش درباره تنيس روي ميز و تمرين در اين رشته ورزشي مهارت پيدا كردم.
در دوران راهنمايي و دبيرستان كه عضو تيم ورزشي مدرسه در محله يافت آباد بودم، در مسابقات بين مناطق آموزش و پرورش شركت مي كردم و با تشويق هاي مدير مدرسه و معلمان توانستم مقام هاي اول اين مسابقات را به دست آورم." مهران در ادامه گفت:" يك روز متوجه شدم افرادي از سوي كميته ورزش تنيس استان تهران به عنوان مهمان به مدرسه ما آمده اند تا ضمن بررسي وضعيت ورزش، نفراتي را براي عضويت در تيم هاي ورزشي انتخاب كنند. خوشبختانه من براي حضور در مسابقات كشوري به عنوان عضو تيم تنيس روي ميز استان تهران برگزيده و معرفي شدم."
براي اولين بار قرار بود در يك ميدان بزرگ يعني مسابقات كشوري با حضور قهرمانان توان ياب ساير شهرها و شهرستان هاي كشور شركت كنم. به خودم گفتم بهترين زمان است كه استعداد و توانمندي هايم را نشان دهم و به تمريناتم اضافه كردم و خواهر بزرگم همراه و مشوق اصلي ام بود. توان ياب قهرمان منطقه با بيان اين مطلب گفت:" با آمادگي كامل و تمرينات اساسي در مسابقات كشوري سال 85 كه در سالن ورزشي دانشگاه تهران برگزار شد شركت كردم. قبل از مسابقه به تمرينات ساير ورزشكاران توجه كردم و متوجه شدم مي توانم بهتر از آنها در مقابل حريف واكنش نشان دهم."
مهران در 18سالگي اولين مدال طلا را به دست آورد.
وزنــه بــرداري انـتـخـاب شـــد!
پس از حضور در مسابقات كشوري با اطلاعاتي كه به دست آوردم متوجه شدم با امكانات محدود كشور در زمينه رشـته ورزشـي تنيس روي ميز نمي توان به مسابقـات جهـاني اميـد داشت و سال هاست ايران در اين رشـته ورزشي در جهـان مقـامي به دسـت نياورده در نتيجه به فكر اضافه كردن يك رشته ورزشي ديگر به تمريناتم افتادم."
شادمان با بيان اين مطلب افزود:" با حضور در باشگاه هاي منطقه و صحبت با مربيان درباره رشته هاي ورزشي، آنها با توجه به شناختي كه از وضعيت جسماني ام به دست آورند 2رشته ورزشي به نام هاي پرتاب ديسك و وزنه برداري را پيشنهاد كردند و من وزنه برداري را انتخاب كردم." وي افزود:" تمرينات و اصول تغذيه اي ويژه توسط رضا دليلي، مربي وزنه برداري، به من داده شد و من بر طبق آنها عمل كردم."
وي با شور و علاقه اي فراوان در رشته وزنه برداري فعاليت كرد و توانست بعد از گذشت يك سال و نيم در مسابقات وزنه برداري استان تهران (سال 86 و 87) به مقام اول دست يابد و آخرين ركورد وزنه برداري معلولان را ارتقا دهد. قهرمان رشته وزنه برداري معلولان استان تهران با اميد و انگيزه اي وصف ناشدني گفت:" با توان و ظرفيتي كه دارم به طور حتم مي توانم در مسابقات آسيايي مقام بياورم و براي رسيدن به اين هدف با برنامه ريزي تمرين مي كنم."
دوست دارم كمك خرج خانواده شوم.
وي علاوه بر پرداختن به امور ورزشي به علم آموزي توجهي ويژه دارد و با شركت در دوره هاي آموزشي موسسه رعد الغدير يافت آباد در رشته هاي كامپيوتر و صنايع دستي توانايي يافته است. مهران در اين باره گفت:" متاسفانه با وجود كسب مهارت هاي كافي در زمينه كامپيوتر و صنايع دستي هيچ ارگان يا سازماني تمايلي به جذب من ندارد. زماني كه براي كار سراغشان مي روم بي رحمانه به معلوليتم نگاه مي كنند و دست رد به سينه ام مي زنند در صورتي كه اگر اجازه دهند يك مدت آزمايشي برايشان كار كنم، متوجه اشتباهشان خواهند شد و به توانايي هايم پي خواهند برد." وي ادامه داد: " 23ساله ام و دوست دارم كمك خرج خانواده ام باشم چون آنها تاكنون زحمت زيادي برايم كشيده اند و حالا وقت استراحتشان است."
ورزشكار معلول محله يافت آباد به مشكلات شهري معلولان اشاره كرد و گفت:" مترو شهر تهران طوري طراحي شده كه امكان استفاده از آن براي معلولان ميسر نيست. اتوبوس هاي شهري براي معلولان قابل استفاده نيستند. وظيفه من در خانه، خريد مايحتاج ضروري و روزانه است و مجبور مي شوم گاهي از خودپردازهاي سطح منطقه پول بگيرم، هميشه با مشكل مواجه مي شوم زيرا عابر بانك ها طوري احداث شده اند كه افراد معلول و ويلچرنشين نمي توانند از آنها استفاده كنند آسفالت ناهموار معابر مسدودشدن مسير پياده رو با زنجير، و نبود رمپ در مكان هاي عمومي و درمانگاه بر مشكلات ما مي افزايد."
كارنامه درخشان ورزشي توان ياب قهرمان منطقه:
1- مقام هاي اول و دوم رشته تنيس روي ميز آموزشگاه هاي تهران و كشوري در سال هاي 75 تا 79
2-مقام اول كشوري رشته تنيس روي ميز در دانشگاه تهران سال 85
3-مقام اول استاني رشته وزنه برداري در سال هاي 86 و 87
4-مقام اول كشوري مسابقات ويلچرراني سال 87
منبع: روزنامه همشهري محله منطقه18 /يكشنبه: 1 دي ماه1387
ghasedak
يکشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۰:۱۹
http://up.iranblog.com/Files7/e522fb0351cf49f98efc.jpg
دنيـاي استـثـنـايـي مـن
ترانه ميلادي از 8 سالگي در اثر بيماري راشيتيسم دچار معلوليت شد؛ معلوليت شديدي كه ميتوانست او را از يک زندگي اجتماعي معمولي محروم كند اما او با باورها و پشتكارش نه تنها از اين امتياز محروم نشد؛ بلكه راهي يافت براي گذر از سختيها و دستيابي به امتيازهاي ديگر و الگو شدن براي ديگراني كه نااميدي پشت پنجره نگاهشان لانه كرده....
در بهمن 1387در مراسم تجليل از نخبگان انقلاب سي ساله ايران به همت شهرداري تهران بزرگ و فرهنگسراي مدرسه، ترانه ميلادي از اعضا هيات موسس و امناي انجمن باور به عنوان نخبه فرهنگي معرفي شده و به دليل تاليفات و دستاوردهاي متعدد در زمينه كار فرهنگي و هنري، تنديس كليد طلايي شهر توسط معاون اجتماعي شهردار تهران جناب آقاي نوريان و جناب آقاي پيرهادي به ايشان اعطا شد.
او اين روزها كتابي با نام «دنياي استثنايي من» چاپ كرده، به این بهانه با او مصاحبه ای انجام شده كه ميخوانيد.
-ايده نگارش کتاب «دنياي استثنايي من» از کجا به ذهنتان رسيد؟
فرهنگسازي يکي از حوزههاي اصلي فعاليت انجمن باور است و توليد محتواي رسانهاي و محصولهاي فرهنگي متناسب با نيازهاي جامعه هم براي ما هميشه در اولويت بوده است. همه به اين امر اذعان دارند که براي فرهنگسازي بهينه مناسبترين زمان سنين کودکي است؛ چرا که کودکان برخلاف ما با ذهنيتي باز، پذيراي يادگيري مفاهيم انساني و اجتماعي هستند. شايد ما علاوه بر هميار پليس به شهرداران و دولتمردان و سياستگذاران کوچک هم نياز داريم تا به ما يادآوري کنند کمربندهاي ايمني را در اتومبيل ببنديم، آشغال روي زمين نريزيم، در کنار پلهها سطح شيبدار بگذاريم، پارک و شهربازي و مدرسه را مناسبسازي کنيم، قانوني که مينويسيم اجرا کنيم، روي علامت پارک معلولان پارک نکنيم و به حقوق شهروندان ديگر احترام بگذاريم.
-شما شخصيت اصلي داستانتان را که پسربچهاي به اسم نيماست، خيلي واقعي تصوير کردهايد. شناختتان از دنياي استثنايي کودکان داراي معلوليت از کجا نشات گرفته؟
خب، من خودم با دنياي استثنايي و زيباي کودکان معلول آشنا هستم و دوست دارم کودکان ديگر هم با اين دنيا آشنا بشوند. اين ذهنيتهاي اشتباه و باورهاي غلط ما بزرگترهاست که بين دنياي يک کودک با کودک ديگر خط ميکشد. رفتار شايسته با ديگراني که با ما متفاوت هستند را از کودکي بايد به فرزندانمان آموزش بدهيم. واقعيت اين است که والدين کودکان معلول از نگاههاي دلسوزانه و متعجبانه ديگران و عدم درک و همياري با آنها در مراقبت و نگهداري از کودک معلولشان دچار آسيبهاي زيادي ميشوند.
- رعايت حقوق کودکان دچار معلوليت در جامعه از جمله نکاتي است که در اين کتاب داستاني به طور غيرمستقيم به آن زياد اشاره کردهايد. چرا؟
در کتاب «کنوانسيون بينالمللي حقوق افراد داراي معلوليت به زبان کودکانه» در همان ماده 1 کنوانسيون گفته شده است که: «کودکان داراي معلوليت همان حقوق و آزاديهايي را دارند که همه کودکان بايد از آنها بهرهمند شوند. وقتي کودکي در ديدن، يادگرفتن، راه رفتن يا شنيدن دچار مشکل ميشود يا با موانعي روبهرو ميشود که کودکان ديگر، آن مشکلها را ندارند؛ حقوق برابر، براي کودکان داراي معلوليت بايد رعايت شود و ما بايد رفتاري خوب و شايسته با اين کودکان داشته باشيم.» و ماده 8 همان کنوانسيون ميگويد: «اين اشتباه است که به کودکان داراي معلوليت، عنوان يا لقب خاصي بدهيم و با آنها رفتار نامناسب داشته باشيم. کودکان داراي معلوليت ميتوانند کارهاي عالي انجام دهند و مردم بايد اين را بدانند و آگاه شوند.» در راستاي ارتقاي فرهنگ جامعه و آموزش کودکان، براي برقراري ارتباط شايسته با ديگر افراد جامعه، در کتاب «دنياي استثنايي من» سعي شده تا دشواريها و تلاشهاي کودکان معلول براي همسازي با جامعه به تصوير کشيده شود و به طور غيرمستقيم به دغدغهها و مشکلهاي آنها اشاره شود.
- با توجه به طرحي که انتخاب کردهايد، مخاطبان اصلي اين اثر را چه کساني ميدانيد؟
مخاطب واقعي اين کتاب، کودکانياند که معلوليت ندارند و والديني که علاقهمند هستند با دنياي استثنايي کودکان بيشتر آشنا شوند و مربيان و آموزگاراني که تمايل دارند راه برقراري ارتباط صحيح با کودکان داراي ويژگيهاي خاص را بياموزند. کتاب «دنياي استثنايي من» با داستاني ساده و قابلفهم و همچنين تصويرسازي جذاب و سرگرمکننده براي کودکان که توسط خانم الهام شعباني اجرا شده، هديه انجمن باور است به قهرمانان کوچکي که از معلوليت رنج ميبرند.
منبع:
www.salamatiran.com/NSite/FullStory
www.idp.ir
ghasedak
يکشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۹:۰۷
http://up.iranblog.com/Files7/bb30d1f68279481f883c.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/b7b16a73526d4c17b318.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/a0b677f6f7064f7b8893.jpg
آرش رزقی بارز در سال 1349 در تهران بدنيا آمد. او از کودکی نقاشی می کرد، اما نقاشی کردن را بطور جدی و زير نظر استاد از 18 سالگی شروع کرد. هنگامی که 22 سال داشت دچار حادثه ای شد که منجر به ضايعه نخاعی از قسمت گردنش گرديد و از آن ناحيه تمام بدنش از تحرک افتاد. اما با ياری خدا و تلاش خود توانست تا حد زيادی از توانائی دستانش را بازگرداند و دوباره نقاشی کند و اين کار را از همان ماههای اول بعد از حادثه انجام داد.
رفته رفته موفق به بازيابی مهارتهای خود شد و بدون اينکه پيرو سبک يا تکنيک خاصی باشد، بسته به موضوع از هر سبک و تکنيکی که ميتوانست برای نقاشی کردن استفاده کرد. تا اينکه دو سال بعد از حادثه اولين گروه از نقاشيهايش را به معرض نمايش عمومی گذاشت، درحاليکه از همان زمان تدريس نقاشی را نيز بصورت جدی در برنامه کار خود قرار داد.
در 24 سالگی با مرجان حافظی ازدواج کرد. علاوه بر عشق و علاقه که بين آن دو وجود داشت همواره در اين فکر بودند که بتوانند زوج هنری موفقی باشند. وی درحال حاضر با کمکها و تشويقهای همسرش توانسته از نظر جسمی به پيشرفتهای چشمگيری دست يابد و با افزايش توانائيهايش به همراه همسر خود در مسائل اقتصادی کاملاً مستقل باشند. او طی اين سالها نمايشگاههای انفرادی و گروهی بسياری داشته است و با فعاليت بسيار خود توانسته مقام اول ابيليمپيک نقاشی ايران و مقام هشتم ابيليمپيک نقاشی جهان در دهلی نو را نيز کسب نمايد.
منبع: www.mojdehgallery.com
ghasedak
يکشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۱۰:۴۸
http://up.iranblog.com/Files7/95c393da012e40d98998.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/f73363532ce849d39d61.jpg
میپذیرم که معلولیم، اما باید تلاش کنیم تا به جایی که میخواهیم برسیم
گلم از خیالم برو نمیخوام باشی توکنارم/ گلم واسه اینکه نخواست بشی مال من روزگارم
احسن احمدی در روز 21 آذرماه 1368 در روستای خانقاه به دنیا آمده و فرزندچهارم خانواده است و پنج برادر دارد. از نظر جسمی در راه رفتن و تکلم معلولیت دارد. خود او میگوید:احسن کسی است که اینگونه به دنیا آمده که میبینید، به این وضع که میبینید. من وقتی به دنیا آمدم دستانم بسته بود و با کمک پدرم باز شدند. به گفتهی خانوادهام در اطراف من چهار بالش قرار دادند تا ستون من باشند و بتوانم بنشینم و من اینگونه بزرگ شدم؛ شکر خدا از لحاظ ذهنی اما هیچ مشکلی ندارم. برادری داشتم که از خودم کوچکتر بود، او به مدرسه میرفت، با کمک او تا کلاس چهارم ابتدایی را خواندم. اما به دلیل اینکه درس خواندن من مشکل آفرین بود ادامه ندادم. از سال 1383 شعر مینویسم و خدا را شکر که با انجمنی در تهران آشنا شدم که میگوید: فرصتهای برابر در جامعهای برای همه؛ حدود سه الی چهار سال است که با آنان همکاری میکنم. یکی از کارمندان انجمن باور به من گفت: توانایی و پشتکار خوبی داری، درسات را بخوان و من الان دوباره شروع کردهام به درس خواندن و اگر خدا کمکم کند میخواهم در رشته مورد علاقهام ادامه تحصیل دهم.او میگویدتوانسته ام پنج قطعه ازاشعارهایم رادرشبکه های ماهواره ای PDF و M I TVدربرنامه (شعرشماصدای شما)به پخش برسانم؛ امسال هم باکمک دوست عزیزم آقای مصطفی ویس مرادی وبلاگی راطراحی وراه اندازی کردم. او در وبلاک خود به آدرس ahsan68.blogfa.com میگوید: "من باورم براین است که هرانسانی درهرشرایطی حق زندگی دارد، ...ما اگر چه جسماً معلول هستیم اما از لحاظ ذهنی هیچ مشکلی نداریم، معلولین بسیاری هستند که در سختترین شرایط به والاترین مقامها و جایگاهها رسیدهاند. نباید بگویند: «نمیشود». میپذیرم که معلولیم، اما باید تلاش کنیم تا به جایی که میخواهیم برسیم. روی سخن من با معلولینی است که در خانه نشستهاند و غصه میخورند و دیدگاهشان منفی است، بیایید شما هم از یک جایی شروع کنید، آرزو کنید و برای آرزوهایتان تلاش کنید". احسن مادرش را میستاید، او دوست دارد در آینده کارگردان شود و میگوید: «مطمئنم که کارگردان خوبی خواهم شد.» احسن زندگیاش را با همه داشته و نداشتههایش تعریف کرده و اکنون میخواهد برای راهی که در پیش گرفته است یک ویلچر برقی داشته باشد تا بتواند خودش به صورت مستقل رفت و آمد کند و درساش را ادامه دهد. او از اداره بهزیستی میخواهد هم برایش یک ویلچر برقی تهیه کند و هم با اعضای انجمن باور در تهران نشستهایی با معلولان شهرستان برگزار کند. پایان سخنان احسن قدردانی از معلم دوستداشتنیاش بانو «فرزانه کردستانی» است که او را در درسهایش یاری می رساند.
نمونهای از شعرهای احسن احمدی را میخوانید:
گلم با اینکه دونستی عاشقم شدی آرزوی محالم
گلم چرا همش تو باهامی
گلم همیشه جلو چشامی
گلم تو که بهم دل ندادی
گلم پس چرا باهامی تو غم و شادی
گلم از خیالم برو نمیخوام باشی توکنارم
گلم واسه اینکه نخواست بشی مال من روزگارم
گلم حالاکه تو بهم گفتی نمیمونی چرا تو خیالم موندی؟
گلم با عشق پاکت منو مثل شمع دور خودت سوزوندی
گلم بعضی وقتها که میای به یادم
گلم به خودم میام؛ شیرینم رفته و من هنوز فرهادم
گلم وقتی که نموندی پای دلم، شدی آرزوی محالم
گلم پس ازت میخوام دیگه نباشی تو خیالم
گلم میخواستم داشته باشمت، نه تنهام بگذاری
گلم بهت گفتم عاشقم، گفتی دوستم نداری
گلم خوب توکه نخواستیم، مثل من نبودی دیونه
گلم اما نمیدونم چرا این دل داره پای تومیمونه
گلم شاید هنوزنشده باورش نیستی کنارش
گلم هنوزم منتظره باز تو بیایِو باشی یارش
گلم تو دیگه نمیای پیشم، من که میدونم
گلم موندم چه جوری اینو باورکنه دل دیونم
گلم اگه بری از خیالم مثل اون لحظه رفتی از کنارم
گلم اون وقت دل منم باورش میشه نیستی مال من، تو این روزگارم
گلم دیگه نمیشینه با خیالت با یادت دیونه شدن
گلم اون وقت باورش میشه برنمیگردی دل من
گلم اینم میدونم سخته بی تو و خیالت سرکردن
گلم چه عاشقهایی مثل من اینجور پر از دردن
گلم شاید اون عاشقا بتونن یک گل دیگه رو جای گلشون بگذارن
گلم من نمیتونم نباشی؛ آخه هیچ گلایی بوی گلمو ندارن
گلم با اینکه دونستی عاشقم شدی آرزوی محالم
گلم اما بازم موندی و نرفتی بیرون تو از خیالم
روزپنج شنبه22/5/88 ساعت 15:50دقیقه
اقتباس از: www.ahsan68.blogfa.com
ghasedak
يکشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۱۱:۱۸
http://up.iranblog.com/Files7/607fc11cc5c64f0d83f0.jpg
هيچ وقت براي هيچ كاري دير نيست. هر وقت در هر سن و در هر شرايطي بخواهيد شروع كنيد همان جا اول كار است.
خياطي با 3 انگشت
قيچي بزرگ و تيز در 3 انگشت كوچك جا ميگيرد. انگشتان چروكيده، نشان از سوختگي وحشتناكي دارند. قيچي يك لحظه از دستان طاهره نميافتد. پارچههاي ساده، گلدار، حرير و ساتن زير قيچي برش ميخورند و در عرض چند ساعت به لباسهايي زيبا تبديل ميشوند.
مشتريها هر كدام با كيسهاي پر از پارچه در نوبت نشستهاند. طاهره با آنها گاهي خوش و بشي هم ميكند و همچنان بدون متر و سانتيمتر پارچهها را برش ميزند. «طاهره جوان» كه بر اثر حادثهاي، دچار سوختگي شديد ميشود و چند انگشتش را هم از دست داده، همچنان به آينده اميدوار است و زندگي را دوست دارد. آنچه در پي ميآيد حاصل گفتگوي ما با اوست.
ابتدا كمي از خودتان بگوييد.
طاهره جوان هستم، 49 سال دارم. حدود 35 سال است كه خياطي ميكنم و هم اكنون با اداره يك مزون در خدمت مردم هستم. دو دخترم يكي پزشك است و ديگري ليسانس طراحي دوخت دارد كه در كار مزون به من كمك ميكند.
شما دچار سوختگي شديد شدهايد. برايمان از آن حادثه تلخ بگوييد.
يكي از روزهايي كه فقط 12 سال داشتم از خواب بلند شدم. كتري چاي را برداشتم و آن را پر از آب كردم و به سمت اجاق گاز رفتم. كبريت را كشيدم و ديگر جز انفجار و آتش چيزي نديدم. 98 درصد سوختگي و 24 بار عمل جراحي مرا به اين شكل و شمايل درآورد كه ميبينيد. 3 سال در بيمارستان بستري شدم. يادم ميآيد درست يك سال شبانهروز فقط جيغ ميكشيدم تا اينكه كمكم زخمهايم التيام يافت و بهتر شدم.
شنيدهايم شما در بيمارستان با همسرتان آشنا شدهايد.
درست است. در بيمارستان با همسرم آشنا شدم كه او هم دچار 75 درصد سوختگي بود. وقتي از بيمارستان مرخص شدم 15 سال داشتم. او به خواستگاريم آمد و با هم ازدواج كرديم و به همراه او به يكي از روستاهاي اصفهان به نام «هسته» رفتيم. همان وقت تصميم گرفتم ظاهرم موجب گوشهگيري من نشود. همه از من ميترسيدند، ولي در ميان مردم بودم و با همه مراوده ميكردم. با اينكه تا كلاس پنجم فقط درس خوانده بودم، ولي سعي كردم با فراگيري هنرهايي مثل گلدوزي، خياطي، قلاب بافي، تزريقات و نقاشي مفيد باشم.
در اصفهان و روستاي هسته، خانهاي داشتيم كه 6اتاق داشت و من 3 اتاق آن را به آموزشگاه اختصاص دادم و كمكم درهاي موفقيت با ياري خداوند روي من گشوده شد.
هميشه از خداي مهربان سپاسگزارم و با اين كه يك صورت سوخته دارم، اما در عوض يك هنرمند واقعيام و ميتوانم براي مردم كارآفريني كنم. خيلي از خانمها را ميشناسم كه ظاهري زيبا دارند، تحصيلات دانشگاهي دارند، ولي عاطل و باطل هستند، ولي من ميخواستم كاري كنم كه نشان دهم هستم.
در آمدی كه از كارم درميآورم برايم مهم نيست. چون من 35 سال كار كردم. درآمدي كه ميخواستم براي يك خانه و يك ماشين را دارم، ولي خوب اين خانمهايي كه اينجا كار ميكنند خيلي برايم مهم هستند. حقوق اين خياطها بين 500 تا 700 هزار تومان در ماه است، يك خانم خياط در جامعه ما اصلاً چنين درآمدي ندارد.
شما فقط خياطي ميكنيد يا آموزش هم داريد؟
من سالي 3 ماه آموزشگاه داير ميكنم. چون خدا اين هنر را به من داده و من هم بايد به بندگان خدا كمك كنم. وقتي به بندههاي خدا چيزي ياد ميدهم خدا راضي ميشود. من خانمهايي كه كمي خياطي ميدانند را آموزش ميدهم. اگر نيازمند باشند براي آنها چرخ خياطي ميخرم، وقتي خوب دستشان راه افتاد يا برايشان مشتري ميفرستم يا خودم استخدامشان ميكنم. وقتي كه من با اين شرايط فيزيكي ميتوانم كار كنم، چرا به اين خانمها كمك نكنم؟ ما در اين مزون حداقل روزي 150 دست لباس ميدوزيم و خلاصه كار و بارمان به لطف خدا خوب است. البته گاهي از ساعت 8 صبح تا 11 شب كار ميكنيم.
شما چگونه بدون متر و اندازه، لباس ميدوزيد؟
من خيلي دوست داشتم كاري كنم كه با همه فرق داشته باشد. تصميم گرفتم هر لباسي را نيمساعت تا يك ساعت بدوزم. آن هم با نازلترين قيمت. براي من مهم اين است كه زندگي همكارانم خوب بچرخد. در حال حاضر 25 نفر در مزون من كار ميكنند و تعداد مشتريانمان هم خيلي زياد است. ما در اينجا از سانتيمتر به هيچ وجه استفاده نميكنيم، زيرا با ديدن افراد، سايزشان را ميشناسيم.
تا به حال شكست را هم تجربه كردهايد؟
به اعتقاد من جاري بودن بهتر از راكد بودن است. هر شكست ميتواند سر آغازي بر يك پيروزي باشد. شكست يك تجربه است. خب تجربه خيلي مهم است، آدم چگونه تجربه را به دست ميآورد؟ هر تجربه زمان نياز دارد. وقتي زمان ميگذرد در اين زمان امكان رخداد شكست هم وجود دارد. وقتي من در كاري شكست ميخورم اين براي من تجربه ميشود و من ميتوانم از راه ديگري وارد شوم، وقتي كه از راه ديگري وارد ميشوم به اين اميد وارد ميشوم كه شكست نخورم اگر هم دوباره شكست بخورم، چه اشكالي دارد؟ دوباره شروع ميكنم. من اين همه وقت دارم. حتي يك سال عمر آدم يك دنيا وقت است. اصلاً نميتوانم بگويم 35 سال كار كردم و خسته شدم. نه! فكر ميكنم تازه شروع كردهام و خيلي كارها ميتوانم انجام دهم. اگر يكساعت وقت داشته باشم، با خودم ميگويم اين يكساعت را چه كار كنم كه به مردم كمك كنم. من با اينكه ديابت دارم ولي اين باور را دارم كه هيچ وقت مريض نميشوم. هيچ وقت نميتوانم بگويم چون من مريض هستم پس كم در سالن حضور داشته باشم. سعي ميكنم كارهاي بيشتر و جديدتر را انتخاب كنم و هر وقت كه با موضوعي مواجه ميشوم از اول شروع كنم.
خانم جوان! شما درآمد خوبي داريد. هيچ وقت نخواستهايد با انجام جراحي پلاستيك مشكل آثار سوختگي را برطرف كنيد؟
درست است، من درآمد خيلي خوبي دارم. خارج از كشور هم موقعيتهاي عالي پزشكي داشتم كه بروم و به ظاهر خودم برسم. با خودم گفتم «خُب براي چه؟ من چند ميليون خرج خودم كنم كه چه بشود؟ من درآمد و پولم را كمك ميكنم به كسي كه واقعاً احتياج دارد. من ميتوانم هزينهاي را كه ميخواهم خرج خودم بكنم به 4 يا 5نفر تا از جوانها بدهم تا چرخ زندگيشان بچرخد. من 50نفر بيسرپرست دارم كه خرج خانهشان را ميدهم و ماهي 3 يا 4 جهيزيه براي رضاي خدا ميدهم.
من هيچ وقت فكر نكردم كه براي زيبا شدن بايد عمل كنم. من دست دارم، پا دارم. من الآن ابرو ندارم، خوب مداد ميكشم، چرا بايد خرج كنم تا مو بكارم؟ من همينجوري هم بسيار زيبا هستم. از خانمهايي كه مرتب به فكر تغيير قيافه و زيبايي خودشان هستند تعجب ميكنم. به نظر من هر چيز طبيعياش زيباست.
شما براي تقويت روحيهتان چه كارهايي انجام ميدهيد؟
در زندگي هر كسي ناراحتي، دلسردي، غم و مشكلات هست. خوب در زندگي من هم بوده. من هيچ وقت در كارم كم نياوردم چون هر مشكل كاري را براحتي حل كردم. كار هيچ وقت من را خسته نميكند. در خانواده هم اگر مشكلي بوده سعي كردم با روحيهاي شاداب و خيلي محكم و استوار با اين قضيه روبهرو شوم.
و آخرين سخن با مخاطبان چارديواري؟
هيچ وقت براي هيچ كاري دير نيست. هر وقت در هر سن و در هر شرايطي بخواهيد شروع كنيد همان جا اول كار است. نااميدي هم دليل ندارد. براي من اصلاً درصد سوختگيام مهم نيست. مهم خودم هستم. شايد من در مهمانيها لباسي بپوشم كه خانمها من را نگاه كنند، مهم خود منم، مهم دل من است. من ناخن مصنوعي ميگذارم و در دستم انگشتر هم مياندازم. من فكر ميكنم يك خانم خانهدار خيلي كارها ميتواند بكند كه مفيد باشد. آخر عاطل و باطل بودن تا كي؟ واقعا نميخواهم كسي را ناراحت كنم، اما تا كي ميخواهيم جلوي آينه بايستيم و خودمان را ورانداز كنيم. زيبايي خوب است، اما همه چيز نيست. من فكر ميكنم كار، نشاط ميآورد. شما دقت كنيد، بيشتر خانمهايي كه از بيماري افسردگي رنج ميبرند، چرا اينگونه هستند. بيهدفي و بيكاري موجب افسردگي ميشود. هميشه براي آغاز، وقت هست. باور نداريد همين امروز امتحان كنيد.
منبع: روزنامه جام جم، دوشنبه 19 مرداد 1388
ghasedak
يکشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۲۲:۱۱
http://up.iranblog.com/Files7/6cf333cba1344322a0f6.jpg
منصور برجيان كه از ناحيه دو پا فلج است در سال 1325 در اصفهان متولد شد و تحصيلات خود را در رشته مكانيك به پايان رساند. در سال 1354 در اثر سانحه اتومبيل ا ز دو پا فلج شد. وي در سال 1357 به همت جمعي ديگر از معلولان «جامعه معلولان ايران» را تاسيس كرد در سال 1359 به سمت رياست فدراسيون ورزشهاي معلولان ايران منصوب شد و ورزش معلولان و جانبازان را پايهگذاري كرد.
وي اكنون به رشته خود - مكانيك - روي آورده و چندين واحد توليدي و خدماتي در زمينه ساخته و وسايل توانبخشي و كمك پزشكي را طراحي و راهاندازي كرده است.
وي كتابهاي «مجموعه قوانين و مقررات بينالمللي ورزشهاي معلولان جسمي» و «قوانين و مقررات بينالمللي واليبال نشسته معلولان» و «نوابغ و مشاهير معلول جهان» را تاليف كرده است.
كتاب «نوابغ و مشاهير معلول جهان» به معرفي افرادي ميپردازد كه با وجود نقص جسماني آثاري خلق كردهاند يا ابداعاتي نمودهاند كه ديگران با جسمي سالم از انجام آن كار عاجز بودهاند.
وی در مورد فلسفه تالیف کتاب «نوابغ و مشاهير معلول جهان» میگوید:بعضي از افراد به علت نداشتن درك درست و جهان بيني صحيح و فقر فرهنگي، معلوليت را به عجز و ناتواني تعبير كرده و معلولان را كمتر مورد توجه قرار دادهاند.
در اين كتاب بر اين موضوع كه در خلق آثار بديع و بيبديل، اين مغز و روان است كه خلاق و سازنده است نه اعضاي فيزيكي انسان تاكيد شده است.
برجيان در كتاب «نوابغ و مشاهير معلول جهان» به زندگي نوابغي چون هلن كلر، ابراهيم خان زند، آلبرت اينشتين، لودويك بتهوون، سارا برنارد، نورعلي برومند، غلامحسين بنان، خورخه لوئيس بورخس، مارسل پروست، لويي بريل، جوزف پوليتزر، ادگار دگا، ميگوئل دو سروانتس ساودرا، رودكي، فرانكلين دلانو روزولت، نجفقلي سرشار قراچه داغي، حسين طه، جان فورد، محمد قاضي، فوانسيسكو گويا و هومر ميپردازد.
منبع: www.sababook.com
ghasedak
يکشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۲۳:۳۰
http://up.iranblog.com/Files7/6b0a239b45e847a5ab78.jpg
دانشجوی موفقی که از نعمت دو دست بی بهره است.
مادر یعنی تمام زندگی
مادرم میگفت: خردادماه 1363 شب جمعه وقتی به دنیا آمدم تا یک هفته مادربزرگم موضوع معلولیتم را به او نگفته بود، تا زمانی که حالش خوب شد و شرایط لازم را پیدا کرد. وقتی که مادرم قنداق مرا باز کرد، نگاهش به دستانم خیره شد. او ساعتها فقط مرا نگاه میکرد. خدا میداند در آن لحظات چه بر او گذشت. ای کاش زبان داشتم تا به او بگویم: «مادر، غمگین نباش که زندگی از آن من است و خداوند به من حق زندگی داده است، شاد باش که شادی از آن انسانهاست.» به او میگفتم: مادرم! اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی، چه فرقی میان نقش دیوار و میان آدمیت... ولی همان بهتر که نمیتوانستم حرف بزنم. چرا که او مادر بود ... و خدا چون نمیتوانست همه جا با من باشد، مادر را آفرید. او تمام بود، تمام عشق، تمام زندگی که حتی به اشکهایش اجازه نداد تا ببارد. در آغوشم کشید و در جواب همسایگان و اقوام که میگفتند: او را به سازمان بهزیستی بسپار... گفت: او فرزند من است. مادر دارد و پدر... حق زندگی دارد. به او میآموزم که چگونه از زندگی خود لذت ببرد. به او خواهم آموخت که عشق چیست؟ خدا کیست؟ و تقدیر چگونه رقم میخورد. او مرا در آغوش گرفت و از خانه بیرون رفت و ساعتها از وی خبری نبود. هیچکس نمیداند او کجا رفت. شاید با چشمانی اشکبار در خیابانهای شهر، خود را خالی میکرد یا شاید در گوشهای از امامزاده مشغول شکرگزاری به درگاه خدا بود.
دوران کودکی
من هم مانند همه بچهها مشغول بازی و تفریح بودم. نگهداشتن تعادلم در هنگام بالا و پائین رفتن پلهها، خیلی برایم مشکل بود، اما تسلیم نمیشدم و با این وضعیت، بازی فوتبال را از دست نمیدادم. حتما فکر میکنید تا به حال صدها بار زمین خوردهام در حالی که اصلا به یاد ندارم که چنین اتفاقی برایم افتاده باشد. از همان دوران بود که جسمم را پذیرفتم و آموختم که چگونه از پاهایم استفاده کنم. در واقع واقعیت زندگی را درک کردم.
مدرسه
پذیرفتن من برای تحصیل غیرممکن بود و معلمها نمیتوانستند قبول کنند که دانشآموزی با شرایط جسمی من، بتواند خواندن و نوشتن را با هم یاد بگیرد، ولی با اعتماد به نفس و پشتکار مادر و پدرم قرار شد یک سال آزمایشی تحصیل کنم و در صورت موفقیت ادامه تحصیل دهم.
روزهای اول برایم سخت بود و نگهداشتن مداد و نوشتن با پاهایم مرا آزار میداد.
پس از اینکه، سال اول را با موفقیت پشت سر گذاشتم، مدیران مدرسه و معلمان خیلی برایم زحمت کشیدند که از همه آنها تشکر میکنم و امروز است که درک میکنم چرا امام خمینی(ره) گفت: «معلمی شغل انبیاست.»
حمایت سازمان بهزیستی
از سال 1372، زمانی که در سال پنجم ابتدایی تحصیل میکردم سازمان بهزیستی، کمک هزینه تحصیلی را به خانوادهام پرداخت میکرد. ولی این هزینه آنقدر کم بود که به هیچ عنوان نمیتوانست به عنوان کمک هزینه محسوب شود.
ازدواج
وقتی که از رضا پرسیدم تا به حال به فکر ازدواج افتادی یا نه؟ لبخندی زد و سکوت اختیار کرد، ولی پس از دقایقی، سکوت را شکست و گفت: من برای اینکه بتوانم زندگی شاد، زیبا و موفق همراه با همسرم داشته باشم باید آنقدر ارزشها و قابلیتهای خود را بالا میبردم که ضعف جسمانیام هیچ زمان به چشم نیاید.
در حال حاضر پس از قبولی در کنکور سراسری سال 84، دانشجوی رشته معارف قرآنی هستم و حالا هم خود را برای آزمون کارشناسی ارشد آماده میکنم. انشاءا... اهداف مهمی را برای خود برنامهریزی کردهام.
دلمشغولیها
مداحی: از سنین کودکی به خاطر علاقه زیاد به اهل بیت، در هیئت مذهبی، قرآن میخواندم و طی سالهای بعد، مداحی را فراگرفتم تا جایی که بچههای هیئت، مرا «شیخ رضا» صدا میزدند.
تکواندو: شاید فکر کنید با توجه به وضعیت جسمیام، نباید به ورزشهای رزمی میاندیشیدم ولی سخت دراشتباهید، چرا که چندی ورزش تکواندو را آموختم ولی به علت ادامه تحصیل مجبور شدم، دو روز مانده به مسابقات آن را کنار بگذارم.
آشپزی: شاید باورتان نشود که من آشپزی هم میکنم. البته فقط نیمرو، تمام رو و... بلدم تا به حال یکبار هم نسوختم و چیزی را هم نشکستم. در این کار فقط باید تمرکز داشته باشی.
چوپانی: مثل اینکه فکر میکنید من از فضا آمدم. نه، اینطور نیست، منم مثل همه آدمها هر کاری که بتوانم انجام میدهم. یک مدت هم چوپانی میکردم آن هم با دهها گوسفند سمج و لجباز.
اگر معلول نبودم: کشاورزی میکردم، خیلی علاقه دارم و صددرصد هم رشته تحصیلیام را کشاورزی انتخاب میکردم.
خبرنگار: سید هادی کسایی زاده
منبع: www.irantavana.com
ghasedak
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۰:۱۸
http://up.iranblog.com/Files7/60cfa421532143558156.jpg
خلبان بدون دست
یکی از فلاسفه میگوید: «افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمیدهند، آنها کارها را به شیوهای متفاوت انجام میدهند.» این جمله دقیقا در مورد «جسیکا کاکس» صدق میکند. این دختر بیست و پنج ساله دست ندارد ولی موفق شد نخستین خلبانی شود که با استفاده از پاهایش هواپیما را به پرواز درمیآورد.
این دختر با اینكه از بدو تولد بدون دست به دنیا آمده اما كارهایی انجام میده كه شاید برخی از ما نتونیم. دختری بدون دست ولی با قابلیتهایی بی نظیر. پزشكان هنوز نمی دانند كه چرا جسیكا بدون دست به دنیا آمد. سونوگرافی و سایر آزمایشات و تستها نیز نتوانست علت این اتفاق نادر مادرزادی را مشخص نماید. به هر حال از ابتدای تولد، این پاهای جسیكا بودند كه نقش دست را برای وی ایفا میكردند.مدرسه، تحصیل در دانشگاه آریزونا، رقص، ژیمناستیك،شنا، تكواندو، رانندگی و پرواز با هواپیما… همه در برابر اراده جسیكا به زانو در آمدند. او فارغالتحصیل رشته روانشناسی است و میتواند تنها با کمک پاهایش مثل هر انسان معمولی دیگری بنویسد، از کامپیوتر استفاده کند، به کارهای روزانهاش برسد و با تلفن صحبت کند. این دختر آمریکایی، ورزشکار و صاحب کمربند سیاه کاراته میباشد. جسیكا بدون هیچ مشكلی و به طور كامل رانندگی میكند و سرعت تایپ وی نیز ، 25 كلمه در دقیقه میباشد. لنزهایش را خودش درون چشمهایش میگذارد و موهایش را نیز خودش شانه میكند و در یك كلام جسیكای بی دست با پاهایش گاهی كارهایی میكند كه افراد سالم نیز به زور آنرا انجام میدهند...
جسیکا کاکس بدون دست متولد شد، ولی با کمک پاهایش توانست بر فراز دنیا به پرواز درآید.
جسیکا معتقد است با ترکیب خلاقیت، استقامت و پشتکار و بیباکی هیچ کاری غیرممکن نخواهد بود. کاکس ثابت کرده که با یک قلب بااراده هیچ چیزی غیرممکن نیست.
هواپیمایی که جسیکا با آن پرواز میکند «ارکوپ» نام دارد و یکی از معدود هواپیماهایی است که بدون پدال طراحی شده است. مدت دوره آموزش خلبانی شش ماه است ولی جسیکا به دلیل شرایط خاص خود در مدت سه سال این دوره را گذراند. او 89 ساعت پرواز را در کارنامه خلبانی خود دارد.
پاریش تراوویک 42 ساله، معلم خلبانی جسیکا کاکس، در فرودگاه سن مانوئل به خبرگزاری شینهوا اعلام کرد: این دختر خلبان خوبی است. او مانند صخره محکم و استوار است و از این که به عنوان معلم به او آموزش پرواز دادم، خوشحالم. او با پاهایش به راحتی پرواز میکند و از عهده کنترل هواپیما به راحتی برمیآید.
منبع:
www.hamshahrionline.ir/news (http://www.hamshahrionline.ir/news)
www.hesabdari.ir/news (http://www.hesabdari.ir/news)
www.shirazia.com (http://www.shirazia.com)
اعظم عزيزی
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۸:۵۵
خيلي عاليه
tashvightashvightashvigh
ghasedak
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷
پزشک كودكان: زني كه 2 پا و يك دست ندارد
خبرگزاري فارس: زني كه 2 پا و يك دست خود را در كودكي از دست داده بود به عنوان پزشك كودكان فارغالتحصيل شد.
به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از فاكس نيوز خانم كلي ليم كه در 8 سالگي به خاطر مننژيت باكتريايي 2 پا و يك دست خود را از دست داده بود، روز جمعه از دانشگاه پزشكي دانشگاه UCLA آمريكا فارغالتحصيل شد.
اين خانم 28 ساله كه متولد ميشيگان آمريكاست بدون استفاده از دست مصنوعي كارهاي پزشكي خود را مانند تزريق آمپول يا گرفتن خون را انجام ميدهد.
خانم ليم گفت: داشتن تجربه يك فرد معلول و ناتوان و مشكلات زجرآوري كه اين وضعيت نه تنها براي من بلكه براي خانواده و اقوام من نيز در پي داشت باعث شد تا ديدگاهي پيدا كنم كه هيچ كس ديگري نميتواند آن را درك كند.
ليم كه در حومه ديترويت و توسط يك مادر كور بزرگ شد سالهاي زيادي را در اثر شوك سمي ناشي از مننژيت روي صندلي چرخدار پشت سر گذاشت و اخيراً پس از بازگشت به ميشيگان پرونده پزشكي كودكي خود را مرور كرد كه طبق نظر پزشكان 85 درصد احتمال مرگ در اثر مننژيت را داشته است.
وي 5 ماه پس از قطع اعضايش به يك مدرسه عادي رفت و در حالي كه از بچگي راست دست بود نوشتن با دست چپ كه 3 بند انگشت آن را نيز از دست داده بود را آموخت.
وي ميگويد: من از عجز متنفرم. ناتواني و عجز يكي از چيزهايي است كه در وجود من به شدت كمرنگ است.
او هم اكنون به كمك يك پاي مصنوعي راه ميرود و تنها زماني ميايستد و مينشيند كه پاها پوست او را اذيت ميكنند.
اساتيد و همكلاسان خانم ليم ميگويند او آنقدر آرامش دارد كه باعث ميشود تمامي بيماران و پزشكان ناتواني جسمي او را فراموش كنند.
با اين كه خيلي زود همه متوجه ميشوند ليم فاقد يك دست است اما پس از 5 دقيقه، آرامش، مهارت و حذاقت او موجب ميشوند تا همه به ارزش واقعي او پي ببرند.
او تحصيلاتش را در مركز پزشكي UCLA بر محور آلرژيهاي كودكان و بيماريهاي عفوني ادامه ميدهد.
منبع:
farsnews.com
www.siterooz.com/jalebha
www.shamdani.com
ghasedak
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۱۱:۵۷
http://up.iranblog.com/Files7/cb901c2096af4573be8a.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/06f2b0f9557a447f8a49.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/dcddd02df12b48aaa843.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/e848a535e98e4088b4b6.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/f264a71a8cc448f797cf.jpg
سرگذشتی شگفت انگیز از یک پسر با اراده !
دیتون "Dayton" پسر یازده ساله ای هست که تصاویر زیر گویای وضعیت جسمی او و همینطور روحیه و اراده ای است که او را به زندگی امیدوار کرده. دیتون وقتی 11 ماهه بود بر اثر بیماری و عفونتی که بدنش را تهدید می کرد هر دو دست و پاهایش را از دست داد! اما حالا که سالها از این اتفاق گذشته و زندگی برایش معنای تازه ای پیدا کرده، برای او فقدان اندام معنایی ندارد و با نیروی اراده ای که دارد سعی دارد تا آن چیزهایی که دیگران آنرا نقص عضو می دانند، جبران کند. پدر و مادرش می گویند او همیشه بدنبال چیزهای جدیدی هست که بتواند تجربه کند و از روحیه ای خستگی ناپذیر برخوردارست.
او به ورزش های مختلفی از جمله : کشتی و اسکیت روی یخ علاقه دارد و بیشتر در حد رقابت با افراد عادی مسابقاتی را انجام داده که توانسته موفقیت هایی هم کسب کند ...
منبع: www.daneshnamah.com
MaryNic
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۱۲:۴۱
میدونم خیلی ربط نداره به این تاپیک ولی نمیدونم چرا دوست داشتم اینجا بگذارمش:
خدایا چرا من ؟ ...
آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:
"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم
هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
ghasedak
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۱۵:۱۱
نه خواهش میکنم جالب بود
papar
دوشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۱۸:۲۴
ممنون قاصدك اين تاپيك خيلي عالي و بجاست.
ببخشید من پا برهنه می پرم وسط ها . . . اما این تاپیکا پویا ایجا کرده ها
حالا پویا مظلومه هیچی نمیگه . . . اما من که به قول آرزو بچه پرو هستم :twisted:
ghasedak
سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹, ۱۰:۳۳
ببخشید من پا برهنه می پرم وسط ها . . . اما این تاپیکا پویا ایجا کرده ها
حالا پویا مظلومه هیچی نمیگه . . . اما من که به قول آرزو بچه پرو هستم :twisted:
لطفا آقا پویا که زحمت ایجاد این تاپیک رو کشیدند اعلام کنند رضایت دارند من توی تاپیکشون مطلب بذارم یا نه!؟
ghasedak
چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۰۹:۳۸
آشنائی با شخصیتی موفّق
مهندس نصرالله رضايي درسال1330 در اصفهان متولد گرديد. ايشان در سال 1349 ديپلم خود را در رشته رياضي از دبيرستان سعدي اصفهان دريافت نمود . در همان سال در دانشگاه صنعتي شريف در رشته مهندسي مكانيك پذيرفته شد؛ ولي به دليل علاقه وافر به رياضيات و رايانه و همچنين بروز مشكلاتي در بينايي خود ، در سال 1350 تغير رشته داده و در دانشكده رياضي و علوم كامپيوتر دانشگاه صنعتي شريف ادامه تحصيل داد . او پس از فارغ التحصيل شدن از اين رشته و گذراندن دروسي از فوق لیسانس كامپيوتردرسال1354 در آموزش و پرورش شهرستان اردستان اصفهان به كار مشغول شد و يك سال بعد به آموزش و پرورش اصفهان منتقل گرديد. اولين كتاب خود را به نام زبان آموزشيMINA(Mini Assembler) در بهمن ماه سال 1354 به رشته ي تحرير در آورد . اين كتاب تا سال 1357در دانشگاه صنعتي شريف تدريس مي شد و پس از آن با تغيیراتي تجديد چاپ و در موسسه عالي بانكداري تدريس گرديد.
دومين كتاب اين نابيناي موفق در سال 1368 با عنوان شناخت كامپيوتر و كمودور 64 توسط مركز تحقيقات معلمان استان اصفهان منتشر گرديد. او اولين كلاسهاي آموزشي رايانه براي معلمان اصفهان را در مركز تحقيقات معلمان اين شهر در سال 1368 برقرار نمود.
بارها از ايشان شنيده شده كه همواره در انديشه آموزش رايانه به نابينايان بوده اند و در اين راه در سال 1373 در مجتمع آموزشي ابابصير وابسته به آموزش و پرورش استثنائي مشغول به تدريس رايانه گرديد.
دانش آموزان نابينا از آموزش رايانه استقبال شديدي نمودند بطوري كه تعدادي از آنها در رشته كامپيوتر در هنرستان مشغول به تحصيل شدند و حتي پس از فراغت از دوره هنرستان از اولين دانش آموزان نابينائي بودند كه در رشته كامپيوتر به دانشگاه راه يافتند و خوشبختانه پس از فراغت از تحصيل مشغول به كار شدند و به این راه براي ادامه تحصيل نابينايان در رشته كامپيوتر در دانشگاه هموار گرديد؛ بنابراين تعداد بيشتري از نابينايان به اين رشته گرايش پيدا كردند.
مهندس رضایی در سال 1378 نرم افزار صفحه خوان JAWS (job Access With Speech) را از اينترنت Download نموده و كتاب مباني كامپيوتر و خودآموز JAWSرا براساس اين صقحه خوان تهيه و در اختيار نابينايان قرار داد.
ایشان همچنین زبان ويژه كامپيوتر و آموزشهاي ICDLرا با همكاري خانه رياضيات اصفهان و بنياد دانش و هنر تهيه نموده ودر اختيار نابينايان كل كشور قرار داده است.
مهندس رصایی در سال 1384 کتاب خودآموز Windows xp پيشرفته براي نابينايان، در سال 1386 خودآموز اينترنت براي نابينايان و در سال 1387 خودآموز Excel براي نابينايان را منتشر کرده اند.
http://up.iranblog.com/Files7/138f5270a7af4b9f83da.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/e9ff9b94b3184a85afc2.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/005c1d7cae0a4bc8bec9.jpg
مباحث هر سه این کتابها توسط مؤلف نابيناي آنها، نصرالله رضايي، به صورت عملي ارائه شده است. عبارات انگليسي كه همراه صحبتها ميشنويد، خروجي برنامه صفحه خوان JAWS است، كه نوشتهها را به گفتار تبديل ميكند و از اين راه تمام تعاملاتي كه بينايان به كمك بينايي با سيستم دارند، براي نابينايان به صورت صوتي عنوان ميشود.
لازم به ذكر است در تهيه كتب فوق دكتر محسن صديقي مشكناني عضو هيأت علمي دانشگاه صنعتي اصفهان با ايشان همكاري نموده اند.
مهندس رضایی انجمني به نام انجمن علمي فرهنگي موج نور را با همكاري سازمان ها، افراد مرتبط با نابينايان و اساتيد دانشگاه اصفهان و دانشگاه صنعتي اصفهان در محل خانه رياضيات اصفهان تشكيل داده كه هدف از آن سازماندهي آموزش رايانه و علوم به نابينايان در سراسر كشور مي باشد.
ایشان کلاسهاي متعددي براي آموزش رايانه به نابينايان در شهرهاي اصفهان، تهران، مشهد، تبريز و... برقرار نموده كه در اين كلاسها با استفاده از رايانه عادي و صفحه خوان JAWS به صورت عملي وتئوري، رايانه در سطوح مختلف به نابينايان تدريس مي گردد.
مهندس رضایی هم اكنون نيز مشغول تدريس در كلاسهاي آموزش رايانه به نابينايان در خانه رياضيات اصفهان و مجتمع نابينايان بهزيستي اصفهان مي باشد. همچنين ايشان در سمينارهاي متعدد داخلي و خارجي و بين المللي شركت که به عنوان نمونه مي توان به سمينارهاي زير اشاره كرد:
E-Learning : خرداد 82 در تهران
ICT For the blind :مرداد82 در ژاپن
و چندین سمینار دیگر.
منبع:
www.iranrp.ir
sadighim.ir
www.mnsi.ir
abtin
چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۱۰:۲۷
خیلی جالبه شاید اعتماد نفس بگیرن
ghasedak
چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۱۱:۲۸
اولين نابيناي فارغ التحصيل هنرستان موسيقي
گفتگو با يك نابيناي موفق
- خودت را کامل معرفي کن.
ارغوان حمسي هستم، 17 سال دارم و از سال 1384 سنتور ميزنم. قبلاً کيبورد و گيتار ميزدم. بعد به هنرستان موسيقي رفتم و با مشکل و دوندگي زياد توانستم در آنجا ثبتنام کنم. تصميم داشتم پيانو بزنم اما به من اجازه ندادند و من هم سنتور را انتخاب کردم.
- سنتورساز لمسي نيست، از اين بابت مشکلي نداري؟
نه خيلي به سنتور علاقه دارم و به خاطر همين هم توانستم به خوبي پيشرفت کنم. استادم خانم افتاده و خانوادهام مرا بسيار کمک و حمايت کردند.
- گويا شما اولين نابيناي فارغالتحصيل هنرستان موسيقي هستي، اين مطلب صحت دارد؟
بله من تنها نابيناي هنرستان موسيقي بودم. براي دانشآموزان آنجا خيلي عجيب بودم، اما خوشبختانه رفتار آنها با من خوب بود و به من کمک ميکردند.
- براي آيندهات چه تصميمي داري؟
ميخواهم به دانشگاه بروم، اما چون کتابها بريل نيست نميتوانم کنکور سراسري بدهم. موسيقي را با ياري خدا ادامه ميدهم تا به آخرين درجات آن برسم.
منبع: مهرنو به نقل از سایت www.1pars.com
pooya
چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۱۵:۵۶
ببخشید من پا برهنه می پرم وسط ها . . . اما این تاپیکا پویا ایجا کرده ها
حالا پویا مظلومه هیچی نمیگه . . . اما من که به قول آرزو بچه پرو هستم :twisted:
لطفا آقا پویا که زحمت ایجاد این تاپیک رو کشیدند اعلام کنند رضایت دارند من توی تاپیکشون مطلب بذارم یا نه!؟
سلام
حقیقتش برداشت من از جمله کاربر rahi با برداشت جناب پارسای عزیز متفاوت است...
البته این پرش جناب پارسا با پای برهنه به دلیل نظر لطف ایشان به من است...
که از ایشان سپاسگزارم....
و اما در مورد رضایت
من فقط آغازگر این موضوع بوده ام و اینجا ملک شخصی نیست
پس رضایت داشتن یا نداشتن امری بی معناست...
خانم قاصدک گرامی مطالب شما بسیار جالب است
لطفا ادامه دهید...
;)
ghasedak
چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۲۲:۱۹
سلام
حقیقتش برداشت من از جمله کاربر rahi با برداشت جناب پارسای عزیز متفاوت است...
البته این پرش جناب پارسا با پای برهنه به دلیل نظر لطف ایشان به من است...
که از ایشان سپاسگزارم....
و اما در مورد رضایت
من فقط آغازگر این موضوع بوده ام و اینجا ملک شخصی نیست
پس رضایت داشتن یا نداشتن امری بی معناست...
خانم قاصدک گرامی مطالب شما بسیار جالب است
لطفا ادامه دهید...
;)
ممنونم لطف کردیدgolgolgol:)
ghasedak
چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۲۳:۵۵
http://up.iranblog.com/Files7/cce27042d1104edf9eef.jpg
شرح زندگی مخترعی معلول که با 3 اختراع بر سكوي افتخار ايستاد
امیر رضایی در مرداد ماه ۱۳۶۵ چشم به جهان گشود در لحظه تولد به علت دیر به دنیا آمدن و کمبود اکسیژن به بیماریcerebral palgy آتتوئید مخفف آن C.P یعنی فلج مغزی دچار شد.
پس از مراجعه به پزشکان متعدد و کمیسیون پزشکی نتیجه بر آن شد که فقط با انجام دادن هفته ای سه روز فیزیوتراپی، کار درمانی و گفتار درمانی بهبودی نسبی حاصل می شود.
در بیماری C.P فقط جسم تحت تاثیر است و مغز سالم است اما متاسفانه قسمتی از مغز که باید فرمان به دست ها و پا ها صادر کند خوب عمل نمی کند. بعد از مراجعه به چندین بیمارستان ، بهترین بیمارستان را که همان مرکز طبی کودکان امام خمینی واقع در بلوار کشاورز است را انتخاب کردند و به آنجا رفتند تا توصیه های پزشکان را جامع عمل بپوشانند.
وی آنقدر در وضع بدی بود که هنگامی که روی زمین دراز می کشید سرش را نمی توانست تکان دهد و در واقع قادر به انجام دادن هیچ کاری نبود، شدت معلولیت وی بسیار زیاد بود. شدت معلوليت وی شديد و بین ۵۰% تا ۹۵% تشخیص داده شد.
او توانست در۹ سالگی راه برود که باعث تعجب تمام پزشکان شد زیرا در معلولیت C.P شدید به ندرت امکان راه رفتن وجود دارد.
به علت کمبود مدارس استثنایی او در۹ سالگی به مدرسه راه یافت( فرق مدرسه استثنایی با مدرسه عادی در تعداد دانش آموزان بود و اینکه یک فرد به عنوان کمک معلم به دانش آموزان کمک می کرد اما کتاب های آن ها و همچنین امتحانات آن ها هیچ فرقی با مدارس عادی نداشت.)
در تابستان ۸۳ با مرکز نیکوکاری رعد آشنا شد در آنجا کلاس های انگلیسی و تایپ را فراگرفت و توانست مدرک فنی حرفه ای آن را دریافت کند در تابستان سال بعد در همان مرکز به کلاس های کامپیوتر رفت و توانست مدرک فنی حرفه ای آن را هم دریافت کند.
در سال ۸۵ دیپلم گرفت در تابستان همان سال به فکر نیازهای جسمی خود افتاد که نمی توانست با دست های خود به تنهایی غذا بخورد، پس به فکر ساخت وسیله ای افتاد که بطور اتوماتیک بتواند به او غذا بدهد و شروع به ساخت آن کرد .
اطرافیانش به او گفتند که وسیله ای که ساخته است را با اداره ثبت اختراع در میان بگذارد و او هم به سفارش اطرافیان گوش کرد و پس از سپری شدن ۲۰ روز جواب اداره ثبت آمد و اختراع او به ثبت رسید.
این موضوع او را بسیار خوشحال کرد و انگیزه ی او را بیشتر کرد برای اختراع بعدی پس از ۲ ماه شمع الکترونیکی را برای معلول های که مشکل گفتار داشتند را اختراع کرد و به ثبت رساند، پس از ۶ ماه اختراع بزرگ او که همان قفل هوشمند بود را به ثبت رساند .
پیش دانشگاهی را به مدرسه عادی رفت و سپس وارد دانشگاه شد او هم اکنون دانشجوی رشته مدیریت دولتی در دانشگاه آزاد است .
توانایی های مخترع معول امیر رضایی
1. دانشجو(مديريت دولتي) ، دارنده ی ثبت اختراع، دارنده ی مقامهای برتر كشوري،
عضو جامعه مخترعين و مبتكرين ايران
۲. پژوهش و تحقیق در مورد قانون جاذبه ی انسان و رسیدن به نتایج مثبت
۳. پژوهش و تحقیق در مورد آثار هاله های انرژی انسان بروی انسان و اجسام و رسیدن به نتایج مثبت
۴. آشنایی کامل به کامپیوتر
۵. آشتایی کامل به انرژی درمانی
۶. آشنایی با روانشناسی
۷. آشنایی کامل به روش های موفقیت به روز دنیا
۸. برگزاری کلاسهای موفقیت
۹. برگزاری کلاسهای پژوهشی و تحقیقاتی
۱۰. بیش از صد طرح اختراعی در دست ساخت
عناوین کسب شده ی مخترع معلول امير رضايي
عناوین کسب شده ی مخترع معلول امير رضايي از سال 85 به بعد . . .
سه اختراعي كه ثبت شده است:
شمع الكترونيكي به شماره ثبت: (37511)
قاشق الكترونيكي به شماره ثبت: (36966)
قفل هوشمند به شماره ثبت: (39072 )
شش مقام برتر كشوري:
1) معلول برگزيده كشور در سال1385
2) شركت در نمايشگاه بين المللي هفته پژوهش و فناوري ايران و نفر اول كشور در سال1385
3) شركت در جشنواره ما مي توانيم و نفر برتر كشور در سال 1386
4) شركت در جشنواره مهر آفرين و رتبه برتر كشور و دريافت تنديس جشنواره در سال 1387
5) شركت در نخستین جشنواره ملی جوان ایرانی با توانایی خاص و رتبه نخست كشور در محور خلاقیت و دريافت تنديس جشنواره در سال 1389
6) شركت در نخستین جشنواره ملی جوان ایرانی با توانایی خاص برگزیده ی برگزیدها رتبه سوم كشور و دريافت تنديس جشنواره در سال 1389
شرکت درجشنواره تجلیل ازنخبگان دانشگاه آزاد اسلامی به عنوان پژوهشگر نمونه شناخته شده ام و دريافت تنديس جشنواره در سال1388
در معرفي كار آفرين خلاق و نوآور به عنوان مخترع فرزانه شناخته شده ام و دريافت تنديس همايش در سال 1387
لوخهای تقدیر
1. لوح تقدير از طرف رئيس جمهور جناب آقاي دکتر احمدی نژاد در سال 1389
2. لوح تقدير از طرف وزير رفاه و تأمين اجتماعي جناب آقاي عبدالرضا مصري در سال 1387
3. لوح تقدير از طرف معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان ملی جوانان جناب آقاي بذرپاش در سال 1389
4. لوح تقدير از طرف جناب آقاي دكتر فقيه رئيس سازمان بهزيستي كشور در سال 1385و 1387
5. لوح تقدير از طرف جناب آقاي دكتر گذشتی رئيس دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی در سال 1388
6. لوح تقدير از طرف جناب آقاي احمد نوریان رئيس سازمان فرهنگی ، هنری شهرداری در سال 1386
7. لوح تقدير از طرف جناب آقاي اکبر بختیاری مدیر فرهنگی هنری مناطق 21و22 و رئيس فرهنگسرای تهرن در سال 1389
8. لوح تقدير از طرف جناب آقاي احمد محمود زاده مدير كل دفتر آموزش و پرورش فني حرفه اي و دبير جشنواره جوان خوارزمي در سال 1386
9. لوح تقدير از طرف فرمانده منطقه مقاومت بسيج تهران بزرگ سرتيپ دوم پاسدار سيد محمد حاج آقامير در سال 1386
10. لوح تقدير از طرف جناب آقاي يزداني رئيس سازمان آموزش و پرورش شهر تهران در سال 1386
11. لوح تقدير از طرف جناب آقاي غفوريان مدير آموزش و پرورش استثنائي شهر تهران در سال 1386و 1385
12. لوح تقدير از طرف جناب آقاي دكتر بهرام بهرامسيري معاون كار آفريني و اشتغال در سال1387
13. لوح تقدير از طرف جناب آقاي دكتر فاطمي دبير ستاد هفته پژوهش و فناوري در سال 1385
14. لوح تقدير از طرف دبير هيئت داوران جناب آقاي دكتر مسعود اسد پور در سال1387
15. لوح تقدير از طرف شهردار محترم منطقه 21 جناب آقاي سيد محمد موسوي در سال1387
16. لوح تقدير از طرف شهردار محترم منطقه 9 جناب آقاي عليرضا سرگل زهي در سال1386
17. لوح تقدير از طرف جناب آقاي بنيادي مدير آموزش و پرورش منطقه 8 در سال 1386
18. لوح تقدير از طرف جناب آقاي محجوب مدير آموزش و پرورش منطقه 9در سال 1385و 1386
19. لوح تقدير از طرف جناب آقاي سیّد موسوی رئيس هئيت مدیره کانون معلولین توانا در سال 1389
20. لوح تقدير از طرف جناب آقاي علي سلطانزاده مدير عامل مؤسسه نيكوكاري رعد الغدير در سال 1387
21. لوح تقدير از طرف جناب آقاي مقدم شاد مدیر عامل انحمن باور در سال 1389
22. لوح تقدير از طرف جناب آقاي ناظمي رئيس مجتمع آموزشي پرويز حاجي بابايي در سال 1386
عضو جامعه مخترعين و مبتكرين ايران ، عضو بسيج دانشجوي ،عضو هلال احمر، دارنده گواهي نامه فني حرفه اي كامپيوتر.
در پي انتشار خبر انتخاب شايسته امير رضايي يكي از توان يابان كارآموخته موسسه نیکوکاری رعد الغدير بعنوان نخستين جوان برتر اولين جشنواره ملي جوان ايراني در طي مراسمي كه بهمين منظور در سالن اجتماعات خانه مشق محله صاحب الزمان برگزار شد از موفقيت هاي ايشان تقدير شد.
در اين مراسم امير رضايي رمز موفقيت خود را توكل به خدا و بهره مندي از قانون جاذبه دانست. ضمناً او از الطاف پدر و مادر خود که زحمات بی شائبه ای را جهت نیل به اهداف عالیه نموده اند تقدیر و تشکر می نماید.
رضايي كه ضمن حضور در برنامه با سخنراني زيباي خود جمع را تحت تاثير قرار داده بود ضمن ابراز رضايت از معلوليت خود كه آن را هديه اي قابل سپاس از طرف خداوند دانست گفت: موفقيت براي من آن عاملي مي باشد كه بر اثر آن من هرروز و هر لحظه به ياد داشته ها و خداي خويش مي افتم و در سايه تقرب به خداوند و توكل به او به آنچه مي خواهم مي رسم.
رضايي در مصاحبه با خبرنگار رعد الغدير گفت: در برنامه اختتاميه جشنواره ملي جوان ايراني كه در 26 تيرماه در سالن همايشهاي برج ميلاد برگزار شد، در حوزه جوان با توانمنديهاي خاص در زمينه خلاقيت بابت اختراع شمع الكتريكي موفق به كسب مقام اول شدم(شمع الكتريكي وسيله ايست كه كاربرد پزشكي داشته و در جهت كمك به معلوليني مي باشد كه داراي لكنت زبان هستند). در اين برنامه كه با حضور مسئولين دولتي و كشوري همراه بود اینجانب موفق به كسب لوح تقدير و تنديس ويژه جشنواره و 7 عدد سكه تمام بهار آزادي گرديدم.
وي در ادامه با شعفي وصف ناشدني مي گويد در اين مراسم دو هديه ارزشمند بسيار معنوي نيز شامل حال من گرديد كه بسيار باعث خرسندي من شد. وي چنین توضیح داد: در اين برنامه از طرف آقاي دكتر اسفندياري (رياست سازمان بهزيستي كشور )يك سفر زيارتي كربلا به همراه خانواده و از طرف آقاي رحيمي (معاون اول رئيس جمهور) نيز يك سفر زيارتي حج دريافت نمودم كه كمال تشكررا از اين بزرگواران دارم.
امير رضايي همچنين موفق به كسب مقام سوم برگزيده برگزيده ها در جشنواره ملي جوان ايراني گرديد كه لوح سپاسي به همين منظور از دستان رئيس جمهور دريافت نمود.
امير رضايي توان يابي است كه با وجود معلوليت شديد و مشكلات بسيار زياد فعل خواستن را به درستي صرف نموده است. وي علت اختراعات خود را كمك به درمان توان ياباني با معلوليت cp همچون خود مي داند.
منبع:
sm2020.dorblog.ir
raad-alghadir.com
ghasedak
جمعه ۱۹ شهريور ۱۳۸۹, ۱۱:۱۵
براي همه مردم مي نويسم
"وقتي در خوابگاه دانشجويي زندگي ميكردم، براي شستن لباسهايم به زير زمين مي رفتم و بعد لباسها را در طشت ميريختم و با كمك دوعصا تمام طبقات را بالا ميآمدم".
اين خاطرهاي از زندگي دانشجويي سوسن نخجوان است؛ يكي از افرادي كه در فرهنگ ما "معلول" ناميده ميشود.
نخجوان همچون بسياري از معلولان ايراني، سالهاي تحصيلش را با سختي پشت سرگذاشته و اكنون با انتشار چند رمان و مجموعه داستان، خود را به عنوان يك نويسنده به جامعه شناسانده است.
با او درباره معلوليت، ادبيات ومشكلات معلولان ايراني به گفت وگویی انجام شده است که میخوانید:
- لطفا خودتان را معرفي كنيد.
من سوسن نخجوان هستم، متولد ارديبهشت يكي از سالها! در شهرستان بناب استان آذربايجان شرقي متولد شدم. فارغالتحصيل دانشگاه علوم پزشكي تهران در مقطع كارشناسي رشته مدارك پزشكي هستم.
- دوست دارم بدانم راه رفتن با دوعصا چه احساسي دارد؟
بچه كه بودم و تقريباً در دوران نوجواني، از اينكه مجبور بودم با عصا راه بروم، خجالت ميكشيدم ولي از وقتي كه بزرگ شدم و از لحاظ فكري رشد كردهام، وقتي با عصا راه ميروم، حس غرور به من دست ميدهد؛ مغرور ميشوم از اينكه با وجود مشكلات ناشي از داشتن دو عصا، ميتوانم با روحيه عالي و زندگي شاد، حتي بهتر از دخترهاي ديگر زندگي كنم.
- نگاه مردم برايت چقدر مهم است؟
الان باور نميكنيد كه ديگر اصلاً برايم مهم نيست! وقتي نگاهم ميكنند، با لبخند من شرمنده ميشوند.
- البته من فكر مي كنم خودت با حضور مكررت در جامعه، نگاه ديگران را عادي كرده اي، اينطور نيست؟
صد در صد. اگر در جامعه نبودم، حتماً مردم چنين ديدگاهي نداشتند. وقتي با دوستانم هستم، آنها هيچ وقت احساس نميكنند كه من معلولم؛ مرا مثل خودشان ميدانند. وقتي من ميتوانم چهار سال در خوابگاه زندگي كنم و همه كارهايم را خودم انجام دهم، فكر نميكنيد نام "معلول" براي من و كساني مثل من جايز نباشد؟!
-از ابتداي تحصيلاتت بگو؟
آن روزها وقتي مي ديدم كه مدرسهها باز شده و ب-----چههاي هم سن من به مدرسه مي روند، از مادرم پرسيدم پس من كي به مدرسه ميروم؟ مادرم گفت: تو نميتواني راه بروي، بنابراين تو را در مدرسه ثبت نام نكرديم.
- بعد چه شد؟
تمام غصههاي بچگانه در وجودم شعلهور شد. از دفترهاي خالهام چند كاغذ كندم و با نخ و سوزن بهم دوختم تا دفتر درست كنم و آنطوري تا حدودي غصههايم كم شود.
هرروزكيفي را كه يك نايلكس بيشتر نبود، برميداشتم و با همان دفتر، كنار بچهها تا سر كوچه ميرفتم و ناراحت برميگشتم. يك روز به دختر همسايهمان -رقيه قلي زاده- اصرار كردم مرا به مدرسه ببرد. او هم مرا به مدرسه برد و مديرمدرسه خانم طيبه پيروزي، بدون اجازه والدينم مرا در مدرسه ثبت نام كرد. باورتان نميشود كه من سه روز مخفيانه با لباس خانه به مدرسه رفتم!
روز چهارم چون به جاي ليوان، استكان شيشه اي برده بودم، زنگ تفريح كه شد، بچه ها هلم دادند و استكان شكست وخرده شيشه اش در دست چپم رفت. مدير و باباي مدرسه مرا به دكتر بردند تا بخيه بزند. از آن روز مادرم فهميد. البته پدرم آن زمان در قيد حيات نبود. بنابراين مادرم برايم لباس و كيف و ديگر وسايل را خريد و رفتم مدرسه.
- رابطه بچه ها با شما چطور بود؟
بچهها بخصوص آنهايي كه از خانوادههاي مرفهي بودند، مرا مسخره ميكردند و حتي بعضيها حالت چندش آوري به خود ميگرفتند اما چون به سختي توانسته بودم به مدرسه بروم، برايم مهم نبود. دلم ميرفت ولي به روي خودم نميآوردم.
- شده بود كه از شدت فشار، به فكر ترك تحصيل بيفتي؟
به مرور كه بر اثر پياده روي بين خانه و مدرسه خسته ميشدم و مادرم هم نميتوانست برايم سرويس بگيرد، سال دوم ابتدايي ميخواستم نروم كه آن موقع هم مادرم نگذاشت.
از بس توي برفها ليز خورده و زمين افتاده بودم، از برف بدم ميآمد. الان هم برف حس خوبي دارد ولي من بدم مي آيد!
- چه شد همان مادري كه اول فكر ميكرد دخترش به خاطر پاي معلولش نميتواند درس بخواند، سالهاي بعد باور كند كه دخترش ميتواند در يك شهر دور و بزرگ مثل تهران، ادامه تحصيل بدهد؟
وقتي مادرم سر كار ميرفت و برميگشت و ميديد من درسهايم را خوان------دهام، از داداشهايم مراقبت كردهام، خانه را تميز و مرتب كرده و مثل يك دختر بزرگ همه كارها را انجام دادهام، باورش شد كه من فقط ظاهرم مثل ديگران نيست و با وجود سن كم، قادر به انجام خيلي كارها هستم.
- حالا كه به پشت سرت نگاه ميكني وآن سالها را ميبيني، چه حسي داري؟
از خودم ميپرسم: آيا واقعاً اين تو بودي كه از اين همه سختي، بدون صدمه بيرون آمدي؟! منظورم صدمه روحي است.
- از كي شروع به نوشتن كردي؟
از بچگي جسته و گريخته مينوشتم ولي از سال 1381 بود كه به اين فكر افتادم رماني را كه چند سال رويش كار كرده بودم، چاپ كنم.
اين اثر كه همان رمان "بي پناه" است، در سال 81 چاپ شد. بعد از آن بود كه با مطالعه زياد در اين زمينه، وقت بيشتري گذاشتم و الان معتاد به كتاب خوانيام! در تدارك چاپ رمان دومم به نام "عشق و روح" هستم.
- در آثارت ميخواهي چه چيزي را به مردم جامعه بگويي؟
حقيقت را كه خيليها با نگاهي گذرا آن را نميبييند يا به نوعي سطحينگر هستند.
- فكر ميكني رسالت يك معلول در دنياي ادبيات چيست؟
انعكاس مشكلات و برخوردهاي نامناسب مردم ،جامعه. ولي من وقتي مينويسم، براي همه جامعه مينويسم. بايد نوشتههايم براي تمامي افراد جامعه باشد تا همه از خواندن آن لذت ببرند.
- در سبك شناسي ادبي بحثي داريم كه ميگويد نويسنده بالاخره از پشت اثرش پيدا ميشود. تو چقدر سعي كردهاي در آثارت ظهور كني، به عنوان يك معلول؟
در بالا هم گفتم، بستگي به مهارت خواننده دارد. شايد اگر كتاب "عشق و روح" را بخوانند، بتوانند حدس بزنند كه نويسنده معلول است ولي خيلي به سختي معلوم ميشود، مگر آن كه خواننده مرا بشناسد.
- اين پنهان شدن خوب است يا بد؟
چون به همه مردم علاقه دارم، دوست دارم براي تمامي مردم بنويسم. اگر تنها به خودم فكر كنم كه نشان داده شوم، نوشتههايم محدود ميشود. البته اگر ميخواستم پنهان بمانم، الان با شما مصاحبه نميكردم.
- شنيدهام كه از مشكلات معلولان و بهخصوص از نبود روحيه كار گروهي بين اين افراد دل پري داري. خودت بيشتر بگو؟
وقتي در يك شهرستان زندگي ميكني، فعاليت بيشتر در جامعه حتي در يك NGO كوچك، بسيار سختتر ميشود.
فعاليت بين افراد معلول هم مشكلات خودش را دارد. فرهنگ برخورد بچهها و مسئولان درد آور است. وقتي به اتفاق يكي از دوستان معلول، خدمت سرپرست بهزيستي تبريز رفته بودم و در مورد تأسيس يك سازمان غيردولتي با آنها صحبت ميكردم، در جواب گفتند وقتي انجمن معلولان وجوددارد، چرا ميخواهيد NGOبزنيد و اين يعني اتمام همه حرفها و ايدههايي كه ميخواستيم در شهرستان پياده كنيم. حتي قبول بعضي ايدههاي بسيار پيش پا افتاده هم براي افراد شهرستاني سخت است و باورشان نميشود كه ميتوانند انجام دهند.
- علت چيست؟ چرا يك معلول در كارگروهي ضعيف است؟
علت آن، عدم شناخت بچهها از تمامي مسائلي است كه در شهرهاي بزرگ ديده ميشود چون فرد معلول روحيه ظريفي دارد و برخورد مسئولان هم به گونه ديگري است. وقتي در يك كار گروهي شخص سالم پافشاري ميكند، شايد تحسينبرانگيز هم باشد ولي در مورد معلول قضيه معكوس است؛ برخوردها كاملا اشتباه است.
- چه بايد كرد؟
اول بايد فرهنگ برخورد با يك معلول را در جامعه اصلاح كنيم. فرهنگ كارگروهي معلولان هم خود به خود درست ميشود. مردم هم شايد حق داشته باشند.
همه ما و معلولاني كه موفق هستند، بايد به آرامي در جامعه به پيشبرد كارها بپردازيم تا به تدريج به مسئولان بقبولانيم كه: ما مي توانيم. اين انرژي مي برد، ولي ميشود.
- فكر نميكني اين حركت تا به بالا برسد، خيلي زمان ميبرد؟
مهم زمان نيست؛ مهم پيروزي در كار است. اينطور نيست؟
- هدف بعديات در زندگي چيست؟
اينكه همچنان به نوشتن ادامه بدهم و همينطور به تحصيل در مقاطع فوق ليسانس و دكترا بپردازم.
- دوست دارم جمله يا بيت شعري از تو بشنوم.
به پا خيزم هر آن دم كه زنند بر خاك
به دست گيرم دل رنجور خود بر لب برم آن بر لب برم آن دم
كنم بوسه به زخم شكسته دل
بگويم ميبرم هرجا روم حتي اگر باشي بيبال و بييار
تنهاترين موجود بيمقدار
منبع: www.iranwomen.org
ghasedak
جمعه ۱۹ شهريور ۱۳۸۹, ۱۳:۳۷
ما عجیب نیستیم
سید محسن حسینی طاها با لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی، بیش از 6 سال است که روزنامهنگاری میکند. محسن 26 ساله و درگیر معلولیت از نوع cp، طاها را به عنوان تخلص شعری، از قرآن کریم برگزیده است.
سید محسن حسینی طاها، نویسنده معلول و پرانرژی مطالب مربوط به معلولان در روزنامه همشهری است. این بار او در جایگاه مصاحبهشونده است.
•از محسن به عنوان یک انسان، چه تعریفی داری؟
- من همیشه انسان را عدد صفر محور اعداد میدانم، یعنی جمع همه خوبیها و بدیها. محسن هم از این قاعده مستثنی نیست. به قول مولانا: در خلایق روحهای پاک هست/ روحهای تیره گلناک هست
•معلولیت چه جایگاهی در زندگیات داشته؟ تأثیرش چیست؟
- از یک طرف معلولیت با زندگی ما عجین است و حتی یک لحظه، انکارش نمیتوان کرد. اما از طرفی من و تو، مثل همه افراد، مراحل طبیعی ِ زیستن را تجربه کردهایم. تحصیل، کار، فقر و غنا، شادی و ماتم، روابط عاطفی و... تأثیر معلولیت آن است که از ما یک مبارز و چریک ساخته که باید برای لحظه لحظه زندگیمان مبارزه کنیم.
•یعنی فکر میکنی زندگی برای یک معلول، میدان جنگ است؟
- شاید این حرف ناراحت کننده باشد، امّا پایان جنگِ ما پایان زندگیمان است. بگذریم از اینکه این ویژگی میتواند در زندگی هر انسانی باشد.
•تا حالا به ذهنت رسیده که یک معلول را چه به کار کردن در نشریات معتبری مثل همشهری، اطلاعات و …
- خب اگر اینطور باشد، یک معلول را چه به ریاضی کاربردی خواندن و مطلب نوشتن؟! زندگی من و تو یک هنجارشکنی است.
•یعنی کار کردن یا درس خواندن برای یک معلول را هنجارشکنی میدانی؟
- از نگاه خیلیها، بله. و متأسفم که در جامعه ما حقوق انسانی یک معلول در مواقعی هنجارشکنی تلقی میشود. هنجار یک جامعه را اکثریت تعریف میکنند نه اقلیت. من و تو خیلی چیزها را نمیپسندیم، ولی هست، چون بخشهایی از جامعه میخواهد که باشد. اگر کمی منصفانهتر حرف بزنیم، باید بگویم برای جامعه عجیب است.
ما باید این عجیب بودن را از بین ببریم. تجربه شخصی من در کارم این را اثبات کرد که مهم اثر است نه نویسنده. به فرمایش علی (ع): «نگاه کن که چه گفت، نگاه نکن چه کسی گفت.»
البته دشوار بود، وقتی بدون پارتی و حتی هماهنگی قبلی وارد ساختمان روزنامه اطلاعات شدم و گفتم: «من میخوام بنویسم!» خیلی سخت بود. بقیه روزنامهها نیز وقتی کارم را دیدند، فرصت نداشتند به ظاهرم نگاه کنند. خانوادهام هم یک حامی و مشوق همیشگی بود. پدرم مرا از وجود صفحه معلولین اطلاعات باخبر کرد و پیشنهاد داد که در این حوزه بنویسم.
•به عنوان یک روزنامهنگار، بزرگترین مسئله پیش روی معلولان ایران را چه میدانی؟
- نگرش جامعه و متأسفانه گاهی نگرش خودشان به خود. همچنین معتقدم ما به عنوان فرهنگساز، جدی گام برنمیداریم. معلولان ما به حداقلها قانعاند و این بزرگترین مشکل است. آنها هنوز بهخوبی از قانون جامع حمایت از حقوق معلولان مطلع نیستند. هرچند محدودیت عملکرد دارند، اما در برخی اوقات هم تعلل میکنند. مثلاً همین که مؤسسهای باشد و به اردو ببردشان، کافی است. گاهی آگاه نیستند و یا امید ندارند. بیایید کمی درونبینی کنیم و ببینیم در خود جامعه معلولان چه میگذرد و آیا واقعاً کاری که میکنیم، کافی است؟
•این نگاه به خود، در کل جامعه ایرانی کمرنگ است. آیا میتوان انتظار داشت که یک قشر بهتنهایی، این دور بسته را بشکند؟
- نه، ولی میخواهم بگویم همه چیز تقصیر جامعه بیرونی نیست. سازمانهای غیردولتی ما روی خوشی هم نشان نمیدهند و حتی گاهی متولیان امور معلولان بسته فکر میکنند.
• یک سؤال تکراری و کلیشهای... چه باید کرد؟
- باید از خودمان شروع کنیم. باید به یک معلول حقوقش را بشناسانیم. حق آموختنی است. الآن خیلیها فکر میکنند تحصیل در مدرسه عادی برای معلولان یک کار لوکس و تجملی میباشد، در حالی که این یک حق است.
•و فکر میکنی شرایط و زیرساختهایش در ایران فراهم است؟
- شرایط و زیرساختها وقتی فراهم میشود که اعلام نیاز همگانی باشد، نه اینکه در طی سال 5 معلول در مدرسه عادی ثبتنام کنند.
•در پایان بزرگترین آرزویت را میگویی؟
- بزرگترین آرزویم مفید بودن است.
منبع: روزنامه همشهری چهارشنبه 10 مرداد 1386
ghasedak
جمعه ۱۹ شهريور ۱۳۸۹, ۲۲:۲۳
http://up.iranblog.com/Files7/d4a330158c674e2d8428.bmphttp://up.iranblog.com/Files7/c98fbdfc990b4d92b23b.jpghttp://up.iranblog.com/Files7/066ac3639417496482a5.bmp
مبتکر معلول
اختراع عبد الله تنباکویی نجفی که يكي از كاركنان معلول فروشگاههاي رفاه است اردیبهشت امسال (1389) در سي و هشتمين دوره مسابقات و نمايشگاه بينالمللي اختراعات و تكنولوژيهاي جديد سال 2010 ژنو مدال طلا، ديپلم افتخار و جايزه ويژه نمايشگاه را براي كشورمان به ارمغان آورد.
عبد الله تنباکویی نجفی ، دانشجوی معلول مخترع مرکز آموزش علمی کاربردی امام خمینی (ره) کرج با ارائه طرح چرخ خرید ویژه معلولان در سی و هشتمین دوره مسابقات و نمایشگاه بین المللی اختراعات و تکنولوژی های نو که در شهر ژنو کشور سوئیس و در محل برگزاری نمایشگاهای بین المللی این شهر با حضور بیش از ۱۰۰۰ مخترع برتراز چهل کشور جهان زیر نظر دولت فدرال سوئیس و با حمایت سازمان مالکیت فکری جهان و فدراسیون بین المللی مخترعین و با حضور کشورهایی همچون روسیه ، رومانی ، تایوان و مراکز دانشگاهی وتحقیقاتی سایر کشورها برگزار شد، توانست مدال طلای بخش مسابقات طراحی تجهیزات معلولان را دریافت کند. او همچنین توانست مدال ويژه نمايشگاه را از كشور روسيه دريافت كند.
از ويژگيهاي اين چرخ آن است كه داراي صفحه توازن بوده و موجب ميشود كف چرخ خريد هميشه در دسترس فرد معلول قرار داشته باشد و با گذاردن هر 10 كيلوگرم كالا ارتفاع آن به سمت كف سبد پايين آمده و هنگام تخليه به صورت معكوس بالا رود و داراي پيچ تثبيت به ويلچر است.
عبداله تنباکویی نجفی مخترع چرخ خرید ویژه جانبازان و معلولان که از پرسنل خوش ذوق و پرتلاش فروشگاه شهرری و از ناتوانان جسمی است، با انگیزه ایجاد امکانات رفاهی برای معلولان جسمی و رفع یکی از مشکلات آنان که خرید از فروشگاههای زنجیرهای است اقدام به ساخت چرخ خرید ویژه این گروه از افراد جامعه کرد تا قادر باشند از این پس بدون وابستگی به اطرافیان در فروشگاههای زنجیرهای گردش کرده و کالاهای انتخاب شده خود را بر روی چرخ خرید که در قسمت پشت ویلچر نصب میشود، قرار داده و چرخ خرید خود را با هر وزنی به راحتی تا جلوی صندوق حمل کنند. از ویژگیهای این چرخ آن است که با گذاردن هر 10 کیلوگرم کالا بر روی صفحه توازن، ارتفاع آن 10 سانتیمتر به سمت کف سبد پایین آمده و هنگام تخلیه نیز صفحه به صورت معکوس به سمت بالا میرود، همچنین دارای فنر استحکام و اهرمهای ثابت، متحرک و پیچ تنظیم و تثبیت به ویلچر است و دارای صفحهی توازن است که موجب میشود کف چرخ خرید همیشه در دسترس مشتری قرار داشته باشد و برای معلولانی که از کوتاه قدی رنج میبرند تعبیه شده است.
نجفی این اختراع خود را که در سازمان اختراعات کشور مورخ 2/4/88 با شماره 59730 به ثبت رسیده، با همکاری نصرت مرادی از دیگر پرسنل فروشگاه شهرری انجام داده است.
لازم به ذکر است، سی و هشتمین دوره مسابقات و نمایشگاه بینالمللی اختراعات و تکنولوژیهای ژنو از اول تا پنجم اردیبهشت ماه جاری در کشور سوئیس با حضور 45 کشور جهان برگزار شد و 1000 اختراع در معرض دید عموم و قضاوت داوران بینالمللی قرار گرفت.
او از بيتوجهي به اختراع خويش از سوي سازمانها و نهادهاي غيردولتي گله ميكند. دستيابي به حقوق انساني معلولان و رفع نيازهاي آنان كمترين چيزي است كه معلولان بدان نياز دارند و تنباكويي نجفي نيز در مصاحبه با خبرنگار سايت معلولان ايران بر آن تاكيد دارد. آنچه ميخوانيد متن اين مصاحبه است که در روزنامه اطلاعات به چاپ رسیده است.
- لطفاً خود را بيشتر معرفي كنيد و از سوابق خود بگوييد.
عبدالله تنباكويي نجفي هستم، در سال 1345 متولد شدهام و هم اكنون متأهل و داراي دو فرزند هستم. در دوره دبيرستان و از سال 63 رشته كشاورزي را انتخاب كردم اما چون در آن زمان بخشنامهاي با عنوان سلامت فيزيكي صادر شد قادر به ادامه تحصيل نبودم تا اينكه پس از 20 سال ترك تحصيل، هم اكنون رشته گياه پزشكي را در مقطع كارداني دنبال ميكنم.
-درباره معلوليت خود توضيح دهيد.
من مبتلا به نوعي راشيتيسم مزمن هستم، اين بيماري به واسطه كمبود كلسيم در استخوانها ايجاد ميشود به طوري كه هسته كلسيم در درون استخوان وجود ندارد و فرد ناچار به استفاده از صندلي چرخدار ميشود.
- شما در مسابقات بينالمللي اختراعات2010 ژنو كه بيش از 50 كشور در آن شركت داشتند موفق به كسب رتبه برتر شدهايد، اين مسابقات به چه ترتيبي برگزار ميشود و دليل هيأت داوران براي انتخاب اختراع شما چه بود؟
اين مسابقات در ژنو برگزار ميشود و من در آن اختراع خود كه يك صندلي چرخدار مجهز به چرخ خريد بود را ارائه كردم، قابليت كاربرد و كارايي آن باعث شد كه از سوي هيأت داوران به عنوان اختراع برتر انتخاب شود.
- دلايل شما براي ساخت اين نمونه صندلي چرخدار چه بود؟
من در فروشگاه رفاه شهرري مسئوليت كنترل نامحسوس فروشگاه را برعهده دارم و قاعدتاً مشكلات افراد معلول يا زنان باردار و ساير افرادي كه دچار مشكل براي خريد هستند را مشاهده ميكنم، ضمن اينكه به واسطه معلوليت خود نيز قادر به درك اين مشكلات هستم. اين امر بهانهاي بود كه من به فكر ساخت يك سبد خريد براي صندليهاي چرخدار بيفتم.
چه مدت زماني را براي ساخت اين اختراع صرف كرديد؟
از زمان جرقه اين فكر در ذهن من تا ساخت آن حدود سه ماه طول كشيد و من با كمك يكي از همكاران تاسيساتي فروشگاه به نام نصرت مرادي توانستم اين صندلي چرخدار را بسازم و آماده استفاده كنم. اين اختراع در تاريخ 2 تير 88 پس از تستهاي مختلف به ثبت رسيد و سپس در رسانههاي مختلف انعكاس پيدا كرد و در نهايت نيز از طرف فدراسيون مخترعين سوئيس به بنده اطلاع دادند كه ميتوانم در نمايشگاه اختراعات اين كشور شركت كنم.
- امتياز اختراع شما نسبت به ويلچرهاي معمولي در چيست؟
دستگاه اختراعي من شبيه چرخهاي خريد فروشگاهي و داراي يك صفحه توازن است كه چهار فنر آن را هدايت ميكند. از امتيازات اين چرخ است كه كف چرخ همواره در دسترس معلولان قرار دارد و آنها ميتوانند به راحتي كالاهاي خود را در آن قرار دهند.
- قيمت تمام شده ويلچرهاي مجهز به سبد خريد نسبت به ويلچرهاي معمولي تا چه ميزان است؟
اين ويلچرها حدود 40 تا 50 هزار تومان نسبت به ويلچرهاي معمولي گرانتر هستند.
- تاكنون حمايتي از سوي سازمانهاي دولتي يا غيردولتي دريافت كردهايد؟
خير با وجود اينكه اين اختراع قابليت زيادي براي تسهيل مشكلات معلولان دارد اما تاكنون هيچ سازمان دولتي يا غيردولتي براي توليد و ساخت آن با من تماس نگرفته است.
منبع:
سایت معلولان ایران به نقل از روزنامه اطلاعات چهار شنبه 26خرداد 1389
www.iraneconomist.com
www.refah.ir
www.iranscap.com
MaryNic
شنبه ۲۰ شهريور ۱۳۸۹, ۱۱:۴۶
ممنون قاصدک جون از همتت برای معرفی این عزیزان
کمترین منفعت این کار ایجاد انگیزه ست...
Parmida
يکشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۷:۴۰
قاصدک جان خیلی مرسی
من که کلی امید گرفتم
ghasedak
يکشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۹, ۱۸:۳۳
ممنون قاصدك اين تاپيك خيلي عالي و بجاست. انشاالله هميشه در سايه سار الهي باشي
خيلي عاليه
tashvightashvightashvigh
خیلی جالبه شاید اعتماد نفس بگیرن
ممنون قاصدک جون از همتت برای معرفی این عزیزان
کمترین منفعت این کار ایجاد انگیزه ست...
قاصدک جان خیلی مرسی
من که کلی امید گرفتم
خواهش میکنم قابل نداشت دوستان خوب من:)
pooya
سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۹, ۲۲:۲۸
file:///C:/DOCUME%7E1/1/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-13.pngfile:///C:/DOCUME%7E1/1/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-14.pnghttp://www.hamshahrionline.ir/images/2010/8/armless-pinist366.jpg
لیو وی
لیو وی 23 ساله که در سن 10 سالگی هر دو درستش را
در جریان قایم موشک بازی بر اثر برق گرفتگی از دست داد
عنوان «استعداد چین» را به خود اختصاص داد.
این پیانیست اهل پکن از 18 سالگی بطور خودآموز
نواختن این ساز را یاد گرفت. او در جریان این مسابقه
ترانه «زیبا هستی» را اجرا کرد و همراه آن آواز خواند.
وی با گفتن
«حداقل دو پای سالم دارم»
نظر داوران را به خودش جلب کرد.
;)
محبوب
يکشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۰:۳۷
ممنون آقاي مدرسي از بازگو كردن سرگذشت خواهر عزيزتون.
اگر ميشه از ايشون هم دعوت بفرماييد با ما همراه شوند.
hamideh
يکشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۱:۳۰
واقعا ممنون آقاي مدرسي.
امیدوارم خواهر عزیزتون هم به جمع ما بپیوندند.
خیلی دوست دارم با ایشون آشنا بشم.
tanha56
يکشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۹, ۱۵:۵۰
سلام ممنون آقای مدرسی،تبریک می گم به خواهرتون ، امیدوارم همه ما معلولین از زندگی خواهر شما درس بگیریم.gol
محبوب
سه شنبه ۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۵
موافقيد گفتگويمان را با يك معرفي مختصر شروع كنيم؟
بله؛ من حميد اكبري جوكار هستم. سال 1354در تهران متولد شدم و فرزند چهارم خانوادهام هستم.
از كي دچار معلوليت شديد؟
يك ساله بودم كه بعد از يك تب شديد دچار معلوليت فلج اطفال شدم.
تا چه مقطعي درس خوانديد؟
تا كارشناسي ارشد علوم سياسي. اين را هم بگويم كه من از سن 19 سالگي براي تامين مخارج تحصيلم مشغول به كارهاي مختلفي از جمله حسابداري، كتابفروشي و نجاري شدم و در نهايت به مربيگري روي آوردم. البته پدرم مشكل مالي نداشت اما براي اينكه بتوانم اعتمادبهنفس داشته باشم و روي پاي خودم بايستم، در يك مقطع زماني در اين شغلها مشغول به كار شدم. در واقع، اين پدرم بود كه باعث شد معلوليت را نوعي سكوي پرتاب قلمداد كنم و با پشتكار فراوان به يك آدم موفق تبديل بشوم.
هيچ وقت در راه رسيدن به اين موفقيتها نااميد نشديد؟
چرا؛ بارها نااميد شدم اما توكل به خدا و حمايتهاي خانوادهام اين نااميدي را از بين برد. در طول سالها كه با بلوغام همراه بود، با مشكلات زيادي دست و پنجه نرم كردم و هر وقت خودم را با ساير همسنوسالهايم مقايسه ميكردم، ناراحت ميشدم اما به مرور زمان تصميم گرفتم كه تفاوت چنداني با افراد سالم نداشته باشم؛ هرچند كه ميدانستم اين تصميم نياز به تلاش بسيار زيادي دارد. در نهايت، با تمرين و ممارست توانستم كارهايي را انجام بدهم كه بسياري از افراد غيرمعلول هم آنها را به سختي انجام ميدهند. شايد اگر حمايت خانوادهام فقط جنبه مالي داشت، من به اين همه موفقيت نميرسيدم. مسووليتي كه پدرم از سنين نوجواني بردوش من گذاشت، باعث تقويت اعتماد به نفسم شد و در واقع، شكست نااميديهايم را مديون پدرم هستم.
شما متاهل هستيد يا مجرد؟
متاهلم. سال 1384 ازدواج كردم و همسرم هم مدرك كارشناسي ارشد مديريت و تكنولوژي آموزشي دارند و مدرس دانشگاه هستند.
معلوليت شما روي ازدواجتان تاثيري نداشته؟
خوشبختانه خداوند، همسر بسيار خوبي را سر راه من قرار داد. البته خانواده همسرم به شدت مخالف اين ازدواج بودند و خانواده خودم هم فاصله فرهنگي را دليل اصلي مخالفتشان با ازدواج ما عنوان ميكردند. بالاخره با سختيهاي بسيار و برخلاف ميل خانوادهها با هم ازدواج كرديم و من بسيار از زندگي مشتركام راضي هستم. از طرفي معلوليت من باعث شد همسرم به من افتخار كند؛ چراكه در طول زندگي به او ثابت كردم كه عاشقانه دوستش دارم و براي سرپا نگه داشتن اين زندگي مشترك از هيچ تلاشي دريغ نكردم و نخواهم كرد.
چه شد كه به رشته ورزشي بدنسازي روي آورديد؟
به دليل برخورداري از فيزيك مناسب براي اين رشته ورزشي و با توجه به تشويقهاي پدرم، در سال 73 با وجود مشكلات و مشغلههاي فراوان در كنار كار و تحصيل شروع به تمرين در رشته بدنسازي كردم و ياد گرفتم كه با اراده و عزم راسخ ميتوان بر مشكلات پيروز شد و به نشاط و سرزندگي دست يافت. پس از 7 سال تمرين و ممارست مداوم در سال 1380 بهعنوان مربي بدنسازي و وزنهبرداري مشغول به فعاليت شدم.
از موفقيتهاي ورزشيتان بگوييد.
من سال 1379 به مقام قهرماني در كشور دست يافتم و يك سال بعد، درسال 1380، در مسابقات آسيايي، اول شدم. در چند تورنمنت بينالمللي نيز شركت كردم و موفق به كسب مقام اول شدم.
چه عواملي را در موفقيت خودتان موثر ميدانيد؟
توكل به خدا، تلاش بيوقفه و تمرينات مداوم. من معتقدم با نشان دادن توانمنديها ميتوان اين باور را در اطرافيان ايجاد كرد كه خواستن، توانستن است و همين كه آنها به تلاش و پشتكار من ايمان آوردند، حمايت و تشويقهايشان نيز آغاز شد. همين مساله باعث شد به روحيه مضاعفي دست پيدا كنم.
استقبال معلولان از باشگاههاي بدنسازي چطور است؟
با توجه به مناسبسازي دستگاههاي بدنسازي و وزنهبرداري ويژه جانبازان و معلولان، استقبال اين افراد از اين باشگاهها درحال افزايش است و ميتوان با تمرينات ويژه و كاردرماني به وسيله اين دستگاهها، توانايي اين افراد را بالا برد.
در حال حاضر، در چند باشگاه ورزشي مشغول به فعاليتايد؟ آيا مربيگري افراد غيرمعلول را نيز به عهده داريد؟
من در حال حاضر در 3 باشگاه مشغول به فعاليتام و از اين 3 باشگاه، 2 باشگاه مختص افراد غيرمعلول است.
آموزش دادن به افراد معلول و غيرمعلول برايتان متفاوت است؟
واقعيت اين است كه با توجه به مطالعات علمي و تجربيات مفيدي كه طي سالها ورزش كسب كردهام، توانستهام ارتباط خوبي از نظر اخلاقي و كاري با شاگردانم برقرار كنم و راهنماي خوبي براي آنها باشم. با اينكه افراد داراي معلوليت شرايط ويژهاي در تمرينات دارند اما از نظر من، آموزش و تمرين دادن به اينگونه افراد با افراد غيرمعلول هيچ تفاوتي ندارد.
بهنظر شما زندگي پرتحرك چه تفاوتي با زندگي كمتحرك دارد؟
رخوت و سستي، عامل بروز انواع بيماريهاي روحي و جسمي است؛ در حالي كه تحرك و ورزش به عنوان عاملي براي جلوگيري از بيماريها محسوب ميشود. اينكه انسان از 2 بُعد جسم و روح تشكيل شده و اينكه ورزش موجب تعالي انسان ميشود، بر هيچكس پوشيده نيست.
چه توصيهاي به معلولاني داريد كه در خانه ماندن را بر فعاليت و تحرك ترجيح ميدهند؟
من از آنها يك سوال دارم: تاكنون از بيتحركي و رخوت چه چيز مثبتي عايدتان شده؟ زندگي تشكيل شده است از سختي و آسايش و اين تلاش و پشتكار است كه به زندگي معني و مفهوم ميبخشد. هيچگاه براي شروع دير نيست. همه معلولان بايد ابتدا تواناييهاي خود را بشناسند و با توكل به خدا اولين قدم را بردارند. البته براي شروع هر كاري بايد تلاش كرد و پيروزي دور از دسترس نيست.
بهعنوان نمايندهاي از جامعه معلولان، چه انتظاري از مسوولان داريد؟
انتظار دارم كه امكانات ورزشي معلولان را گسترش بدهند و در تمام مناطق كشور با ايجاد باشگاههاي مناسبسازيشده، معلولان را به ورزش كردن تشويق كنند. معلولي كه مشكل اياب و ذهاب و اشتغال و مسكن دارد، به سختي ميتواند ورزش كند و حتي ورزش كردن برايش امري محال ميشود. معلولان اگر حمايت شوند، قطعا به نتايج درخشاني دست پيدا ميكنند؛ كما اينكه در مسابقات پارالمپيك 2008 معلولان كشورمان انواع مدالهاي رنگارنگ را كسب كردند و موج شادي و نشاط را براي جامعه ورزشي و عموم مردم ايران به ارمغان آوردند.
حرف آخر؟
من سالها پيش از طريق يكي از دوستانم با انجمن باور آشنا شدم و ديدم كه در اين انجمن، شرايطي براي معلولان فراهم ميشود كه آگاهانه فكر، تلاش و زندگي كنند و به اين باور برسند كه حتي معلوليت ميتواند انگيزهاي براي موفقيت در زندگي محسوب شود. من از دوستان معلولم ميخواهم كه خودشان و تواناييهاي ذاتي و اكتسابيشان را باور كنند. هميشه مثبت فكر كنند و توكلشان به خدا باشد و از زندگي معلولان موفق، درس بگيرند و تلاش كنند. معلوليت، ناتواني نيست؛ بلكه عاملي است براي تلاش بيشتر و انگيزهاي است براي موفقيتهاي بزرگتر. شايد اگر من، خودم، دچار معلوليت نبودم، اينقدر اراده نداشتم و مثل يك انسان معمولي زندگي ميكردم و به موفقيتهاي روزمره در زندگي دلخوش بودم. اما معلوليت باعث شد بيشتر زحمت بكشم و از جامعه، لقب «موفق» را بگيرم.
منبع: سلامت
MaryNic
سه شنبه ۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۶:۲۵
از همه دوستانی که با معرفی این عزیزان در ایجاد انگیزه کمک می کنن سپاسگزارم
pooya
يکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۹, ۱۵:۱۴
هنگامه صابري
از همان كودكي پرشور بود و حقوق را پيش از آنكه در هاروارد بخواند و به دنبال فلسفه ي حقوق بشردوستانه باشد، در مدرسه استثنايي و در مواجهه با كساني كه دوستان نابينايش را آزار ميدادند به شكل عملي دنبال ميكرد، هر چند كه در خلال مصاحبه تاكيد ميكند كه خاطره آن سالها و برخورد فيزيكي با دوستان داراي كم تواني ذهني اش بعد از اينهمه سال از يادش نرفته است و ميخواهد درباره حقوق اين افراد و بيتوجهي آزارنده نسبت به اين گروه كاري انجام دهد. نابينايي براي هنگامه صابري توجيهي براي سكون و بيتحركي نبود، تلاش كرد و در همه عرصه ها يكتايي خويش را اثبات كرد، شاگرد ممتاز در مدارس استثنايي و عادي، رتبه ي سوم كنكور سراسري، نگارش كتاب در كارشناسي ارشد، بورس كانادا و يكسال بعد گرفتن پذيرش از هاروارد و تحصيل در اين دانشگاه تا مرحله ي فوق دكترا. چندي پيش براي تعطيلات به ايران آمد و اين امر بهانه اي شد تا از او درباره فعاليتهايش بپرسيم، صميمانه پاسخ ميگويد و بي تكلف. كه به گفته ي خودش وقتي شما در بهترين نقطه اي كه ميبايست قرار بگيريد، مي ايستيد اين جايگاه چنان تواضعي به شما ميدهد كه نيازي به اثبات خود پيدا نميكنيد، گويي قرار گرفتن در جايگاه دانشجوي فوق دكتري حقوق از هاروارد براي او به همين معناست.
· لطفا خودتان را معرفي كنيد و درباره دلايل نابينايي خود توضيح دهيد.
من هنگامه صابري هستم، متولد 1355 از تهران. دليل معلوليت من RP است كه ريشه در ژنتيك و مشكل شبكيه دارد و مادرزادي است. در اين نوع نابينايي تا دو سالگي ميزاني از ديد وجود دارد و پس از آن كودك نابينا ميشود. با توجه به اينكه پيش از دو سالگي را به ياد نميآورم، ميزان ديدم به همين شكل بوده است.
و در ادامه... (http://www.idp.ir/find.php?item=1.94.3235.fa)
;)
(http://www.idp.ir/find.php?item=1.94.3235.fa)
نارون
جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۰۱
فیلمی از خانم زهره اعتضاد که معرفی شده بودند از مستند بازو
قسمت اول (http://mov.tebyan.net/1389/11/89110304.flv_81409.flv)
قسمت دوم (http://mov.tebyan.net/1389/11/89110402.flv_81473.flv)
قسمت سوم (http://mov.tebyan.net/1389/11/89110504.flv_81530.flv)
فیلمی از خانم دکتر بهاره هنروپرور
قسمت اول (http://mov.tebyan.net/1389/01/bano65936.wmv)
قسمت دوم (http://mov.tebyan.net/1389/01/bano65935.wmv)
فیلمی از جوانی کارآفرین و موفق
دانلود (http://mov.tebyan.net/1389/04/KHABAR69828.flv)
فیلمی از معلولی که دماوند را فتح کرد
دانلود (http://mov.tebyan.net/1388/05/kohnavardi_janbaz.WMV57379.wmv)
mehrban
يکشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۰, ۲۱:۲۷
محمد رضا شاهی
33 ساله، کارشناس زبان و ادبیادت انگلیسی و مترجم.وی تاکنون آثار زیادی را ترجمه کرده است که نام این آثار به گوش طراحان و مهندسان بسیار آشناست.از جمله آثار وی
1- طراحی آشپزحانه
2- طراحی معماری
3- خود آموزی انرژی خورشیدی
4- آنچه طراحان میدانند.
وی علیرغم معلولیت جسمی و حرکتی دارا ی پشتکار بسیار بالایی است و علیرغم شهرت خوبی که دارد در این سایت حضور گنامی دارد ...
من به عنوان بک ایرانی به ایشان افتخار میکنم و از صمیم قلب برای ایشان آرزوی توفیق دارم.
papar
يکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰, ۲۳:۰۰
تو همین اسپشیال هم کم معلول موفق نداریم ها ... بگم نه بگم کی ؟
mehrban
شنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۵۳
سلام.خانمی پپر.آقای شاهی از اعضای همین سایته.gol
alma1389hadadi
شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۸:۲۰
سلام من دارم در مورد آقای شیر علی و مقالاتشون تحقیق میکنم
اگه امکان داره هر کی میتونه کمکم کنهو اطلاعاتی داره به من میل کنه
love_hadeh@yahoo.com
اگه امکان داره من تا آخر این هفته اطلاعات رو میخوام
پیشاپیش ممنون.
golgolgolgolgol
pooya
سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۲۲:۲۴
http://www.irancartoon.ir/gallery/albums/album333/Alireza_Bagheri1.jpg
من علیرضا باقری هستم. متولد 1371،دانش آموز سال دوم دبیرستان که درمدرسه استثنایی ناشنوایان ارشاد گرگان مشغول به تحصیل می باشم . من فرزند آخر یک خانواده 8 نفره هستم که دراین خانواده دو فرزند دیگر ناشنوا هستند . یک خواهر و یک برادر دیگر.
من از کودکی علاقه زیادی به نقاشی داشتم و همیشه سعی می کردم اوقات فراغت خود را با نقاشی پر کنم . از ابتدا کارم را با کشیدن نقاشی در رابطه با سریال فوتبالیستها آغاز کردم بدلیل علاقه زیادی که به این برنامه تلویزیونی داشتم تقریباً اکثر وقت خودم را برای کشیدن این تصاویر اختصاص می دادم و در واقع کار نیمه حرفه ای خودم را با این نقاشیها آغاز کردم. خواهرمن که خود او نیز فوق دیپلم گرافیک است نیزدراین امربه من خیلی کمک کرد . در واقع اگر تشویقهای او و استادم نبود مطمئناً من به این مرحله نمی رسیدم ، درکنار نقاشی سعی کردم هنرهای دیگری هنر های دیگری نیز آموزش ببینم مثل هنر معرق کاری که بعد از نقاشی بهترین هنری که به آن می پردازم هنر معرق کاری می باشد در این امر نیز موفق بوده ام . البته لطف خدا و همراهی خانواده باعث شد من به این موفقیت ها دست پیدا کنم من تا به حال در چند همایش که در شهر گرگان برگزار شد شرکت داشته ام و طراحی (زنده) انجام داده ام ولی جشنواره بین المللی هنرهای تجسمی جوانان جهان اسلام که متولی آن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود در واقع اولین مسابقه ای بود که در آن شرکت کردم و در آن مقام اول کاریکاتور چهره را به دست آوردم جا دارد در اینجا باز هم از استاد عالیقدرم آقای عباسپور تشکر کنم و من این مقام را مرهون زحمات ایشان می دانم من قصد دارم در همه زمینه ها (طراحی و کاریکاتورو...) بهترین باشم و به همین علت تمامی سعی خود را می کنم تا به این هدفم برسم البته با لطف خدا بهترین اثر من کاریکاتور چهره ای بود که در همین جشنواره از داور جشنواره آقای اردشیر رستمی کشیدم که در نهایت بهترین اثر چهره شناخته شد و جایزه این قسمت را به خود اختصاص داد . در این مسابقه از اکثر استان های کشور هنرمندانی شرکت داشتند که البته من کم سن و سال ترین شرکت کننده بودم .
من فکر می کنم با وجود این هنرمندان جوانی مطمئناً کشور ما در زمینه کاریکاتور پیشرفت چشمگیری خواهد داشت که البته هم اکنون نیز از جایگاه ویژه ای در زمینه کاریکاتور برخورداریم.
http://www.irancartoon.ir/gallery/albums/album333/Alireza_Khamseh.jpg
esteghlal
سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۲۲:۳۵
درووود
آفرين علي رضا جان، هميشه موفق باشيد ايشالا
hasti63
سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۲۳:۰۷
هین واگنر - نابینایی که رکورد مسابقات سرعت 2005 را شکست.
مصاحبه با هین وانگر به نقل از مجله موفقیت:
واگنر: سلام نام من هین واگنر است. 39 ساله هستم. نابینا بهدنیا آمدم. در آفریقای جنوبی زندگی میکنم. حدود 8 سال است که بهعنوان سخنران انگیزشی فعالیت میکنم. وقتی بچه بودم جدال سختی داشتم. همیشه از خودم میپرسیدم چرا من باید نابینا باشم. این افکار منفی همیشه با من بودند. روزی تصمیم گرفتم بهجای آهوناله به مردم انگیزه بدهم و خیریهای تاسیس کردهام که هدفش کمک به افراد نابینا است.
چگونه کارتان به سخنرانی کشید؟
واگنر: قبلا در یک شرکت کامپیوتری کار میکردم. مدیریت فروش آن شرکت با من بود. مردم از من درباره تجربیاتم میپرسیدند مثلا درباره اینکه چگونه با یک مرد ناشنوا و یک مرد نابینا با قایق به آمریکای جنوبی رفتم و 30 روز در قایق بودیم. مردم از من دعوت میکردند تا برایشان صحبت کنم. و کمکم پیشنهاد میدادند که بهازای دریافت پول سخنرانی کنم. پس از چند سال دیدم که در کشورها و فرهنگهای مختلف سخنرانی میکنم و اکنون این افتخار را دارم که در ایران سخنرانی کنم و این تجربه آموزشی بسیار خوبی برای من است زیرا ایران تاریخ غنی و طولانی دارد. من کارم را خیلی دوست دارم و باعث میشود تا خودم را بهبود بخشم.
در مورد رانندگی و رکوردهایتان بگوئید.
واگنر: وقتی پسربچه بودم مانند بسیاری از همسالانم آرزوی رانندگی اتومبیلهای مسابقه را داشتم. دوست داشتم سوار اتومبیلی مثل لامبورگینی یا فِراری شوم. موانع بزرگی سر راهم بود. من نمیتوانم ببینم، امکان گرفتن گواهینامه رانندگی را ندارم. ولی من به غیرممکن بودن کاری اعتقاد ندارم. این رویا سالهای زیادی در ذهنم وجود داشت. ذهن انسان ابزار بینظیر و قدرتمندی است. وقتی بخواهیم کاری را انجام دهیم، راهش را پیدا میکنیم.
با فروشندگان اتومبیلهای مسابقه تماس گرفتم. یکی از آنها مرد بسیار سخاوتمندی بود و وقتی توضیحاتم را شنید موافقت کرد تا اتومبیلی در اختیارم قرار گیرد. مرحله بعد آن بود که کسی را متقاعد کنم در اتومبیل کنارم بنشیند. کسی چنین ریسکی نمیکند که کنار راننده نابینایی بنشیند که با سرعتی بیش از 200 کیلومتر در ساعت رانندگی میکند. حدود 6 ماه طول کشید تا بتوانم فرد مناسبی را بیابم. بالاخره فردی حاضر شد این کار را انجام دهد. او قبلا در مسابقات اتومبیلرانی شرکت میکرد و فرد بسیار آرام و خونسردی بود.
ولی یک مشکل کوچک وجود داشت. او لکنت زبان داشت و در سرعت بسیار بالا کافی بود اطلاعات را با تاخیر به من منتقل کند تا با سانحهای خطرناک مواجه شویم. او باید حین رانندگی با سرعت زیاد میگفت: چپ، راست، راست، چپ ... تا من اتومبیل را در مسیر درست هدایت کنم. من ناامید نشدم. فرد دیگری هم در دسترس نبود. دریافتیم که او در ادای کلمات مشکل دارد ولی در گفتن اعداد مشکلی ندارد و میتواند آنها را بدون تاخیر بگوید.
بالاخره روشی ابداع کردیم تا این مشکل نیز مرتفع شود. عرض جاده را به 9 قسمت تقسیم کردیم. برای انتهای سمت چپ جاده عدد 1 را درنظر گرفتیم و به وسط جاده عدد 5 را منسوب کردیم و برای سمت راست جاده عدد 9 را. بنابرین اگر او عدد 9 را اعلام میکرد یعنی من به نهایت سمت راست جاده رسیده بودم و اگر عدد 5 را اعلام میکرد یعنی دقیقا در وسط جاده در حرکت بودم.
آیا توانستید رکورد کسب کنید؟
واگنر: بله در سال 2005 رکورد 269 کیلومتر در ساعت را ثبت کردیم. این رکورد در رکوردهای جهانی گینس ثبت شد. البته این رکورد برای افراد نابینا است.
آیا خاطره جالبی از این مسابقه دارید؟
واگنر: بلافاصله پس از آنکه رکورد را شکستیم و اتومبیل متوقف شد، خبرنگاران و افراد زیادی منتظر بودند تا از اتومبیل پیاده شویم. فرد همراه من گفت میخواهم درمورد موضوع بسیار مهمی با تو صحبت کنم. من گفتم: اکنون زمان مناسبی نیست و همه میخواهند با ما صحبت کنند. او اصرار کرد که باید راز مهمی را بگوید. او گفت: من بیماری اماس دارم و برای همین مجبور شدم مسابقات رانندگی را کنار بگذارم! ولی امروز ما موفق شدیم. بیماری اماس باعث میشود که حرکات فرد و در نتیجه زمان عکسالعمل فرد طولانیتر شود! من خیلی جا خوردم و متوجه شدم چه ریسک بزرگی کردهام.
قدم بعدی شما چه بود؟
واگنر: موضوع با آن رکورد تمام نشد. در سال 2008 یک نابینای بلژیکی رکورد 308 کیلومتر در ساعت را ثبت کرد. دوستم مجددا با من تماس گرفت. هردوی ما میدانستیم چرا باهم صحبت میکنیم. بله در ذهن هردوی ما یک هدف وجود داشت: بازپس گرفتن رکوردمان! باز عملیات آغاز شد و در سال 2009 موفق شدیم رکوردی باورنکردنی را ثبت کنیم. رکورد ما 322 کیلومتر در ساعت بود!این سرعت شاید برای شما که روبرویتان را میبینید خیلی ترسناک نباشد. ولی برای من رانندگی با چنین سرعتی واقعا رعبآور و وحشتناک بود.
موفقیت: البته برای من هم ترسناک است. قبل از مسابقه اصلی چند بار تمرین کردید؟
حدود 10 مرتبه تمرین کردم. همانطور که میدانید هربار تمرین خودش ریسک بزرگی است و ممکن است منجر به حادثه شود. پس باید توازنی ایجاد میکردیم تا هم رانندگی برایم راحت شود و هم بیش از حد در معرض خطر قرار نگیرم.
رویای بعدی شما چیست؟
واگنر: هدف بعدی من آن است که اواسط سال 2012 خلبان یک هواپیمای جت باشم و هواپیما را از تمرین-2005لندن به آفریقای جنوبی هدایت کنم. هدف از این کار جمعآوری یک میلیون پوند از حامیان مالی است تا در موسسه خیریه، صرف افراد نابینا شود.
دیروز در سخنرانی خودتان گفتید: بهتر است نابینا باشیم و رویایی داشته باشیم تا ببینیم و هیچ رویایی نداشته باشیم. این جمله خیلی تاثیرگذار بود.
واگنر: بله این جمله توسط هلن کلر گفته شده است. او زن نابینا و ناشنوایی بود. او تاثیر زیادی بر من داشت. او دستاوردهای بزرگی داشت و منبع الهام من بوده است. برای اینکه دستاوردهایی خارقالعاده داشته باشید باید رویاهای خارقالعادهای داشته باشید.
برخی از افرادی که با ناتوانی روبرو هستند، مثلا نابینا هستند خود را قربانی احساس میکنند و انگیزه خود را از دست میدهند. چه پیامی برای این افراد دارید.
واگنر: من سالها با همین احساسات دستوپنجه نرم کردهام و همیشه از خودم میپرسیدم چرا من باید نابینا باشم، درصورتی که بچههای همسایه همگی بینا بودند و در حیاط بازی میکردند. ولی بعدها دیدگاهم را عوض کردم و بهجای تمرکز بر موانع بر رویاهایم متمرکز شدم. نابینا بودن تمایز خاصی به من میدهد. هرکسی از دیگران متفاوت است و تفاوت من در نابینا بودن است. هرکسی میتواند دستاوردهای بزرگی داشته باشد، به شرطی که رویاهای بزرگی داشته باشد!
hasti63
پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۷
زندگی نامه طاهره جوان از زبان خودش:
چهل و دو سال پیش وقتی من یازده سالم بود، سوختم. مادرم سر زا رفت . پدرم بعد از مادرم با زنی ازدواج کرد که قبلا با مرد دیگری ازدواج کرده بود و چون بچه دار نميشد، جدا شده بود. این خانم گفت هم دختر دارم و هم پسر و با هم زندگی ميکنیم
این خانم ده فرزند به دنیا آورد .من توی این بچه ها گم شدم. پدربزرگ و مادربزرگ ما هم با ما زندگی ميکردند.
کار من این بوده که هر روز باید نان ميخریدم، چایی را دم ميکردم و بعد به مدرسه ميرفتم. خلاصه آنکه آن روز که این اتفاق برایم افتاد نانوایی شلوغ بود و من داشت دیرم ميشد.
وقتی آمدم خانه عجله کردم و قبل از پر کردن کتری گاز را باز گذاشتم و وقتی برگشتم به آشپزخانه که یک زیرزمین کاهگل بود، دیدم بوی گاز ميآید.عقلم رسید که کبریت نزنم اما آمدم برق را روشن کنم تا بتوانم پنجره را باز کنم، آشپزخانه منفجر شد و یک موقع به خودم آمدم و دیدم دارم ميسوزم.
وقتی همه جا آتش گرفت، آنقدر هول شده بودم که به جای آنکه پلهها را برگردم و بالا بیایم، دویدم داخل آشپزخانه. بنابراین تا بیایند من را پیدا کنند، خیلی سوختم.
سه سال در بیمارستان بودم. در دو سال اول نتوانستم از تخت پایین بیایم. از شدت درد پاهایم را توی شکمم جمع کرده بودم و پایم همان جا چسبیده بود. نميتوانستند پانسمانم کنند. یک کرسی گذاشته بودند و یک ملافه سفید انداخته بودند روی آن و من آن زیر بودم.
بالش زیر سرم را هم نميتوانستند کنار بکشند چون وقتی آن را برمی داشتند، سرم به سمت عقب ميرفت و من از درد هوار ميکشیدم، بنابراین چانههايم هم چسبیده بود به گردن و سینهام و لبم هم برگشته بود و همین طور چشمانم هم حالت بدی پیدا کرده بودند.
لثهام هم سوخته بود و دندانهايم هم ریخته بود. بعد از دو سال، در اولین عملی که روی من انجام شد و پاهایم را باز کردند، خواستم خود را در آینه ببینم. تا آن موقع خودم را ندیده بودم و وقتی جلوی آینه رفتم باور نکردم آن کس که ميبینم خودم هستم.
موجودی دیدم که معلوم نبود چه بود و خیلی از آن ترسیدم اما وقتی خودم را تکان دادم و دیدم او هم تکان ميخورد، فهمیدم آن موجود خودم هستم. بلافاصله غش کردم و افتادم.
موقع افتادن سرم هم خورد به جایی و شکست و پوستهاي نویی هم که تازه روی بدنم درست شده بود، قاچ خورد و خونریزی شروع شد. خیلی ناامید و ناراحت شدم و تصمیم گرفتم دیگر زنده نباشم. ناهار نخوردم و شام هم نخوردم.
فکر ميکردم اگر سه چهار وعده غذا نخورم ميمیرم بنابراین ناهار نخوردم و شام هم نخوردم و عوض آن فقط غصه خوردم. تصمیمم قطعی بود برای مردن.
نزدیکای صبح داشتم از پنجره بیرون را نگاه ميکردم. سیاهی کم کم ميرفت و نور جای آن را ميگرفت.با خودم فکر کردم همین یک ربع پیش همه جا تاریک بود اما الان روشن شده و برگها به این زیبایی تکان ميخورند، چرا من باید خودم را بکشم. فرض ميکنم همین طوری به دنیا امدم.
خدا هست، شبانه روز هست، این همه آدم هستند. چرا من باید اینقدر ناامید باشم؟ یک نور امید رفت توی دل من و تصمیم گرفتم زنده باشم، زندگی کنم و به درد بخورم. هنوز وقت صبحانه نشده بود و همه خواب بودند. زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه ميخواهم!
مددکارهای بیمارستان در این سه سال که در بیمارستان بودم با زندگی من آشنا شده بودند و ميدانستند مادر ندارم و درس نخواندهام، هیچ کاری بلد نیستم و خلاصه آنکه آینده نامشخصی دارم، بنابراین آمدند با پدرم صحبت کردند و گفتند او باید برود هنر یاد بگیرد.
پدرم موافقت نميکرد اما آنها گفتند اگر قبول نکنید او را از شما ميگیریم و به بهزیستی ميسپاریم.بنابراین پدرم قبول کرد و من به کارگاه کورس در جاده شهرری رفتم. در آنجا کارگاه تعمیرات رادیو و تلویزیون، ساعتسازی، عکاسی، نقاشی و طراحی، جوشکاری، خیاطی و سوادآموزی را آموزش ميدادند.
من در تمام رشتههاي آن کارگاه ثبت نام کردم. در آن کارگاه همه خانمها و آقایان معلول بودند اما در بین آنها آقایی هم بود که سوخته بود، به همین خاطر توجهم به ایشان جلب شد و نگاهش کردم.
او هم نگاه کرد. من دیدم دست و صورتش سوخته و بنابراین برای آنکه ناراحت نشود از اینکه به او نگاه ميکنم، لبخند زدم.مرا بردند به کلاسی که این آقا هم بود اما او کلاس اول را ميخواند و من چهارم را. این جوان همان بود که بعد همسرم شد.
همان روز اول که به آن کارگاه رفتم با ایشان آشنا شدم و خانواده ایشان هم یک روز بعد آمدند به خواستگاری من.بلافاصله هم جواب مثبت دادم چون ميخواستم زندگی کنم. ميخواستم کاری کنم که با مردم باشم. به خودم قول داده بودم کاری کنم که تنها نباشم.
او بیست ساله بود و من شانزده ساله. پدرم موافقت نميکرد اما من گفتم اجازه بده ازدواج کنیم. ما مثل هم هستیم و ميتوانیم همدیگر را درک کنیم.
خیلی روزهای سختی داشتیم. درآمد نداشتیم، باید کرایه خانه ميدادیم، پول دوا ميدادیم و همنطور باید زندگیمان را اداره ميکردیم. سه ماه اموزش ما تمام شد. من همه چیز آنجا را یاد گرفته بودم. تا کلاس چهارم سواد داشتم.
به همسرم گفتم بیا خیاطی یاد بگیر گفت نه، خیاطی کار زنهاست.من هم گفتم پس من ميآیم جوشکاری یاد ميگیرم.
در کنار خیاطی جوشکاری یاد گرفتم و کنار اینها طراحی و نقاشی را. در کنار همه اینها در کلاس تعمیرات رادیو و تلویزیون، لحیم کاری ميکردم. خلاصه اینکه همه آنچه که آنجا آموزش ميدادند را تا حدودی یاد گرفتم.عکاسی، بافندگی با دست، قلاببافی، آرایشگری و همه چیز را یاد گرفتم و وقتی کلاسم تمام شد از همهشان استفاده کردم.
وقتی کلاس مان تمام شد جمع کردیم و رفتیم به خانه مادر شوهرم در هسته که روستایی حوالی فرودگاه اصفهان است.نزدیک به نه سال آنجا ماندم. خانه مادرشوهرم چند تا اتاق داشت و من ازهمه این اتاقها استفاده کردم. از همان موقع که در بیمارستان بودم، تزریقات را به صورت تجربی یاد گرفته بودم.
در آن روستا همه را به اسم خانم دکتر ميشناختند. در هشت نه سالی که در آن روستا بودم خیلی چیزها یاد گرفتم. یکی از چیزهایی که یاد گرفته بودم مدیریت بود.
آموزش رایگان بافندگی انجام ميدادم، خانمها ميآمدند یاد بگیرند، کاموا ميدادم به آنها که ضمن یاد گرفتن، برای من ببافند.خود من تنهایی در یک ساعت یک لیف ميبافتم اما وقتی به آنها یاد ميدادم، در یک ساعت بیست تا لیف برای من ميبافتند.
آنها مفتی یاد ميگرفتند و من مفتی صاحب کلاه ميشدم. این یک بخش از درآمد من بود علاوه بر آن تزریقات، بخیه زدن، آرایشگاه، خیاطی و... خلاصه همه کاری ميکردم.
من برای مردم آن روستا شخص به درد بخوری بودم. همه کار برای آنها کردم. به خانه هایشان ميرفتم و برایشان تزریق انجام ميدادم و همین طور خیاطی و آرایش.
در آن روستا همه این کارها را یاد گرفتم. وقتی ميرفتم این کارها را در حد اولیه بلد بودم.
اما آنجا تمرین کردم، اشتباه کردم و یاد گرفتم. هشت سال آنجا کار کردم و کار یاد گرفتم و آنجا محل آغاز کار و موفقیتم بود.
حالا که در اینجا کار ميکنم و به جز درآمد کارمندهایم، ماهی حداقل بیست میلیون تومان درآمد دارم، آن روستا را فراموش نکردهام و دارم برای آنجا یک مدرسه درست ميکنم. نقشه آماده شده و به زودی مدرسه را خواهم ساخت.
همسرم مثل من اعتماد به نفس نداشت. من وقتی با ایشان ازدواج کردم چادر سرم ميکردم و دستهايم هم زیر چادر بود و سوختگی صورتم هم چندان دیده نميشد و کسی چندان متوجه سوختگی من نميشد اما همسرم همیشه دستش جلوی دهنش بود که سوختگیاش دیده نشود.
آن دستش که زیاد سوخته بود، همیشه توی جیبش بود. همیشه نگران و سرش پایین بود. من برای اینکه او اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند، روسری سرم کردم و سعی کردم دستکش دستم نکنم.
وقتی با او بیرون ميرفتم سرم بالا بود و هر کس به ما نگاه ميکرد، لبخند ميزدم. الان فرهنگ مردم بالاتر رفته.
آن موقع تا نگاه ميکردند ميگفتند آخی، چی شد که سوختی. من ناراحت نميشدم و جواب ميدادم اما همسرم خودخوری ميکرد. او هنوز هم آن اعتماد به نفس لازم را ندارد اما من از همان اول اعتماد به نفس داشتم.
الان همسرم با من کار ميکند. او تاکسی دارد و آژانس کارگاه من است و هر روز از مشتریهاي من ميگوید که پشت سر من از اخلاق و کار من تعریف ميکنند.
وقتی در کارم رشد کردم به همسرم گفتم برویم تهران، اینجا دیگر جا برای رشد من نیست. آمدیم تهران و در خیابان ادیب دروازه غار یک اتاق اجاره کردیم.
صاحبخانه نداشت. یک اتاق بالا داشت و یک اتاق دوازده متری پایین که من اتاق پایین را اجاره کردم. این اتاق هم اتاق زندگی ما بود و هم اتاق خواب ما.
هم در آن خیاطی ميکردم و هم آرایشگاه داشتم. طراحی و نقاشی را کنار گذاشتم چون درآمدی نداشت.
در این اتاق دوازده متری با دو بچه قد و نیم قد، با دست خالی کارم را شروع کردم و به یک سال نکشید که خانه خریدم، شش ماه نکشید که برای همسرم ماشین خریدم. گفتم با ماشین از خانه بیرون برود سرذوق ميآید و روحیهاش بهتر ميشود.
یک سال بعد از آن خانهام را عوض کردم و در جای بهتری خانه خریدم. دو سال بعد آنجا را فروختم و آمدم در امیریه خیابان ولی عصر خانه خریدم. کارم خوب بود و علاوه بر این، تنها کار نميکردم.
فکرم را هم به کار ميانداختم که کارم اقتصادی تر باشد. روبروی خانه ما یک مسجد بود. من زیرزمین آن را اجاره کردم و کارم را به آنجا بردم. آن زیرزمین ششصدمتر بود و ششصدمتر برای کار من خیلی خوب بود.
نود نفر خیاط را استخدام کردم. این نود نفر هرکدام هر روز چهارعدد لباس ميدوختند و جمع کارشان سیصد و پنجاه شصت عدد لباس میشد و کارم به این صورت گسترش ميیافت.
از این حدود چهارصد عدد لباس، دویست عدد خرج اجاره و دستمزد خیاطها ميشد و بقیه آن به من ميرسید. بنابراین درامد من به خوبی بالا رفت.
دختر لیسانس طراحی و ژورنال شناسی را خوانده است که مربوط به کار من ميشود. وقتی من نیستم دخترم برش ميزند.برش زدن در خیاطی خیلی مهم است. ما اصلا از سانتی متر استفاده نميکنیم. به مشتری نگاه ميکنیم و لباس را برش ميزنیم.
مشتریهاي جدید از این شکل کار ما تعجب ميکنند اما ما به کارمان خیلی وارد هستیم و آنها بعد که ميبینند لباسشان چقدر خوشگل شد ميروند تبلیغ کار ما را ميکنند.
از سوختن هم برکت ساختم
وقتی شش ساله بودم، نامادریام برای آنکه مرا تنبیه کند، وقتی از خانه بیرون ميرفت ميگفت یک جا بنشینیم و تکان نخورم.من هم بچه بودم و بلند ميشدم این طرف و آن طرف ميرفتم و بریز و بپاش خودم را ميکردم و او برمی گشت و مرا تنبیه ميکرد چون ميفهمید بلند شدهام.
دو سه بار که کتک خوردم، فکر کردم ببینم او از کجا ميفهمد. به این نتیجه رسیدم که او مرا روی گلهاي قالی مينشاند و جای مرا نشان ميکند.
این دفعه خودم جا را معلوم کردم و وقتی رفت بلند شدم هر کار که دوست داشتم کردم و در پایان وقتی صدای در را شنیدم دویدم رفتم تا همان جا که او مرا در آن نشانده بود. وقتی وارد شد گفت تنبیه نميشوی چون از جایت تکان نخوردهاي.
من از همان موقع فهمیدم اگر فکر کنم کتک نميخورم. نداشتن مادر باعث شد من خود ساخته شوم.
وقتی که بچه بودم همیشه جای خالی مادر را احساس ميکردم اما الان فکر ميکنم این قسمتم بود که اینقدر سفت و محکم بشوم.
من در بیمارستان خیلی سختی کشیدم. در طول سه سال بیست و پنج بار عمل شدم ما الان فکر میکنم حتی این سوختگی هم برای من خیر و برکت داشت.
درست است سختی کشیدم اما در کنار آن کلی هم لذت بردم. الان خانواده اهلی و سالمی دارم، بچههايم تحصیلات بالایی دارند و موفق هستند و شوهران موفقی دارند و زندگیم خدا را شکر خوب است.
از اینکه ميتوانم با فکرم به دیگران کمک کنم لذت ميبرم. خانمها زنگ ميزنند و ميگویند من جا دارم، کار بلد هستم اما عرضه ندارم کاری انجام بدهم و من ميگویم بیایند اینجا و ببینید من چه کاری انجام ميدهم.
Mojyross
چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۱۳:۱۹
آندریا بوچلی
http://s3.picofile.com/file/7549052789/andrea_bocelli.jpg
خوانندهٔ نابینای اپرای اهل ایتالیا است. برخی کارهای او در ایران نیز منتشر شدهاست.
آندریا بوچلی متولد ۲۲ سپتامبر ۱۹۵۸ است. او در روستایی در شهر لایاتیکو در توسکانی بدنیا آمد. او
در همان کودکی از تنبلی چشم زجر میکشید. آندریا در ۶ سالگی به دلیل علاقه فراوان به موسیقی
در آموزشگاهی به یادگیری پیانو پرداخت و همزمان به اپرا روی آورد. او در کنار علاقهاش به موسیقی
، ورزش را نیز دنبال میکرد و طی بازی فوتبال در سن 12 سالگی با اصابت توپ به چشمش بینایی
خود را کامل از دست داد. او پس از این موضوع تصمیم میگیرد با اینکه به پیانو، فلوت و ساکسیفون
تسلط داشت در مدرسه نابینایان ادامه تحصیل دهد. او در حقوق دکترای خود را نیز دریافت کرد. اما
دوباره به موسیقی روی آورد.
افتخارات
*اولین جایزه خود را در سال ۱۹۶۸ در سن ده سالگی دریافت نمود.
*در سال ۱۹۷۰ در سن ۱۲ سالگی برای اجرای اثری جایزهای دریافت کرد.
*مدتی با لوچیانو پاواروتی همکاری داشت.
*در سال ۱۹۹۳ در جشنواره موسیقی سانرموی برنده رکورد جایزه تازه واردان شد.
*آهنگهای او تا دو هفته متوالی در صدر پر فروشترین آلمان، ایتالیا، فرانسه، هلند و بلژیک قرار
گرفت.
*او با اولین آلبوم حرفهای خود برنده جایزه صفحه طلایی شد.
*در سال ۱۹۹۷ جایزه اکو را با همکاری با سارا برایتمن دریافت کرد.
*او در سال ۱۹۹۸ جایزه بهترین موسیقی دان کلاسیک و خواننده ایتالیایی رادر جشنواره موسیقی
جهان در مونت کارلو دیافت کرد.
*در مراسم جوایز گرمی و اسکار بهترین ترانه متن بود، ترانه The Prayer که در فیلم انیمیشن
Quest for Camelot برادران وارنر از آن استفاده شد و جایزه گلدن گلاب را نصیب بوچلی کرد.
*در جشن هنر سالیانه سلطنتی در انگلیس به دعوت ملکه الیزابت برنامه اجرا کرد.
*در مراسم سالیانه NIAF (انجمن ملی ایتالیا و آمریکا)، بوچلی همراه با ارکستر جوانان انستیتو
بوچرینی برنامهای به همین مناسبت اجرا کردند که این مراسم از طریق ماهواره پخش شد.
*در سال ۲۰۰۲ جایزه بهترین هنرمند ایتالیایی و بهترین آهنگ ساز کلاسیک را تصاحب کرد
f7970
پنجشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۹:۱۳
فرزانه عبدالهي منم يه انسان موفق هستم از همه لحاظ عاليم به هر چي خواستم رسيدم واقعا به خودم مي بالم از خودم راضي ام ازشرايطم راضي ام هميشه تو هرجا وهر مكان بهم گفتن تو موفقي
اعظم عزيزی
شنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۳:۳۸
لحظاتی در کنار هنرمند معرق کار معلول
میان خواستن و رسیدن فقط یک گام فاصله است
در را که باز می کنند یک دنیا تازگی و زیبایی می ریزد توی چشمت و نمی دانی که به کدام اثر نگاه کنی اما چیزی که متعجب ترت
می کند این است که این آثار را دختری خلق کرده که روی ویلچر نشسته و دستانش هم تا قدرت لازم را برای خلق آثار
معرق کاری دارد.
اینجا گوشه ای از کلان شهر تهران است و اعظم عزیزی در گوشه ای از این کلان شهر مشغول کار با چوب های باریکی است که با او حرف می زنند انگار.
فوق دیپلمش را گرفته و در مجتمع آموزشی رعد در شهرک غرب توانسته دوره های تکمیلی زبان انگلیسی، دوره های معرق
را تا مرحله پیشرفته، طراحی وب سایت و انیمیشن، تدوین فیلم و صدا گذاری با ssp، سفالگری و حجم سازی و طراحی و
نقاشی را گذرانده و این روزها با مهارت کامل معرق کاری می کند و کارهایش در نمایشگاه های داخلی در معرض دید شهروندان
قرار می گیرد، اما آنچه مسلم است اگر کسی او را در کنار کارهایش نبیند تصور هم نمی کند که این کارهای دست
یک معلول جسمی حرکتی است.
پرده اول: پدر و مادرم غصه می خورند
شاید اگر تنها فرزند خانواده نبودم و خواهر و برادری داشتم مشکل کم توانی ام کمتر دیده می شد و پدر و مادرم کمتر
غصه می خوردند.
اعظم تواناست این را هم خودش می داند و هم پدر و مادرش و هم اطرفیان، اما قبول کنید که اعظم برای عده ای که او را
روی ویلچر می بینند فقط یک معلول است و من با خودم فکر می کنم که کاش می شد...
او در این باره می گوید: «اگر خواهر یا برادری داشتم تنها نبودم و توجه خانواده ام هم بین چند نفر تقسیم می شد.»
ادامه تحصیل در دانشگاه تا مقطع فوق دیپلم و گذراندن دوره رئیس دفتری در سازمان فنی و حرفه ای و گرفتن کارت پایان
دوره های هنری و تخصصی کامپیوتر از اعظم عزیزی دختری موفق و توانا ساخته که بیشترین زمان روز خود را با ورزش
کردن و انجام تابلو های معرق و منبت و نقاشی می گذراند.
پرده دوم: انگار بد راه می روی!
مادربزرگ با دقت به پاها و طرز راه رفتن اعظم نگاه کرد و گفت: «مادر جون چرا پایت را بد می گذاری؟!»
دلش نمی آمد نظر قطعی دهد و مرتب می گفت انگار بد راه می روی و همین دلشوره های مادربزرگ بود که باعث شد
اعظم پای ثابت مطب پزشکان با تخصص های مختلف شود.
او در این باره می گوید: «بارها عکس و آزمایش و ام آر آی و دو ماه بستری شدن در بیمارستان شهدای تجریش و باز
ادامه درمان و دارو و حتی طب سوزنی و انرژی درمانی و در آخر اکسیژن درمانی هم نتیجه نداد و پزشکان تشخیص دادند
که به بیماری ضعف عضلانی دچار شده ام. اوایل راه می رفتم شاید تا 20 سالگی اما زود خسته می شدم و بالارفتن از پله ها
برایم دشوارتر می شد تا اینکه مهمان همیشگی صندلی چرخدار شدم اما توانستم با معلولیتم کنار بیایم و الان حس می کنم
که فقط پاهایم راه نمی روند و با کمک هنر که بزرگترین اتفاق زندگی من بود موفق هستم.»
پرده سوم: معلولان منزوی شده اند
پدر سرگرد است و مثل همه نظامی ها مقرراتی و سخت گیر اما هر چه در توان داشته برای درمان و آسایش دخترش انجام داده
و می دهد.
احمد عزیزی در این مورد می گوید: «من اهل سفرم و از هر فرصت کوچکی برای مسافرت استفاده می کنم و خانواده ام
را به همه استان های کشور برده ام اما کسی که فرزند معلول دارد شرایط و امکانات خاصی را می طلبد.
من و امثال من باید ویلچر فرزندمان را در صندوق عقب اتومیبل قرار دهیم، در حالیکه تولید کنندگان خودروها به این
مورد فکر نکرده اند و عملاً جایی برای گذاشتن ویلچر در کنار چند تکه وسایل مورد نیازسفر وجود ندارد.
نبردن ویلچر هم که ممکن نیست.»
سهمیه سوخت معلولان از دیگر دغدغه های خانواده این هنرمند موفق است. پدر اعظم در این مورد می گوید:
«نقل و انتقال معلولان کار راحتی نیست آنها نمی توانند از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند و برای رفت و آمد و
فعالیت های اجتماعی مجبورند از آژانس استفاده کنند که اصلاً مقرون به صرفه نیست و اختصاص سهمیه سوخت برای
این قشر که معمولاً از اقشار متوسط و کم درآمد جامعه هستند لازم و ضروری به نظر می رسد.»
او تأکید می کند: «معلولان مانند دیگر اقشار شهروند جامعه اند و حق زندگی کردن دارند و به تنها به دلیل کم توانی
نمی توانند در خانه محبوس شوند اما این روزها با توجه به گرانی بنزین و بالا رفتن هزینه کرایه تاکسی ها منزوی
و گوشه گیر شده اند و فعالیت های اجتماعی بیشتر آنها محدود شده است. این در حالی است که مسئولان قبل از شروع
طرح هدفمند کردن یارانه ها قول تأمین سوخت معلولان را داده بودند.»
وی در پایان می گوید:
« شاید من توان مالی حمایت از فرزندم را داشته باشم، اما کسانی هستند که توانائی حمایت مالی از فرزند معلول خود را ندارند.»
پرده چهارم: اطلاع رسانی بهزیستی ضعیف است
«تا پرونده تحت پوشش بودن من درمجتمع آزادی بود مشکلی نداشتیم و کم و بیش در جریان تسهیلاتی که برای معلولان
در نظر می گرفتند و مراسمی که بهزیستی برگزار می کرد قرار می گرفتیم اما از زمانی که پرونده به مجتمع شهید کلهر
منتقل شد به علت دوری کمتر مراجعه می کنیم و در جریان خدمات سازمان قرار می گیریم.»
اعظم عزیزی با بیان این مطلب می گوید: «من مشکل را در عدم اطلاع رسانی به معلولان می دانم و اگر سامانه ای
تعریف شود که خدمات ارائه شده از طرف سازمان را به اطلاع معلولان و خانواده های آنها برساند بسیاری از مشکلات
حل می شود.»
پرده پنجم: هنر نزد ایرانیان است و بس
از همان بچگی به کارهای هنری علاقه داشت. گاه ساعت ها کنار دست پدر می نشست و به ساختن ماکت هواپیما و کشتی
و ناوهای بزرگ نگاه می کرد.
اعظم با یادآوری ایام کودکی و نوجوانی خود می گوید: «آن روزها در بندرعباس زندگی می کردیم و با اینکه می توانستم
راه بروم به دلیل گرمای بیش از حد هوا در خانه می ماندیم و ساختن ماکت با کمک پدر تنها سرگرمی و تفریح خانواده
محسوب می شد.»
امروز بعد از گذشت سال ها اعظم سرگرمی های زیادی دارد می تواند هر روز صبح به همراه مادر به محوطه سبز مجتمع
می رود و با وسایل ورزشی که شهرداری نصب کرده ورزش کند، می تواند در خانه روی دوچرخه ثابتش بنشیند و مدت ها
رکاب بزند، می تواند چوب ها را کنار هم بچیند و طرحی که ذهنش را درگیر کرده را رو کاغذ بیاورد و ساعت ها بدون اینکه
گذر زمان را بفهمد طرح را روی چوب پیاده کند و...
تنها مشکل اعظم این است که قلب مهربانی دارد و نمی تواند مقابل درخواست دوستان و آشنایان برای بردن تابلوها و
کارهای معرق و منبت اش نه بگوید.
او در این باره می گوید: «بارها اتفاق افتاده که تابلویی را پس از هفته ها و ماه ها تمام کرده ام و یکی از دوستان
یا اقوام خوشش آمده و با خودش برده است، این ماجرا بارها و بارها تکرار شده و اگر می توانستم "نه" بگویم
شاید بیشتر از 3-2 نمایشگاه کار در دست داشتم و در معرض نمایش می گذاشتم.»
پرده آخر: مادرانی که فرزند معلول دارند، مادر ترند...
مهین آوانلو مادر این هنرمن موفق، زن زحمت کشی است که چشم از دختر برنمی دارد و آماده است تا او چیزی طلب کند
و او با مهربانی انجام دهد.
این حساسیت و مهربانی خصلت همه مادرهاست اما اعظم از این نعمت بیشتر برخوردار است شاید به دلیل اینکه معلول
است و برخی از کارها را نمی تواند به تنهایی انجام دهد و شاید هم تک فرزند بودن این توجه بیشتر نمود پیدا می کند.
آنچه مشخص است اینکه مادر فرزندان معلول چه جسمی حرکتی باشد و چه معلول کم توان ذهنی و نابینا و ناشنوا بیشتر
از مادران دیگر مادری می کنند و زحمت می کشند.
امروز روز تولد اعظم بود. اعظم عزیزی امروز 25 ساله می شود و کارهای هنریش 10 ساله و کسی چه می داند شاید
در یکی از همین فرداهای نزدیک او را در کنار کارهای هنری معرق و منبت اش در نمایشگاه های بین المللی ببینیم.
کسی چه می داند...
vBulletin v3.8.2, Copyright © 2000-2006, Jelsoft Enterprises Ltd.