PDA

مشاهده نسخه کامل : کرامات و معجزات شهدا


علی اکبر
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۳۸
معجزه‌ خدا، شهید عطری

http://img.tebyan.net/big/1389/08/23716742144253151177163102239140103634845234.jpg
سید احمد پلارک شهیدی که مزار پاکش بوی عطر می‌دهد.

مزار شهید سید احمد پلارک در میان هزار شهید آرمیده در گلزار شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران مشتاق بر گرد آن می‌شود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه معطر به رایحه مشک است و این عطر همواره از مرقد او به مشام می‌رسد. کم نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای تهران و قطعه 26 آن سر می‌زنند.

شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه‌های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار می‌کرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا می‌گرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی‌که او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد می‌کند و او شهید و در زیر آوار مدفون می‌شود.

http://img.tebyan.net/big/1389/08/21831677521117233103203178814010751234131.jpg
بعد از بمب باران، هنگامی‌که امداد گران در حال جمع آوری زخمی‌ها و شهیدان بودند، با تعجب متوجه می‌شوند که بوی گلاب از زیر آوار می‌آید. وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.

هنگامی‌که پیکر آن شهید را در بهشت زهرای تهران، در قطعه 26 به خاک می‌سپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس می‌شود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک می‌باشد بطوری که اگر سنگ قبر شهید پلارک رو خشک کنید، از طرف دیگر سنگ نمناک می‌شود.

می‌گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر صلی الله علیه و آله در صدر اسلام ، " غسیل الملائکه " بوده است . " غسیل الملائکه " به کسی می‌گویند که ملائکه غسلش داده‌ باشند . در تاریخ اسلام آمده که حنظله غسیل الملائکه که از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می‌کند و در حجله می‌خوابد . فردا صبح ، زمانی که لشکر اسلام به سمت احد حرکت می‌‌کرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله کرد و بنابراین نرسید که غسل کند . او در این جنگ شهید شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می‌شود شهید احمد پلارک عزیز هم اینچنین است و برای همین است که همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .

کسایی که زیاد بهشت زهرا می‌روند به این شهید والا مقام میگویند شهید عطری.

خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارک نذر و نیاز می‌کنن

زینب نوروزی
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۲, ۱۶:۴۳
سلام بله واقعاازته این قلبم به شهدا اعتقادداشتم باورشون داشتم واین آرامش وامنیت نسبی کشورم کشورایرانم رومدیون شهدای پاک ومقدس میدونم.اجرکارشون باباب الحوائج.شهادت نصیب هرکسی نمیشه پس خوشابه حال کسانی که جان بازی کردن ودرراه خدای سبحان جانشون روتسلیم کردن.روحشان شادویادشان گرامی وراهشان روبامیدخدادرست ادامه بدیم فقط بدون شعار

علی اکبر
شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۱۹
در جستجوی شهید

در اهواز مسئول انتقال شهدا بودم.یک روز پیرمردی مراجعه کرد وگفت:فرزندم شهید شده ودر اینجاست .باتعجب سراغ لیست شهدا رفتم .اما هرچه گشتیم مشخصات پسر اونبود.پیرمرد اصرار می کرد که آمده تا پسرش رابا خودش ببرد!من هرچه می گفتم که چنین مشخصاتی در میان شهدا نداریم بی فایده بود.پیرمرد مرتب اصرار می کرد.یادم افتاد چند شهید گمنام در مقر داریم .نا خوداآگاه پیرمرد را به کنار شهدای گمنام بردم .شش شهید رادید اما واکنشی نشان نداد.اما با دیدن شهید هفتم جلو آمد فریاد زد:الله اکبر...این فرزند من است.بعد هم اورا در آغوش کشید پسرش را صدا می کرد.اما این شهید هیچ عامل مشخصه ای نداشت !نه پلاک،نه کارت ونه...پیرمرد گفت:عزیزان ،این پسر من است می خواهم اورا با خودم به شهرمان ببرم .

http://epelak313.persiangig.com/tasavir/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AC%20%D8%B4%D9%87%D8%A F%D8%A7.jpg

از خدا خواستم خودش ما راکمک کند.با دقت یکبار دیگر نگاه کردم.در میان بقایای پیکر شهید تکه های لباس ویک کمربند بود.کمربند پر از گل بود.نا امید نشدم باید نشانه ای پیدا میکردم روی لباس هیچ نشانه ای نبود به سراغ کمربند رفتم .آن را برداشتم وشستم.چیز خاصی روی آن نبود.بیشتر دقت کردم.ناگهان آثار چند حرف انگلیسی نمایان شد.چهار بار کلمه mکنار هم نوشته شده بود این یعنی اسم شهید که پدرش ساعتی پیش برای ما گفته بود:میر محمد مصطفی موسوی .پدرش این نشانه را هم گفته بوداین که پسرش اسم خود را اینگونه می نوشته با لطف خدا وتلاش بسیار فهمیدیم این حروف را خود شهید نوشته.وما خوشحال از اینکه این شهید گمنام به آغوش خانواد اش باز گشته .پیکر شهید رابا گلاب شستیم ودر پارچه سفیدی قرار دادیم وروز بعد هم به سوی مشهد فرستادیم .اما این پدر ازکجا می دانست که فرزندش پیش ماست!!

منبع:کتاب کرامات شهدا

حق همسایه

قرار بود در نزدیکی منزل ماپنج شهید گمنام را به خاک بسپارند.من یکی از مخالفین دفن شهدا بودم!با اینکه به شهدا ارادت داشتم اما حس میکردم منزل ما در کنار قبرستان قرار خواهد گرفت در نتیجه ارزش مالی خود را از دست خواهد داد لذا پیگیری کردم که شهدا در جایی دیگر دفن شونداما پیگیری من عملی نشد!پنج شهید گمنام در کنار منزل ما در شهرک واوان در اطراف تهران به خاک سپرده شدند.من هم بسیار ناراحت!فشار روانی وناراحتی من بیشتر بخاطر پسرم بود .پسر ۱۲ساله من مدتها بود که از ناحیه استخوان پا دچار مشکل بود به طوری که قادر به راه رفتن نبود .بعد از دفن شهدا بیشتر ناراحت بودم وبه کسانی که در کنار مزار شهدا بودند به چشم حقارت می نگریستم ...

http://mola133.persiangig.com/0%20(12).JPG

تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم جوانی خوش سیما نزدیک من آمد .چهره بسیجیان زمان جنگ را داشت .ایشان جلو آمد .سلام کرد .وگفت:ما حق همسایگی را خوب ادا می کنیم !اگرچه نمی خواستی ما درکنار منزل شما دفن شویم اما حالا که همسایه شدیم حق گردن ما دارید!بعد در مورد فرزند مریضم صحبت کردوگفت:برای شفای پسرت روبه قبله بایست وسه مرتبه باتوجه بگو الحمدالله !در همین حال هیجان زده از خواب پریدم روبه قبله ایستادم باتوجه وحضور قلب سه بار گفتم :الحمدالله بعد هم نماز خواندم وخوابیدم.صبح پسرم مرا از خواب بیدار کرد !به راحتی راه می رفت !انگار تاکنون هیچ مشکلی نداشته ،بیماری پسرم به طور کامل برطرف شده بود .این عنایت خدابود که ما همسایگان به این خوبی پیدا کردیم.

راوی:یکی از خادمان شهدا

منبع:سایت خمول (بنیاد حفظ آثار)

به یاد شهدای گمنام:

http://nanofile.ir/do.php?filename=1369572558291.mp3

آشکار نهان
يکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۱۷
بله....
:)

علی اکبر
جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۵۰
کرامات شهدا

مقام معظم رهبری:

بگذارید یاد این عزیزان ،زیباترین و ماندگارترین اثر را در فرهنگ این کشور به وجود آورد

http://upload7.ir/images/47123523757302617971.jpg

------------------------------------------------------------------------------------
شهید کربلایی

راوی :پدرشهیدغلام رضا زمانیان

پدر شهیدغلام رضا زمانیان نقل می کرد که :قبل از عملیات بدر شهید جلو من ومادرش بدنش
رابرهنه کرد وگفت :نگاه کنید!دیگر این جسم را نخواهید دید.
همان طور شد ودر عملیات بدر مفقود گردید.
پدر شهید اضافه کرد:دوازده سال در انتظار بودم وباهر زنگ درب منزل می دویدم تااگر اوبرگشته باشد اولین کسی باشم که اورا می بینم .تااینکه یک روزخبر بازگشت اورادادند.
فقط یک جمجمه از شهید برگشته بودکه مادرش از طریق دندان فرزند را شناخت .
در نزد ما رسم است بعد ازدفن، سه روز قبر به صورت خاکی باشد مردم در تشریع جنازه اوباشکوه
شرکت کردند.
شبی در خواب دیدم که چند اسب سوار آمدند وشروع به حفر قبر کردند گفتم:چه کار می
کنید؟گفتند:مامور هستیم اورا به کربلاببریم گفتم من دوازده سال منتظر بودم چرا اوراآوردید
؟گفتند :ماموریت داریم ویک فرد نورانی رانشان من دادند.عرض کردم:آقا!این فرزند من است فرمود :باید
به کربلابرود.
اوراآوردیم تاتوآرام بگیری وبعد اوراببریم .پدر شهید از خواب بیدار می شود باهماهنگی
واجازه نبش قبر صورت می گیرد می بینند :

خبری از جمجمه شهید نیست وشهید به کربلا منتقل شده است!!!


رؤیای صادقه درباره شهید گمنام مهریز یزد

شهید عزت الله کیخا بعد از بیست و یک سال گمنامی در رؤیای صادقه پدرش خود را معرفی می نماید...

در سال 66 قبل از شروع عملیات به اتفاق عمو و پسر عمویشان عازم مناطق جنگی می شوند که در اثنای عملیات پسر عمویشان (شهید عزت الله کیخا) در منطقه ماهوت مفقود الاثر می شوند. قبل از این حادثه نیز برادر شهید عزت الله (شهید اکبر کیخا) در عملیات بیت المقدس به شهادت می رسند که خبر این شهادت توسط همرزم ایشان «شهید سید حسین حسینی» به پدر شهید داده می شود.

این بار نیز خبر شهادت شهید عزت الله کیخا توسط همرزم شهیدشان «شهید سید حسین حسینی» به گونه ای دیگر و در عالم خواب پس از بیست و یک سال به پدر شهید داده می شود و در عالم رویا به ایشان گفته میشود فرزندشان شهید عزت الله کیخا بیست و یک سال پیش در ماهوت به شهادت رسیده و در مزار شهدای گمنام مهریز یزد به خاک سپرده شده اند. پدر شهید با توجه به اینکه خواب و رویا سندیت و حجیت ندارد به آن توجهی نمی کنند که پس از گذشت چند ماه از رویای اول مجدداً «شهید سید حسین حسینی» به خواب پدر شهید می آیند و در عالم خواب ایشان را به مزار شهدای مهریز یزد برده و مدفن فرزندشان را با تمام جزئیات و مشخصات موجود به ایشان نشان می دهند.

http://www.khomool.ir/showimage.aspx?imagepath=/khomool_content/media/image/2010/07/1377_orig.JPG&mode=250

و در همان حال برای شهیدان زیارتنامه و فاتحه می خوانند پس از این واقعه پدر و مادر شهید باتفاق همسر و دو فرزند شهید که مدت بیست و یک سال در انتظار ایشان بودند به همراه تعدادی از اقوام ایشان به قصد یافتن مزار این شهد بزرگوار از گرگان راهی استان یزد و شهر مهریز می شوند و سه مزار شهدای گمنام موجود در شهر مهریز را مورد بررسی قرار می دهند که نهایتاً مزار پاک شهید عزت الله کیخا را با تمامی مشخصات و جزئیات گفته شده در روستای گردکوه مهریز می یابند، در این هنگام خواهر شهید با دیدن تصویر دو گل لاله روی مزار شهید به یاد رویای خود می افتد که در خواب دیده بود برادرش را تشییع جنازه و دفن می کنند در حالیکه دو گل لاله روی مزار ایشان روئیده اند.

به نقل از محمد کیخا پسر عموی شهید

شـــادی روح شـــهـــدا صـــلـــوات

kavirdell59
جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۳۱
در همان روزی که «جمال» به شهادت رسید، از جیب او نوشته ی کوتاهی پیدا کردند که در همان روز آن را نوشته بود. در این نوشته آمده بود: « تفنگ شهدا را باید برداشت، چه کسی جز من و تو، باید تفنگ شهدا را بردارد؟ غفلت کنیم مدیون خون شهدا هستیم.»

شهید جمال مؤمنی سرخی

علی اکبر
جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲, ۱۶:۲۱
رسول اکرم(ص):

خوشا به حال بنده ای گمنام که خدا او را بشناسد و مردم او را نشناسند اینها چراغ هدایت و چشمه های دانش هستند که هر فتنه تاریک از برکت آنها بر طرف می شود

یکی از شهدای آرام گرفته در مقبرة الشهداء مسجد فائق، دیگر گمنام نیست ...


http://www.khomool.ir/showimage.aspx?imagepath=/khomool_content/media/image/2010/04/491_orig.jpg&mode=250

خوابی عجیب و کرامت شهیدی درباره آقای یدالله یزدی زاده ساکن روستای کاظم آباد کرمان ، مداح اهل بیت علیهم السلام و اداره کننده هیئت حضرت رقیه علیها سلام، که شخصی پاک نیت و متدین و مورد اعتماد است.
می گوید: در شب 22 ماه مبارک رمضان (سال 1427 هجری قمری) در شبکه 3 تلویزیون مراسم تشییع پنج شهید گمنام را دیدم و با خود گفتم: این شهیدان اهل کجا هستند؟ چه کسانی هستند؟ همان شب در خواب دیدم که آن پنج شهید را تشییع می کردند و به من گفتند: تو باید شهید سوم را تشییع کنی و داخل قبر دفن کنی، با خود گفتم: از میان اینهمه مردم، چرا من؟ بالاخره جنازه را برداشتم و داخل قبر رفتم ، مشاهده کردم که قبر مانند اتاقی بزرگ شد. در کنار اتاق تختی بود، خدایا چه کنم؟ شهید را کجا بگذارم؟ او را روی تخت نهادم، یکباره دیدم شهیدبرخاست. من ترسیدم و از او دور شدم، اما باخود گفتم: نه! شهیدان زنده اند، برگشتم و نزدیک رفتم و با شهید صحبت و درددل کردم، روضه قتلگاه امام حسین علیه السلام را خواندم و سینه زدم، شهید هم با من سینه می زد. شهید گفت: من یک درخواست از تو دارم، برو روستای خانوک، من آنجا به اسم "حسین اکبر عرب نژاد" مشهورم. از قول من به پدر و مادرم بگو من دیروز در تهران، در اینجا (قبر سوم ) دفن شده ام... آنگاه شهید به من گفت: هرحاجتی داری بگو من برآورده می کنم ، من تو را در روز قیامت شفاعت می کنم.
آقای یدالله یزدی زاده در ادامه می گوید: صبح برخاستم، نماز صبح را خواندم در تعجب از خوابی که دیده بودم. آن را برای همسرم تعریف کردم و به او گفتم: به خانوک بروم چه بگویم؟! بگویم شهید حسین اکبر را در خواب دیده ام! مگر از من قبول می کنند؟! ما خانواده فقیری هستیم، ممکن است فکرکنند که این خواب را ساخته ام تا از آنها کمکی درخواست کنم... همسرم گفت: شما پیام شهید را برسان، کاری نداشته باش که آنها چه فکر می کنند، باور می کنند یا نمی کنند؟
آقای یدالله یزدی زاده می گوید: موتور گازی خود را برداشتم و به سوی روستای خانوک حرکت کردم، روستای خانوک با کاظم آباد، 30 کیلومتر فاصله دارد، همسرم در ترک موتور سوار شد و با من آمد. به روستای خانوک رسیدیم پس از جستجوی بسیار دایی شهید را پیدا کردم، در همین حال پدر شهید هم سر رسید. خود را معرفی کردم و خوابم را برای آنها گفتم، آنها با تعجب به من نگاه می کردند و گوش می دادند، تعریف خوابم که تمام شد می خواستم خداحافظی کنم و به کاظم آباد برگردم، مرا به خانه شان دعوت کردندکه بیا برویم به خانه ما!
آقای یدالله یزدی زاده که جریان دیدار خود را از خانه پدر شهید در مسجد فائق برای نمازگزاران تعریف می کرد چنین گفت: مرا به خانه بردند و بعد از پذیرایی مختصری، از من پرسیدند: درخواب صورت شهید مارا چگونه دیدی؟ یادت هست فرزند ما چه شکلی داشت؟ گفتم: آری! صورت او را خوب به یاد دارم. آنگاه رفتند و عکس پنج شهید را آوردند و گفتند: اینها شهیدان ما هستند بگو کدام را در خواب دیدی؟ به عکس شهیدان مکرر نگاه کردم، پدر شهید هم زیر چشم با دقت به من نگاه می کرد. چهره شهیدی را که در خواب دیده بودم در میان عکس ها ندیدم. بالاخره گفتم: چهره شهیدی را که در خواب دیده ام در میان این عکس ها نیست. گویا می خواستند صداقت مرا بسنجند که چنین روشی را بکار بستند. در مرتبه دوم رفتند و یک عکس دیگر آوردند، تا آن را دیدم، گفتم: ها! همین است، شهیدی که من در خواب دیدم همین است. همه اهل خانواده با چشمان اشکبار برای شهیدشان "حسین اکبر" صلوات فرستادند، پی درپی صلوات فرستادند و ابراز احساسات کردند و به این ترتیب صداقت مرا تجربه و تأیید کردند، من هم خدا را شکر کردم که پیام شهید را به خانواده رساندم و به سوی روستای کاظم آباد بازگشتم، در راه همسرم به من گفت: دیدی چه خوب شد که پیام شهید را رساندی!
آقای یزدی‌زاده در حضور نمازگزاران مسجد فائق گفت: خدا را شکر می‌کنم که به برکت این شهید، من و همسرم بیماری داشتیم که شفا گرفتیم.
آقای حسین اسدی همرزم شهید و از خویشاوندان وی که هم اکنون با درجه سرهنگی در سپاه پاسداران فعالیت دارند و مسئول شهیدان خانوک نیز می باشد، می گوید: از روزی که خواب را شنیدم، برای صحت و سقم آن، به تحقیق پرداختیم، همه نشانی ها با شهید ما " حسین اکبر عرب نژاد" تطبیق می کرد، سن شهید، و اینکه شهید هنگام شهادت 16 ساله بود، محل شهادت او هم در همان منطقه ای بود که لشکر کرمان به عملیات اعزام کرده بود و من در آن عملیات همرزم او بودم.
بررسی های کارشناسی از محل و تاریخ شهادت آن شهید به عمل می آید و معلوم می شود همه چیز طبق واقع است و آنرا ثبت می کنند.
آری! به واقع آن شهید گمنام دیگر نامش مشخص شده... او «حسین عرب نژاد» است.
حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر حسینی، امام جماعت مسجد فائق در خیابان ایران محله عباس آباد(شهید فیاض بخش) تهران و مسئول برگزاری مراسم تشییع و تدفین شهدای گمنام در مسجد فائق می گوید:
چند ماه پیش، قبل از اینکه این جریان محقق شود و ما یک چنین برنامه ای برای شهدا داشته باشیم، برادری پیش من آمد و گفت:«من خواب دیدم از آسمان آتش می بارد... اما وقتی به این منطقه رسیدم آسمان، باز و آبی بود و نسیمی خوش گوار و دلپذیر می وزید...»
ما نمی دانستیم چه می گوید! چند روز دیگر ایشان آمدند نزد من و گفتند: «آن خوابی که تعریف کردم یادت هست؟ تعبیر این خواب این است که این شهدا می آیند و اینجا را امن و امان می کنند.» و براستی که این شهدا دریچه ای از آسمان به روی مردم این منطقه بلکه مردم این شهر گشوده اند.
خانواده «شهید حسین عرب نژاد» همراه جمعی از اهل روستا به تهران می آیند و با شور و حال خاصی بر سر مزار فرزندشان واقع در مقبرة الشهداء مسجد فائق حاضر می شوند.
پدر شهید پس از زیارت مزار فرزندش که پس از 24 سال در خاک آرمیده می گوید: «فرزندم خود این مکان را برای دفن پیکرش انتخاب کرده، و چه جایی بهتر از جوار خانه خدا و مقبرة الشهداء و من پس از 24 سال، گویی گم کرده خود را پیدا کردم»
روستای خانوک در فاصله 56 کیلومتری کرمان، نرسیده به شهر زرند قرار دارد و پدر ومادر شهید و اقوام او، مکرراً به زیارت این شهید در تهران آمده‌اند

--------------------
امام خمینی (ره):

اینها(شهداء)پیشقدم بودند و رفتند و به سعادت خود رسیدند و ما عقب ماندیم و نتوانستیم در این قافله سیر کنیم و در این راه راهرو باشیم.

-------------------
golیاد کنیم شهدا رابا ذکر یک صلواتgol

kavirdell59
شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۲۱
شهید سیدهاشم‌ حسینی

http://fupload.ir/images/91r1udkzxus6tisupmx.jpg

شب جمعه بود که مراسم چهلم شهید در روستا برگزار می شد و ما داخل مسجد نشسته بودیم و دعای کمیل می خواندیم فردی خبر آورد که در مزار شهدا نوری دیده می شود. به خانة خالة شهید که مشرف به مزار شهدا است رفتیم. دیدیم سه تا نور از سمت، مزار شهدا بلند شده است که یک نور به اول قبرستان و یک نور به آخر قبرستان و یک نور در جای خودش ثابت مانده است. کم کم آن سه نور به نزدیک هم آمدند و در کنار قبرستان به هم پیوستند درست همانند نور چراغ گنبد حضرت رضا (ع) روستا را بقدری روشن کرده بود که یک نفر اگر سوزنی را گم می کرد می توانست پیدا کند. اینها به هوا پرتاب می شد. سه تا، شش تا می شد و زمانیکه به زمین می آمد باز سه نور می شد، عدهای تعجب کرده بودند و تا فاصله چند متری نور رفته بودند و جرأت نکردند به آن نزدیک شوند و زنها هم گریه می کردند و گریه زنها باعث شده که نور کم نور شده و به قبور شهدا برگشت و اینجا فهمیدیم که راه شهدا، راه انبیاء بوده است انقلاب ما یک انقلاب واقعی و انقلابی است که انشاءالله بدست آقا امام زمان سپرده خواهد شد.

mohammad.motafavet
يکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲, ۰۱:۳۴
از کویردل عزیز و علی اکبر عزیز بابت این اطلاعات کمال تشکر رو دارم

Zaman
يکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲, ۰۱:۵۶
دم شما گرم ، ادامه بدید ، سعی کنید با منبع مطلب بذارید .

kavirdell59
يکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۵۰
از کویردل عزیز و علی اکبر عزیز بابت این اطلاعات کمال تشکر رو دارم

زنده باشی داداش.لطف داریgolgol

---------- Post added at ۱۰:۴۵ ---------- Previous post was at ۱۰:۴۴ ----------

دم شما گرم ، ادامه بدید ، سعی کنید با منبع مطلب بذارید .

مرسی از لطف وبزرگواری شما.چشم.سعی میکنیمgol

---------- Post added at ۱۰:۵۰ ---------- Previous post was at ۱۰:۴۵ ----------

پیوستن 18 عراقی با شنیدن صوت اذان شهید «ابراهیم هادی» به سپاه اسلام
http://fupload.ir/images/yqz8tlji74wf17a1xyc.jpg

در عملیات «مطلع‌الفجر» که به منظور آزادسازی ارتفاعات غربی گیلانغرب اجرا شد، شهید مفقود «ابراهیم هادی» با حرکت به سمت دشمن اذان صبح سرداد که قلب دشمن را بلرزه درآورد و 18 نفر از نیروهای عراقی با شنیدن صوت دلنشین اذان او خود را تسلیم سپاه اسلام کردند.

در 20 آذر ماه 1360 عملیات «مطلع‌الفجر» در جبهه میانی «گیلانغرب» و «شیاکوه» به منظور آزادسازی ارتفاعات غرب گیلانغرب به مدت 17 روز با رمز «یا مهدی (عج) ادرکنی» انجام گرفت.
در این عملیات که تا 6 دی‌ماه همان سال ادامه یافت، نیروهای خودی در ارزش‌گذاری 3 جبهه مانند دشمن اولویت اول را برای جبهه‌ جنوبی قائل بودند و جبهه‌های میانی و شمالی در رتبه دوم و سوم قرار داشت. به همین دلیل فرماندهی نیروی خودی در جبهه جنوبی تمرکز یافته بود و جبهه میانی عمدتاً با اتکای به توان تقویت شده سپاه منطقه 7 و قرارگاه ارتش در غرب کشور اداره می‌شد.
به عبارت دیگر، اگر چه 2 عملیات «مطلع‌الفجر» و «محمد رسول‌الله(ص)» از سلسله عملیات‌های دوره آزادسازی شناخته می‌شود اما توانی که در این عملیات‌ها به کار گرفته شد، همچون عملیات‌های جبهه جنوب نبود.
عملیات مطلع‌الفجر که به فرماندهی مشترک سپاه و ارتش انجام شد، ارتفاعات «شیاکوه» و «برآفتاب» به تصرف خودی درآمد، اما پاتک‌های سنگین و متوالی دشمن از یک سو و عدم امکان پشتیبانی از نیروها به سبب دوری مسافت خط مقدم با عقبه از سوی دیگر، موجب شد با وجود 17 روز مقاومت، قله‌های آزاد شده بار دیگر به تصرف دشمن درآمد.
به گزارش توانا، در این عملیات مداحی دل‌سوخته، معلمی فداکار، کشتی‌گیری قهرمان و فرمانده پرتلاش گروه چریکی شهید اندرزگو در غرب کشور، شهید مفقود «ابراهیم هادی» شجاعانه با حرکت به سمت دشمن اذان صبح سرداد که قلب دشمن را بلرزه درآورد. 18 نفر از نیروهای عراقی با شنیدن صوت دلنشین اذان این شهید والامقام خود را تسلیم سپاه اسلام کردند و جالب آنکه همه آنها در شلمچه به شهادت رسیدند. عملیات «مطلع‌الفجر» شاهد به خون نشستن پیکر شهید «غلامعلی پیچک» فرمانده محور تنگه کورک نیز بود.

kavirdell59
چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲, ۱۳:۰۸
http://fupload.ir/images/4i6jvfcsi5w6ih4ysuex.jpg
شهید بزرگوار سید احمد پلارک

ولادت :1344
شهادت:1366

شهیدی که تربتش بوی عطر میدهد..

شهید پلارک به عنوان یک سرباز عادی کار میکرد و همیشه در حال شستن دستشویی های پایگاه به طوری که بدنش همیشه بوی بد میگرفت...اما الان وقتی به بهشت زهرای تهران-قطعه26-ردیف 32-شماره 22 برید بوی عطری رو احساس میکنید،نزدیک تر که میرید متوجه میشید بوی عطر از مزار شهید بزرگوار احمد پلارک هستش..دوستان شهید میگن شهید پلارک توی بمب باران زیر اوار مونده بود و وقتی دنبال پیکر این شهید بودیم بوی عطر این شهید از زیرآوار احساس میشد

سنگ قبر همیشه خیس است و از آن عطر بیرون میاید...بوی عطر عاشقی..


مادرش میگوید به نماز اول وقت اعتقاد داشت و نماز شبش ترک نمیشد...

زینب نوروزی
چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲, ۱۴:۲۸
ماهافقط اسم شهداروبکارمیبریم اما معنامفهوم واقعیش رودرک نمیکنیم بفهمیم برای جه رفتند؟برای چه جانفشانی کردند؟برای چه جانشان رو برای وطنشان دادنددرراه خدا؟برای چه رفتند؟
آری برای دفاع ازخانواده هایمان از حاک وطنمان ازتعدددشمنان غاصب جلوگیری کنندرفتندتاکه ماهااسوده در این مملکت باشیم زندگی کنیم وجود داشته باشیم درراه رسیدن به عشق لایتناهی جانشان روباصداقت تقدیم به خداکردندبدون هیچ چشم داشتی به دنیای مادی وتعلقاتش رفتندتامابمانیم وباادامه دادن راه خونیشان راهشان رو زنده نگهداریم

kavirdell59
پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۵۷
نام ونام خانوادگی :محمدرضا شفیعی

مدت زمان بودن بدن زیر خاک وبرگشت به وطن : 16سال

بعد از تبادل اسرا، حالا نوبت جنازه‌ها بود. قرار شد حتی استخوان‌های شهدا را تحویل بدهند. عراقی‌ها رفتند سراغ قبرها. یكی شان هم قبر محمدرضا بود. مشغول شدند و با بیل و كلنگ خاك‌ها را كنار زدند، امابيچاره ها ، بیچاره بودند در كفرشان ، بیچاره‌تر شدند.

محمدرضا صحیح و سالم بود. به فكر چار تكه استخوان بودند و حالا بدن محمدرضا سالم بود. موهایش، پوستش، مژه‌اش، زخم تنش...، انگار محمدرضا همين چند دقیقه پیش شهید شده

عكس‌ها و مدارك را مطابقت كردند اما قبر قبر محمدرضا بود و جناره سالم سالم

دشمن به یقین رسید در كفر و جهنم رفتنش. خبر به گوش صدام رسید. دستور داد جنازه را تحویل ندهند. آبرو كه نداشت ولي محمدرضا رسواترش می‌كرد . سه ماه محمدرضا را (به دستور صدام) زیر آفتاب داغ عراق گذاشتند تا شرمندة مولایش موسی بن‌جعفر(ع) نباشد . هیچ اتفاقی نیفتاد . پودر تجزیه روی بدن و صورت محمدرضا ریختند. نه سوخت و نه پودر شد. فقط كمی تغییر كرد. سفید بود رنگش. سبزه بامزه شد. بدبختی و شقاوت شده بود خوره و به جانشان افتاده بود. صلیب سرخ در جریان بود و ایران هم مدرك داشت. مجبور شدند كه محمدرضا را تحویل بدهند؛ «و مكروا مكروالله والله خیر الماكرین».

kavirdell59
جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۳۴
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يك شب بچه‌ها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات كاني تكه‌تكه شده است. بچه‌ها رفتند و با هر زحمتي بود بدن مطهر شهيد را درون كيسه‌اي گذاشتند و آوردند.
آن‌چه موجب شگفتي ما شد، وصيت‌نامه‌ي‌ اين برادر بود كه نوشته بود: «خدايا! اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبدالله‌الحسين (ع) با بدن پاره‌پاره ببر.»



منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 75
راوي : خاطره از بسيجي محمد

kavirdell59
شنبه ۱ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۴۰
شهید محمدرضا حقیقی ازشهدای بسیجی شهرستان اهواز وعضو پایگاه بسیج

موسی بن جعفربود.اودرترکیب گردان کربلای اهوازدرعملیات والفجر8 – فاو-

شرکت داشت ودرهمین عملیات درساحل <<فاو>> به شهادت رسید .

پیکرمطهرش پس ازچندروزکه درسردخانه نگهداری شد به اهواز انتقال یافت

وطی مراسمی با حضورخانواده وجمعی ازمردم تشییع ودربهشت آباد اهواز

به خاک سپرده شد.نکته عجیب وحیرت انگیزی که درباره این شهید زبانزد

همگان است وبرای نخستین باردرمجله پیام انقلاب درسال 1365 منتشرو

منعکس گردید لبخند زیبایی است که چندروز پس ازشهادت به هنگام تدفین

برروی لبهای این شهید نقش بست.درمراجعه به پدرومادرشهید وجود

فیلم 8 میلی متری ازلحظات تدفین شهید درسندیت این حادثه عجیب که نشان

ازاعجازشهیدان دارد هیچ شک وتردیدی باقی نمی گذارد .

پدرشهید در این باره می گوید:


پدرشهید در این باره می گوید:«وقتی تلقین محمدرضا خوانده می شد،من که

ناباورانه شاهد آخرین لحظات وداع با فرزندم بودم به ناگاه احساس کردم که

لبهای بسته شده ی محمد رضا که براثردوسه روزبودن درسردخانه بهم قفل

شده بود ،به تدریج از هم بازشد وگونه های وی مانند یک فرد زنده گل انداخت

وجمع شد وچشمهایش نیزبدون اینکه باز شود،به مانند فرد خوابیده ای می مانست

که در حال دیدن خواب خوشی است وبا منظره ویا حادثه خوشحال کننده ای روبروشده است .من بادیدن این صحنه غیرمنتظره بی اختیارفریادزدم ،الله اکبر،شهید دارد

لبخند می زند ، شهیددارد لبخند می زند!پس ازاین فریاد بلند که بی اختیاردوسه

بارتکرارشد،برادری که دوربین فیلمبرداری داشت وتاآن لحظه ازمراسم فیلم می

گرفت وقتی با این فریاد وهجوم جمعیت به بالای قبر مواجه گردید به هرزحمت

که بود خودش را به قبررساند ودوربین را بالای دستش وبالای سرهمه آن کسانی

که برای دیدن این اعجازدورقبرحلقه زده بودند گرفت وشروع به فیلمبرداری کردو

خوشبختانه توانست ازاین اعجازبا همه مشکلاتی که به دلیل هجوم وتراکم جمعیت

مواجه بود فیلمبرداری کند وآن لحظه را ثبت کند.»

پدرشهید به نکته جالب دیگری هم اشاره می نماید ومی گوید:«وقتی دفترخاطرات

ویادداشتهای فرزندشهیدم راپس ازشهادت مطالعه می کردم،متوجه شدم

درصفحات مختلف اشعاری رانوشته است .دراین بین اشعاریک بیت ازخواجه

حافظ شیرازی بود که درمصرعی ازآن آمده است :"وانگهم تابه لحد خرم وآزاد

ببر"که فرزندم آنرا تغییرداده ونوشته است:"وانگهم تا به لحد خرم ودلشاد ببر".»

میگویند حجةالاسلام والمسلمین قرائتی درسفری به خوزستان درشهراهواز

بااین خانواده ملاقات کرده ودر مورد عظمت این حالت شهید گفته است:

«حاضرم تمامی ثواب جلسات تفسیرقرآن صدا وسیما رادراین سالها ازمن بگیرند ،

ولی درقبرچنین لبخندی رابه من عنایت کنند.»

kavirdell59
دوشنبه ۳ تير ۱۳۹۲, ۱۷:۴۰
زهرا صالحی؛ دختر شهیدسید مجتبی صالحی می گوید: آخرین روزهای سال۶۲بودکه خبر شهادت پدرم به ما رسید. بعد از یک هفته عزاداری ،مادرم به همراه فامیل برای برگزاری مراسم یادبود به زادگاه پدرم؛ خوانسار رفتند ومن هم بعد از هفت روز برای اولین بار به مدرسه رفتم.



همان روز برنامه ی امتحانی ثلث دوم را به ما دادند و گفتند: «والدین باید امضاکنند.»

آن شب با خاطری غمگین وچشمانی اشک آلود و با این فکر که چه کسی باید برنامه ی مرا امضا کند به خواب رفتم.

در عالم رویا پدرم را دیدم که مثل همیشه خندان وپرنشاط بود. بعد از کمی صحبت به من گفت: « زهرا! آن نامه را بیاور تا امضا کنم.»

گفتم: « کدام نامه؟»

گفت: «همان نامه ای که امروز د رمدرسه به تو داده اند.»

برنامه را آوردم اما هر خودکاری که برمی داشتم تا به پدرم بدهم قرمز بود. چون می دانستم پدرم با قرمز امضا نمی کند، بالاخره یک خودکار آبی پیدا کردم وبه او دادم وپدرم شروع کرد به نوشتن.

صبح که برای رفتن به مدرسه آماده می شدم از خواب دیشب چیزی خاطرم نبود. اما وقتی داشتم وسایلم را مرتب می کردم ناگهان چشمم به آن برنامه افتاد. باورم نمی شد! اماحقیقت داشت. در ستون ملاحظات برنامه، دست خط پدرم بود که به رنگ قرمز نوشته بود: «این جانب نظارت دارم.» سید مجتبی صالحی وامضا کرده بود. ناگهان خواب شب گذشته به یادم آمد و...






این رویداد بزرگ با بررسی دقیق کارشناسان وتطبیق امضای شهید قبل از شهادت مورد تایید قرار گرفت وبه اثبات رسید. و در درستی این واقعه چه تاییدی بزرگ تر از پیام وحی که می فرماید:

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً بل أحیاء عند ربهم یرزقون.«آل عمران(۳)۱۶۹»

گمان نکنید آنان که در راه خدا کشته شدند ، مرده اند ، بلکه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی می خورند.

هم اکنون این سند زنده در کنار صدها اثر زنده ی دیگر از شهدا در موزه ی شهدا در خیابان طالقانی تهران در معرض دید بازدید کنندگان است.

منبع :وبلاگ کرامات شهدا

kavirdell59
سه شنبه ۴ تير ۱۳۹۲, ۱۶:۵۱
آخرين پلاك


دو ماهي مي‌شد كه در اطراف پاسگاه سميه _ منطقه‌ي فكه _ مستقر شده بوديم.
هر روز از طلوع تا غروب خورشيد، زمين منطقه را جست‌وجو مي‌كرديم، ولي حتي يك شهيد هم نيافته بوديم. برايمان خيلي سخت بود.
در آن هواي گرم با امكانات محدود و هزار مشكل ديگر، فقط روز را به شب مي‌رسانديم. روزهاي آخر همه نااميد بودند و من از همه بيشتر.

دو سال بود كه در آتش حضور در گروه تفحص مي‌سوختم و پس از التماس بسيار توانسته بودم جزو اين گروه شوم، ولي آمدنم بي‌فايده بود. اول فكر مي‌كردم آن موقع‌ها سنم كم بوده و نتوانسته‌ام در جبهه‌هاي جنگ حضور داشته باشم اما حالا جبران مافات مي‌كنم ولي... روز عيد غدير خم بود، طبق روال هر روز وسايل كارمان را برداشتيم و سوار تويوتا وانت شديم و راه افتاديم.

وقتي به منطقه‌ي مورد نظر رسيديم، همه پياده شديم، ولي حاج صارمي _ مسئول اكيپ تفحص لشكر 31 عاشورا مستقر در منطقه‌ي فكه _ پياده نشد. وقتي با تعجب نگاهش كرديم، گفت: «من ديگر نمي‌توانم كار كنم؛ چرا بايد دو ماه كار كنيم و حتي يك شهيد هم پيدا نشود.
من از همه شكايت دارم. چرا خدا كمكمان نمي‌كند. مگر اين بچه‌ها به عشق امام حسين (ع) و حضرت زهرا (س) نيامده‌اند؟چرا... بيل مكانيكي شروع به كار كرد و ما هم چهار چشمي پاكت بيل را مي‌پاييديم تا شايد نشاني از يك شهيد بيابيم.

دستگاه سومين بيل را پر از خاك كرد كه همه با مشاهده‌ي جمجمه‌ي يك شهيد در داخل پاكت بيل فرياد سر داديم. فرياد يا زهرا (س) دشت فكه را پر كرد. پريديم تو گودال و شروع كرديم به جست‌وجو. بدن شهيد زير خاك بود. آن را درآورديم. اولين بار بود كه با پيكر يك شهيد روبه‌رو مي‌شدم. حالتي داشتم كه وصف‌ناپذير است. به اميد يافتن پلاك يا نشان هويتي از جنازه، تمام آن قسمت را زير و رو كرديم، اما هيچ چيز نيافتيم. خوشحاليمان ناتمام ماند.

همه در دل دعا مي‌كرديم كه پس از نااميدي دو ماهه، خداوند دلمان را شاد كند. كمي آن سوتر، جنازه‌ي دو شهيد ديگر را پيدا كرديم. دومي داراي پلاك و كارت شناسايي بود و سومي بدون هيچ نام و نشاني.

صارمي كه خوشحالي مي‌نمود، خاك‌هاي اطراف را الك مي‌كرد تا شايد پلاكش را پيدا كند. تلاشش بي‌نتيجه بود. از يك طرف خوشحال بوديم كه عيديمان را گرفته‌ايم و از طرف ديگر دو شهيد بي‌نام و نشان خوشحالي و آرامش را از دل‌هايمان مي‌زدود. چاره‌اي نبود. بايد با همان وضع مي‌ساختيم. پيكر شهيدان را برداشتيم و برگشتيم وبه مقر.

هيچ‌كدام روي پاهايمان بند نبوديم. قرار شد نمازمان را بخوانيم و پس از صرف ناهار برگرديم به منطقه‌ي تفحص. عصر راه افتاديم. از توي ماشين كه پياده شديم، ذكر دعا روي لب‌هايمان بود. آرام راه افتاديم تا محل كشف پيكرها.

انگار داشتيم روي زمين پر از تيغ راه مي‌رفتيم. دل توي دلمان نبود. يكي از بچه‌ها كه جلوتر از همه بود، فرياد كشيد: «پلاك... پلاك را پيدا كردم». دويد و شيرجه رفت روي خاكي كه آن‌قدر آن را الك كرده بوديم، نرم نرم بود.

برخاست. زنجير يك پلاك لاي انگشتانش بود. شروع كرديم به جست‌وجو.

چهار دست و پا روي زمين از اين سو به آن سو مي‌رفتيم و چشم‌هايمان زمين را مي‌كاويد تا اين‌كه پلاك شهيد را پيدا كرديم.

هوا تاريك شده بود و ما هم‌چنان چشم به زمين داشتيم. هنوز از سومين شهيد نشاني براي شناسايي نيافته بوديم و دلمان نمي‌خواست برگرديم به مقر. گريه‌ام گرفته بود.
در دل گفتم: «يا علي! عيد‌مان را دادي ولي چرا ناقص...».

صداي صارمي از كنار تويوتا وانت درآمد كه اعلام مي‌كند كار را تعطيل كنيم. بيل‌هاي دستيمان را برداشتيم و راه افتاديم طرف ماشين.

اصلاً دلمان نمي‌خواست از آن‌جا برويم. برگشتيم و ولو شديم توي چادر. هوا گرم بود، يك‌دفعه فرياد عموحسن از بيرون چادر بلند شد: «مژده بدهيد. ..». آمد و جلوي در چادر ايستاد و پيروزمندانه دست به كمر زد. نگاهش كرديم كه يك پلاك را بالا آورد و جلوي صورت گرفت.

برخاستيم و كشيده شديم طرفش. يكي پرسيد: «چيه عمو حسن؟ از كجا آورديش؟» عمو حسن از ته دل خنديد و گفت: «مال آن شهيد مفقود است. لاي استخوان‌هاي جمجمه‌اش بود....». بچه‌ها خنديدند و من در دل گفتم: «ممنونم آقا! عيديمان كامل شد».


منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 133

راوي : گروه تفحص لشگر 31 عاشورا

kavirdell59
چهارشنبه ۵ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۱۸
عنوان : لبخند شهيد
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
امام جماعت يكي از مساجد شيراز مي گفت: «در اولين روزهاي پس از فتح خرمشهر پيكر 28 تن از شهداي عمليات آزادسازي خرمشهر را به شيراز آورده بودند. پس از اين كه خيل جمعيت حزب الله در قبرستان دارالرحمه ي شيراز بر اجساد مطهر و گلگون اين شهيدان نماز خواندند. علماي شهر كه در مراسم حضور داشتند، مسئوليت تلقين شهدا را بر عهده گرفتند، از جمله خود من.
وقتي درون قبر رفتم و شروع به تلقين شهيدي كردم، با صحنه اي بس عجيب و تكان دهنده مواجه شدم، تا جايي كه ناچار شدم به دليل انقلاب روحي، تلقين را نيمه كاره رها كنم و از قبر بيرون بيايم.
ماجرا اين بود كه هنگام قرائت نام مبارك ائمه در تلقين، تا به اسم مبارك حضرت صاحب الزمان (عج) رسيدم، مشاهده كردم كه شهيد انگار زنده است، لبخندي زد و سرش را تا نزديكي سينه به حالت احترام پايين آورد.»

kavirdell59
پنجشنبه ۶ تير ۱۳۹۲, ۱۶:۳۴
عنوان : نشان شهادت
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب 15آيه
براي شناسايي به منطقه ي چنانه رفته بوديم. شرايط بسيار سختي بود. نه غذا به اندازه ي كافي داشتيم و نه آب. طلبه اي با ما بود كه سختي بر او بسيار فشار مي آورد و او از اين موضوع ناراحت بود و مي گفت: «من بايد خودم را بسازم.»
يك روز او را بسيار سرحال ديدم، پرسيدم: «چه شده؟ اين طور سرحال شدي!» پاسخ داد: «ديشب وقتي استتار كرده بوديم، در خواب، صحراي وسيعي را در مقابلم ديدم و آقايي را كه صورتش مي درخشيد.» به احترام ايشان ايستادم و سؤال كردم «آقا عاقبت ما چه مي شود؟»
فرمودند: «پيروزي با شماست ولي اگر پيروزي واقعي را مي خواهيد، براي فرج من دعا كنيد.» باز پرسيدم: «آقا من شهيد مي شوم؟» فرمودند: «اگر بخواهي، بله. تو در همين مسير شهيد مي شوي، به اين نشاني كه از سينه به بالا چيزي از بدنت باقي نمي ماند. به برونسي بگو پيكرت را به قم ببرد و به خانواده برساند.»
اين طلبه وصيت نامه اش را نوشت و از شهيد برونسي خواست كه هر وقت شهيد شد، جنازه اش را به قم برساند. چند روز بعد دشمن متوجه حضور ما شد و ما را به گلوله بست. طلبه ي جوان شهيد شد و از سينه به بالا، چيزي از بدنش نماند.

راوي : محمد قاسمي

kavirdell59
جمعه ۷ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۰۹
عنوان : نيت عاشقانه
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
روزي از «رضا» پرسيدم: تا به حال چند بار مجروح شده اي؟ تبسمي كرد و گفت: يازده بار! و اگر خدا بخواهد به نيت دوازده امام، در مرتبه ي دوازدهم شهيد مي شوم.»
او همان طور كه وعده داده بود، مدتي بعد در منطقه ي «شرهاني» به وسيله ي تركش خمپاره راه جاودانگي را در پيش گرفت.


راوي : همسر سردار شهيد «رضا چراغي» _ فرمانده ي لشگر محمد رسول الله (ص)

kavirdell59
شنبه ۸ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۰۴
عنوان : كرامت چهارده معصوم
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب بانوي فريادرس
در مورخ 10/2/1361 مجروح و بي هوش شدم. وقتي به هوش آمدم، خودم را در بيمارستان بصره ي عراق يافتم. بينايي و قدرت حركت را از دست داده بودم، يكي از برادرها گفت: هنگام بي هوشي شعارهاي «مرگ بر صدام، الله اكبر و... را سر داده و از خدا ياري مي جستم» بعد از 20 روز به بيمارستان تموز (نيروي هوايي) انتقال يافتم.
هر شب همراه بچه ها دعاي توسل مي خوانديم. هنگامي كه بعثي ها از بر پايي مراسم دعا با خبر شدند، به ضرب و شتم پرداخته و مراسم را قطع مي كردند، ولي با استقامت، به محض خروج آن ها مراسم را ادامه مي داديم.
يك شب براي شفاي چشمانم دعاي توسل خوانديم، همه با خلوص نيت و صفاي باطن دست نياز به چهارده معصوم بلند كردند. خودم تا نزدكي صبح گريه كرده و لحظه اي از ذكر خدا غافل نماندم.
صبح روز بعد وقتي چشمانم را باز كردم، بينايي ام را بدست آورده بودم و چند لحظه بعد پا بر زمين گذاشتم، مي توانستم به راحتي راه بروم.

راوي : آزاده مسيحي اسدزاده

kavirdell59
يکشنبه ۹ تير ۱۳۹۲, ۱۶:۰۲
عنوان : كرامات حضرت جواد (ع)
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب بحار الانوار
محمدبن سنان" روايت كرده است كه از درد چشم به امام رضا (ع ) شكايت كردم. ايشان نامه اي براي حضرت جواد (ع) كه بيش از سه سال نداشت، نوشتند و آن را از طريق خدمتكار به حضرت رساندند، سپس به من فرمودند كه: «نزد امام جواد (ع) برو و اين موضوع را مخفي بدار (معجزه اي كه مي بيني).»
من به همراه خدمتكار نزد حضرت جواد (ع) رسيديم. خادم او را درآغوش گرفته و نامه را در برابر چشمان وي گشود. حضرت نگاهي به آن نامه كرده و چند بار فرمودند: «ناج» (خدايا نجات بده.) همان لحظه، درد چشمم به كلي برطرف گرديد و به قدري ديد چشمانم بهتر شد كه گويا هيچ كس، اين گونه ديد نداشت.
به حضرت جواد گفتم: «خداوند تو را (در كودكي) سرور و رهبر اين امت قرار داد.» قبلاً امام رضا (ع) به من فرموده بود: «آن چه را كه مي بيني (معجزه) پنهان كن.»
هم چنان مدت ها بود كه چشمانم سالم بودند، تا اين كه اين معجزه را براي مردم نقل كردم و درخواست امام مبني بر مخفي نگاه داشتن معجزه را اطاعت نكردم و با اين عمل مجدداً درد چشم بر من عارض گرديد.

راوي : محمد بن سنان

kavirdell59
دوشنبه ۱۰ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۴۲
عنوان : فيض زيارت
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
طبق برنامه اي كه تدارك ديده شده بود، قرار بود پيكر پاك شهيد موسوي را به آمل منتقل و به خانواده ي شهيد تحويل دهيم تا پس از مراسم احياي شب 21 ماه رمضان فرداي آن شب يعني روز شهادت حضرت امير همان جا پيكر را دفن كنند.
در جريان انتقال پيكر پاك شهدا دوستان با وجودي كه پيكر شهيد موسوي را كنار گذاشته بودند تا به آمل بفرستند، اما به طور اشتباه همراه شهداي ديگر، پيكر ايشان را هم به اهواز فرستادند، تا همراه شهداي ديگر از شلمچه به طرف مشهد تشييع شود.
همان زمان، مادر شهيد تماس مي گيرد و اصرار مي كند پيكر شهيد را به آمل بفرستيد، چون آن طور كه ايشان گفته بود در آمل، خانواده ي شهيد برنامه ريزي كرده بودند و مهمان دعوت كرده بودند.
دوستان تلفن زدند و مرا در جريان گذاشتند. من گفتم: «خب! اگر خانواده ي شهيد اصرار دارند، چاره اي نيست، پيكر را سريع با هواپيما به تهران و از آن جا به آمل بفرستيد، اما براي خودم اين پرسش پيش آمد كه شهيد چه طور حاضر شده دوستانش را ترك كند و فيض زيارت حرم ثامن الائمه (ع) را از دست بدهد؟ چون كاملاً معتقدم ما كاره اي نيستيم. همه ي كارها دست شهداست».
اين گذشت، تا اين كه شب 23 رمضان، از بچه ها پرسيدم بالاخره پيكر شهيد موسوي را به آمل فرستاديد؟ گفتند نه. پرسيدم چرا؟ گفتند ما مقدمات انتقال پيكر شهيد را به آمل آماده مي كرديم و در آستانه ي فرستاندن آن بوديم كه تلفن زنگ زد. مادر شهيد پشت خط بود و گفت: ديشب خوابي ديدم. البته به طور كامل، خواب را تعريف نكرد. براساس آن بايد بچه ي من ابتدا به مشهد برود، زيارت بكند، بعد بيايد ما پيكر را تحويل بگيريم، اتفاقاً پيكر شهيد سيدعلي موسوي از پيكرهايي بود كه دو بار، دور ضريح نوراني آقا علي بن موسي الرضا (ع) طواف داده شد؟!».

راوي : سردار باقرزاده

kavirdell59
سه شنبه ۱۱ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۱۱
عنوان : عيدي صاحب الزمان(عج)
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
امروز هم شهدا خودشان را نشان ندادند» اين جمله ي تأسف بار بر و بچه هاي تفحص لشگر 14 امام حسين (ع) بود كه در غروب آخرين روز از جست و جوي طاقت فرسا و بي نتيجه ي خود، با صد اندوه بر زبان مي آوردند.
آنان اميدوار بودند كه پس از يك هفته تلاش، آقا، امروز ديگر حتماً به آن ها عيدي مي دهد. چرا كه عيد شعبان بود و روز ولادت آقا، اما دريغ و حيف، باز هم دست خالي.
در ميان اين جمع غم زده، بيش از همه چهره ي خسته و خاك آلود علي رضا به چشم مي آمد. هم او كه با هزار اصرار توانسته بود اجازه ي تفحص محدود يك هفته اي را در منطقه ي عملياتي محرم بگيرد.
قرارگاه با او مخالفت مي كرد چون اعتقاد بر اين بود كه در منطقه ي مد نظر علي رضا (منطقه ي شرهاني) شهيدي بر جاي نمانده، اما او دست بردار نبود و آن قدر پافشاري كرد تا توانست جواز كار را بگيرد، جوازي كه به او فقط يك هفته اجازه ي تفحص مي داد و امروز آخرين روز آن بود. يك هفته تلاش و جست وجو، شكافتن و جابه جا كردن خروارها خاك هيچ نتيجه اي عايد نكرده بود.
علي رضا سر را ميان دو دست خود گرفت، آرنج ها را بر زانوان خود تكيه داد و با نگاهي حسرت بار به دشت مملو از لاله و شقايق منطقه شرهاني چشم دوخته بود.
آفتاب در حال غروب كردن است.
مطابق رسم معمول اهل تفحص، در پايان هر عمليات بچه ها يك يادگاري از منطقه ي تفحص شده براي خود برمي دارند.
يكي پوكه، يكي فشنگ، يكي خشاب، يكي.. اما علي رضا فقط به دشت خيره شده، چشمه ي چشمان او خاك هاي پهن دشت صورتش را شسته بود.
كم كم او نيز خود را آماده مي كرد تا مانند ديگران بپذيرد كه در اين دشت قامت هيچ سروي نياراميده است. با خود گفت اين بار به جاي يادگاري هاي مرسوم گلي را برمي دارم. در فاصله چند متري شقايقي را نشان كرد به نظر مي رسد كه با ديگر هم جنسان خود تفاوتي آشكار دارد. خوشرنگ تر و زيباتر، باشكوه تر است و سرفراز تر، بلند شد نزديك رفت هنگامي كه قصد چيدن آن را كرد، حالت خاصي به او دست داد منصرف شد و تصميم گرفت اين گل زيبا را با ريشه درآورد و در ظرفي بگذارد و با خود ببرد. آهسته آهسته خاك ها را كنار زد هرچه پايين تر رفت تپش قلبش شديد تر شد كم كم به ريشه رسيد خواست كه ريشه را با خاك بيشتري درآورد اما نتوانست. دستانش به جسم سختي خود گويا سنگ بود اما نه سر انگشتانش به او گفتند كه جنس اين جسم آشناست.
او اين جنس را بارها و بارها لمس كرده، مطمئن نبود، باقيمانده خاك ها را كنار زد به ناگه جمجمه اي در پيش چشمش آشكار گرديد، خدايا چه مي بينم.....
شقايق از وسط پيشاني شهيدي از خاك سر بيرون آورده، چشمان خود را لمس كرد تا مطمئن شود كه خواب نمي بيند.
هفت روز تلاش پيگير و طاقت فرساي او و بچه ها نتيجه داده بود، فرياد برآورد يا حسين (ع)، يا زهرا (س)، يا حسين (ع)، همه جمع شدند پلاك را برداشتند مشخصات پلاك نشان از رزمندگان ما داشت. علي رضا از خود بيخود شده بود آن ها عيدي شان را از آقا گرفتند.
پلاك شهيد به مركز برده شد و نام او استعلام گرديد صاحب پلاك شهيدي بود بزرگوار از لشگر 14 امام حسين (ع) شهيد مهدي منتظرالقائم!

راوي : سيد عباس دانش گر

kavirdell59
چهارشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۲, ۱۵:۴۶
عنوان : عنايت آقا اباعبدالله
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
قبل از اين كه «عبدالمحمد» به دنيا بيايد، خداوند 12 فرزند به من عنايت كرده بود كه همگي فوت كردند. وقتي خبر فوت آخرين فرزندم را شنيدم در مجلس روضه ي حضرت اباعبدالله (ع) در مسجد بودم.
بعد از روضه خواب بر من غالب شد. در عالم رؤيا ديدم حضرت سيدالشهدا (ع) را زيارت كردم. به آن حضرت از فوت فرزندانم شكايت نمودم. عرض كردم آقا چرا به من كمك نمي كنيد تا فرزندانم زنده بمانند؟ حضرت رو به من كردند و فرمودند: «فلاني خداوند سال آينده به شما پسري عنايت مي كند، نام او را عبدالمحمد بگذار».
سال بعد عبدالمحمد به دنيا آمد و سال ها بعد عبدالمحمد در اقتدا به حضرت علي اكبر (ع) فرزند بزرگوار امام حسين (ع) به هنگام شهادت با فرق شكافته به ديدار خدا شتافت.

راوي : پدر بسيجي شهيد «عبدالمحمد ملك پور»

kavirdell59
پنجشنبه ۱۳ تير ۱۳۹۲, ۱۳:۱۲
عنوان : ضمانت باب الحوائج
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات علماء
در كودكي مبتلا به مرض لاعلاجي شدم، تا اين كه حالم وخيم شد و آثار مرگ بر من ظاهر گرديد. مادرم در حسينيه ي خانه فرياد مي زد:«يا موسي بن جعفر، يا باب الحوائج! آيا معجزات و كرامات شما منحصر در حرم شماست؟ آيا مي توانيد به هند بياييد و كودك مرا كه در حال مرگ است شفا دهيد»
در همان لحظه پدرم در عالم رؤيا مردي بلند بالا را ديد كه به سراغ من مي آيد. پرسيد: «شما كيستي؟» پاسخ داد: «ملك الموت هستم، آمده ام اين كودك را با خود ببرم.» پدر گفت: «مگر صداي مادرش را نمي شنوي، اين بچه در ضمانت باب الحوائج است.» اما ملك الموت فرمان مرگ مرا در دست داشت.
پدر در عالم رؤيا فرياد زد: «يا موسي بن جعفر (ع) به فريادم برس» در همان لحظه فردي نوراني بين تخت من و ملك الموت قرار گرفت. حضرت عزرائيل با ديدن آن مرد نوراني سلام كرد، مرد پرسيد: «براي چه آمده اي؟» ملك الموت عرض كرد: «براي گرفتن جان كودك» مرد سبزپوش فرمود: «برگرد من از خداي متعال براي او عمر اضافي گرفته ام».
بعد از اين رؤيا پدر و مادر به سراغ من آمدند در حالي كه من مي خنديدم.

راوي : آيت الله جزايري

kavirdell59
جمعه ۱۴ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۱۸
عنوان : شهيد محمدعلي باقري
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
مهربان بود و مؤدب و بسيار خوش برخورد. اهل حجب و حيا بود. حتي در شوخي هايش هم حيا داشت. وقتي كه خبر شهادتش را دادند، مشتاقانه براي زيارت پيكرش رفتم. خواستم پيشاني اش را ببوسم، اما با پيكر بي سرش روبرو شدم. خم شدم قلبش را بوسيدم، ديدم بدنش سوخته است. گفتم: بابا تو كه هيچ گاه دل من را اين گونه نمي شكستي!
بعد كه وصيت نامه اش را خواندم، ديدم در وصيت نامه اش نحوه ي شهادتش را نوشته و اشاره كرده بود كه با بدني سوزان و بي سر به ديدار خدا مي روم.


راوي : پدرشهيد

kavirdell59
شنبه ۱۵ تير ۱۳۹۲, ۱۴:۳۷
عنوان : شهيد كربلايي
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب راه ناتمام
قبل از عمليات بدر غلام رضا جلو من و مادرش، بدنش را برهنه كرد و گفت: نگاه كنيد! ديگر اين جسم را نخواهيد ديد. همان طور شد و در عمليات بدر مفقود گرديد.
دوازده سال در انتظار بودم و با هر زنگ به سمت در مي دويدم تا اگر او برگشته باشد، اولين كسي باشم كه او را مي بينم. تا اين كه يك روز خبر بازگشت او را دادند. فقط يك جمچمه از شهيد برگشته بود كه مادرش از طريق دندان، فرزند را شناخت.
در نزد ما رسم است كه بعد از دفن، سه روز قبر به صورت خاكي باشد. مردم در تشييع جنازه ي او باشكوه شركت كردند. «شبي در خواب ديدم كه چند اسب سوار آمدند و شروع به حفر قبر كردند، گفتم: چه كار مي كنيد؟ گفتند: مأمور هستيم او را به كربلا ببريم، گفتم من دوازده سال منتظر بودم، چرا او را آورديد؟
گفتند: مأموريت داريم و يك فرد نوراني را نشان من دادند. عرض كردم: آقا! اين فرزند من است. فرمود: بايد به كربلا برود. او را آورديم تا تو آرام بگيري و بعد او را ببريم.» يك باره از خواب بيدار شدم. با هماهنگي و اجازه، نبش قبر صورت گرفت، اما خبري از جمجمه ي غلام رضا نبود و او در جرگه ي عاشوراييان در كربلا مأوا گزيد.

راوي : حاج احمد زمانيان _ پدر شهيد

علی اکبر
يکشنبه ۱۶ تير ۱۳۹۲, ۰۸:۳۱
http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/Hemmat/kamel2/01.jpg

یکی از معجزات شهدا از زبان یک استاد دانشگاه :

یه شب خواب بودم که تو خواب دیدم دارن در میزنن . در رو که باز کردم دیدم شهید همت با یه موتور تریل جلو در خونه واساده و میگه سوار شو بریم . ازش پرسیم کجا گفت یه نفر به کمک ما احتیاج داره . سوار شدم و رفتیم . سرعتش زیاد نبود طوری که بتونم آدرس خیابون هارو خوب ببینم . وقتی رسیدیم از خواب پریدم . از چند نفر پرسیم که تعبیر این خواب چیه گفتن خوب معلومه باید بری به اون آدرس ببینی کی به کمکت احتیاج داره . هر جوری بود خودمو به اون آدرس رسوندم . در زدم . دررو که باز کردن دیدم یه پسر جوون اومد جلوی در . نه من اونو میشناختم نه اون منو . گفت بفرمایید چیکار دارید . ازش پرسیم که با شهید همت کاری داشته ؟ یهو زد زیر گریه . گفت چند وقته میخام خودکشی کنم . دیروز داشتم تو خیابون راه می رفتم و به این فکر میکردم که چه جوری خودم رو خلاص کنم که یه دفعه چشمم اوفتاد به یه تابلو که روش نوشته شده بود اتوبان شهید همت . گفتم میگن شماها زنده اید اگه درسته یه نفر رو بفرستید سراغم که من از خودکشی منصرف بشم و الان شما اومدید اینجا و میگید که از طرف شهید همت اومدید...

----------------------------------------
پِندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم ، اما حقیقت این است که شهدا مانده اند و زمان ، ما را با خود برده است .

زندگی کردن با مُردن معنا می یابد ، کلید ماجرا در مردن است نه زندگی کردن .

سیّد اهل قلم شهید آوینی

kavirdell59
يکشنبه ۱۶ تير ۱۳۹۲, ۰۹:۵۳
عنوان : شفاي زهرا
راوي :كرامات شهدا
منبع :روزنامه جمهوري اسلامي
تنها فرزندم زهرا و تنها يادگار حاج مهدي در تب مي سوخت و تلاش هايم براي پايين آوردن دماي بدنش اثري نداشت. نگران بودم. اگر بلايي سرش مي آمد، خودم را نمي بخشيدم.
بالاي سرش نشستم و قدري قرآن خواندم. در همين حال قسمتي از پارچه اي كه روي جنازه ي همسرم انداخته بودند و چند نفر با خواست خدا به وسيله ي تبرك جستن به آن پارچه شفا يافته بودند، افتادم. پارچه را آوردم و كنار زهرا خوابم برد. در عالم رؤيا ديدم حاج مهدي در كنار بستر زهرا نشسته و او را بغل گرفته است. او مرا از خواب بيدار كرد و با لبخندي گفت: «چرا اين قدر ناراحت هستي؟» گفتم: «زهرا تبش پايين نمي آيد، مي ترسم بلايي سرش بيايد.»
حاج مهدي گفت: «ناراحت نباش. زهرا شفا پيدا كرده و ديگر تب ندارد.» از خواب بيدار شدم. به اطرافم نگاه كردم. كسي نبود. دست بر پيشاني زهرا گذاشتم، تب نداشت. آري او شفا يافته بود.

راوي : همسرشهيدحاج مهدي طياري

علی اکبر
دوشنبه ۱۷ تير ۱۳۹۲, ۰۸:۵۹
شهید گمنام چترود کرمان

من همان شهیدی هستم که امروز در زیر تابوت من گلایه می‌کردی، آمدم تا به تو بگویم که امیدوارتر باش و باور داشته باش...

مجری صدا و سیما جناب آقای نظام اسلامی، خاطره‌ای ازشهر چترود کرمان و شهدای گمنامی که در آنجا به خاک سپرده شده‌اند، می گوید:
زمانی که برای اجرای مراسم تدفین سه شهید گمنام بهشهر چترود که به نام فاطمیه (چترود تنها شهری است که به نام بی‌بی‌ فاطمه زهرا (س) گنبدی بنا کرده و پس از آن نام شهر به فاطمیه تغییر یافته است)تغییر نام داده است، سفر کرده بودم بعد از مراسم تدفین سه شهید، غروب هنگام زمانی که مشغول نوحه‌سرایی و عزاداری برای این عزیزان بودیم جوانی از میان جمعیت برخاست و تقاضا کرد مطلبی را بیان کند. دیگران در حالی که با نگاه‌هایشان به وی تشر می‌زدند می‌خواستند مانع صحبت وی شوند که با سماجت این جوان اجازه داده شد حرفش را بزند.
جواننقل کرد: «امروز صبح که برای تشییع می‌آمدم پر از تردید بودم، دلم گرفته بود. ناامید بودم. زمانی که از زیر تابوت یکی از همین شهدا گرفته بودم و پیش می‌رفتم به جای تکرار جمله‌های مداح خطاب به این شهدا گفتم: امروز باید نشانه‌ای به من نشان دهید تا باور کنم که هستید و تردیدم را از بین ببرد. به نوحه‌سرایی گوش نمی‌کردم و با این شهید درد و دل می‌کردم».
شهید گمنام آدرس مادرش را در رویا به جوان می‌دهد.
این جوان ادامه می‌دهد: «بعد از نماز ظهر خوابیدم و در عالم رویا جوانی را دیدم که به سویم آمد و گفت: من همان شهیدی هستم که امروز در زیر تابوت من گلایه می‌کردی، آمدم تا به تو بگویم که امیدوارتر باش و باور داشته باش. جوان می‌گوید به شهید گفتم تو به درخواست من پاسخ دادی، آیا تو هم درخواستی از من داری؟ شهید در رویا به من گفت: آری. من «هادی راستی» هستم. برو به آدرس منزل ما در اهواز، فلکه چهارشیر، کوچه ... نشان به آن نشان که مرا در محله به نام دانشجوی مفقودالاثر می‌شناسند، به مادر پیرم بگو که دیگر منتظر من نباشد و نشانی مرا در اینجا به او بده.»
نظام اسلامی ادامه داد: وقتی مشخصات شهید را به رییس بنیاد شهید خوزستان به نقلاز این جوان ارائه کردیم. 40 دقیقه بعد رییس بنیاد شهید خوزستان تماس گرفت و گفت: استعلام کردیم. مشخصات صحیح است.
نظام اسلامی در پایان سخنانش گفت: بعد از مدتی که به آدرس مورد نظر مراجعه کردیم در پاسخ به زنگ در، پیرزن رنجوری به محض بازکردن در پرسید: از هادی من خبر آوردید؟

خبرگزاری برنا

kavirdell59
دوشنبه ۱۷ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۰۷
عنوان : زائر امام رضا (ع)
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
شهيد سيف الله قاسمي همانند ديگر رزمندگان و همه ي مسلمانان علاقه ي خاصي به مرقد مطهر امام رضا (ع) داشت. او با اين كه مشتاق زيارت بود، به لحاظ شرايط جنگ و ضرورت حضور فعال در جبهه نتوانست در طول مدت حضورش در جبهه به زيارت مشرف شود.
اما از آن جا كه علاقه مندي دو طرفه بود، امام رضا (ع) او را طلبيده بود، چون جسد او را اشتباهاً به مشهد برده، در حرم نيز طواف داده بودند و بعد به اصفهان منتقل كردند.

راوي : حسن قاسمي _ پدر شهيد

علی اکبر
سه شنبه ۱۸ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۱۳
سجده بر آب

شهید مرتضی بشارتی نقل می کرد و میگفت: در شب 21 ماه مبارک رمضان سال 62 برای شناسایی مواضع دشمن بعثی داخل هور شدیم و تا نزدیکی سنگرهای دشمن جلو رفتیم. در آنجا با کمال تعجب دیدیم در دو سنگری که روبروی ما بودند، در یک سنگر برای شهادت حضرت علی (علیه السلام) عزاداری و گریه و زاری میکردند و در سنگر دیگر جشن و شادی و پایکوبی داشتند و صدای تند موسیقی عربی بلند بود. در این لحظات ناگهان مشاهده کردیم از سه طرف ،نیروهای گشتی عراقی در حال حرکت به طرف ما هستند و با قایقهای تندروی خود هر لحظه به ما نزدیکتر میشوند تا ما را اسیر کنند .هر چند احساس میکردم چند لحظه بیشتر با اسارت فاصله ندارم اما نگران لو رفتن منطقه ای بودم که در آینده برای عملیات در نظر گرفته شده بود. دلم خیلی شکست .همان طور که داخل قایق نشسته بودم، سرم را خم کردم و روی آب به حالت سجده قرار گرفتم و زیر لب آیه شریفه « وجعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون» را زمزمه میکردم که اسیر دشمن نشویم. وقتی سرم را بالا آوردم تاببینم جریان از چه قرار است، احساس کردم گوی زمان کاملا متوقف شده است .چون نه تنها هیچ صدای به گوش نمی رسید بلکه هیچ کس هم در اطراف ما هم دیده نمی شد. بلافاصله و به سرعت پارو زنان خودمان را حدود سیصد متر به عقب کشاندیم .بعد از لحظاتی دوباره سر وصدای بلند عراقیها بلند شد ولی به لطف الهی و نصرت حضرت حق از محاصره آنها خارج شده بودیم.

منبع: کتاب لحظه های آسمانی

kavirdell59
سه شنبه ۱۸ تير ۱۳۹۲, ۱۵:۳۳
عنوان : خادم مطهر
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب انديشه مطهر
دو ماه قبل از تولد مرتضي، شبي خواب ديدم كه به همراه زنان محل در محفلي نوراني، در مسجد اجتماع كرده ايم. ناگاه بانويي محترم وارد شد و دو زن نيز همراه ايشان بودند كه بر اهل مجلس گلاب مي پاشيدند.
وقتي نوبت به من رسيد، آن بانو به همراهانشان فرمودند: «سه بار گلاب بپاشيد. » دليل اين كار را جويا شدم، با خوشرويي پاسخ داد: «به خاطر آن جنيني كه در رحم داري، چنين كاري لازم بود. زيرا او آينده اي درخشان خواهد داشت و به جامعه ي اسلامي خدمات عظيم و گسترده اي خواهد كرد.»

راوي : سخنان مادر شهيد مرتضي مطهري
-

---------- Post added at ۱۵:۳۳ ---------- Previous post was at ۱۵:۲۹ ----------

اوایل سال 72 بود و گرماى فكه.


در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.


چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...


هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.


شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:


«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

برگرفته از کتاب شهدا

kavirdell59
چهارشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۳۷
عنوان : ديدار با آقا امام زمان (عج)
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
شهيد اوحاني از منطقه برمي گردد تا وضع را تشريح كند و آقاي كاملي هم مي آيد تا نتيجه ي كارها را گزارش دهد كه مي بينند آقامهدي با تواضعي عجيب، با كسي صحبت مي كند و چشمانش خورشيدوار مي درخشند، انگار دريايي از نور است كه به يك سمت سراريز شده است و لب هايش با تبسمي نمكين با كسي راز مي گويند، صحبت در حريم است و همه بي خبرند و بايد بي خبر بمانند. پيك وصال آمده است و پيغام وصل دارد.
نگاه شهيد اوحاني و برادر كاملي در يكديگر تلاقي مي كند و آن گاه شهيد اوحاني با صدايي لرزان _ با توجه به برادر كاملي _ مي گويد: «خداوندا....!» آقا مهدي دارد با مولايش سخن مي گويد.
برادر كاملي و شهيد اوحاني مي گريند كه يك مرتبه آقا مهدي باكري كمر راست مي كند و برمي خيزد راست قامت و استوار؛ طرفي گرانبها بسته است، همين طرفه العين مي ارزيد به آن همه بي خوابي و خستگي.
شهيد اوحاني حس مي كند كه بعد از اين معراج بايد با مهدي سخني بگويد، اما ديگر قدرت تكلم از او گريخته است. نمي داند چه بگويد و چگونه؟ و بريده بريده جمله اي را سرهم مي كند:
«آقا مهدي...خلاصه ...انشا الله ....ما را حلال كنيد!».

علی اکبر
چهارشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۰۴
نحوه پیدا شدن بیست‌وپنج شهید

پس از یک ماه تلاش بی ‌ثمر گروه تفحص، یکی از بچه‌های تفحص که سید هم هست، گوشه‌ای نشسته بود و زارزار گریه می‌کرد. یک دفعه بلند شد و گفت: «سید! نوری دیدم فوق‌العاده زیبا. تا به حال همچین نوری ندیده بودم.»

شروع کردیم به جست‌وجو و پس از پیداکردن تکه‌ای از یک پیراهن و جست ‌وجوی بیش‌تر، بیست‌وپنج شهید را با بدن سالم پیدا کردیم. سالم بودن بدن این شهیدان حامل پیامی برای جامعه و جوان‌های ما بود.و گمان نکنید با یک یا دو سال به دست می‌آید، نه! رازش دست امام زمان(عج) است.

پس از شش ساعت، شهیدش را آورد و گفت: «این مال شما!»ع

دنبال سه شهید بودیم که پس از یک هفته تجسس پیدایشان کردیم. آن‌ها را داخل پارچه‌های سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند. به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان پیدا شده‌اند.

مادری آمده بود و طوری زجه می‌زد که تا به حال در عمر چهل ‌وشش‌ ساله‌ام ندیده بودم. دخترش می‌گفت: «مادرم از زمانی که فرزندش مفقود شده، بیست‌وپنج سال است که حالش همین‌ طور است.»

ناگهان رفت داخل اتاق و روبه‌روی سه شهید ایستاد. به بچه‌ها گفتم: « کاری نداشته باشید.»

رفتیم و دوربین آوردیم. این مادر، یک شهید را بغل کرد و دوید سمت مسجد. به بچه‌ها گفتم: «بگذارید ببرد.»

هنوز اطلاع دقیقی از هویت سه شهید نداشتیم. نمی‌دانستیم اصلاً همان سه نفر هستند یا نه؟ نامشان چیست؟...

آن مادر بر جنازه شهید نماز خواند و شروع کرد به صحبت کردن با او. دل ‌تنگی‌های بیست‌ وپنج ‌ساله‌اش را گفت؛ از تنهایی‌هایش، از این‌ که پدرش فوت کرده، خواهر و برادرانش ازدواج کرده‌اند و سختی‌هایی که کشیده بودند. گفت: «می‌خواستند تو را به ما بفروشند به یک‌ میلیون، دو میلیون تومان. می‌آمدند به ما می‌گفتند، ماشین می‌خواهید، خانه می‌خواهید یا زمین؟»

پس از شش ساعت شهیدش را آورد و گفت: «این مال شما!»

بهش گفتم: «مادر چه ‌طوری فهمیدی این بچه شماست.»

گفت: «همان موقع که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم با همان چهره بیست ‌و ‌پنج سال پیش، که فرستاده بودمش منطقه، با همان تیپ و همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت، مادر منتظرت بودم...

صبح روز بعد، وقت نماز مادر دق کرد و از دنیا رفت. پس از فوت مادر شهید، رفتیم و شناسایی کردیم. پلاک شهید را در قفسه سینه‌اش یافتیم. تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم، دیدیم که شهید، پسر خودش است.

***********************

شادی روحشان صلوات

kavirdell59
چهارشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۲, ۱۲:۳۱
طلائیه هنوز که هنوزه رازدارش هست


http://fupload.ir/images/8e4v043a2qbzu47urk9.jpg

رو به همسرش کرد و گفت:


میگن دعای عروس هنگامِ عقد مستجاب میشه


بعد یه مکثی کرد و از همسرش خواست که


دعا کنه "شهید " بشه


از تبریز اعزام شد


مسئول آموزش شد


به بسیجیا خیلی سخت میگرفت


می گفت: هر چه در آموزش سخت بگیریم در عملیات کمتر تلفات میدیم


که بالاخره شبِ عملیات رسید و رو کرد به نیروهاش و گفت:


قمقمه ها رو زیاد پر نکنید! آخه ما به زیارت کسی میریم که لب تشنه شهید شده...


تو عملیات حماسه ها آفرید و آخرش،


آخرش مثل اربابش لب تشنه به دیدار عشقش رفت


دیگه ازش خبری نشد


طلائیه هنوز که هنوزه رازدارش هست


شهید علی تجلائی رو میگم...


شادی روحش و پایداری راهش صلوات

kavirdell59
پنجشنبه ۲۰ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۰۳
عنوان : جاويدالاثران زهرايي
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب تفحص
بچه ها روزها خاك هاي منطقه را زير و رو مي كردند و شب ها از خستگي و با ناراحتي به خاطر پيدا نكردن شهدا، بدون هيچ حرفي منتظر صبح مي ماندند. يكي از دوستان معمولاً توي خط براي عقده گشايي، نوار مرثيه ي حضرت زهرا (س) را مي گذاشت و اشك ها ناخودآگاه سرازير مي شد.
من پيش خودم گفتم: «يا زهرا (س)! من به عشق مفقودين به اين جا آمده ام، اگر ما را قابل مي داني، مددي كن كه شهدا به ما نظر كنند، اگر نه، كه برگرديم تهران...» روز بعد فكه خيلي غمناك بود و ابر سياهي آسمان را پوشانده بود. بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا (س) متوسل شدند، هر كس زمزمه اي زير لب داشت. در همين حال يك «بند انگشت» نظرم را جلب كرد، خاك را كنار زدم، يك تكه پيراهن نمايان شد. همراه بچه ها خاك ها را با بيل برداشتيم و پيكر دو شهيد كه در كنار هم صورت به صورت يكديگر افتاده بودند، آشكار شد.
پس از جستجوي خاك ها پلاك هايشان نيز پيدا شد. لحظه اي بعد بچه ها متوجه آب داخل يكي از قمقمه ها شدند و با فرستادن صلوات، جهت تبرك از آن نوشيدند. وقتي پيكرها را از زمين بلند كردند، در كمال تعجب ديدند پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:
«مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم.»

راوي : سيد بهزاد پديدار

علی اکبر
پنجشنبه ۲۰ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۳۳
يك بار اتفاق افتاد كه بچه ها چند روز مي گشتند و شهيد پيدا نمي كردند. رمز شكستن قفل و پيدا كردن شهيد، نام مقدس حضرت زهرا (س) بود. 15 روز گشتيم و شهيد پيدا نكرديم. بعد يك روز صبح بلند شده و سوار ماشين شديم كه برويم. با اعتقاد گفتم: «امروز شهيد پيدا مي كنيم، بعد گفتم كه اين ذكر را زمزمه كنيد:

دست و من عنايت و لطف و عطاي فاطمه (س)

منم گداي فاطمه، منم گــــــداي فاطمه (س)

تعدادي اين ذكر را خواندند. بچه ها حالي پيدا كردند و گفتيم: «يا حضرت زهرا (س) ما امروز گداي شماييم. آمده ايم زائران امام حسين (ع) را پيدا كنيم. اعتقاد هم داريم كه هيچ گدايي را از در خانه ات رد نمي كني.»
همان طور كه از تپه بالا مي رفتيم، يك برآمدگي ديديم. كلنگ زديم، كارت شناسايي شهيد بيرون آمد. شهيد از لشگر 17 و گردان ولي عصر (عج) بود.
يك روز صبح هم چند تا شهيد پيدا كرديم. در كانال ماهي كه اكثراً مجهو ل الهويه بودند. اولين شهيدي كه پيدا شد، شهيدي بود كه اول مجروح شده بود. بعد او را داخل پتو گذاشته بودند و بعد شهيد شده بود. فكر مي كنم نزديك به 430 تكه بود.
بعد از آن شهيدي پيدا شد كه از كمر به پايين بود و فقط شلوار و كتاي او پيدا بود. بچه ها ابتدا نگاه كردند ولي چيزي متوجه نشدند. از شلوار و كتاني اش معلوم بود ايراني است. 15 _ 20 دقيقه اي نشستم و با او حرف زدم و گفتم كه شما خودتان ناظر و شاهد هستي. بيا و كمك كن من اثري از تو به دست بياورم. توجهي نشد. حدود يك ساعت با اين شهيد صحبت كردم، گفتم اگر اثري از تو پيدا شود، به نيت حضرت زهرا (س) چهارده هزار صلوات مي فرستم. مگر تو نمي خواهي به حضرت زهرا (س ) خيري برسد.
بعد گفتم كه يك زيارت عاشورا برايت همين جا مي خوانم. كمك كن. ظهر بود و هوا خيلي گرم. بچه ها براي نماز رفته بودند. گفتم اگر كمك كني آثاري از تو پيدا شود، همين جا برايت روضه ي حضرت زهرا (س) مي خوانم. ديدم خبري نشد. بعد گريه كردم و گفتم عيبي ندارد و ما دو تا اين جا هستيم؛ ولي من فكر مي كردم شما تا اسم حضرت زهرا (س) بيايد، غوغا مي كنيد. اعتقادم اين بود كه در برابر اسم حضرت زهرا (س) از خودتان واكنش نشان مي دهيد.
در همين حال و هوا دستم به كتاني او خورد. ديدم روي زبانه ي كتاني نوشته است: «حسين سعيدي از اردكان يزد.» همين نوشته باعث شناسايي او شد. همان جا برايش يك زيارت عاشورا و روضه ي حضرت زهرا (س) خواندم.

منبع :كتاب كرامات شهدا
راوي : حاج حسين كاجی

************************

شادی روحشان صلوات

علی اکبر
جمعه ۲۱ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۳۲
هوا هنوز گرگ و میش بود؛ پس از سپری کردن یک شب سخت عملیاتی، تازه از اول صبح آتش شدید دشمن حکایت از پاتک سنگینی داشت. رزمنده عارف و دلاور ورزشکار، حسن توکلی کنار من آمده، تیربارش را به من داد و گفت: «با این سر عراقی‌ها را گرم کن تا من نمازم را بخوانم»
شروع به تیراندازی کردم و با گوشه‌ی چشم مراقب احوال و خضوع و خشوع او بودم. بر روی خاکریز تیمم کرد و در حالت نشسته به نماز عشق پرداخت. کمی تیراندازی کردم و باز متوجه توکلی شدم.
رکعت دوم بود دست‌هایش را بالا آورده قنوت می‌خواند، شانه‌هایش را که از شدت گریه می‌لرزید به خوبی می‌دیدم، تیراندازی را قطع کردم ببینم چه دعایی می‌خواند: «اللهم ارزقنی شهادة فی سبیلک، اللهم ارزقنی شهادة فی سبیلک...»
به حال خوشش افسوس خوردم، دوباره به دشمن پرداختم. باز نگاهی به توکلی کردم، جلوی لباسس خونی بود! به آرامی خون از زیر لباسش روی زمین جاری و او در حال خواندن تشهد و سلام بود. دلم نیامد دو رکعت نماز عشق او را بشکنم.
مترصد شدم سلام بدهد به کمکش بروم. در حالی که می‌گفت: «السلام.... علیـ....کم و رحمه ....الله و...بر....کا...ته» به حالت سجده به زمین افتاد.
پیکر آغشته به خون این شهید عاشق را کناری خواباندم در حالی که از این دعای سریع الاجابه متحیر بودم.

منبع :کتاب کرامات شهدا

*****************

شادی روحش صلوات

kavirdell59
جمعه ۲۱ تير ۱۳۹۲, ۱۴:۳۹
نقل از گروه تفحص؛


یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛یعنی راستش،شهدا ما را پیدا نکرده بودند.گرفته و خسته بودیم.گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد.همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه،که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود،رد می شدیم.ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد.متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند.ایستادم.نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد.همراهم تعجب کرد که کجا می روم.فقط گفتم:بیا تا بگویم.دست خودم نبود انگار مرا می بردند.پاهایم جلوتر می رفتند.به پشت بوته که رسیدیم،جا خوردم.صحنه خیلی تکان دهنده وعجیبی بود.همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود.ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به«سبحان الله»چرخید.همراهم که متوجه حالتم شد،سریع جلو امد،او هم در جا میخکوب شد.



شخصی که لباس بسیجی به تن داشت،به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود.یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود.پانزده سال بود که خوابیده بودند.ادم یاد اصحاب کهف می افتاد،ولی اینها«رمل»بودند.اصحاب فکه،اصحاب قتلگاه،اصحاب والفجرواصحاب روح الله.بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود،تا کمر زیر خاک بود.باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش.بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود.ارام در کنار یکدیگر خفته بودند.ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند.

ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم

kavirdell59
شنبه ۲۲ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۱۲
«مجید» این طور شهید شد ...

یه لحظه که گرد و خاک شلیک‌های هلی کوپترا خوابید متوجه شدم مجید افتاده؛ همه به مجید امید می‌دادن که الان آمبولانس می‌رسه اما نمی‌دونستن که جاده بسته است و آمبولانسی نخواهد رسید.

مسعود ده‌نمکی در وبلاگ شخصی خود نوشت: همین‌طوری که توی جاده خاکی پر پیچ و خم شاخ شمیران به سمت تپه مهدی و دشت منتهی به دریاچه دربندیخان می‌رفتم تک و توک آدم‌هایی رو می‌دیدم که مثل لشکر شکست خورده به سمت عقبه می‌رفتند.

خمپاره‌های 120 که به سینه کش شاخ شمیران می‌خورد صدای مهیبی تولید می‌کرد که از 10 تا خمپاره بیشتر بود؛ این صدا ترس رو تو دل آدم بیشتر می‌کرد؛ گاهی هم با مینی کاتیوشا رگباری سینه کش شاخ و تیه مهدی رو گلوله باران می‌کردند.

گاهی صدای خمپاره چَه چَه پرنده‌ها رو قطع می‌کرد و گاهی هم گل‌ها قشنگ صحرایی رو پرپر می‌کرد؛ دفعه قبل که تو شاخ پدافند می‌کردیم عراقی‌ها با خمپاره شیمیایی می‌زدن یه بار که بوی سیر و بادام تلخ تو منطقه پیچید بیسیم زدم به گردان که برادر اینجا شیمیایی زدن.

از پشت بیسیم بنده خدا گفت برادر مثلاً تو فرماندهی اگه تو بگی شیمیایی زدن بقیه باید بگن بمت اتمی زدن یه خورده خوددار باش نیروها نترسن!

نصف راه رو رفته بودم که صوت خمپاره 120 که تو سینه‌کش شاخ نزدیکی‌های بالای سرم خورده بود منو نقش زمین کرد.

سرم رو بالا آوردم ببینم از بالا شاخ سنگی چیزی توی سرم نیافته، دیدم که وا مصیبتا یه تیکه سنگی به بزرگی یه ماشین از شاخ جدا شده و داره میاد سمتم.

شروع به دویدن کردم و خودم رو به یه سمت دیگه جاده رسوندم اما اتفاق دیگه‌ای که افتاد این بود که این سنگ جاده رو بست و آمبولانس‌ها که در حال رفت و آمد بودند پشت تیکه سنگ گیر کردند.

نمی‌تونستم بیشتر از این معطل بمونم شروع کردم به دویدن به سمت تپه مهدی.

وقتی رسیدم پای تپه مهدی دیدم عراقی‌ها گله‌ای با قایق‌هایی که خودشون رو به ساحل سمت ما رسونده بودند داشتن به سمت تپه هجوم می‌آوردند.

مصطفی اینقدر آرپی جی زده بود که از گوشاش خون می‌اومد.

وقتی متوجه اومدن من شد لبخندی زد که دندون‌هاش از پشت سیبیل‌هایی که از فرط سیگار کشیدن زرد شده بود معلوم شد.

مصطفی مردونه تنگه رو نگه داشته بود اما یه لحظه تک تیر انداز دشمن شکارش کرد و تیر قناسه تو دهنش نشست.

وقتی مجید و بقیه دیدن مصطفی تیر خورد جا خوردن چون اون اولین شهید دسته اخراجی‌ها بود؛ مجید با شهادت مصطفی خیلی غیرتی شد و مثل فیلم قیصر داد زد که مصی رو کشتن!

بعدش هم تیربار رو برداشت و رفت رو یال تپه مهدی و شروع کرد به رگبار بستن گله عراقی‌ها.

من هم رفتم بالا و دوربین رو انداختم تو دشت دیدم عراقی‌ها با اون هیکل‌های گنده چند تا از بچه‌های پلنگی پوش جغله رو مثل قربونی بغل کردن دارن با خودشون اسیر می‌برن.

دیدن این صحنه از بالای تپه درحالی که نیروی کافی برای سرازیر شدن تو دشت نداشتیم خیلی ناراحت کننده بود.

2-3 تا هلی کوپتر 2 ملخه عراقی هم وارد معرکه جنگ شدن و شروع کردن به رگبار بستن بچه‌ها.

تنها راه و وسیله مقابله ما با اون هلی کوپترها تیربار و آرپی جی بود.

یه لحظه که گرد و خاک شلیک‌های هلی کوپترا خوابید متوجه شدم مجید افتاده؛ بچه‌ها مجید رو به پایین تپه منتقل کردن و زخم‌هاش رو بستن.

ماهم حمله هلیکوپترها رو که جواب دادیم، برای بستن تنگه رفتم کمک بچه‌ها و سر راه وارد سوله بهداری شدم با دیدن زخم‌ها مجید انگار آب سردی روی سرم ریختن.

تیرها به سفید رون مجید خورده بود و به شدت خونریزی داشت؛ همه به مجید امید می‌دادن که الان آمبولانس می‌رسه اما نمی‌دونستن که جاده بسته است و آمبولانسی نخواهد رسید.

رفتم پیشش با دیدن من لبخند تلخی زد و با چشم‌هاش باهام حرف می‌زد؛ انگار داشت می‌پرسید داش مسعود بالأخره من آدم شدم؟

من هم گریه‌ام گرفته بود اما نمی‌تونستم جلو بچه‌ها گریه کنم بغضم رو خوردم و از سنگر بیرون اومدم صدای گریه رفقاش که بلند شد فهمیدم مجید تموم کرد.

درست روز هفتم تیر 67، عراقی‌ها داشتن عقب می‌نشستن نیروهای کمکی هم داشتن می‌رسیدن؛ شاخ شمیران تنها خطی بود که تو اون ماهای آخر جنگ نشکست.

رسانه شهید

پاسدار خون شهدا

علی اکبر
شنبه ۲۲ تير ۱۳۹۲, ۱۷:۱۳
چند ماه پس از شهادت همسرم، (شهید علی‌نقی ابونصری )فرزند یک ساله‌ام دچار سرماخوردگی شد و پس از آن از چشمش خونابه می‌آمد. شبی با تأثر از این مسأله به خواب رفتم و همسرم را دیدم. پس از درد دل و شکایت از بیماری علی‌رضا به او گفتم: «نگاه کن تو رفته‌ای و ما گرفتار شده‌ایم. هر چه به دکتر مراجعه می‌کنم، پسرمان خوب نمی‌شود.» همسرم گفت: «از این مسأله خبر دارم. در زیر زمین منزلمان چمدانی است که در آن وسایل شخصی‌ام را که از جبهه برای شما آورده‌اند، گذاشته‌اید. داخل آن پارچه‌ای هست. آن را بردار و به چشم علی‌رضا بکش، چشم درد او خوب می‌شود.»
به خواب اعتنایی نکردم و در یکی از روزهای وسط هفته کنار مزارش رفتم و دوباره از او کمک خواستم. عصر روز بعد به زیرزمین رفتم و در چمدان را باز کردم؛ ولی هرچه گشتم پارچه‌ای ندیدم. داشتم ناامید می‌شدم که چشمم به یک زیرپوش سفید افتاد. آن را برداشتم و چند بار روی چشمان پسرم کشیدم و از خدا خواستم تا این مشکل برطرف شود. صبح روز بعد با حیرت و شگفتی زیادی دیدم چشمان فرزندم کاملاً خوب شده است.
1_ شهید علی‌نقی ابونصری در سال 1341 در روستای مهدیه کازرون متولد شد. مسئولیت گروه تخریب تیپ فاطمه الزهرا (س) و معاونت تخریب لشگر 19 فجر و مسئول واحد مهندسی در جزایر جنوب (بندرعباس) را بر عهده داشت. وی دانشجوی رشته‌ی زبان آلمانی دانشگاه شهید بهشتی بود. در عملیات‌های مختلف از جمله والفجر مقدماتی، خیبر، والفجر 3 و والفجر 8 شرکت کرد و آخرین بار با سپاهیان محمد (ص) اعزام شد و در سال 1365 به شهادت رسید.

منبع :کتاب لحظه های آسمانی
راوی : همسر شهید

*********************

شادی روحش صلوات

kavirdell59
يکشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۰۴
عنوان : حضرت رقيه (س)
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب داستان غم انگيز حضرت رقيه(س)
شبي با تعدادي از خويشاوندان در پشت بام خوابيده بوديم، كه ماري دست يكي از اقوام را گزيد. شدت زهر به قدري بود كه هرچه مداوا كرد، نتيجه نداد.
يك روز جواني به نام «سيد عبدالامير» به منزل ما آمد. وقتي ماجرا را شنيد، برخاست و دست خود را بر محل مارگزيدگي كشيد. مدتي نگذشت كه دست بيمار شفا يافت. زماني كه علت اين كرامت را از او پرسيديم، پاسخ داد كه: «جد ما سيدابراهيم دمشقي سه روز بدن مطهر حضرت رقيه (س) را روي زانو نگاه داشت؛ تا قبر حضرت را كه آب به آن وارد شده بود، تعمير كنند.
پس از آن ماجرا، خاندان سيدابراهيم صاحب كرامت گشتند.

راوي : سيد هادي خراساني

f7970
يکشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۲۳
دم شما گرم ، ادامه بدید ، سعی کنید با منبع مطلب بذارید .
هه هه خوب شد گفتي

علی اکبر
يکشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۲, ۱۸:۱۹
جرعه اي از آب زلال

حاج آقا کربلایی، مسئول عقیدتی سیاسی یگان ژاندارمری مستقر درفکه تعریف می‌کرد: «در یگان ما عده‌ای کارشناس آب و مسائل کشاورزی بودند. یک روز از آن‌ها پرسیدم: «اگر آبی داخل قمقه، دوازده سال زیر خاک بماند، چه می‌شود؟»
خیلی عادی گفتند: «خب معلوم است، به دلیل شرایط فیزیکی و زمان زیاد، به لجن تبدیل می‌شود.»
سپس به هر کدام جرعه‌ای آب دادم، بعد پرسیدم: «حالا به نظر شما این آب چه‌طور بود؟» همه گفتند: «آبی تازه و زلال است.»
با خنده‌ی من علت را جویا شدند، قمقمه را نشانشان داده، گفتم: «این آبی که شما خوردید، متعلق به قمقمه‌ای بود که 12 سال تمام زیر خاک، کنار یک شهید قرار داشت.» مات و مبهوت به یکدیگر نگاه کرده، فکر کردند شوخی می‌کنم، باورشان نمی‌شد که این آب آن‌قدر زلال و خوش طعم باشد. همه تعجب و بهتشان را با یک صلوات اعلام کردند.

منبع :کتاب تفحص
راوی : سید احمد میر طاهری

kavirdell59
دوشنبه ۲۴ تير ۱۳۹۲, ۱۴:۴۶
عنوان : توسل به امام رضا (ع)
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
چند روزي بود كه موفق نشده بوديم پيكر شهيدي را كشف كنيم و برادران، اين مسأله را يك سلب توفيق از خود مي دانستند. به همين خاطر، يك شب مراسم دعا و زيارت عاشورا برگزار كرديم و در آخر، همگي به امام رضا (ع) متوسل شديم تا بلكه بتوانيم پيكر شهدا را كشف كنيم.
فرداي آن روز، بچه ها با اميد و روحيه ي بالايي شروع به كار كردند. در حين كار به پيكر شهيدي دست يافتيم كه دل همه ي بچه ها را شاد كرد. بعد از تفتيش وسايل همراه اين شهيد، آيينه اي را در جيب او يافتيم كه تصويري از بارگاه امام رضا (ع) بر آن منقوش بود.
اين شهيد «سيد طباطبايي» نام داشت و اهل «ورامين» بود.
آري! كشف و شهودهايي از اين قبيل، لحظه هاي بچه ها را تزيين مي كند، لحظه هايي كه مثل شهدا تقدس دارند، لحظه هايي كه برگشت ناپذيرند.

راوي : ع.رحمانيان

علی اکبر
دوشنبه ۲۴ تير ۱۳۹۲, ۱۷:۰۷
چند روزی می‌شد که در اطراف کانی‌مانگا در غرب کشور کار می‌کردیم؛ شهدای عملیات والفجر چهار را پیدا می‌کردیم. اواسط سال 71 بود.
از دور متوجه پیکر شهیدی داخل یکی از سنگرها شدیم. سریع رفتیم جلو. همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود. خواستیم که بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، در کمال حیرت دیدیم در انگشت وسط دست راست او انگشتری است؛ از آن جالب‌تر این که تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود ولی انگشتی که انگشتر در آن بود، کاملاً سالم و گوشتی مانده بود.
همه‌ی بچه‌ها دورش جمع شدند. خاک‌های روی عقیق انگشتر را پاک کردیم. اشک همه‌مان درآمد، روی آن نوشته شده بود:‌ « حسین جانم »

kavirdell59
سه شنبه ۲۵ تير ۱۳۹۲, ۰۹:۵۸
عنوان : پرده ي شهادت
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب كرامات شهدا
آن شب، شهيد خليل تنها در مسجد نشسته بود و براي شهدا پرده مي نوشت. وقتي كارش تمام شد، پرده ها را داخل كمد آرشيو پايگاه گذاشت و به ما گفت: «كسي حق ندارد به اين پرده ها دست بزند، تا اين كه يا شهيد شوم و يا برگردم.»
فرداي آن شب براي شركت در عمليات والفجر 8 به فاو اعزام و در همان عمليات شهيد شد. هنگامي كه به سراغ پرده نوشته ها رفتيم، اين مضامين بر روي يكي از آن ها اشك از ديدگانمان جاري ساخت. «شهادت برادر، خليل نرگس قرباني را به خانوده اش تبريك و تهنيت عرض مي نماييم.»
منبع :روزنامه جام جم
راوي : برادر شهيد

پيشاني

شب عمليات كربلاي 5، توي سنگر نشسته بوديم. از هر دري صحبتي بود. در عمليات قبلي _ كربلاي 4_ همه نگران اين بودند كه «مير حسيني» آسيب ببيند.
چون عملياتي نبود كه او مجروح از صحنه ي نبرد خارج نشود. قبل از عمليات كربلاي 4 بود كه گفت: «نترسيد، توي اين عمليات شهيد نمي شوم؛ حتي مجروح هم نمي شوم.»
ولي آن شب، اشاره به پيشاني اش كرد و گفت: «تير به اين جاي من مي خورد. من شهيد مي شوم.» ... و همان شد كه گفت.
او جانشين فرمانده ي لشگر ثارالله (ع)، حاج قاسم ميرحسيني بود.

راوي : حاج قاسم سليماني

علی اکبر
چهارشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۲, ۰۱:۰۳
هنگامی که در عملیات رمضان اسیر شدم، مرا به بصره بردند و در سالنی که در یک پادگان قرار داشت، به صورت موقت در کنار تعدادی دیگر از اسرا جای دادند.
در آن‌جا برادری بود که از ناحیه‌ی سینه ترکش خورده بود و یک تیر کلاشینگکف نیز دو طرف پهلوی او را سوراخ کرده که در نتیجه‌ی آن روده‌اش نیز سوراخ شده بود.
او حال خیلی بدی داشت. بدنش عفونت کرده بود و هر چه نگهبان عراقی را صدا می‌زدیم، آن‌ها توجهی نمی‌کردند. گاه‌گاهی هم سربازی می‌آمد و ما به او می‌گفتیم که این اسیر در حال مرگ است؛ ولی آن سرباز وعده‌ی آمدن پزشک را می‌داد و می‌رفت.
او چهل و هشت ساعت ناله می‌کرد و به خود می‌پیچید و کسی در آن سالن داغ و آتشین به فریادش نمی‌رسید. ما هم که مضطرّ شده بودیم، عراقی‌ها را صدا می‌زدیم و آن‌ها می‌آمدند و بر سر ما فریاد می‌کشیدند؛ ولی ما هم کوتاه نمی‌آمدیم و می‌گفتیم که باید این مجروح را به بیمارستان ببرید. چون می‌دیدیم که او دارد از دنیا می‌رود.
پس از گذشت چهل و هشت ساعت آمدند و گفتند که دکتر آمد. ناگهان دیدیم یک پسر بچه‌ی پانزده شانزده ساله یک روپوش سفید به تن کرده و دارد می‌آید. آن بچه، یک تکه گاز روی محل جراحت او که روی زمین افتاده بود، گذاشت و دو تا چسب هم روی آن قرار داد و رفت. آن‌جا فهمیدیم که تمام راه‌ها بسته شده است.
حال دوستمان هم خیلی وخیم شده بود. بالای سر او نشستم. متوجه شدم که سیاهی چشمش کنار می‌رود و سفیدی آن نمایان می‌شود. دیدم لحظات آخر زندگی را می‌گذراند.
من با صدای بلند بالای سرش داد زدم و گفتم: اسمت چیست؟ و چند بار تکرار کردم.
او به آرامی گفت: محمدعلی.
گفتم: نام فامیلت چیست؟
گفت: مرادی و خیلی آهسته گفت: مبارکه‌ی اصفهان.
یک سنگریزه برداشتم و اسم آن را روی دیوار نوشتم. بچه‌ها دور او را گرفته بودند و گریه می‌کردند. صحنه‌ی غریبانه‌ای بود. یک رزمنده‌ی اسلام در غربت و زندان دشمن، داشت مانند شمع خاموش می‌شد. عراقی‌ها صدای ناله‌ی بچه‌ها را شنیدند و ریختند داخل و با مشت و لگد بچه‌ها را زدند و همه را از اطراف محمدعلی دور کردند و از سالن خارج شدند.
یکی از دوستان مشهدی به نام حامد کیومرثی که از همه‌ی ما کم‌سن‌تر و چهره‌اش نمایان‌گر پاکی بود، به من گفت: سید! بیا برای شفای محمدعلی یک دعای توسل بخوانیم! من یک قسمت‌هایی از دعا را حفظ هستم و شما هم قسمت‌هایی دیگر؛ چون ما از آمدن پزشک ناامید شده‌ایم.
حرف حامد به دلم نشست. با بچه‌ها در میان گذاشتیم و همه رو به قبله نشستیم. حامد دعای توسل را با اشک و آه شروع کرد و بچه‌ها خیلی گریه کردند. در دعا، شفای محمدعلی را طلب کردیم. هنوز دعا کاملاً تمام نشده بود که عراقی‌ها صدای ما را شنیدند و آمدند و دعا را بر هم زدند و ما پخش شدیم و هر کدام با حالتی اندوه‌بار در گوشه‌ای نشستیم.
همین که عراقی‌ها بیرون رفتند، ناگاه صدای ضعیف محمدعلی را شنیدیم. بچه‌ها خوشحال شدند و ریختند بالای سرش.
او گفت: مرا بلند کنید! می‌خواهم راه بروم.
گفتیم:‌ چه‌طور می‌خواهی راه بروی؟
به هر حال او باز هم حرف خود را تکرار کرد و بچه‌ها زیر بغلش را گرفتند و بلندش کردند. چند قدم که راه رفت، گفت:‌ مرا بر زمین بگذارید! پس از چند دقیقه گفت: مرا بلند کنید که راه بروم! و چند مرتبه این وضعیت تکرار شد.
کل ماجرا همین بود و محمدعلی دیگر راه می‌رفت. از بصره ما را به بغداد انتقال دادند. در آن‌جا من با محمدعلی بودم. تا این‌که به اردوگاه موصل بردند. آن‌جا محمدعلی را در زمین فوتبال می‌دیدم و هیچ مشکلی نداشت.
آن روزها هر چند وقت یک بار، من محمدعلی را در اردوگاه صدا می‌زدم و در جای خلوت و بی‌سر و صدایی می‌نشستیم. به او می‌گفتم: محمدعلی! تو نظر کرده هستی. لایق بودی که مولا به تو نظر کند. با نظری که مولا به تو کرد، در واقع یک پیامی هم به ما داد و فرمود که ما در این‌جا شما را زیر نظر داریم و رهایتان نمی‌کنیم.
محمدعلی پس از گذشت بیش از هشت سال با بقیه‌ی آزادگان به وطن بازگشت

kavirdell59
چهارشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۲, ۰۹:۵۷
عنوان : السلام عليك ياحسين شهيد
راوي :كرامات شهدا
منبع :كتاب اسوه هاي شهادت در اصفهان
در زمان انقلاب من و جمشيد همراه هم بوديم وقتي تصميم گرفت به جبهه برود، با خوشحالي پذيرفتم و او را با رضايت بدرقه كردم تا اينكه خبر شهادت او را آوردند، اشك در چشمانم غلطيد، گويي چشمانم تحمل بي او بودن را نداشتند، از آن روز كار هميشه ام بود دلم مي سوخت كه چرا مثل آن قديمها من با او نبودم تا با هم شهيد شويم، مدتي گذشت.....خيلي دلتنگ او بودم، يك شب عكس او را زير سرم گذاشتم و در حاليكه گريه مي كردم گفتم:دلم مي خواهد امشب بخوابم بعد تو بيايي و بگوئي آيا موقع شهيد شدن كسي به تو آب داد؟در همين حين چشمانم به خواب فرو رفت و در عالم رؤيا احساس كردم در يك بيابان هستم ناگهان طوفان شد، در ميان گرد و غبار هوا ديدم جمشيدبه پهلوي راست افتاده و زانو در بغل كرده و از قلبش خون مي چكد، نزديك تر رفتم و تا سر او را در زانو بگيرم، ديدم يك زن چادر مشكي كنار او ايستاد و دستش را در ميان خونهاي قلب او كرد و گفت:«السلام عليك يا حسين شهيد» سپس دستش را در دهان جمشيد برد، من با مشاهده اين صحنه دستم را به خونهاي پسرم زدم و به قلبم ماليدم، در همين لحظه از خواب بيدار شدم، صورتم خيس بود، از آن روز بيماري قلبي من برطرف شد و من ديگر هيچ گاه براي جمشيد گريه نكردم.

راوي : مادرشهيد

kavirdell59
چهارشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۲, ۱۶:۵۲
راز پيراهن خون‌آلود‌ یک شهيد

آن زمان عراقي‌ها، سر رزمنده‌هاي ايراني را مي بريدند تا پاداش بگيرند. بعد از 12 سال که استخوان‌هاي علي برگشت، من براي تحويل گرفتن جنازه‌اش رفتم. متوجه شدم که دست راست علي سالم باقي مانده و از بقيه فقط استخوان است.

شهيدان اميري پرستوهاي عاشقي بودند که سفر خود به معراج را از معراج الرضا(ع) آغاز کردند و نداي هل من ناصر خميني کبير (ره) را لبيک گفتند.

http://fupload.ir/images/cfw9cbdzc5105a4hu0m.jpg

مادر شهيدان محمود و علي اميري از لاله‌هاي کربلايي خود مي‌گويد:

هنوز محله صاحب الزمان(عج) در گلشهر نبود که ما به اين محله آمديم. در سال 65 پسرم کوچکترم محمود، به جبهه رفت و شهيد شد. چندي بعد علي هم راه برادر کوچکترش را پيش گرفت و به جبهه رفت. علي بعد از 12 سال چشم انتظاري به خانه بازگشت، اما از او فقط تکه اي استخوان مانده بود...


(گلشهر، يکي از مناطق پايين شهر و دور افتاده شهر مشهد است که در يکي از کوچه پس کوچه‌هاي آن پيرزني وجود دارد که دو فرزند خودش را در هشت سال دفاع مقدس تقديم اسلام کرده است.)

فرزند کوچکترم محمود در سال 46 در روستاي شورآب از توابع تربت جام بدنيا آمد. او 5 بار به مناطق عملياتي رفت و در آخرين بار در حالي که لباس سربازي به تن داشت، به درجه رفيع شهادت رسيد.


http://fupload.ir/images/uv3eevtn3npyshdg6t.jpg

محمود در روستا چند سال به درس و تحصيل مشغول بود و وقتي به مشهد آمديم، سرش را به کار بند کرد. با شروع انقلاب و تشکيل بسيج، علي به همراه محمود به مسجد رفتند و در پايگاه بسيج محله ثبت نام کردند. از همان ابتدا در گشت هاي شب شرکت داشتند و در سرما و گرما نگهباني مي دادند. پس از مدتي محمود تصميم گرفت به جبهه برود تا نداي ياري امامش را در جبهه هاي نبرد لبيک گويد. به مسجد محله آمد و از پايگاه مسجد موسي بن جعفر(ع) به جبهه کردستان اعزام شد.

او در عمليات‌هاي متعددي شرکت داشت تا اينکه سر انجام در عمليات کربلاي 1 که براي آزادسازي منطقه مهران انجام شده بود، در 19 سالگي به فيض شهادت نائل آمد. همرزم وي که تا آخرين لحظات در کنار او بوده، مي‌گفت که محمود در اثر اصابت خمپاره به شهادت رسيده است.

لباس خوني...

محمود بارها از منطقه به خانه برمي‌گشت. اما پس از مدتي کوتاه تاب نمی‌آورد و دوباره راهي جبهه‌ها مي شد. يک بار وقتي براي مرخصي به منزل آمده بود، ديدم که لباس محمود آغشته به خون است. علتش را از او پرسيدم، زير لب گفت جنازه حمل مي‌کرده، اما وقتي زيرپوش خوني و بدن زخمي او را ديدم، فهميدم که مجروح شده و نمي‌خواسته که درد و ناراحتي اش را به خانواده بگويد.

ماجراي ازدواج...

يک سال و نيم بعد از ازدواج و در آخرين اعزامش به جبهه، وداع تلخي با خانواده و همسرش داشت، چرا که منتظر به دنيا آمدن فرزندش بود. به ما سفارش کرد که نام فرزندش را از ائمه معصومين انتخاب کنيم و خودش به جبهه‌ها بازگشت. ما نيز نام فرزندش را علي اکبر گذاشتيم. فرزندي که پدر، هيچ‌گاه روي زيباي او را نديد.

شهيد علي اميري

شش ماه بعد از خبر شهادت محمود، برادر نتوانست تاب بياورد و قصد جبهه کرد. به او مي‌گفتيم که بگذار يک سال از شهادت محمود بگذرد، اما علاقه زياد او به جبهه، او را به ميدان‌هاي نبرد کشاند.

http://fupload.ir/images/w74qwoa1qucxhduq644g.jpg

علي نيز مانند برادرش در روستاي شورآب به دنيا آمد. در روستا به مکتب خانه مي رفت و ديوان حافظ و قرآن را ياد گرفته بود. پس از انقلاب نيز هميشه همراه با پدر و برادر در راهپيمايي ها شرکت مي کرد و در بسيج محله فعاليت داشت. او نيز از مسجد موسي جعفر(ع) به شلمچه اعزام شد. علي قبل از رفتنش، چهار دختر داشت و از به دنيا آمدن دختر کوچکش، فاطمه، فقط دوماه مي گذشت.


علي در جبهه آرپي جي زن بود. پس از مدت کوتاهي که سراغش را مي گرفتيم، ديديم که هيچ خبري از او نيست. چشم انتظارش بوديم. تا پايان جنگ، منتظر مانديم که نامش را در ليست اسيران جنگي پيدا کنيم. تمام اسيران به ميهن بازگشتند، اما هيچ‌گاه خبري از علي نبود. ديگر مطمئن شده بوديم که علي هم شهيد شده است. با چشماني منتظر و دل‌هايي مالامال از شوق ديدار، 12 سال را گذرانديم. تا اينکه در سال 77 علي به خانه آمد، اما از او تنها چند تکه استخوان و پلاکي را که گروه‌هاي تفحص در شلمچه يافته بودند، باقي مانده بود.

http://fupload.ir/images/3o462bphypbutl9t3ork.jpg

چند خصلت از شهيد...

علي از دوران کودکي، فردي خوش اخلاق و خوش برخورد بود. بازي کردن در کوچه‌ها عادت او شده بود و خيلي هم از نشستن خانم‌ها بيرون از خانه بدش مي‌آمد. همچنين علي اهل بد دهاني نبود. با اينکه شنيدن فحش و ناسزا از کودکاني که در روستا همبازي او بودند، رفتاري عادي بنظر مي آمد، اما من هيچ گاه از زبان پسرم ناسزا نشنيدم.

بي تاب برادر...

علي، گچکار بود. هميشه کارش را خوب انجام مي داد و همکارانش از او راضي بودند. دوستش برايمان تعريف مي‌کرد که بعد از شهادت محمود، علي، آن علي سابق نبود. ديگر رمق کار کردن نداشت و خيلي وقت‌ها مي‌ديدم که هنگام کار کردن، چشمان علي از دوري برادرش گريان است. انگار روي زمين نبود و تمام فکر و ذهنش شده بود رفتن به جبهه.

پس از مدتي علي هم به جبهه رفت و خيلي زود، برادرش را در آسمان ها ملاقات کرد.

http://fupload.ir/images/j3huz22hgq3tehyucwce.jpg

خبر شهادت...

خواب پسرم را زياد مي‌ديدم. يکبار قبل از شهادتش، علي به خوابم آمد. او از جبهه برگشته بود و من در خانه با او گرم صحبت بودم. داشتيم با هم درد دل مي کرديم که ناگهان علي به سوي آسمان پرکشيد، پرواز کرد و در ابرها ناپديد شد. آن زمان فکر نمي کردم که اين خواب، خبر شهادت پسرم باشد، اما بعدها فهميدم که چه زود خوابم تعبير شده است!

روایتی غم‌انگیز دايي شهيد

علي زودتر از بقيه به مشهد آمد که پيش من کار کند. اهل کار بود و در کار کم نمي گذاشت. خيلي کم صحبت مي کرد و آدم ساکتي بود. به او مي گفتم از سنگ صدا درمي آيد، از تو صدايي در نمي آيد... اما باز هم او چيزي نمي گفت!

پس از اينکه خبر شهادت برادرش را شنيده بود، مي ديدم که علي در حال گريه کردن است. مي گفت نمي تواند ياد محمود را فراموش کند. آخرين روزي که با هم کار مي کرديم، حال و هواي خوبي نداشت و بي آنکه چيزي بگويد به خانه رفت.

شب هنگام، همسرش به در خانه ما آمد و گفت که علي فردا به جبهه مي رود، ولي من باور نکردم. صبح زود به دنبال علي رفتم، اما گفتند که قبل از طلوع آفتاب با نيسان به همراه دوستانش به پادگان رفته است. در آن هواي سرد رفتم به پادگان تا او را از رفتن به جبهه منصرف کنم. او را با بلندگو چند بار صدا زدند اما خبري از او نشد. حتي وقتي بسيجي ها از پادگان بيرون مي آمدند، او را نديدم. انگار خبر داشت که مي خواهم منصرفش کنم و خودش را از من پنهان مي کرد که رويم را زمين نندازد! به خانه آمدم و همراه با مادر شهيد به راه آهن رفتيم تا آنجا پيدايش کنيم. راه آهن شلوغ بود و هرچه گشتيم، باز هم علي را پيدا نکرديم، انگار قسمت نبود که براي آخرين بار رويش را ببينم. چرا که بعدها فهميدم علي زودتر از من با همسر و خانواده اش، در راه آهن وداع کرده بود . مي دانم که علي ما را مي ديد، اما من ديگر هيچ گاه او را نديدم.

http://fupload.ir/images/p8htdj41r1zewrjaulsm.jpg

مدتي بعد علي با لباس بسيجي و با پاي برهنه به خوابم آمد و در حالي که از زيرزمين بيرون مي آمد، به من گفت: « مرا ببخش که بدون خداحافظي رفتم، حالا براي خداحافظي آمده ام...»

بعد از 12 سال که جنازه اش پيدا شد، همرزم علي که تا آخرين لحظات در کنار او بوده، به من گفت: «علي خط شکن بود. در حين عمليات، گلوله اي به او اصابت کرد و زخمي شد. من او را به سر شانه انداختم و زير باران گلوله و توپ و خمپاره به عقب برگرداندم. علي هنوز زنده بود و داشت با من صحبت مي کرد. ديگر توان نداشتم و علي را کنار درختي خواباندم تا کمک بياورم. اما هرگز نتوانستم برگردم. اگر علي هنوز هم زنده بوده، به دست عراقي‌ها افتاده است.» آن زمان عراقي ها، سر رزمنده‌هاي ايراني را مي بريدند تا پاداش بگيرند. بعد از 12 سال که استخوان‌هاي علي برگشت، من براي تحويل جنازه علي رفتم. متوجه شدم که دست راست علي سالم باقي مانده و از بقيه فقط استخوان است که اين استخوان‌ها، سر هم نداشت. اين اولين باري است که به مادر شهيد مي‌گويم پسرت سر نداشت... .

علی اکبر
چهارشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۲, ۱۷:۴۱
نيمه هاي تابستان بود، تابستان 73...
آفتاب، سنگين و داغ به زمين مي ريخت. بچه ها در گرمايي طاقت سوز، عاشقانه به دنبال بقاياي پيكر شهدا بودند. از صبح علي الطلوع كار را شروع كرده بودند.
نزديكي هاي غروب بود كه بچه ها خواستند قدري استراحت كنند. راننده ي بيل مكانيكي كه سرباز زحمت كشي بود بنام «بهزاد گيج لو» چنگك بيل را به زمين زد و از دستگاه پياده شد. بچه ها روي خاكريزي نشسته و مشغول استراحت و نوشيدن آب شدند.
در گرماي شديد كه استخوان هاي آدم را به ستوه مي آورد، ناگهان متوجه شديم كه كبوتر سپيد و زيبا، بال و پر زنان آمد و روي چنگك بيل نشست و شروع كرد به نوك زدن به بيل!!
بچه ها ابتدا مسأله را جدي نگرفتند، ولي چون كبوتر هي به بيل نوك مي زد و ما را نگاه مي كرد، اين صحنه براي بچه ها قابل تأمل شد. يكي از رفقا كلمن را پر از آب كرد و در كنار خودمان روي خاكريز قرار داد. اندكي بعد كبوتر از روي بيل بلند شد و خود را به كنار ظرف آب رساند. لحظاتي به درون كلمن آب نگاه كرد و دوباره به ما خيره شد. بدون اين كه ترسي داشته باشد، مجدداً پريد و روي چنگك بيل نشست و باز شروع به نوك زدن كرد...!
دقايقي بعد از روي بيل پر كشيد و در امتداد غروب آفتاب گم شد! منظره ي عجيبي بود. همه مات و مبهوت شده بودند. هركس چيزي مي گفت در اين ميان «آقا مرتضي» رو به بچه ها كرد و گفت: «بابا، به خدا حكمتي در كار اين كبوتر بود...!»
ساير بچه ها هم همين نظر را دادند و در حالي كه هم چنان در مورد اين كبوتر حرف هاي تازه اي بين بچه ها رد و بدل مي شد، شروع به كار كرديم. جست وجو را در همان نقطه اي كه كبوتر نوك مي زد ادامه داديم. با اولين بيلي كه به زمين خورد، سر يك شهيد با يك كلاه آهني بيرون آمد.
در حالي كه موهاي سر شهيد به روي جمجمه باقي بود و سربند «يا زيارت يا شهادت» نيز روي پيشاني شهيد به چشم مي خورد! ما با بيل دستي بقيه ي خاك ها را كنار زديم. پيكر تكيده ي شهيد در حالي كه از كتف به پايين سالم به نظر مي رسيد از زير خاك نمايان شد. بچه ها با كشف پيكر گلگون اين شهيد غريب، پرده از راز حكمت آميز آن كبوتر سفيد برداشتند.

منبع :كتاب كرامات شهدا
راوي : شهيد حاج علي محمودوند

kavirdell59
پنجشنبه ۲۷ تير ۱۳۹۲, ۱۵:۲۷
مردانی که در راه قدس جاوید الاثر شدن


احمد متوسلیان قبل از اعزام به لبنان در جمع رزمندگان اسلام گفت: "ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد، هر کس مرد این راه است، بسم‌الله؛ هر کس نیست خداحافظ ... "

http://fupload.ir/images/l1pv97dqlbaqfl0xsn.jpg

به نوشته حمید داودآبادی در‌ کتاب " کمین جولای 82 "، زمانی که نیروهای ایرانی به لبنان رفتند، لبنان درگیر جنگ بود و دولت مرکزی مستقری هم نداشت.

واضح است که وقتی در منطقه‌ای جنگ در گرفته است، وقوع حوادثی نظیر گروگان‌گیری و ربایش طبیعی است و از این منظر می‌توان گفت که اسارت حاج احمد متوسلیان از قبل قابل پیش‌بینی بود

http://fupload.ir/images/6f18emv0ef5h0z6xoq0.jpg

ضمن این‌که دو نفر دیگر از نیروهای ایرانی هم چند وقت قبل اسیر شده بودند و این گروگان‌گیری‌ها برای بار اول نبود که رخ می‌داد.

شهید حاج ابراهیم همت و نیروهای دیگری که همراه متوسلیان در لبنان بودند حدود 24 ساعت بعد متوجه می‌شوند این چهار نفر گم شده‌اند.

پس از گذشت ساعتی از جدا شدن متوسلیان و سه نفر دیگر از سایر نیروها، نیروهای ایرانی از طریق بی‌سیم از بعلبک و بیروت، سراغ آن‌ها را می‌گیرند و جواب مشخصی دریافت نمی‌کنند.

http://fupload.ir/images/yja4132wfbaa4wpuvadq.jpg

فردای آن روز اتومبیل گارد حفاظت که این 4 نفر را در زمان ربایش، همراهی می‌کرده به نیروهای ایران اطلاع می‌دهد که متوسلیان و همراهانش را ربوده‌اند.

فالانژها در این 24 ساعت هر اقدامی را که می‌خواستند انجام داده بودند.

ضمن این که در محل دستگیری این چهار نفر دژبانی ثابتی نبوده، یعنی همان روز یک پست ایست بازرسی ایجاد و هر کسی شیعه بوده دستگیر می‌کردند و می‌کشتند

http://fupload.ir/images/co3hspv0kcqwx9eqimp.jpg

پس از حمله اسرائیل به لبنان با بهانه ساختگی ترور سفیرش، بسیاری از کشورهای عربی گفتند ایران که ادعا می‌کند علیه اسرائیل است نیروهایش را بیاورد و علیه اسرائیل متمرکز کند.

در آن زمان، هیچ کشور عربی وارد جنگ با اسرائیل نشد و تنها ایران بود که نیروهایش را به لبنان برد.

تیپ 58 ذوالفقار از ارتش و تیپ 27 حضرت رسول (ص) از سپاه به سوریه فرستاده شدند تا برای نجات شیعیان لبنان از این منطقه وارد جنگ با اسرائیل شوند.

اما معلوم شد از طریق سوریه امکان عمل وجود ندارد. چون سوریه در آن زمان آمادگی درگیری مستقیم را نشان نمی‌داد.

شهید صیاد شیرازی در خاطراتش تعریف می‌کند روزی که فرماندهان سپاه و ارتش خدمت امام خمینی(ره) آمدند و قضیه را توضیح دادند، امام گفت: "همه شما را گول زده‌اند؛ سریع تمام نیروها را بر گردانید که یک قطره خون اگر از دماغ کسی بیاید شما مسئولید، جبهه‌ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کرده‌اند آیا می‌توانید آن را پر از نیرو کنید؟ "

آنجا بود که مسئولان تازه فهمیدند چه اشتباهی کرده‌اند.

بعد از آزادی خرمشهر که برخی از کشورهای عربی پیشنهاد آتش بس (نه صلح) آن هم به صورت شفاهی به ایران می‌دادند، صدام در یک سخنرانی می‌گوید وقتی ایرانی‌ها خرمشهر را از ما گرفتند من چنان احساس خطر کردم که به گارد ریاست جمهوری دستور دادم در اطراف بغداد دیوار دفاعی تشکیل بدهند.

این نشانه وحشت دشمن است. آن‌ها برای نجات صدام دنبال زمان بودند و بحث آتش بس را پیش آوردند که ایران قبول نکرد و گفت: یا صلح یا ادامه جنگ.

بعد از آزادی خرمشهر وقتی ما نیروهایمان را به لبنان بردیم در عملیات رمضان که حدود یک و نیم ماه طول می‌کشد تمام کشورهای غربی بالاترین میزان کمک تسلیحاتی را به عراق کردند و حتی شوروی، تانک‌های مدرن " تی 72 " که ضد موشک است را در این مقطع به عراق داد.

در همین مقطع، کارشناسان بلژیکی و اسرائیلی آمدند و زمین شلمچه را مسلح کردند. کانال‌ها و سیم خاردارها همه در مقطعی که ما درگیر لبنان بودیم ساخته شد و برای همین ما در عملیات رمضان شکست خوردیم.

این شکست طرح مشترک اسرائیل و عراق برای منحرف کردن نیروهای ما بود.

مواضع مسئولان نیز درباره ربوده شدن حاج احمد متوسلیان و یارانش بسیار عادی بود. به این صورت که وزارت خارجه نامه اعتراضیه‌ای ارسال کرد.

در آن دوره تکلیف لبنان معلوم نبود و مشخص نبود با چه کسی طرف هستیم.

گروه فالانژیست‌ها مزدور اسرائیل بودند. وضعیت آن دوره مثل این است که چند نفر از رزمنده‌های ما را ارتش عراق در جنگ اسیر کرده باشد و ما بخواهیم نامه نگاری کنیم که اسرای ما را آزاد کنند.

ما در آن زمان، درگیر جنگ بودیم و از سوی دیگر فالانژها و حتی اسرائیل تأکید داشتند این سؤال را برجسته کنند که ایران در لبنان چه کار می‌کند؟

اما بعدها در سطح سازمان ملل پیگیری‌هایی انجام شد، به‌ویژه به‌ واسطه گروگان‌های غربی که در لبنان اسیر بودند.

غرب از ایران می‌خواست که برای آزادی این گروگان‌ها وساطت کند. ایران هم همیشه می‌گفت گروگان‌های ما در این معامله چه می‌شوند؟

آن‌ها وعده پیگیری می‌دادند تا در نهایت "خاویر پرز دکوئیار"، دبیر کل وقت سازمان ملل، نامه تسلیتی به ایران نوشت و از طرف سازمان ملل اعلام کرد که این چهار نفر کشته شده‌اند.

حتی کنگره آمریکا هم چنین کاری را انجام داد. یعنی در همان زمان منابع دیپلماتیک ما از کنگره آمریکا خواستند در قبال درخواست نمایندگان آمریکا از ایران برای پیگیری آزادی گروگان‌هایشان، آن‌ها هم وضعیت اسرای ما را روشن کنند.

آن‌ها قول همکاری دادند و گروگان‌هایشان هم آزاد شدند. اما تنها جواب کنگره آمریکا نامه تأسف آمیزی بود که ضمن آن گفتند ما وضعیت گروگان‌هایتان را پیگیری کرده‌ایم و آن‌ها کشته شده‌اند.

ما با دشمنان مکار و شیادی طرف هستیم. فالانژها و اسرائیلی‌ها شیادانی هستند که به هیچ حرفشان نمی‌توان اطمینان کرد. به نحوی که اظهارات آن‌ها در طول 30 سال گذشته همه ضد و نقیض بوده است.

اما از طرف دیگر نظام پیگیر وضعیت این چهار دیپلمات بوده و برای روشن شدن تکلیف آنان کارهای مهمی انجام داده است.

دوره‌هایی بوده که گروگان‌های ارزشمندی از دشمن، در بند لبنانی‌ها بوده‌اند و ایران برای آزادی آن‌ها واسطه می‌شده است.

اگر قرار بود متوسلیان در دست لبنانی‌ها باشد قطعاً او را تحویل می‌دادند تا به نتایج بهتری در این معاملات برسند. چون از لحاظ امنیتی، حاج احمد نسبت به گروگان‌های آن‌ها از لحاظ اطلاعاتی اهمیت کمتری داشته و منطقی نیست که او را نگه دارند اما هزینه‌های بالایی در این گروگان‌گیری‌ها بپردازند.

حتی در قضیه مک فارلین یک پای معامله همیشه چهار گروگان ایرانی بوده‌اند که این اخبار تاکنون مطرح نشده است. غربی‌ها به دنبال آزادی جاسوس خودشان بودند و ایران، شرط آن را مشخص شدن وضع گروگان‌هایش اعلام می‌کرد.

حتی در قضیه مک فارلین یک پای معامله همیشه چهار گروگان ایرانی بوده‌اند که این اخبار تا کنون مطرح نشده است. غربی‌ها به دنبال آزادی جاسوس خودشان بودند و ایران، شرط آن را مشخص شدن وضع گروگان‌هایش اعلام می‌کرد. یعنی افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه‌ای که برای آن پرداخت کردند به اندازه کافی اهمیت داشت که اگر امکان معاوضه دیپلمات‌های ایرانی بود این کار را بکنند تا آن افتضاحات پیش نیاید.

علی اکبر
پنجشنبه ۲۷ تير ۱۳۹۲, ۱۸:۲۹
حكايت اذان شهيد

سال 74 بود كه باز دلمان هواي خوزستان كرد و در خدمت بچه هاي «تفحص» راهي طلائيه شديم. عليرغم آب گرفتگي منطقه، بچه ها با دل هايي مالامال از اميد يك نفس به دنبال پيكرهاي مطهر شهدا بودند و با لطف و عنايت خداوند، هر روز تعدادي پيكر شهيد را كشف و منتقل مي كرديم.
يك روز تا ظهر هرچه گشتيم پيكر شهيدي را پيدا نكرديم… دل بچه ها شكسته بود. هركس خلوتي براي خود دست و پا كرده بود، صدايي جز صداي آب و نسيمي كه بر گونه هاي زمين مي وزيد به گوش نمي آمد، در همين حين يكي از برادران رو به ما كرد و گفت: «صداي اذان مي شنوم!» ما تعجب كرديم و حرف آن برادر را زياد جدي نگرفتيم تا اين كه دوباره گفت: «صداي اذان مي شنوم، به خدا احساس مي كنم كسي ما را صدا مي زند…».
باور اين حرف براي ما دشوار بود، بچه ها مي خواستند باز هم با بي اعتنايي بگذرند، آن برادر مخلص اين بار خطاب به ما گفت: «بياييد همين جايي كه ايشان ايستاده است را با بيل بكنيم». ما هم درست همان جايي كه ايشان ايستاده بود را با بيل كنديم. حدود نيم متر خاك را برداشتيم، با كمال تعجب پيكر مطهر شهيدي را يافتيم كه هنوز كارت شناسايي او كاملاً خوانا بود و پلاكش در لابه لاي استخوان هاي تكيده اش به چشم مي خورد.
قدر آن لحظات توكل و اخلاص را فقط بچه هاي تفحص مي فهمند..!

منبع :كتاب كرامات شهدا

kavirdell59
جمعه ۲۸ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۴۲
خاطره سردار جعفری از شهید خرازی و حاج قاسم در دشت عباس

کتاب «کالک‌های خاکی» دربردارنده خاطرات سردار عزیز جعفری است که به قلم گلعلی بابایی به رشته تحریر در آمده است
که برای اولین‌بار در بیست و ششمین دوره نمایشگاه کتاب تهران عرضه می‌شود. بخش‌هایی از این اثر را بازخوانی می کنیم. خاطره ذیل بخشی از روزهایی است که به زبان سردار جعفری نقل شده است و در آن شمه‌ای از تلاش رزمندگان برای حفظ موقعیت خود روایت می‌شود:

«صبح روز دوشنبه، ۲ فروردین‌ماه، به محض روشن شدن هوا، با یک جیپ فکسنی، که آنتن بی‌سیم فرماندهی قرارگاه عملیاتی قدس روی آن سوار بود، به سمت خط تیپ ۴۱ ثارالله(ع) حرکت کردم.

در بدو ورود به منطقه آنچه به چشم می‌آمد پاکسازی تعدادی از سنگرهای دشمن بود که به دست بچه‌های تیپ ۴۱ انجام گرفته بود. قاسم سلیمانی را دیدم که با سر و صورت خاک‌آلود همچنان تلاش می‌کرد مابقی سنگرها را پاکسازی کند.
حضور نیروهای غیر عراقی در منطقه هم کاملاً مشهود بود؛ نیروهایی که به سبب حس عربیت و تبلیغات ضد ایرانی دایره توجیه سیاسی ارتش بعث و پولی که به ازای این مزدوری گرفته بودند با انگیزه زیادی مقاومت می‌کردند. قاسم سلیمانی برای اینکه بتواند مقاومت این نیروها را کم کند جاده‌ای به سمت امام‌زاده عباس باز کرد. این اقدام تا حدودی در تثبیت منطقه مؤثر بود.

وقتی خیالم از طرف محور تیپ ۴۱ ثارالله(ع) راحت شد، با جیپ از همان جاده‌ حرکت کردم به سمت امام‌زاده عباس تا به حسین خرازی و تیپ ۱۴ امام حسین(ع) سر بزنم.
از ارتفاع چاه ‌نفت پایین رفتم که بخورم به جاده اصلی. نرسیده به جاده آسفالت، جاده فرعی کمی به سمت چپ می‌پیچید؛ یعنی همان‌جایی که خط حدّ قرارگاه قدس با قرارگاه نصر بود. فکر کردم آنجا پاکسازی شده و نیروهای ما روی جاده مستقرند.‌
به همین دلیل با خیالی آسوده پدال گاز را فشار دادم و پیش رفتم. همین که رسیدم به جاده آسفالت، دیدم وضع خراب است و عراقی‌ها روی جاده مستقرند. برگشتم تا بروم سمت بقعة امام‌زاده عباس. از روی جاده خاکی رفتم سمت ارتفاعات.
دیدم آنجا هم وضع بهتری ندارد و تانک‌های لشکر ۱۰ زرهی عراق اطراف امام‌زاده عباس مستقرند و موضع هجومی گرفته‌اند.

پرس‌وجو کردم تا بدانم موضوع چیست و چرا چنین وضعیتی پیش آمده است. فهمیدم دشمن توان خود را در منطقة عین‌خوش متمرکز کرده تا بتواند با به‌کارگیری مجدد نیروهای رانده‌شده از محور رقابیه تلاش گسترده‌ای را به سمت امام‌زاده عباس از شرق به غرب آغاز کند و امام‌زاده را بار دیگر تصرف کند.
از قرار معلوم به مقصود خودش هم رسیده بود و پیرامون بقعة امام‌زاده عباس جولان می‌داد.

با نفرات همراه در جایی مخفی شدیم و منطقه‌ را شناسایی کردیم تا بدانیم وضع از چه قرار است. در همین گیرودار، عراقی‌ها متوجه حضور ما شدند
و با تیراندازی در اطراف ما سعی کردند ما را اسیر کنند. دیدیم نخیر؛ هوا پس است. تصمیم گرفتیم برگردیم عقب. باید طوری برمی‌گشتیم که بتوانیم از تیررس نیروهای عراقی در امان بمانیم.
برای همین با همه توان پایم را گذاشتم روی پدال گاز و ماشین را از جا کندم. جاده خاکی بود و حرکت پرگاز من باعث ایجاد گرد و خاک فراوان روی جاده شد.
همین کافی بود تا دید عراقی‌ها کور شود و آن‌ها نتوانند روی ما تیراندازی دقیق داشته باشند.

با هر مشقتی بود خودمان را رساندیم خط تیپ ثارالله(ع) که بچه‌هایش هنوز مشغول پاکسازی محور خودشان بودند. رفتم پیش قاسم سلیمانی.
با او صحبت کردم و مشکل محور دشت عباس را برای او توضیح دادم. گفتم: «باید منطقه خالی‌ماندة بین شما و حسین خرازی پر بشود. در غیر این‌ صورت، وضع از این هم که هست بدتر می‌شود.» قاسم گفت: «ما داریم تلاش خودمان را می‌کنیم.»
چند دقیقه‌ای پیش قاسم ماندم و دوباره از محور تی‌شکن سرازیر شدم تا بروم سمت تیپ ۱۴٫ تا آنجا که زمین و دشمن اجازه می‌دادند با ماشین رفتم جلو.
در نقطه‌‌ای که نیروهای دشمن روی منطقه دید و تیر کامل داشتند از ماشین پیاده شدم و از میان شیارها با پای پیاده رفتم پیش حسین خرازی. دیدم حسین داخل نفربر m113 غنیمتی خودش، که در عملیات طریق‌القدس آن را از دشمن گرفته بود، توی خط مقدم مستقر شده است. موقعیت این نفربر طوری بود که از همه طرف به سمت آن تیر شلیک می‌شد.
حسین خرازی با انتقال نفربر مرکز پیام تیپ به خط مقدم در حقیقت می‌خواست به نیروهایش روحیه بیشتری بدهد تا بتوانند جلوی پاتک‌های دشمن ایستادگی کنند.
چون اگر دشمن در این محور موفق می‌شد، همه دستاوردهای شب اول عملیات از دست می‌رفت و تداوم عملیات با مشکلات اساسی روبه‌رو می‌شد.
برای جلوگیری از موفقیت دشمن،‌ همة تلاش حسین این بود که بتواند سمت راست محور خودش، در نزدیکی جاده اصلی، خاکریزی احداث کند که پهلوی راست
نیروهایش تأمین شود و آن‌ها بتوانند پشت آن مقاومت کنند؛ همان‌جایی که یگان‌های زبده لشکر ۱۰ زرهی دشمن امان همه را بریده بودند.

به‌رغم اینکه یگان توپخانه و زرهی دشمن آتش توپخانه و گلوله‌های تانکش را روی این نقطه متمرکز کرده بود، نیروهای فداکار جهاد سازندگی استان همدان بالاخره موفق شدند
خاکریزی نصفه‌نیمه‌ روی جاده‌ احداث کنند تا جان‌پناهی برای نیروها باشد. یکی دو ساعت به همین منوال گذشت تا اینکه دشمن با نیروهای تازه‌نفس زرهی‌اش دوباره پاتک کرد.
این بار، دو دستگاه از نفربرهایش با جسارت از خاکریز نیروهای ما عبور کردند و میان بچه‌ها آمدند. در یک لحظه وضع آشفته‌ای پیش آمد. چون هیچ‌کس انتظار نداشت دشمن آن‌قدر جسارت داشته باشد
که دو دستگاه از bmpهایش را از خاکریز ما عبور بدهد. این کار آن‌ها می‌توانست اثر روانی خیلی بدی روی نیروهای ما داشته باشد؛ اما بچه‌های ما کم نیاوردند و مردانه جلوی آن‌ها ایستادند.

حسین خرازی خودش را به آب و آتش می‌زد تا مانع نفوذ بیشتر دشمن به داخل مواضع نیروهایش بشود. در آن لحظات سخت و نفس‌گیر،‌ احساس کردم حسین به کمک فکری احتیاج دارد. با هم کنار خاکریز نشستیم تا برای خروج از آن وضعیت فکری بکنیم.
حسین می‌گفت: «مشکل اینجاست که من دارم از دو طرف می‌خورم؛ هم از سمت دشت عباس و هم عین‌خوش.» او درست می‌گفت. بچه‌های ۴۱ ثارالله(ع) نتوانسته بودند محور خودشان را خوب پوشش بدهند. در حقیقت بخشی از فشارها را باید نیروهای قاسم سلیمانی تحمل می‌کردند؛
اما چون آن‌ها هنوز موفق نشده بودند خط حدّ خودشان را کاملاً پوشش بدهند، فشارها روی تیپ امام حسین(ع) و تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) ـ‌جمعی قرارگاه عملیاتی نصرـ در دشت عباس متمرکز شده بود.

وضعیت آشفته دشت عباس و عدم الحاق قرارگاه‌های نصر و قدس داشت سرنوشت کل عملیات را به خطر می‌انداخت. روز دوم یا سوم عملیات خطر آن‌قدر جدّی شد که اکثر فرماندهانِ ارشد ارتشی و سپاهی تابع قرارگاه‌های کربلا و قدس و نصر در صحنه درگیری حضور پیدا کردند.
محسن رضایی، علی صیاد شیرازی، حسن باقری، احمد متوسلیان، محمود شهبازی، حسین خرازی، حسین همدانی، و من در محل درگیری حضور داشتیم و دنبال راهی برای عقب زدن نیروهای دشمن از آن منطقه بودیم. نیروهای ارتشی و سپاهی، بدون توجه به ماهیت سازمانی خودشان، فداکارانه تلاش می‌کردند خطر رفع شود. در این تقابل نابرابر، دشمن عمدتاً از دو امتیاز سود می‌برد؛
یکی ارتفاعات جَبَل تینه که نیروهای عراقی روی آن مستقر بودند و دیگری موقعیت نامطلوب نیروهای ما روی جاده اندیمشک – دهلران.

لشکر ۱۰ زرهی ارتش عراق، به فرماندهی سرتیپ ستاد ثابت سلطان تکریتی، تعداد قابل توجهی از تانک‌های تی ‌۷۲ خود را، که به‌تازگی دریافت کرده بود،
روی ارتفاعات تینه مستقر کرد. به همین دلیل، زرهی دشمن، با داشتن امتیاز اشراف دید و تیر بر جادة اندیمشک‌ـ‌دهلران و دشت و امام‌زاده عباس، خیلی راحت روی نیروهای ما اجرای آتش دقیق می‌‌کردند.

در چنین وضعیتی، دیگر نیروهای تازه‌نفس عراقی با تانک‌های پیشرفته‌شان از چپ و راست به تنگه فشار می‌آوردند تا مقاومت نیروهای ما را در هم بشکنند.
به‌رغم اینکه بخش زیادی از یگان‌های قرارگاه نصر هم در آن منطقه درگیر بودند، بیشترین فشار از سمت جاده دهلران‌ – اندیمشک به نیروهای تیپ امام حسین(ع) وارد می‌آمد؛
جایی که محل مناسبی برای مانور یگان‌های زرهی دشمن بود. این وضعیت تا زمان الحاق دو قرارگاه قدس و نصر همچنان ادامه داشت و ما از چپ و راست ضربه‌ می‌خوردیم. یکی دیگر از دلایل برتری دشمن روی جاده‌ این بود که عناصر واحد مهندسی دشمن، از قبل، تغییرات مهمی در وضعیت جاده به وجود آورده بودند؛ به این ترتیب که با ریختن شن‌ بر جاده سطح آن را مرتفع‌تر از قبل کرده بودند
و زنجیره‌ای طویل از خاکریزهای هلال‌شکل را، به مثابه سنگرهایی مستحکم برای تانک‌های عراقی، سمت چپ جاده اندیمشک به دهلران، از سه‌راه امام‌زاده عباس به سمت ابوقریب، احداث کرده بودند. موقعیت این سنگرهای تانک به گونه‌ای بود که نیروهای ما ابداً روی تانک‌های دشمن دید نداشتند.
در عوض، زرهی عراق از لحاظِ اشراف دید و تیر به‌خوبی بر نیروهای ما مسلّط بود؛ تسلطی مهلک! کافی بود کسی روی جاده قدم بگذارد تا طعمه تیر مستقیم تانک‌های تی‌ ‌۷۲ بشود.

بعد از سه شبانه‌روز جنگ و رویارویی نابرابر و تحمل تلفات زیاد، نیرو کم آوردیم. احساس کردم اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، عین‌خوش هم به خطر می‌افتد. بنابراین با آقا محسن تماس گرفتم و شرایط حاد جبهه عین‌خوش را برایش توضیح دادم و
گفتم: «اگر نیروی کمکی نرسد و این تانک‌ها همین‌طور توی دشت جولان بدهند، بچه‌های ما کم می‌آورند و عقب‌نشینی می‌کنند. چون نیرویی که دارد با این تانک‌ها مقابله می‌کند و برتری توان زرهی دشمن را می‌بیند فکر می‌کند در همه جبهه‌ها وضعیت این‌طوری است و دشمن همه‌جا پیشتاز است. نتیجه این می‌شود که او هم خاکریز خودش را رها می‌کند.» به آقا محسن تأکید کردم:
«اگر هر چه سریع‌تر نیروی کمکی برای ما فرستاده نشود، کل عملیات به خطر می‌افتد.» آقا محسن دستور داد تعدادی از نیروهای اعزامی از استان‌های ایلام و همدان به کمک تیپ‌های ما بیایند. با تقویت تیپ‌های قرارگاه قدس، توانستیم تپة ۲۰۲ را بگیریم. البته در گرفتن آن تپه هم بچه‌های تیپ ۱۴ امام حسین(ع) خیلی اذیت شدند.

kavirdell59
شنبه ۲۹ تير ۱۳۹۲, ۰۹:۳۵
ماجرای تخریب‌چی‌ای که به مین می‌گفت «میم»


http://fupload.ir/images/qwapp96lvon5wda2ycs.jpg

همین بچه‌های ۱۵ ـ ۱۶ ساله بودند که در میدان‌های نبرد ایستادند و بعثی‌ها را از کشورمان بیرون راندند، بچه‌هایی که نه آموزش تکاوری دیدند، نه آموزش چریکی؛ فقط با قدرت ایمان میدان‌داری می‌کردند؛ آنها مرد بودند؛ ا
گر چه بر زبان این مردهای کوچک، گفتن کلمه «مین» سخت بود اما یک روز آمد که همین مردها، به میدان‌ می‌رفتند، مین‌ها را خنثی می‌کردند، با شجاعت تا چند متری دشمن می‌رفتند و در مسیرشان «مین» می‌کاشتند تا دشمن پیشروی نکند.

علی خوش لفظ برادر شهید «جعفر خوش لفظ» است که روایت خواندنی را از برادر تخریب‌چی‌اش روایت می‌کند:

جعفر به سال ۱۳۴۷ در شهر همدان به دنیا آمد؛ مادرم تعریف می‌کرد: «قبل از تولدش، خواب دیدم در حرم امام رضا(ع) هستم، رفتم وضو بگیرم؛ قنداقه نورانی یک پسر را به من دادند و گفتند اسم این بچه را بگذار جعفر». بعد از به دنیا آمدم برادرم، اسم او را جعفر می‌گذارند.

* به مین می‌گفت: «میم»

با آغاز جنگ، من به جبهه اعزام شدم؛ جعفر ۵ سال از من هم کوچکتر بود و می‌خواست به جبهه اعزام شود، اما به خاطر سن کم او را راه نمی‌دادند؛ بالاخره وی بعد از دوم راهنمایی، ترک تحصیل کرد و پس از گذراندن دوره آموزشی ۶ ـ ۷ روزه به عنوان بسیجی به منطقه اعزام شد.

اولین اعزامش در سال ۱۳۶۱ بود؛ در عملیات ثارالله در میدان مین و درگیری‌ها بودیم که صدای آشنا به گوشم رسید، رفتم و دیدم که جعفر است. او سن کمی داشت و طی آموزش‌هایی که دیده بود، حتی به کلمه «مین» می‌گفت «میم».به خاطر همین همیشه بهش می خندیدیم. برادرم در عملیات ثارالله در قصرشیرین با آن قد کوتاهی که داشت به عنوان رزمنده حضور پیدا کرد، مردانه جنگید و در همین عملیات مجروح شد؛ این مجروحیت او را از رفتن دوباره به جبهه باز نداشت بلکه دیگر دست‌بردار نبود.

برادرم در ۱۵ سالگی به آموزشی سپاه همدان ‌رفت؛ یک‌بار هم در حین آموزش داخل چاه عمیقی افتاده بود که بعد از ۱۸ ـ ۱۹ ساعت بچه‌های بسیجی دنبال او می‌گردند و با شنیدن صدای ناله‌اش او را از چاه بیرون می‌کشند.

جعفر بعد از گذراندن دوره‌های آموزشی در ۱۶ ـ ۱۷ سالگی پاسدار رسمی سپاه و تخریب‌چی لشکر انصار همدان شد. حتی دو بار در خنثی‌سازی مین مجروح شد. اما با این حال خیلی اصرار داشت که در جبهه حضور داشته باشد.

* به صله رحم توجه داشت

یکی از ویژگی‌های خوب برادرم این بود که خیلی با خانواده مأنوس بود و به مشکلات آنها رسیدگی می‌کرد، بعد از فوت پدرم به فکر جهیزیه خواهرم بود؛ به صله رحم توجه داشت و به همین خاطر همه فامیل او را دوست داشتند و هنوز هم از او به مهربانی، صداقت و راستی یاد می‌کنند.

رضا خاوری یکی از همرزمان او بود؛ او بعد از شهادت جعفر تعریف می‌کرد: «در یکی از عملیات‌ها و طی درگیری با نیروهای بعثی، یکی از پاهایم قطع ‌شد و داخل آب ‌افتادم؛ دشمن در آن منطقه آتش می‌ریخت؛ جعفر با به خطر انداختن خودش، جان مرا نجات ‌داد و مرا از زیر آب بیرون ‌کشید» این همرزم جعفر همیشه این خاطره را تعریف می‌کند و می‌گوید نجات جانم را مدیون جعفر هستم.

* فقط نیم کیلو از پیکر برادرم را برای‌مان آوردند

او در اطلاعات عملیات بود؛ قبل از شهادتش ساعت مچی را از دستش درآورد و گفت: «این یادگاری را به خانواده‌ام بدهید»؛ او به نحوه شهادتش هم علم داشت؛ و سرانجام جعفر آقا در ۲۶ دی ۱۳۶۶ در ماووت عراق به شهادت رسید؛ شهادتی که آرزوی من به عنوان تخریب‌چی بود؛ پیکر او پودر شد و شاید به اندازه نیم کیلو از باقیمانده پیکرش به دست ما رسید.

* قرآن کریم خبر شهادت جعفر را به مادرم داد

پدرم تازه به رحمت خدا رفته بود؛ ما نمی‌دانستیم که چطوری خبر شهادت جعفر را به مادرم بگوییم؛ مادرم، زنی اهل قرآن و متدین است؛ او از حال و احوال ما یک چیزهایی فهمیده بود، از ما پرسید: «از جعفر خبری شده است؟» جواب درستی ندادیم؛ مادرم قرآن کریم را باز کرد و آیه «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» آمد؛ بعد مادرم فهمید و گفت: «خداوند می‌گوید او شهید شده شما چطوری می‌گویید چیزی نشده».

* طوطی شب شهادت جعفر مُرد

جعفر یک طوطی داشت، هر وقت به مرخصی می‌آمد با آن حرف می‌زد؛ همان شب که جعفر به شهادت رسید، طوطی‌اش هم در قفس مُرد.

علی اکبر
شنبه ۲۹ تير ۱۳۹۲, ۱۷:۵۸
عنوان : دست نجات بخش

ايام جنگ بود و دليرمردي از مازندران قصد حضور در جبهه داشت. مادر با دلشوره اي پر از مهر از او پرسيد: «مادر جان كي برمي گردي؟» او به اطراف نگاهي كرد و با لبخند گفت: «عروسي دخترعمو برمي گردم.» همه خنديدند. دختر عمو فقط 8 سال داشت.
دلاور رفت و ديگر بازنگشت. گفتند به شهادت رسيده اما پيكرش مفقود است. 8 سال بعد چند پاره استخوان به مادر او تحويل دادند و گفتند: «اين پيكر پسر توست.» مادر كنار پاره هاي استخوان نشست و گريست، آن هم در شب عروسي دخترعمو.
عروس 16 ساله گوشه اي نشست، غصه دلش را فرا گرفت. كسي در گوش دلش زمزمه كرد كه: « حالا نمي شد اين چند پاره استخوان فردا بيايد؟» شب از نيمه گذشت كه همه به بستر رفتند. خواب چشمان عروس غم آلود را در خود گرفت: در خواب ديد كه در منجلابي افتاده و دائم فرو مي رود. كار به جايي رسيد كه فقط دستش بيرون مانده بود و در دل گفت: «خدايا چرا كسي به فريادم نمي رسد.» ناگهان دستي از غيب آمد و او را از منجلاب بيرون كشيد و صدايي در دل تاريكي گفت: «اين دست، دست همان يك مشت استخوان است كه ديشب به ميهماني تو آمد.»

منبع :كتاب كرامات شهدا

kavirdell59
يکشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۲, ۱۶:۳۱
روایت شهید جنگروی از توسل به حضرت زهرا(س)

شهید جعفر جنگروی بعد از پیروزی انقلاب جزو هسته تشکیل دهنده سپاه خرمشهر شد. او اولین فرمانده سپاه خرمشهر بود و ید طولایی در مبارزه با کومله و دموکرات و خلق عرب خوزستان داشت و با انبوهی تجربه که از این مبارزات به دست آورده بود وارد سال‌های جنگ تحمیلی شد و آنجا نیز کارنامه درخشانی برای خود رقم زد. دلاوری‌های او در جبهه بسیار فراوان است. این شهید گرانقدر با وجود اینکه وضعیت جسمانی وخیمی داشت در حالی که لبش کاملا از بین رفته بود یک چشمش را تخلیه کرده بودند دندان‌هایش از بین رفته بود بدنش پر از ترکش و به یک کلکسیون ترکش تبدیل شده بود که انواع ترکش‌ها داخل آن وجود داشت بدنش شیمیایی بود و با تمام اینها عشق و علاقه عجیب او به جبهه نگذاشت که در رختخواب ذلت بمیرد.

او با وجود مشغله زیاد و همچنین درصد جانبازی بالا از کمک به همسرش دریغ نمی‌کرد و چون وی نیز شاغل بود وقتی می‌آمد و می‌دید کارهای منزل به زمین مانده است پا به پای همسرش کار می‌کرد یکی از آرزوهای او مشرف شدن به زیارت خانه خدا بود، منتها ابتدا اولویت را به والدینش داد و سال بعد به همراه همسرش به آن مکان مقدس عازم شد او ارادت خاصی به حضرت زهرا(س) داشت و با توسل به آن حضرت در مشکلات خود گشایش ایجاد می‌‌کرد.


شاید یکی از این مکان‌ها قدمگاه حضرت رسول(ص) باشد


در سال ۶۴ مدتی قبل از شهادتش توفیق این را داشت که به اتفاق همسر به زیارت خانه خدا برود. همسر شهید جعفر جنگروی تعریف می‌کند ایشان تمام خیابان‌های مکه و مدینه را با وجود مجروحیت زیادی که داشت پیاده طی می‌کرد و وقتی به او می‌گفتم حاج آقا اینقدر فعالیت نکن مریض می‌شوی، می‌گفت نه می‌خواهم تمام این جاها را بگذرم شاید یکی از این مکان‌ها، قدمگاه حضرت رسول(ص) بوده و مبارک باشد. در کاروان ما ۱۸ نفر از همسران شهدا بودند اما یک بار نشد که ببینم جلوی آن‌ها به من بگویند که کارت دارم.


ماجرای توسل به حضرت زهرا(س) در جزیره مجنون


همسر شهید در ادامه از یکی از روایت‌های شهید در مورد کرامت حضرت زهرا(س) در میادین جنگ می‌گوید و آن را چنین نقل می‌کند: یکبار در ایام فاطمیه شهید جنگروی برای من تعریف می‌کرد که در جزیره مجنون با بچه‌ها نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم در این میان جنازه یک سری از سربازان عراقی در اطراف ما افتاده بود و بوی تعفن آن‌ها در نیزارها به شدت اذیتمان می‌کرد با چند نفر از بچه‌ها به حضرت زهرا(س) متوسل شدیم و در حین خواندن دعای توسل و گریه و زاری یک دفعه دیدیم بوی خوشی می‌آید که هوش را از سر می‌پراند. بعد یکی از بچه‌ها رفت بالای بلندی ایستاد و مدتی هم آن اطراف گشت و گفت چیزی نیافتم و ما به دلمان یقین شد که ائمه اطهار به ما نظر دارند و ما را رها نمی‌کنند.



شهید جنگروی از اوایل سال ۱۳۵۸ به عضویت رسمی سپاه پاسداران درمی‌آید و دوره‌ آموزشی خود را در پادگان ولی عصر(عج) می‌گذراند. جعفر به خاطر ابراز رشادت و لیاقت و کاردانی در سرکوبی خلق عرب در خرمشهر، به عنوان نخستین فرمانده سپاه خرمشهر برگزیده می‌شود و همراه شهید جهان‌آرا و تنی چند به ساماندهی سپاه پاسداران و تأمین امنیت خرمشهر می‌پردازد. مدتی در گروه الفتح لبنان فعالیت داشت که با شروع جنگ تحمیلی به ایران بازگشت و بلافاصله عازم غرب کشور می‌شود. از اوایل سال ۱۳۶۰ مدتی به عنوان مسئول طرح و برنامه عملیات تهران منصوب شده و منشأ خدمات ارزنده‌ای در این واحد می‌شود.در عملیات فتح‌المبین شرکت می‌جوید. پس از آن در عملیات مهم «بیت المقدس» حضور فعال می‌یابد و در پاکسازی جاده «شلمچه» نقش مؤثری ایفا می‌کند.


او در تیر ماه ۱۳۶۱ در عملیات «رمضان» شرکت می‌جوید و در این عملیات به شدت از ناحیه‌ سر و صورت مجروح می‌شود. او را میان شهدا با هواپیما به پشت جبهه منتقل می‌کنند، که در هواپیما به هوش می‌آید. او یک چشم و یک گوشش را از دست می‌دهد و سمت راست صورتش نیز فلج می‌گردد و پانزده بار مورد عمل جراحی قرار می‌گیرد. بعد از آن هم در عملیات «والفجر مقدماتی» شرکت می‌کند. در تشکیل قرارگاه «رمضان»، سهم بسزایی ایفا می‌کند و در راه‌اندازی و طراحی جنگ‌های نامنظم و چریکی در داخل عراق نیز لیاقت و توانمندی بالایی از خود نشان می‌دهد. او به عنوان «قائم مقام قرارگاه رمضان» در شمال غرب کردستان خدمات شایسته‌ای را ارائه می‌دهد. در تشکیل تیپ «بدر» نقش اساسی ایفا می‌نماید. سر انجام در عملیات والفجر ۸ بهمن ۱۳۶۴ بعد از آزادسازی شهر استراتژیک فاو به شهادت می‌رسد.


منبع: تسنیم

kavirdell59
دوشنبه ۳۱ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۱۴
شهیدی که نحوه شهادتش را می دانست

http://fupload.ir/images/5uowv9dwyj2dp0t9jq8.jpg

«محمدرضا فاضلی‌دوست» که مسئول مخابرات گردان شهادت لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) بوده است،خاطره‌ای از فرمانده شهید «علی اصغر ارسنجانی» را روایت کرد:

روز دوم عملیات «کربلای ۸» حاج محمد اسماعیل کوثری به منطقه آمد؛ تمام فرمانده گردان‌ها در سوله فرماندهی به خط شدند که آخرین تحرکات، برنامه‌ها و نقشه‌ها مرور شود؛ شهید «علی‌اصغر ارسنجانی» فرمانده گردان میثم تمار از لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) هم بین فرماندهان بود.

موقع بیرون رفتن از سوله، دیدم شهید ارسنجانی روی دو تا جیب و پشت پیراهن و جیب شلوارش نوشته است «علی اصغر ارسنجانی، اعزامی از تهران».

به او گفتم «حاجی، تابلو اعلانات درست کردی!» او هم خندید و گفت «می‌دانم که برویم جلو، برگشتی نداریم و همانجا می‌مانیم؛ بعد‌ها که بچه‌ها آمدند برای برگرداندن جنازه‌هایمان از این اسامی، جنازه را شناسایی کنند».

همین هم شد. شهید ارسنجانی و خیلی از دوستان همرزم ما در این عملیات به شهادت رسیدند؛ و وقتی مدت‌ها بعد بچه‌ها برای شناسایی و بازگرداندن پیکر شهدا به منطقه رفتند، پیکر شهید ارسنجانی را از روی‌‌ همان نام و نشانی که روی لباسش نوشته بود، شناسایی کردند.

منبع:تهران پرس

علی اکبر
دوشنبه ۳۱ تير ۱۳۹۲, ۱۳:۰۳
مشعلداران

«در جبهه ها مولا؛ مهدي (عج) علمدار است»
تنها شش نفر توانستند خود را به بالاي ارتفاع 1050 «بازي دراز» برسانند. برادر «علي موحد دانش» و برادر «محسن وزوايي» كه فرمانده ي محور چپ عمليات بود از جمله افراد فتح كننده ي ارتفاع 1050 بودند.
«محسن وزوايي» كه از دانشجويان پيرو خط امام در تسخير لانه ي جاسوسي آمريكا بود و در مقطعي نيز سمت سخن گويي دانشجويان فاتح لانه ي جاسوسي را داشت. همينك به عنوان بنيان گذار لشگر 10 سيدالشهدا (ع) عملياتي حساس را فرماندهي مي كرد. چرا كه بچه هاي سپاه در محدوديت هاي پيش آمده از طرف بني صدر در اين گونه عمليات علاوه بر دشمن مهاجم، دشمنان نفوذي دو چهره كه با پز خردمندي زمام امور را در دست گرفته بودند را نيز پشت سر داشتند.
به هر ترتيب در فتح اين ارتفاع حاج محسن با اندك ياران باقي مانده اش حدود 350 تن از نيروهاي گردان كماندوي ارتش بعث را به اسارت گرفتند، ليكن در حين تخليه ي اسرا به پشت جبهه يكي از افسران دشمن مصرانه تقاضاي ملاقات با فرمانده ي نيروهاي ايراني را داشت. دوستان «محسن» به خاطر رعايت مسايل امنيتي، شخصي غير از او را به آن افسر بعثي به عنوان فرمانده ي خود معرفي كردند اما....
بعثي اسير، ناباورانه و با قاطعيت گفت: «نه! فرمانده ي شما اين نيست».
از وي سؤال شد، مگر تو فرمانده ي ما را ديده اي كه اين گونه قاطعانه سخن مي گويي؟»
او گفت: «آري، او در هنگام يورش شما به ما، سوار بر اسب سفيد بود و ما هرچه به طرفش تيراندازي و شليك كرديم به او كارگر نمي شد. لذا من او را مي خواهم ببينم».
«محسن وزوايي» كه در آن جمع بود ناگاه زانوهايش سست شد و به زمين نشست و...
اين واقعه نخستين جلوه ي امداد غيبي بود كه از بدو جنگ اين گونه تجلي نموده بود. لذا «محسن» در مصاحبه اي (تلويزيوني) به اين واقعه به عنوان عنايت ائمه ي هدي (ع) به رزمندگان اسلام اشاره كرد و در مقابل بلافاصله سلف خردگرايان و «رئيس جمهور قدرت طلب» بني صدر خائن عاجزانه دست به قلم شد و در ستون «كارنامه ي رئيس جمهور» روزنامه ي ضدانقلابيش «روزنامه ي انقلاب اسلامي» ضمن استهزا عنايات غيبي، رذيلانه نوشت:
«اين پاسدارها براي تضعيف موقعيت من اين حرف ها را مي زنند.... اگر اسب سفيد در كار است، چرا به جنوب نيامده و فقط به غرب رفته است؟»
غافل از اين كه دوزخيان از درك اين عنايات عاجزند و بهشتيان را به اين حريم راه است. لذا شهيد مظلوم حضرت آيت الله بهشتي (ره) در همان آوان فرمودند:
«خانقاه عرفان ما بازي دراز است».

منبع :كتاب كرامات شهدا

التماس دعا

kavirdell59
سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۱۷
روایتی از خودکار بیت المال که دست آقا مهدی بود…

http://fupload.ir/images/c95axpkn6br8hqy6vs9v.jpg]

شهید جاویدالاثر «مهدی باکری» از بچه‌های همین انقلاب است و چند سالی هم از شهادتش نمی‌گذرد؛ او یکی از هزاران شهیدی است که بیت‌المال و نحوه استفاده از آن برایش خیلی اهمیت داشت، طوری که حتی راضی نمی‌شد یک کلمه هم با خودکار بیت‌المال نوشته شود.

روایتی از صفیه مدرس همسر این شهید را در ادامه می‌خوانیم:

***
شهید باکری می‌خواست برود بیرون.

ـ آقا مهدی! توی راه که برمی‌گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.

ـ من سرم خیلی شلوغه، می‌ترسم یادم بره؛ روی یه تیکه کاغذ هر چی می‌خوای بنویس بهم بده.

او همان موقع داشت جیبش را خالی می‌کرد. یک دفترچه یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین. برداشتم‌شان تا چیزهایی که می‌خواستم، برایش بنویسم. یکدفعه به من گفت: «ننویسی‌ها!».

جا خوردم، نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود.

ـ مگه چی شده؟!

ـ اون خودکاری که دستته، بیت‌الماله.

ـ من که نمی‌خواهم کتاب بنویسم، دو سه تا کلمه که بیشتر نیست.

ـ نه، درست نیست.



منبع : خبرگزاری فارس

kavirdell59
چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۳۷
ماجرای ۲۰۰ روز، روزه قضای آقا مهدی

http://fupload.ir/images/zrspwjczy2sz44afsv.jpg

روایتی از فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن اب طالب (ع) شهید مهدی زین الدین از زبان حاج ‘علی ایرانی’ برگرفته از کتاب «افلاکی خاکی» نوشته ‘علی بهشتی پور’ و ‘محمد خامه یار’(نشر روح) روایت می شود:


…از سردشت می رفتیم سمت باختران. من و شهیدان زین الدین و محمد اشتری. آقا مهدی خودش پشت فرمان نشسته بود. از هر دری می گفتیم. بین صحبت ها آقا مهدی گفت:« قریب دویست روزه به خدا بدهکارم!» ما اول حرفش را جدی نگرفتیم. برایمان قابل باور نبود. آقا مهدی و این حرفا؟!


وقتی این را دید، گفت:«جدی می گویم، دویست تا روزه بدهکارم.» بعد توضیح داد:«شش سال تمام چون دائم در ماموریت بودم و نشد که ده روز یک جا بمانم، روزه هایم ماند!»


درست پنج روز بعد به لقای دوست شتافت. در آن زمان لشگر ۱۷ در مهاباد مستقر بود. من این حرف توی ذهنم مانده بود که بعدا با برادر بزرگوار اسماعیل صادقی (مسوول ستاد لشکر) در میان گذاشتم.


آن روز برادر صادقی تمامی بچه های لشکر را جمع کرده بود. چند هزار نفری می شدیم؛ یک دریا بسیجی متلاطم. خبر را که دادند، صدای ضجه و زاری، همه میدان را پر کرد. اشک و آه به میدانداری معرکه ماتم ایستاد. دست های سوگوار بود که بر سر و سینه فرود آمد. دیگر کسی حال خود را نمی فهمید.


اسماعیل نیز پای انفجار بُغضی شگفت آور زانو زده بود و جانانه می گریست. جمعی به خاک غلتیده، به خود می پیچیدند. بعضی غریو حسین حسین شان عنان اختیار از کف فرشتگان نیز ربوده بود.


ساعتی در سوگ، پریشانی، بهت و ناباوری گذشت که صدای سوخته ای در میدان بال گشود. اسماعیل بود:«عزیزان! آقا مهدی به جوار محبوبش شتافت اما آن گونه که به یکی از دوستان گفت نزدیک به دویست روزه ی قضا بر ذمه دارد. اگر کسی مایل است این دین او را ادا کند، بسم الله! در همین جا اعلام آمادگی کند.»


یکباره تمام میدان به جنبش درآمد و فریاد «ما آماده ایم» در گنبد فیروزه فام فلک پیچید. در دلم گفتم:«عجب معامله ای، چند هزار روزه در مقابل دویست تا!»

(نوید شاهد)

kavirdell59
پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۰۲
بهانه ای برای گریستن

http://fupload.ir/images/2r26dtff3v5z0xq47f3.jpg

روز دوم بمباران شیمیایی شهر حلبچه ، امداد گران برای کمک به مجروحان بومی به تک تک خانه ها سر می زدند و مجروحان شیمیایی را اعم از پیر و جوان و زن و مرد و .. به اورژانس می آوردند و پس از مداوای سطحی ، آنها را با هلی کوپتر به بیمارستانهای کشور منتقل می کردند .

در این میان ، امدادگری کودک شیر خواره ای را به اورژانس آورد ! صورت ، لبها ، دست ها و پاهای کودک کبود شده بود و به نحو رقبت آوری نفس می کشید و برای ادامه حیات دست و پا می زد .
همه افراد اورژانس متوجه این کودک شدند ، هر کس برای نجات جان او کاری می کرد و اشک می ریخت .
در این بین فرمانده صبور و مقاوم لشکر ۸ نجف اشرف برادر ، احمد کاظمی ، وارد اورژانس شد . او که هیچ کس در هیچ صحنه ای گریه اش را ندیده بود ، با دیدن صحنه بی اختیار به گریه افتاد و به شدت گریست .
گویا وضعیت این کودک بی گناه بهانه ای شد ، تا عقده های چند ساله جنگ را با گریه خالی کند !

حسین عباسی کاشانی
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سایت ساجد

kavirdell59
جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۲
پرنده غواصی که دوازده شهید را شناسائی کرد

منطقه جفیر به لحاظ موقعیت استراتژیک خاص، در شرایط جنگی، برای دشمن بعثی از حساسیت بالائی برخوردار بود، به همین علت بعثی های عراق، منطقه را آب بسته بودند تا جلوی پیشروی نیروهای پیاده بسیجی را بگیرند.

یک گروه «۱۲ نفره» از بچه های اطلاعات عملیات از لشکر خط شکن ۲۵ کربلا برای شناسائی با لباس غواصی و اکسیژن، به زیر آب رفته و تا نزدیکی های مقر دشمن جلو می روند. اما معلوم نمی شود، که دیگر چرا هرگز باز نمی گردند و سرنوشت آنها چگونه شده است.
مدتی از این ماجرا می گذرد، تا این که یک بسیجی به نام « محمد مهدی مجیدی» اول صبح، به طور غیر محسوس برای شنا به آب می رود،
هنگامی که به آب می زند، پرنده ائی را می بیند، به طرفش می رود، بعضی از پرندگان به علت وجود پلک‌هایشان که مانند عینک غواضی عمل می کنند می توانند در عمق آب هم بروند، از طرفی چون مجیدی غواص بوده، یک حس غریبی با آن پرنده پیدا می کند، پرنده مجیدی را دنبال خود می کشد،
سپس به عمق آب رفته، مجیدی را با خود می برد، پرنده در عمق آب بال بال می زند، مجیدی دلش برای پرنده می سوزد، فکر می کند دارد خفه می شود،
در صورتی که دیگر خودش هم داشت نفس کم می آورد، اما کمی که جلوتر می رود، ناگهان شوکه می شود، دوازده شهید با لباس غواصی و اکسیژن، با طنابی به هم بسته شده می بیند، فوری بالا آمده آنقدر محو شهدا شده که دیگر پرنده را فراموش می کند،
به سمت فرماندهی می رود، موضوع را به فرمانده گردان اطلاع می دهد، این موضوع شور حالی خاص به بچه ها می دهد، محمد مهدی از فرمانده گردان اجازه می خواهد که خودش سعادت دیدار با این دوازده شهید را داشته،
خودش به تنهائی این دوازده شهید را بیرون بیاورد، از طرفی منطقه زیر آتش دشمن بوده باید تا غروب آفتاب صبر کنند، محمد مهدی ساعت شش غروب لباس غواصی پوشیده و از بچه ها می خواهد که فقط با صدای بلند زیارت عاشورا بخوانند،
جوری که صدای آنها زیر آب هم شنیده بشود، مجیدی به آب می زند، هر شهیدی را که بیرون می آورد بچه ها با یک «یاحسین شهید» با صلوات و تکبیر از شهید پذیرائی می کنند، شب هنگام شده و مجیدی از فرصت های خاص زیر آب، از نور منور استفاده می کند و همه دوازده شهید را تا ساعت یازده شب بیرون می آورد.




منبع : خبرگزاری فارس

kavirdell59
شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲, ۱۶:۳۹
سردار مهربان تیپ امام حسن(ع) در خیبر چه کرد

شهید «عبدالعلی بهروزی» به سال ۱۳۳۸ در روستای «زیدون» از توابع «بهبهان» متولد شد.

تحصیلات خود را تا دریافت دیپلم ریاضی در «سردشتِ زیدون» ،«بندر دیلم» و «بهبهان» گذراند و در میانه خدمت سربازی بود که نور نهضتِ حضرت روح الله، سراسر ایران را فرا گرفت و جرقه‌های آن در ضمیرِ پاکِ عبدالعلی آتشی روشن برافروخت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی از نخستین روزهای تجاوز رژیم بعث عراق عازم میادین جهاد اصغر شد و در فتح سوسنگرد، عملیات طریق القدس، عملیات فتح‌المبین و نبرد تاریخی «الی بیت‌المقدس» و پس از آن در عملیات‌های رمضان، والفجر مقدماتی و خیبر جنگید.
برادرش علی در عملیات «فتح المبین» به شهادت رسید و برادر دیگر، محمود نیز در عملیات «رمضان» به چنگ متجاوزان افتاد.
و سرانجام، عبدالعلی به تاریخ سوم فروردین سال ۱۳۶۳ در منطقه عملیاتی «جزایر مجنون» بر اثر آتش بار دشمن جراحت سختی برداشت و ۱۵ روز بعد به شهادت رسید؛ جسم در خون نشسته سردار شهید «عبدالعلی بهروزی» در زادگاهش، روستای «زیدون» به امانت گذاشته شد تا روزی که در رکاب مولایش بازگردد.

پاسدار شهید «عبدالعلی بهروزی» در زمان شهادت، قائم مقام فرماندهی تیپ امام حسن(ع) بود.

خاطره‌ای از همرزم این سردار مهربان را در «چاووش بی‌قرار» آمده است:

***
رزمندگانی که در عملیات خیبر مشغول ستیز با دشمن بعثی بودند، طبق دستور فرماندهی از روستاهای البیضه و الصخره عقب‌نشینی می‌کردند؛ عجب هنگامه‌ای بود؛ بچه‌هایی که متجاوزان زبون را با غیرت و شجاعت سرکوب کرده و شکست داده بودند، در معرض بمباران هواپیماها و آتش‌افروزی توپ‌ها و خمپاره‌های آنان قرار داشته و بنا به مصالح نظامی و برای حفظ نیروها به عقب برمی‌گشتند
http://fupload.ir/images/nzzsod2yybuzh1hup6lk.jpg

نیزارها و آبراه‌ها پر از عطر حضور شیربچه‌های بسیجی بود؛ رزمندگان از خط برگشته و مجروحان، در عقبه جمع شده و در انتظار قایق جهت انتقال به جزیره مجنون بودند. ناگاه دیدم قایق بزرگی از راه رسید؛ اما طوری نبود که مجروحان و بقیه بچه‌ها بتوانند به راحتی بر آن سوار شوند و نیاز به وسیله‌ای بود تا آنان با پای گذاشتن روی آن، به درون قایق بروند. شهید بهروزی با دیدن این اتفاق، زانو زد تا در آن صحنه بسیار زیبا و دیدنی، یکی‌یکی بچه‌ها با پا نهادن بر شانه‌های مقاوم و زجردیده‌اش، بر قایق سوار شوند. بعد از آن، به جای اینکه به فکر حفظ جان خودش باشد و دغدغه اسارت در چنگ دشمن را داشته باشد، تمام نگاهش را دردمندانه به این سو و آن سوی منطقه دوخته بود و می‌گفت: «خدایا! نکند کسی از عزیزانم جا مانده باشد»، بعد هم رزمندگان با داد و فریاد دست او را گرفتند و با اصرار و پافشاری سوار کرده و راهی جزیره شدند.


منبع : خبرگزاری فارس

علی اکبر
شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲, ۱۷:۱۸
بازگشت

3 روز مانده به چهلم علي، وصيت نامه اش به دستم رسيد. وصيت نامه را باز كردم. علي نوشته بود: «پدر جان من دوست دارم كه در وادي رحمت در كنار ساير دوستانم به خاك سپرده شوم».
اما وصيت نامه دير به دست ما رسيد و ما علي را در قبرستان ستارخان دفن كرديم. احساس ملامت مي كرديم. به هر كجا سرزدم تا اجازه ي انتقال جنازه اش را بگيرم، موفق نشدم. از امام اجازه ي نبش قبر خواستيم، اما اجازه ندادند، ناچار گذاشتيم جنازه در همان قبرستان ستارخان بماند، اما هر وقت علي را در خواب مي ديدم، مي گفت: «هرچه احسان داريد، به وادي رحمت بياوريد. من در آن جا كنار دوستانم هستم و فقط به خاطر شما به قبرستان ستارخان مي آيم.»
اين شد كه پنج شنبه ها به وادي رحمت مي رفتم و بعدازظهرها به ستارخان. تا اين كه 13 سال بعد از طرف شهرداري خبر آوردند كه گورستان جاده كشي مي شود، بايد اجساد و اموات انتقال پيدا كنند. درست در سالگرد شهادت علي براي انتقال جنازه ي او به قبرستان ستارخان رفتيم. بر سر مزار حاضر شديم و خاك آن را برداشتيم. به سنگ ها كه رسيديم، خودم خواستم كه روي سنگ ها را جارو كنم تا خاك به استخوان ها و روي جنازه نريزد.
سنگ اول را كه برداشتم، بوي عطر شهيد بيرون زد كه بچه ها به من گفتند: «حاجي گلاب ريختي؟» گفتم: «نه، مثل اين كه اين بو از قبر مي آيد،» عطر جنازه همه جا را گرفت. سنگ ها را كه برداشتم نايلون را بلند كردم، ديدم سنگين است. آن را بغل كردم، ديدم كه سالم است. صورتش را داخل قبر زيارت كردم. مثل اين بود كه خوابيده است و همين شامگاه او را دفن كرده ايم.
با ديدن اين صحنه يك حالت عجيبي به من دست داد، قسمت سبيل هايش عرق كرده و سالم بوده و در همان حال مانده بود. موهاي صورتش و سبيل هايش هنوز تازه بود. موها و پلك ها همه سالم بودند. مثل اين بود كه در عالم خواب است. دستم را كه انداختم به نايلون پاييني، چند تا از انگشت هايم خوني شد، مادر علي هم اصرار كرد كه او را زيارت كند؛ وقتي خواستيم پيكر شهيد را لاي پارچه اي بپيچيم، مادر علي گفت: «بگذاريد صورتش را ببوسم، من هنوز صورتش را نديده ام.» يعقوب پسرم گفت: «كمي آرام باش مادر!» خواستم كه نايلون روي صورتش را باز كنم كه در وادي رحمت مانده بود، دستم خوني شد. پسرم سال ها در انتظار ملحق شدن به دوستانش در وادي رحمت مانده بود.

راوي : پدرومادرشهيدعلي ذاكري

التماس دعا

علی اکبر
يکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۱
شهيد رمضان!

برادر بزرگ تر گفت: علي اين همه جبهه بودي، بس نيست!
مي داني مادر، چه قدر انتظار كشيد تا برگردي.
علي جواب داد، بايد بروم، من نمي توانم بمانم.
چند روز بعد، دخترم آمد، گفت: مادر، علي رفته!
گفتم: بدون خداحافظي با من، نمي ره....
رفتم دم در، كيفش را روي دوشش انداخته بود و روي پله ها ايستاده بود. كمي آجيل توي كيفش گذاشتم. اشك در چشمانم حلقه زد. هنوز بالاي پله ها ايستاده بود. سريع به اتاق برگشتم تا اشك مادرانه ام، مانع رفتنش نشود و مرددش نكند. وقتي از اتاق بيرون آمدم رفته بود.
رفت و پانزده ماه از او بي خبر مانديم. يقين پيدا كرديم كه علي ما هم جزو شهداي عمليات رمضان است. برايش مراسم ختم گرفتيم بي اين كه نشاني از پيكرش داشته باشيم. همان شب هاي مراسم علي بود كه خوابش را ديدم، كنار حوض نشسته بود.
گفتم: علي! تو نمرده اي؟
گفت: نه مادر! مي بيني كه زنده ام! پس چرا اين جا نشسته اي؟
گفت: آخه توي باتلاق افتاده بودم، آمدم اين جا دست و پايم را بشويم... سال ها گذشت، سال ها انتظار.
ماه رمضان بود، سالگرد عمليات رمضان و سالگرد علي. سيزده سال از آن روز گذشته بود خبر رسيد، بياييد پيكر علي در تفحص باتلاق هاي جنوب، به دست آمده است!

منبع :كتاب كرامات شهدا
راوي : مادر شهيد علي هوشيار

التماس دعا

kavirdell59
يکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۵۳
پیشانی،بهترین جا برای تیر خوردن!

http://fupload.ir/images/mzsrtpxrjegy6otz2l4a.jpg

کوی طالقانی دزفول بر ۴۸ شهید دارد، یکی از این شهدا شهید «بهرام عیسوندرحمانی» است؛ تولد ۱۳۴۳ در دزفول و شهادتش ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ در عملیات «والفجر ۸».

«کوی پروانه‌ها» خاطره‌ای همرزم این شهید را درباره نحوه شهادتش روایت می‌کند:
***یکی از بچه‌های ناب منطقه شهید «بهرام عیسوندرحمانی» معاون گروهان بود؛ هر وقت که صحبت از شهادت می‌شد، می‌گفت: «بهترین جا برای تیر خوردن پیشانی است».

این موضوع را از بهرام شنیده بودم، عملیات «والفجر ۸» که شروع شد، بهرام در گروهان‌ دیگری بود؛ بعد از اینکه از اروند عبور کردیم، خط دشمن را شکستیم، تا صبح درگیر بودیم؛ خیلی از بچه‌ها شهید شدند، ترکشی هم به گردن من اصابت کرده بود که باعث شد نتوانم گردنم را حرکت دهم، درد داشتم و آن را باندپیچی کردم.

اوایل صبح شهید «جان‌محمد جاری» را دیدم که گفت: «می‌دانی بچه‌ها شهید شدند؟» اسامی چند فرمانده گروهان را آورد و بعد گفت بهرام هم شهید شده؛ خیلی ناراحت شدم؛ درد ترکش با شنیدن این خبر بیشتر شد و به اصرار فرمانده به عقب برگشتم.
در کنار اروند سوار قایق شدم، دیدم پیکری را می‌خواهند سوار قایق کنند، جان‌محمد گفت: «این شهید را می‌شناسی؟» گفتم: «کیه؟!» گفت: «بهرام».


سر شهید را بلند کردم، صورتش گِلی بود، با آب شستم و دیدم جای تیر روی پیشانی بهرام است.
در وصیت‌نامه‌ این شهید آمده است: «خدایا! با چشم‌های باز و آگاهی بر اینکه چه راهی را می‌روم و با ایمان و طرفداری از حق به این راه آمده‌ام، نه بخاطر ریا و تکبر و خودنمایی، بلکه برای مبارزه با نفس و کامل کردن ایمان، راه تو را انتخاب کرده‌ام؛ پس پروردگارا، تو مرا بیامرز و از سر گناهانم بگذر.


ای مردم! هوشیار باشید و به جز اسلام و قرآن به چیز دیگری فکر نکنید، امام را تنها نگذارید.
برادران عزیز حزب‌اللهی! سنگرها را خالی نکنید که دشمن سرزمین‌های ما را اشغال کند و یا خدای ناکرده این انقلاب را از بین ببریم.
دشمنان اسلام بدانند که ما عاشقان شهادت تا آخرین قطره خون خود از میهن اسلامی و از این انقلاب دفاع خواهیم کرد».

kavirdell59
دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۰۳
پیکری که در فکه جا ماند

هنوز فروردین ۶۷ به نیمه نرسیده بود که دشمن مقر گردان تخریب در شهر بیاره عراق رو بمباران شیمیایی نمود و تمام بچه‌های گردان و شهید ناصر اربابیان که فرمانده بچه‌ها بود به شدت مصدوم شد.

او از ناحیه چشم، پوست و ریه به شدت آسیب دید و در بیمارستان لقمان و بقیه الله تهران بستری شد. شدت صدمات به حدی بود که می بایستی ماه‌ها در بیمارستان بستری و تحت نظر باشد. اما حاج ناصر نگران گردان بود. او می‌دانست که بهم خوردن سازمان رزم گردان تخریب یعنی زمین‌گیر شدن لشگر سیدالشهداء(ع).

او و همسنگرانش به شهیدان نوریان و زینال الحسینی فرماندهان شهید گردان قول داده بودند که تا زنده اند نگذارند تخریب از نیروهای عملیاتی خالی بمونه.

لذا با همه صدماتی که دیده بود خودش رو به جبهه رسوند و این عزیز با همان حالت مصدومیت در حالی که چشمانش به شدت به نور حساس شده بود و از سوزش تاول‌ها و سرفه‌های پی درپی رنج می‌برد در اردیبهشت ماه سال ۶۷ مجددا به جبهه برگشت و بچه‌های تخریب سازماندهی شدند و در مین گذاری روی ارتفاعات مشرف به شهر ماووت شرکت کردند.

http://fupload.ir/images/fj7liignwbhkn8rink33.jpg

مقر الوارثین-ایستاده از چپ چهارمین نفر-شهید حاج ناصر اربابیان فرمانده گردان تخریب لشگرده سیدالشهداء(ع)



سال ۶۷ سال سرنوشت سازی برای جبهه‌ها بود. از یک سو دشمن با کمک استکبار جهانی با تمام توان به مواضع ما در جبهه یورش برد و از طرف دیگر جنگ شهرها قوت گرفت و رویارویی آمریکا با جمهوری اسلامی در منطقه با حمله به سکوهای نفتی و زدن هواپیمای مسافربری آغاز شد.

اواخر تیرماه ۶۷ بود که دشمن بعثی از جبهه شرهانی و فکه برای هجوم به خاک کشورمان و تهدید شهرهای شوش، اندیمشک و دزفول عملیات خود را آغاز کرد و ابتدا با بمباران شدید هوایی و گلوله باران منطقه، مقاومت نیروهای ارتشی مستقر در خطوط پدافندی در این دو جبهه را شکست و از سمت فکه تا تپه های «برغازه» محل استقرار یکی از تیپ‌های ارتش جلو آمد و از طرفی مقر اصلی تخریب لشگر ده سیدالشهداء(ع) که به موقعیت الوارثین شهرت داشت در سر راه پیشروی دشمن قرار داشت. بچه‌های تخریب در مقر، با فرماندهی شهید اربابیان آماده می‌شدند تا با مین گذاری مقابل دشمن و عملیات‌های انفجاری جلوی دشمن را سد کنند.

شهید اربابیان صبح روز ۲۲ تیرماه ۶۷ به همراه یکی دیگر از رزمندگان تخریب با موتور سیکلت برای شناسایی دشمن از طریق جاده فکه اقدام می‌کنند که در محل استقرار تیپ پدافند کننده در منطقه که به دست دشمن افتاده بود با انبوهی از تانک و نفربر مواجه می‌شوند و در مسیر برگشت با سربازان دشمن روبرو شده و در حالی که روی جاده با موتورسیکلت در حرکت بود از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند و بعد از طی مسافت کوتاهی به علت خونریزی شدید و ضعف و عدم توانایی هدایت موتور سیکلت به زمین می‌خورد و دشمن برای دستگیری ایشان اقدام می‌کند اما همراه او موفق می‌شود از چنگ دشمن فرار کند و بعد از ۴ ساعت پیاده روی خود را به مقر الوارثین برساند. غروب روز ۲۲تیرماه ۶۷ دشمن از مواضع خود عقب نشینی کرد و بچه‌های تخریب با حضور درمنطقه موتور سیکلت را در وسط جاده سالم پیدا کردند که کنارش خون زیادی ریخته بود و جای چرخهای نفربری که حکایت از انتفال ایشان به مواضع دشمن می‌کرد. بچه ها تمام خاک‌های منطقه را که احتمال دفن ایشان می‌رفت وارسی کردند اما اثری از این عزیز نیافتند. هیچ کس جز زمین داغ فکه نمی‌دانست با فرمانده دلاور ما چه کردند تا اینکه در خردادماه سال۱۳۸۰ در عملیات تفحص آن پیکر مطهر به آغوش میهن اسلامی ما بازگشت و در گلزارشهدای بهشت زهرا ء(س) قطعه سرداران (۲۹) – ردیف ۱۸ – شماره ۹ در جوار امیر سرافراز ارتش جمهوری اسلامی سپهبد شهید علی صیاد شیرازی آرام گرفت.

علی اکبر
دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۳۹
عرفه ي معرفت

سالي كه به مكه ي مكرمه مشرف شدم در كارواني كه قرار بود سرلشگر خلبان شهيد «عباس بابائي» نيز با آن اعزام شود، ثبت نام نموده بودم. در ساعت مقرر در مسجد الحسين (ع) تهران نو جمع شديم تا به سوي فرودگاه مهرآباد حركت كنيم.
شهيد بابائي تا پاي اتوبوس آمد و همسرش را بدرقه كرد و به او قول داد كه به آخرين پرواز مشرف شود. آن مدت سپري شد، تا وقتي كه حجاج آماده ي عزيمت به مني و عرفات مي شدند. همسر شهيد بابائي با ايران تماس گرفت و علت نيامدن ايشان را جويا شد. شهيد بابائي گفته بود:
«بودن من در جبهه ثوابش از حج بيشتر است.»
همه مطمئن شديم كه ايشان به مكه مشرف نخواهد شد.
در عرفات وقتي روحاني كاروان _ برادر رستگاري _ مشغول خواندن دعاي حضرت سيدالشهدا (ع) در روز عرفه بود، در حالي كه تمام حجاج گريه مي كردند، من يك لحظه نگاهم به گوشه ي سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد، شهيد بابائي را ديدم كه با لباس احرام مشغول گريه كردن مي باشد. از خودم سؤال كردم ايشان كي تشريف آوردند؛ كي محرم شدند و خودشان را به مناسك رسانيدند؟ باز خيال كردم ممكن است اشتباه كرده باشم. برگشتم تا يك نگاه ديگر ايشان را ببينم، ولي جايشان خالي بود.
اين موضوع را به هيچ كس نگفتم، چون خيال مي كردم خطاي چشم بوده است. مناسك در عرفات و مني تمام شد و به مكه ي مكرمه برگشتيم و از شهادت تيمسار بابائي باخبر شديم

منبع :كتاب كرامات شهدا

kavirdell59
سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۳۱
اطلاعاتی که با عراقی‌ها غذا می‌خورد!

http://fupload.ir/images/67ex4n3v3t5x7q0dfotd.jpg

شهید «محمدعلی شاهمرادی» به سال ۱۳۳۸ در «ورنامخواست» یکی از بخش‌های شهرستان لنجان در استان اصفهان به دنیا آمد و کسی گمان نمی‌کرد روزی یکی از اعجوبه‌‌های جنگ و در ردیف نام‌آورترین فرماندهان جنگ شود؛ در جنگ تحمیلی رشادت‌های او موجب شد که مسئولیت‌هـای متعددی به او واگذار شود که مهمترین آن قائم مقامی تیپ قمر بنی هاشم(ع) بود، تا آنکه در عملیات «کربلای ۵» به آرزوی همیشگی خود که همان شهادت بود، رسید.

خاطراتی از همسنگران شهید شاهمرادی در عملیات «والفجر ۸» را می‌خوانیم:

* کسی فکرش را نمی‌کرد او فرمانده باشد

سرهنگ پاسدار حشمت‌الله مکتبی روایت می‌کند: بعد از عملیات «والفجر ۸» حدود عصر سری به سنگر شهید شاهمرادی معاون عملیاتی تیپ در آن سوی اروندرود زدم تا گزارشی از وضعیت برنامه‌های تخریب به او بدهم؛ چون هوای بیرون بهتر بود دم در سنگر نشسته بودیم.

سردار شاهمرادی وضعیت خوبی نداشت، ظاهراً مقداری گاز شیمیایی تنفس کرده بود و یک چفیه جلوی صورتش گرفته بود و صحبت می‌کرد؛ یک موتور سوار مقابل ما ایستاد و سراغ بچه‌های تخریب را گرفت؛ شهید شاهمرادی به سمت من اشاره کرد و به او گفت: «همین ایشان هستند».

برادر علی‌پور مسؤول جدید تخریب قرارگاه کربلا بود که برای بررسی وضعیت به منطقه ما آمده بود؛ بعد از احوالپرسی سریع به موضوع مأموریتش پرداخت، در همین بین سردار شاهمرادی با شربت و چای از ما پذیرایی کرد؛ چند روز بعد مجدداً برادر علی‌پور به سنگر خودمان در شمال اروندرود آمد؛ در خلال صحبت نگاهی به اطراف می‌کرد، مثل اینکه دنبال کسی می‌گشت.

ـ دنبال کسی می‌گردی؟

ـ بله، دنبال همان برادری که شهردار شما بود، می‌گردم.

ـ مادر واحد تخریب شهردار نداریم!

ـ همان برادری که آن روز از ما پذیرایی می‌کرد.

تازه ما متوجه شدیم، سردار شاهمرادی را می‌گوید؛ به او گفتیم: «ایشان معاون عملیاتی تیپ هستند» در ابتدا قبول نکرد، فکر می‌کرد با او شوخی می‌کنیم اما بعد برایش خیلی جالب بود که معاون عملیاتی تیپ، خودش از نیروهای تحت امرش پذیرایی کند، به نحوی در بین بچه‌ها رفتار کند که تشخیص مسؤولیتش امکان نداشته باشد.

* اطلاعاتی که با عراقی‌ها غذا می‌خورد!

محمد حسن خلیفی نقل می‌کند: شهید شاهمرادی متخصص شناسایی بود؛ قیافه‌اش به اهالی جنوب بیشتر شبیه بود؛ به خصوص چهره آفتاب سوخته و قدبلند او. شنیده بودم که در شناسایی‌ها به راحتی وارد مقر عراقی‌ها شده، با آنها غذا می‌خورد و برمی‌گشت.

در عملیات «والفجر ۸» جمعی اسیر از دشمن گرفته، در گوشه‌ای نشانده بودیم و منتظر ماشین جهت انتقال آنها به عقب بودیم؛ شاهمرادی نیز در خط قدم می‌زد؛ ناگهان یکی از درجه‌داران بعثی در حالی که با انگشت به او اشاره می‌کرد، چیزهایی می‌گفت؛ آن درجه‌دار بعثی شلوارش را بالا زده، پای کبود شده‌اش را نشان می‌داد.

یکی از بچه‌هایی که به زبان عربی آشنا بود، آوردیم ببینیم چه می‌گوید؛ درجه‌دار بعثی می‌گفت: «این عراقی است! اینجا چه کار می‌کند؟! از نیروهای ماست، چرا دستگیرش نمی‌کنید؟» در حالی که متعجب شده بودیم، پرسیدم: «از کجا می‌گویی؟» گفت: «چند روز قبل در صف غذا بود؛ با من دعوایش شد و من را کتک زد؛ این جای لگد اوست» و پای سیاه‌شده‌اش را نشان داد. شاهمرادی که متوجه این صحنه شده بود، از دور دستی تکان داد و جلوتر نیامد.

علی اکبر
سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲, ۱۶:۵۱
راز زيارت نامه

توفيق نصيبم شده بود تا در آبان ماه 1373 در محور طلائيه در كنار بچه هاي تفحص خادم شهدا باشم. در همان ايام، مدتي بود كه شهيدي پيدا نشده بود و غم سنگيني بر دلمان نشسته بود، از خودم مي پرسيدم چرا شهدا روي از ما پنهان كرده اند و خود را نشان نمي دهند. از طرفي ديگر نگران بوديم كه مبادا باران و متعاقب آن آب گرفتگي باعث شود نتوانيم در اين محور كار كنيم.
شب، به اتفاق برادر بخشايش و برادرمان پرورش سوره ي واقعه را خوانديم و خوابيديم. صبح روز بعد، پس از اداي نماز، جلو محلي كه براي معراج در نظرگرفته بوديم و (همان جا محل كشف پيكر بسياري از شهدا بود). مشغول خواندن زيارت عاشورا شديم، بغض بر گلوي هر سه نفرمان نشسته بود.
پرورش _ كه از سادات محترم است _ با صوتي حزن انگيز و زيبا زيارت عاشورا مي خواند، ما نيز مي نگريستيم، آن هم در مقابل تعدادي از شهدا كه داخل چادر معراج جا گرفته بودند.
زيارت عاشورا با حس و حالي خاص به پايان رسيد، سوار آمبولانس شديم و به طرف «دژ» حركت كرديم و دقايقي بعد به محل كار رسيديم، اين بار با توكل بر خدا و با روحيه اي بسيار عالي و با نشاطي خاص مشغول كندن زمين شديم، شايد باور نكنيد، اما بيل اول و دوم كه به زمين خورد، فرياد: «الله اكبر الله اكبر شهيد... شهيد...»يكي از بچه ها مرا به خود آورد، سريعاً از پشت دستگاه پايين پريدم و به اتفاق بچه ها با دست، خاك ها را به كناري زديم، شور و هيجان عجيبي به وجود آمده بود، طبق معمول همه به دنبال پلاك شهيد بودند، اما هرچه جست وجو كرديم، متأسفانه نشانه اي از پلاك آن شهيد به دست نيامد اما... در عوض يك كتابچه ي ادعيه در كنار آن شهيد يافته شد كه روي آن نوشته شده بود «زيارت عاشورا».

منبع :كتاب كرامات شهدا
راوي : عدالت از يگان تفحص تيپ 26 انصارالمؤمنين

التماس دعا

kavirdell59
چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۵۲
وقتی شهید خرازی را به مقر راه ندادند

http://fupload.ir/images/okr7udarfiew3d4g5oq3.jpg

همواره رعایت سلسله مراتب نظامی به ویژه در برگزاری جلسات عملیاتی بسیار با اهمیت است و باید با تدابیر ویژه از ورود نیروهای غیر مسئول به جلسات جلوگیری کرد تا اسرار نظامی حفظ شود.

جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.

نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.

جلو رفتم و گفتم: “لطفا کارت شناسایی.”

گفت: “ندارم.”

گفتم:”ندارید؟”

گفت:” نه ندارم.”

گفتم:” پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!”

دستش را روی شانه راننده زد و گفت: “حرکت کن:

جلویش ایستادم و گفتم:” کجا؟”

گفت:”تو محوطه”

گفتم: “نمی شه”

گفت: “بهت میگم بروکنار.”

گفتم:”نه آقا نمیشه.”

گفت:”چی چی رو نمیشه، دیرم شد.”

محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:

“آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن.”

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟”

وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: “حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!”

دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: “بفرمایید این هم کارت شناسایی!”

مشخصات کارت را با دقت خواندم:

نوشته بود:

“حاج حسین خرازی.

گفتم:”ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم.”

حاجی خندید وگفت :” آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس”

بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟”

راوی:بهرام رضایی

علی اکبر
چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲, ۱۸:۴۷
صدایی از صد و ده شهید جامانده

http://img.tebyan.net/big/1390/03/106206229201251771962051551901092181969312099.jpg

یازده سال پس از عملیات والفجر 6، یعنی در سال 1372 از تعاون لشگر 25 کربلا با من تماس گرفتند و برای تحفص پیرامون شهدای آن عملیات دعوت به همکاری کردند.

من که قبلاً برای انجام این کار اعلام آمادگی کرده بودم بی درنگ پذیرفتم. احساس عجیب و غریبی داشتم برای همین هم ضمن نگارش وصیت‌نامه‌ام به خانواده گفتم که احتمال عدم بازگشت من وجود دارد و پس از آن هم از حاج آقا یوسف‌پور، رئیس محترم عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی استان مازندران، پنج روز مرخصی گرفتم تا به سمت مرزهای غربی میهن اسلامی‌ام حرکت کنم. به خاطر دارم که در آن زمان وزیر امور خارجه وقت کشورمان پیشنهاد کرده بود تا در ازای تحویل هر جنازه شهیدان ما یک اسیر عراقی آزاد گردد و مبلغ ده هزار تومان هم به آن‌ها پرداخت شود. اما دولت وقت عراق ضمن رد این پیشنهاد درخواست کرد ایران هواپیماهای میک این کشور را که قبل از جنگ با کویت به ایران داده بود به آن‌ها بازگرداند و آن‌ها هم در مقابل اجازه می‌دهند که گروه‌های تفحص ایرانی به عراق رفته و پیکر مطهر شهیدان را شناسایی و سپس به ایران باز گردانند.

اما گروه هیجده نفره ما بدون کسب اجازه از عراق و حتی مجوز از مسئولان ایران و عراق به همان منطقه عملیاتی رفتیم و طی سی‌وپنج روز به تفحص جنازه‌های شهدا پرداختیم. وجب به وجب آن منطقه را جستجو کردیم اما متأسفانه هیچ اثری از پیکرهای به جای مانده نیافتیم.

در دوران آموزش به ما آموخته بودند که به کوچکترین چیزی که در نقاط دور و نزدیک می‌بینیم مشکوک شویم و آن را بررسی كنیم. به تپه‌های مصنوعی که به نظر غیر طبیعی نشان می‌دهد، حساس شویم. البته تفحص در نقاطی که یازده سال پیش همرزمان ما در آن جا شهید شده بودند، با توجه به تغییرات جغرافیایی و زیست محیطی و تشخیص اینکه شهدا در کجا هستند، بسیار مشکل بود. پس از سی روز تفحص و جستجو و ناامید از پیدا نکردن جنازه شهدا بازگشتیم. در هنگام بازگشت بود که ناگاه یک شیء نورانی توجه ما را جلب کرد.

ـ حتماً آینه است

ـ آینه؟ نه. .. ممکنه ساعت مچی باشد

ـ اشتباه می‌کنید، یک قمقمه است

من ناچار گفتم به‌جای حدس و گمانه‌زنی، برویم نزدیک و از نزدیک آن را بررسی کنیم. هر قدر دیگران مخالفت کردند من اصرار کردم که برویم و از نزدیک ببینیم آن شیء چیست؟ ناگفته نماند که آن‌جا قبلاً یک میدان مین بود و هیچ بعید نبود که همچنان چند مین در آن‌جا باقی مانده باشد.
به‌هر ترتیب من و دو نفر دیگر از بقیه جدا شده و خود را به محلی رساندیم که پیش از این یک شیء نورانی دیده بودیم. یک‌باره نفس در سینه‌های ما حبس شد و ناباورانه به آنچه می‌دیدیم خیره ماندیم؛ چرا که آنچه را که قبل از این، آینه یا ساعت مچی می‌پنداشتیم، پیشانی مبارک شهید «عالی»، فرمانده بزرگوار گردان مسلم‌بن عقیل بود که عکسی هم از آن گرفتیم.

اما این پایان ماجرا نبود و ما ناگزیر باید اقدام به خنثا کردن مین‌هایی می‌کردیم که دور تا دور پیکر پاک آن عزیز بود. از یک سو نگران تاریک شدن هوا بودیم و از سویی دیگر نگران حضور نیروهای عراقی، برای همین کار مین‌روبی را با سرعت آغاز کردیم. یکی از همراهان ما که برادر عزیز، شیخ ویسی از سپاه پاسداران بود، هنگام بیرون آوردن مین‌ها، متوجه دو مین کوچکی که کنار یکی از مین‌ها بود نمی‌شود و غافل از این بودیم که دومین احتراقی و انفجاری جان تمام ما شانزده نفررا تهدید می‌کند. در یک لحظه بر اثر برخورد بیل به یکی از آن‌ها، مین احتراقی عمل کرد، اما به لطف پروردگار به مرحله انفجار نرسید. هر چند که همان مین احتراقی هم موجب کشیده شدن ماهیچه پای یکی از برادران گردید. با نزدیک شدن به پیکر پاک شهید عالی، سربند «یا حسین» او را كه کاملاً سالم بود و کنار سر شهید بر روی خاک افتاده بود برداشتیم که خون مطهر او آن را عطرآگین ساخته بود.

دیگر تاب و توان از کف داده و همان‌گونه که اشک بر گونه‌های ما می‌ریخت، پیکر شهید را بیرون آورده و به پشت جبهه منتقل کردیم.

صدایی از صدوده شهید جامانده

یک هفته پس از آن به درخواست مسئولان تفحص شهدای سپاه که حالا به ما ملحق شده بودند، تصمیم گرفتیم بار دیگر به همان منطقه برویم؛ به‌خصوص که از پیش می‌دانستیم، آن‌ منطقه، امانتدار پیکر شهیدان بی‌شماری است.

قبل از عزیمت دوباره، همه دور هم حلقه زدیم و در فضایی روحانی و آسمانی به راز و نیاز با خدا و معصومین پرداخته و از آن‌ها طلب یاری کردیم تا در این سفر بتوانیم پیکر شهیدان خویش را بازیابیم، اما هنگام حضور در آن منطقه و به‌رغم جستجوی بسیار هیچ موفقیتی حاصل نشد و همین امر موجب تأسف و آزردگی ما شد. سرخورده و دل‌شکسته و محزون در حال بازگشت بودیم که در یک لحظه من و دو تن دیگر از همراهانم زمین‌گیر و میخکوب شدیم

ـ آقای میرزاخانی شما صدایی نشنیدید؟

ـ شما چه‌طور آقای قاسمی؟

هر سه اما یک جمله را شنیده بودیم و آن اینکه

ـ کجا می‌روید؟ ما را این‌جا تنها نگذارید و با خود ببرید.

گویی شوکه شده بودیم و مدام از خود می‌پرسیدیم این صدای کیست و از کجاست؟ که ناگاه تا پشت سرم نگاه کردم، سر یک شهید را دیدم که روی خاک قرار دارد. آن هم در همان مسیری که چند دقیقه قبل از آن‌جا گذر کرده و هیچ چیزی ندیده بودیم!

بی درنگ دست‌به‌کار شده و برای بیرون آوردن پیکر مطهرش خاک‌برداری کردیم. من در همان هنگام خاک‌برداری، مدام از خود می‌پرسیدم که چرا این صدا از ضمیر «ما» استفاده کرده است، حال آن‌كه او یک نفر بیش‌تر نیست؟

اما دیری نگذشت که با بهت و حیرت به پاسخ خود رسیدیم. یک گور دسته‌جمعی از شهدایی که دشمن ناجوانمرد بعثی آن‌ها را با سیم برق به‌هم بسته و به طرز فجیعی به شهادت رسانده بود.

غوغایی شد؛ ولوله‌ای، هنگامه‌ای، شوری، ناله‌ها بود و اشک‌ها... بر سر زدن‌ها بود و بر سینه کوبیدن‌ها. ما توانسته بودیم پیکر پاک چهل شهید را پیدا کنیم و از خاک بیرون آوریم. این یعنی پایان انتظار چهل مادر، چهل همسر، چهل فرزند...

خدای من! پس پیکر دیگر شهیدان ما کجاست؟ هنوز اشک‌های ما جاری بودند که در فاصله‌ای دورتر با پیدا کردن فک یک شهید، موفق به کشف یک گور جمعی دیگر شدیم. حالا صد‌ و ده پیکر پاک دیگر پیش روی ما بود و ما توانستیم با صبر و حوصله همه آن‌ها را از خاک بیرون آورده و همراه با چهل شهید قبلی یک کاروان شهید را با خود به ایران عزیز بازگردانیم.

شادی روحشان صلوات

kavirdell59
پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۳۱
دویدن در میدان مین با ذکر «یاحسین»

http://fupload.ir/images/2t84h7qzq328n872xnic.jpg

شهید «مسعود شعربافچی» فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) سال ۱۳۴۲ در اصفهان به دنیا آمد؛ وی در سال ۱۳۶۳ در عملیات «بدر» به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از یازده سال به آغوش وطن بازگشت. یکی از خاطرات این شهید در عملیات «محرم» و عبور از میدان مین با ذکر «یاحسین(ع)» در کتاب «خاطره خوبان» آمده است:


در عملیات «محرم» پاتک شدید دشمن شروع شد؛ پس از آن که آتشبارهای متعدد اجرای آتش کردند، نیروهای انبوه زرهی و پیاده دشمن وارد عمل شدند. ما بیشتر از ۱۵ نفر نبودیم؛ چند خشاب و ۲ ـ ۳ نارنجک، همه مهمات ما بود؛ باید اسیر می‌شدیم یا مردانه تا آخر می‌ایستادیم؛ با برادارن مطلب را در میان گذاشتیم؛ همه رأی به ایستادگی دادند و نوجوانان در این میان آماده‌تر و استوارتر بودند؛ صبر کردیم و با تصاحب اسلحه‌های آنان، شروع به تیراندازی کردیم؛ چنان با صلابت و بی‌محابا بر آنها تاختیم که دشمن تصور کرد نیروهایی به استعداد چند گردان در پشت خاکریز استقرار یافته است و مجبور به عقب‌نشینی شد تا با یک سازمان‌دهی مجدد به ما حمله کند.

تصمیم گرفتیم خود را به نیروهای خودی که در مواضع جدید مستقر شده بودند، برسانیم؛ من به همراه یکی از دوستان از بیراهه‌‌ای حرکت کردیم؛ مسافتی را طی نکرده بودیم که صدای نیروهای دشمن را شنیدیم؛ خیلی نزدیک بودند؛ ۲۰ متر بیشتر فاصله نداشتند؛ شاید در این فکر بودند ما را اسیر کنند که در این فاصله نزدیک، به طرف ما تیراندازی نمی‌کردند؛ صدای خنده و هلهله آنان را می‌شنیدیم، ما دو نفر را به یکدیگر نشان می‌دادند!

صدای غرش خمپاره‌ای در فضا پیچید؛ از دور شلیک شده بود و نزدیک ما به زمین خورد؛ روی زمین خزیدیم و پس از آنکه گرد و غبار و دود ناشی از انفجار کنار رفت، بلند شدم و رفیقم را صدا زدم: «اخوی جان، زود باش» خود را پشت یک صخره رساندم؛ اما همراهم نیامد؛ از کنار بوته مجاور نگاه کردم؛ ترکش دوپای او را قطع کرده بود؛ خون فوران می‌زد؛ لحظه‌ای در چشم‌های پرجلال او خیره شدم؛ چشم‌هایش را به هم می‌زد و با دست اشاره ‌کرد «تو برو».

خیلی برای من سخت بود؛ مدت زیادی در کنار من در نبردهای مختلف حضور داشت؛ چگونه می‌توانستم او را آن گونه رها کنم؛ دشمن به چند متری او رسیده بود؛ با آن جسم بی‌جان؛ شاید تمام رمق باقیمانده را در گلوی خود جمع کرده بود و ملتمسانه فریاد کشید: «برادر شعربافچی برو!».

به طرف راست دویدم و در حالی که غم جدایی جانم را می‌آزرد، به سوی جلو حرکت می‌کردم؛ نگاهم به عقب بود اما به طرف جلو می‌دویدم، مانعی پایم اصابت کرد اما از آن گذشتم و ناگهان خود را در میدان مین دیدم!

دشمن متوجه شده بود که من شعربافچی هستم؛ بارها نام من را از بی‌سیم استراق کرده بود؛ لذا اسیر کردن مرا غنیمت می‌دانست؛ چاره‌ای نبود یا باید اسیر می‌شدم یا از میدان مین عبور می‌کردم؛ بر خدا توکل کردم و متوسل به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) شدم و ‌گفتم: «ای مادر سادات! اگر چه ناقابل هستم، اگر چه بی‌مقدار هستم، اما لحظه‌های پرقیمتی را میان ارادتمندان و دلدادگان حسین تو گذراندم؛ به عشق فرزند تو قطره‌های اشک بر گونه گنهکار من جاری شده است؛ خاک پای عزاداران فرزند تو را سرمه چشم کرده‌ام».ذکر می‌گفتم و می‌دویم؛ دویدن آن هم در میدان مین! هر گامی که روی زمین می‌گذاشتم، ذکر «یا حسین» می‌گفتم و هر گامی که بر می‌داشتم از حضرت زهرا(سلام الله علیها) استمداد می‌طلبیدم.

صدایی توجه مرا جلب کرد، «آقای شعربافچی از این طرف!» چه کسی بود که مرا صدا می‌کرد؟ باورم نمی‌آمد؛ از میدان مین رد شده بودم و چند نفر از نیروهای گردان با دیدن من، به طرفم آمده و با چشم‌هانی اشکبار و لبانی ذاکر من را در آغوش گرفتند. خود را روی زمین انداختم و لحظاتی سر به آستان ربوبی ساییدم؛ چگونه ممکن بود از کنار صدها مین ضد نفر و ضد تانک با سرعت و دلهره رد شدن و از این طرف میدان مین، سالم به نیروهای خودی رسیدن!

kavirdell59
جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۰۳
خدایا کمکم کن …
http://fupload.ir/images/py9e119cmpmwsu5sg.jpg


از یکی ،دو ساعت قبل به این طرف،فقط همین پیام را داشتند:”ما راهمان را گم کردیم.نمی دانیم کجا هستیم یا به کدام طرف می رویم.نیروهای خودی یا دشمن!؟…”

در چادر فرماندهی،زیر نور فانوسها،چشمها مثل آسمان پاییزی می باریدند.حاج همت سرش را میان بازوهایش گرفت و با اندوه گفت:”خدایا!خودت کمک کن.”

حاج احمد با دل شکسته،مانده بود چه کند.از چادر بیرون آمد.
تاریکی مثل قیرفهمه جا پهن شده بود و زوزه ی خمپاره های سرگردان،با رعد و برق آسمان،هم صدایی می کرد.

حاجی فریاد زد:”خدایا!از تو مهربانتر سراغ ندارم…مگر تو …”
گریه امانش نداد.با حال زار،همان طور زیر آسمان ایستاد و خودش را به رگبار باران سپرد تا ناامیدی اش را بشوید و با خودش ببرد.گرچه پاهایش روی سینه ی خاک بود؛ولی قلب و روحش در هفت آسمان می گشت و نجات طلب می کرد.
نفهمید چه مدت گذشت،ناگهان صدای تکبیر رزمندگان از چادر فرماندهی،او را به خود آورد.

حاج همت فریاد زد:”حاجی!حاج احمد کجایی؟بچه ها نجات پیدا کردند.”
حاجی به داخل چادر دوید،بی سیم روشن بود و صدای کبوتر جلودار می آمد:” ما الان روی دشمن مسلط هستیم. نمی دانیم چطور به اینجا هدایت شدیم؛ولی از این نقطه،کاملا روی دشمن مسلطیم.منتظر دستور شماییم.بگویید چکار کنیم…”

حاج احمد گوشی را به دستش گرفت و گفت:”اطرافتون چه خبره؟ کجا هستید؟”
جلودار ادامه داد:”آن طرف”دشت عباس”. دشمن با مدرن ترین تانکها مستاصل مانده که چه کند.همه زمین گیر هستند.آمار غنائم خیلی بالاست”.

چادر فرماندهی پر از اشک بود و لبخند.
اشک شوق و ذکر تشکر از خدا.

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــ
خاطره ای از جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان/ مروارید گمشده

علی اکبر
جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۸:۱۲
شهیدی که حضرت زهرا(س) را ملاقات کرد

http://img.tebyan.net/big/1390/03/93366791230208229623021917598186185180108.jpg

صبح یک روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت تپه، مأمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را دیدم که از دور، در طراز نرم و ملایم نور، با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته تراشیده بود. مهربان کنارم نشست.

گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم، عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!... تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟

شهید ملاح دستش را روی شانه‌هایم چفت کرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی...

گفتم: من! این یعنی چی؟ خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نکنه جرعه شهادت را تو خواب نوشیدی!
گفت: برو بالاتر سید، اصلاً یادت هست من همیشه بهت می‌گم که به شکل غریبانه‌ای شهید می‌شم، تو هی به من بخند، ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم.

خندیم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!

گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینه گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشه چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...

حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)...

حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).
حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود.
بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم،این بشارت بود.

سید جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم، می‌دونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد... ان‌شالله.

بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانه آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.

گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.

عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصت‌وپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، به‌یاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟

لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن.

طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند.

در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

شادی روحش صوات

kavirdell59
شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۳۲
همه چیز دست امام حسین ع

شهید جعفر لاله
رزمندهـ تیپ110 خاتم الانبیا(ص)
شهادت:25/11/1365 - عملیات نصر/ماووت عراق

با هم قرار گذاشته بودیم هر کسی شهید شد، از اون طرف خبر بیاره. شهید که شد خوابشو دیدم. داشت می رفت، با قسم حضرت زهرا(س) نگهش داشتم. با گریه گفتم: مگه قرار نبود هر کسی شهید شد از اون طرف خبر بیاره؟
بالاخره حرف زد و گفت: مهدی اینجا قیامته! خیلی خبر هاس. جمعمون جمعه؛ ولی ظرفیت شما پایینه. هر چی بگم متوجه نمی شید.
گفتم: اندازه ی ظرفیت کوچیک من بگو. فکر کرد و گفت: همین دیگه، امام حسین(ع) وسط می شینه ما هم حلقه می زنیم دورش، برای آقا خاطره می گیم.
بهش گفتم: چیکار کنم تا آقا من رو هم ببره؟ نگاهم کرد و گفت: مهدی! همه چیز دست امام حسینِ(ع) همه ی پرونده ها میاد زیر دست حضرت. آقا نگاه می کنه هر کسی رو که بخواد یه امضای سبز می زنه می برندش. برید دامن حضرت رو بگیرید.
راوی: مداح اهل بیت حاج مهدی سلحشور – خط عاشقی

http://fupload.ir/images/3k5mn3qey4oxpl7w8uu.jpg

علی اکبر
شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲, ۱۸:۰۱
شهیدی که شماره تابوتش را خودش گفت!

http://akkasemosalman.ir/wp-content/gallery/cache/941__320x240_shohadaye-gomnam-1500-01.jpg

«خیلی وقت بود منتظر نامه‌اش بودیم. دلواپسی امانمان را بریده بود تا اینکه یکی از بستگان از منطقه تلفن زد.

- علی اکبر شهید شده. 9 روز قبل جنازه شو فرستادن مشهد. چرا نمی‌رین تحویل بگیرین؟ آن زمان اسامی شهدا از تلویزیون اعلام می‌شد و ما هم مثل همه کسانی که عزیزی در جبهه داشتند گوش به زنگ بودیم. گوشی را که گذاشتم یادم آمد چند روز قبل اسم شهیدی را به نام «بازاری» از تلویزیون شنیدم. اول یکه خوردم ولی خیلی زود به خودم دلداری دادم.

- بازاری با بازدار خیلی فرق داره. ممکن نیست اشتباه خونده باشن ولی انگار اشتباه خوانده بودند.

مردان فامیل رفتند سردخانه بیمارستان امام رضا (ع). پدر شوهرم با آن‌ها بود. او تعریف کرد:

-انبوهی تابوت روی همدیگر چیده شده بود. به نگهبان اسم شهید را گفتیم و با او به جستجو مشغول شدیم. روی بدنه تابوت‌ها اسم شهدا رو نوشته بودن که بعضیاشون خیلی بدخط و ناخوانا بود. کم کم داشتیم از پیدا کردن جنازه علی اکبر ناامید می‌شدیم. آخه نگهبان حاضر نبود تابوتای ردیف بالا رو پایین بیاره تا بتونیم اسامی رو بخونیم. داشتیم مطمئن می‌شدیم که علی اکبر اونجا نیس که یه هو صداشو شنیدم.

«حاج آقا! من اینجام! یازدهمین تابوت از همین ردیف که جلوش وایسادین».

چنان یکه خوردم که نتونستم تعادلمو حفظ کنم. تلو تلوخوران چند قدم عقب و جلو رفتم و بالاخره با سر خوردم زمین. پسرم جلو دوید و شروع کرد به مالیدن شونه هام. آخه فکر می‌کرد از دیدن جنازه شهدا حالم بد شده. شکسته بسته حالی‌اش کردم که تابوت یازدهم رو بیارن پایین.

وقتی در تابوت رو واکردیم علی اکبر رو دیدیم. باور می‌کنین؟! دونه‌های عرق مثل شبنم رو صورتش نشسته بود.»

شادی روحش صلوات

kavirdell59
يکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۱۲
دلبسته دنیا شدم انگار


http://fupload.ir/images/c7kij8nd9fmpa16vzu.jpg


از جبهه که بر می گشت، همیشه چهره اش خندان بود؛ می خندید و با فرزندش بازی می کرد.
پسرش دورش را می گرفت و از سر و کولش بالا می رفت به قول خودش؛ برای بابا دلبری می کرد.

پسرش را زیاد دوست داشت جانش بود و همین یک پسر ...

زمان برگشتن به جبهه که می شد رفتارش تغییر می کرد! انگار که دیگر پسرش را نمی بیند...
لحظه های جدا شدنش همیشه همراه با ناراحتی بود؛ وقتی می خواست سوار قطار شود به پسرش یک تشر می زد و دعوایش می کرد.
چشمان پسرش پر از اشک می شد و به چادر مادر پناه می برد!
او هم سوار قطار می شد و می رفت، انگار این کار لحظه جدایی را برای آقا جلال قابل تحمل تر می کرد.
می گفتند انگار که دلت از سنگ است چرا دل این طفل معصوم را می شکنی؟! می گفت برای اسلام آدم باید از همه چیز بگذرد..

روی خاکریز نشسته بود و با خودش می گفت: ایمانم ضعیف شده! نمی دانم چرا ایمانم ضعیف شده...
از او پرسیدند چرا حاجی؟! تو که این را بگویی ما که وضعمان معلوم است!
می گفت نه باور کن راست می گویم این بار که می خواستم سوار قطار بشوم هر کاری کردم نتوانستم پسرم را از خودم جدا کنم حتی نمی توانستم دعوایش کنم... عجیب بود! دلبسته دنیا شدم انگار...
هنوز توی بغلم بود، چسبانده بودمش به خودم، قطار که راه افتاد به زور جدایش کردم و از پنجره قطار دادمش دست دایی اش که داشت کنار قطار می دوید!

گریه می کرد که چرا ایمانم ضعیف شده؟ چرا دعوایش نکردم و مثل دفعه های پیش، از بغلم برود و بیایم جبهه...
یک روز قبل از شهادتش بود که این حرف ها را می زد.

شهید" حاج جلال فضلعلی" را می گویم

آری مردان خدا این چنین مرگ را به بازی گرفته بودند و برای دفاع از همه ارزش های الهی، از خود گذشته و از اهل و مال گذشته برای لقاءالله سر از پا نمی شناختند.

kavirdell59
دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۳۴
التماس به شهدا


http://fupload.ir/images/p8n505uzxffebeua5s5l.jpg

یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛ یعنی راستش، شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم. گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد.

همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه، که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود، رد می شدیم. ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند. ایستادم. نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد. همراهم تعجب کرد که کجا می روم.

فقط گفتم: بیا تا بگویم. دست خودم نبود انگار مرا می بردند. پاهایم جلوتر می رفتند. به پشت بوته که رسیدیم، جا خوردم. صحنه خیلی تکان دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود. ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به «سبحان الله» چرخید. همراهم که متوجه حالتم شد، سریع جلو امد، او هم در جا میخکوب شد.

شخصی که لباس بسیجی به تن داشت، به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود. یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود. پانزده سال بود که خوابیده بودند. ادم یاد اصحاب کهف می افتاد، ولی اینها«اصحاب رمل»بودند. اصحاب فکه، اصحاب قتلگاه، اصحاب والفجر و اصحاب روح الله.

بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود، تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش. بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود. ارام در کنار یکدیگر خفته بودند. ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند.

ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم.

بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم

راوی : شهید مجید پازوکی

kavirdell59
سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۲
شهید سید مجتبی علمدار
از رزمندگان لشکر ۲۵ کربلا
تولد: ۱۱/۱۰/۱۳۴۵-ساری
مجروحیت:عملیات ولفجر۸-منطقه ی عملیاتی فاو
شهادت: ۱۱/۱۰/۱۳۷۴ـ بیمارستان ساری
محل دفن: گلزار شهدای ساری

http://fupload.ir/images/uu1bzc6p5op9rz8z2l0z.jpg

می گفت: برای بهترین دوستانتان آرزوی شهادت کنید...
مداح اهل بیت بود واز گریه کنای امام حسین.
وصیت نامه ش هم بوی امام حسین می دهـد ، توی وصیت نامه ش نوشته:

"وصیــت می کنم مرا در گلزار شـهدار ساری دفن کنند و تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوسـتانم متبرک شده است را روی صورتم بگذارند. قبل از آنکه مرا در قبر بگذارند، مداحی داخل قبر برود و مصیبت جده غریبم حضرت فاطمه زهرا(س) و جد غریبم امام حسین (ع)را بخواند.

به شب اول قبرم نکنم وحشت و ترس
چون در آن لحظه حسین است که مهمان من است"

قانون های ده گانه ی شهید سید مجتبی علمدار :

قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.
تاریخ اجراء 4/5/69

قانون دوم: پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم .
تاریخ اجراء 11/5/69

قانون سوم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم.
تاریخ اجراء 26/5/69

قانون چهارم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .
تاریخ اجراء 16/6/69

قانون پنجم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.
تاریخ اجراء 13/7/69

قانون ششم:حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.
تاریخ اجراء 18/8/69

قانون هفتم: حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود.
تاریخ اجراء 30/9/69

قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .
تاریخ اجراء 19/11/69

قانون نهم: در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم .
تاریخ اجراء 14/1/70

قانون دهم: در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.
تاریخ اجراء 15/3/70
الحقیر سید مجتبی علمدار
تاریخ شهادت: 11/10/75

kavirdell59
چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۵۷
فانوس هـــــــــــا
یک بار که به مرخصی آمده بود به من گفت:نمیدانم با این که این همه در جبهه هستم چرا شهید نمیشوم؟شاید علتش ناراحتی شما باشد.)

گفتم: خدا دوست ندارد ما بی سر پرست شویم و مادرت بی پسر.

اصرار داشت رضایتم را جلب کند.....این موضوع را با مادرش در میان گذاشتم ،گفت: به او بگو راضی نیستم به جبهه بروی.

وقتی این مطلب را به او گفتم به من نگاهی کرد و گفت:این حرفهای مادرم است که بتو گفته است.

انکار کردم ولی با اطمینان میگفت:این حرفهای مادرم است، بسیار خوب من در خانه می مانم و از بچه ها نگهداری میکنم.تو هم هر جا دلت می خواهد برو.ولی روز قیامت باید جوابگوی شهدا باشی. آنها چراغی را روشن کردند و راه را به ما نشان دادند،حالا ما فانوس ها را زمین بگذاریم و جنگ را به حال خود رها کنیم؟

با این حرف او،زبان من بسته شد.

همسر شهید ابوالفضل رفیعی

متولد:کلات

شهادت:عملیات خیبر صبح1362/12/5

kavirdell59
پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲, ۱۴:۵۱
ابوالفضل

قبل از ابوالفضل ،خدا به من هفت پسر داد که همگی در کودکی از دنیا رفتند.بعد که باردار شدم شبی بین خواب و بیداری ،ندایی شنیدم که میگفت : اسم پسرت را ابوالفضل بگذار زنده میماند .


بعد از بدنیا آمدن بچه ، همسرم گفت :این پسر را به یاد آخرین فرزند از دست رفته مان که جواد نام داشت، جواد مینامم.

هنوز زمانی نگذشته بود که بچه بشدت بیمار شد.به ندایی که شنیده بودم ،افتادم.موضوع را با یکی از اقوام که اهل علم بود در میان گذاشتم .او تاکید کرد که نام فرزندمان را تغییر دهیم.با تغییر نام او به ابوالفضل، بیماری اش بهبود یافت.

مادر شهید ابوالفضل رفیعی

متولد:روستاس سیج از توابع کلات خراسان رضوی

http://fupload.ir/images/7wkrt7njm6prdwly8yzp.jpg

Tavarish
پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲, ۱۶:۵۸
باید بعضی دین فروشان از این خونها و حرمت ارواح طیبه شهدا خجالت بکشند

http://www.bipfa.net/i/attachments/1/1343564550290512_large.jpg
http://forum.hammihan.com/user_images/29_12_2012/16951.png

kavirdell59
پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲, ۲۲:۰۹
باید بعضی دین فروشان از این خونها و حرمت ارواح طیبه شهدا خجالت بکشند

http://www.bipfa.net/i/attachments/1/1343564550290512_large.jpg
http://forum.hammihan.com/user_images/29_12_2012/16951.png

جملات زیبایی هستند؛
ممنون داداش؛عکسها باجملاتشان زیبا وپرمعناند...

kavirdell59
جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۵۴
آخرین نماز

همه ی مجروحین را در یک سنگر جمع کرده بودیم . حجة الاسلام ترکان هم مجروح بود . او در گوشه ای از سنگر سرش را به دیوار تکیه داده بود و به نقطه ای خیره مانده بود . لبهای داغمه بسته اش هر از گاه به ذکر باز می شد . بقیه ی مجروهین گویا رازی مقدس را حس کرده باشند ٬چشم دوخته بودن به لب ترکان .


ترکان ارادت زایدالوصفی به امام حسن مجتبی (ع) داشت ٬همه ی بچه ها از این ارادت آگاه بودند. به هر بهانه و مناسبتی ذکر مصیبت آن امام را می گفت .

ناگهان لحن ترکان عوض شد ٬انگار که مورد خطاب قرار گرفته باشد ٬با ادب و احترام خاص به همان نقطه از سنگر که خیره بود گفت :خیر ٬نخوانده ام .

چند لحظه بعد دوباره گفت:چشم الان می خوانم

و بعد شروع کرد به خواندن نماز . کلمات به سختی از لبانش خارج می شد . گاهی دربین نماز خاموش می ماند٬بی هیچ حرفی٬باز دوباره لب هایش به جنبش در می آمد . مجروهین می گفتند که امام ٬کلمات نماز را به او تلقین می کند .

ترکان در حالی که رمق در بدن نداشت ٬دقیق و بدون غلط٬نماز ظهر و عصرش را خواند . نزدیک چهار ظهر بود که دوباره رو به آن نقطه مجهول گفت:«چشم»بعد شهادتین را گفت و خاموش و رازناک به ابدیت پرواز کزد.

http://fupload.ir/images/r0qdesd5netoa4xh3a6y.jpg

kavirdell59
شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۲۳
شهید مسلم سلیمانی

http://fupload.ir/images/lyxchx75ebvka8m8bna8.jpg
متولد یکی از روستاهای شهرستان کاشمر استان خراسان رضوی بود ودر سال ۸۲ به استخدام ناجا درآمد وبرای مباررزه با اشرار وقاچاقچیان موادمخدر به قرارگاه مقدم مرصاد در استان کرمان اعزام ودر گروهان ویزه خدمت خود را اغاز نمود

وتابستان ۸۲ باتاسیس گردان ۱۰۵ جیرفت به گردان امد ودر دسته شناسایی که فرماندهی اش بر عهده اینجانب بود شروع بکار نمود

او فردی شجاع .نیرومند .با درایتی بالا وفداکاری زیاد .دارای نظم وانضباط خاص واحساس مسئولیت فراوان ودارای دانش ومعلومات فراوان نظامی واندامی ورزشکار وقدرتمند وبا ایمانی محکم وخالص واهل نماز وعبادات وپایبند به اصول مذهبی واخلاقی زیاد واهل معاشرت ودوست داشتنی بود

ودر مدتی که با هم ودر کنار هم با سایر دیگر دوستانمان در تمام ماموریتها وکمین های خطرناک شرکت نمودکه خدایی باعث نشاط وایجادانگیزه برای همکاران می بود.

ودر یکی از این ماموریت های در منطقه ابارق ودر کویر حد فاصل بین شهرستان بم وجیرفت در درگیری با اشرار مسلح سحرگاه ۲۰ خردادماه ۸۴ که از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت وبه درجه والایی شهادت نائل گردید.

ودر این درگیری یکی از اشرار به هلاکت رسید و۶۳ کیلو موادمخدر ویک قبضه سلاح ودو دستگاه موتورسیکلت ایز کشف وضبط گردید.

وپیکر پاک شهیدسلیمانی بعداز تشیع در میان همرزمانش در گردان ۱۰۵ به زادگاهش در کاشمرانتقال و در جوار دیگر شهدا روستای موشک بخاک سپارده شد.یادش گرامی وروحش شادباد...صلوات

راوی kavirdell59

kavirdell59
يکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۱۰
http://fupload.ir/images/60bziah2ieconzujfxfj.jpg

شهید محمد شامل

دریکی از شهرهای شمالی در شهرستان محمود آباد از توابع استان مازنداران سرسبز دیده به جهان گشود او فردی متدین وپاک و ورزشکار بود

ودر خانواده ای متدین بزرگ شده بود ودر سال ۱۳۸۴ با شور وشوق فراوان به استخدام ناجا ویژه شرق کشور جهت مبارزه با اشرار وقاچاقچیان موادمخدر درآمد ؛

در ابتدای ورود آموزشهای نظامی را به نحو احسن فرا گرفت وسلاح های نیمه سنگین مثل دوشیکا.گرینف.وآرپی جی ۷ در تیراندازی با این سلاحها مهارت خاصی داشت وبعنوان دوشیکاچی در گردان ۱۰۵ مشغول بخدمت شد

ودر یکی از پایگاهای گردان در منطقه چاه حسن حد فاصل ایرانشهر-جیرفت ومنطقه کویری اشرارخیز انجام وظیفه نمود ودر مهربانی وپهلوانی نمونه بود

و در منش پهلوانی واخلاق الگو دیگر همرزمانش بود ودر شجاعت در میدان عمل نمونه بود که چند ماهی نگذشته بود که در یکی از ماموریت ها در منطقه چاه حسن در شامگاهی ازسال۸۵ در حین گشت زنی به اشرار مسلح برخورد ناگهانی مینمایند که در این درگیری این دلاور پهلوان مورد اصابت گلوله قرار می گیره وبه درجه رفیع شهادت نائل میگردد .روحش شاد ویادش گرامی باد..
پیکر مطهر شهید محمد شامل ؛ بعد از تشیع در گردان به زادگاهش درشهرستان محمود آباد رهسپار،و به خاک سپرده میشود.


راوی kavirdell59

علی اکبر
دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۰۰
یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می‌کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.

http://img.tebyan.net/big/1384/01/819312820100239917418669223019013368124.jpg

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.

دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است.

گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی. (و کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده‌اند؛ ولی شما نمی‌دانید. بقره، 154)

kavirdell59
دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۵۰
باور داشته باش

قرار شد سه شهید گمنام را در شهرستان چترود کرمان تشیع وخاکسپاری نمایند.
من هم برای مراسم به آنجا سفر کردم.تشیع شهدا قبل از ظهر با شکوه خاصی برگزار شدعصر همان روز مراسم دیگری برای شهدا برگزارشد.
موقع غروب ودر حین مداحی جوانی از میان جمعیت برخاست وگفت:
می خواهم مطلب مهمی را بگویم مردم اجازه صحبت به او نمی دادنداما او با اصرار شروع به صحبت کردوگفت :امروز صبح که برای مراسم تشیع می آمدم پر از تردید بودم زمانی که زیر تابوت یکی از شهدا بودم با خودم حرف میزدم یعنی اینها چه کسانی هستندمشتی استخوان و...به جای تکرار کلمات مداح به شهدا می گفتم باید چیزی نشان دهید تا من اطمینان پیدا کنم باید کاری کنید تا تردید من از بین برود.

ظهر بعداز نماز به خانه رفتم.بعد از ناهار مشغول استراحت شدم.به محض خوابیدن جوان زیبایی را دیدم که به سمت من می آمدبعد به من اشاره کرد وگفت
باور داشته باش .
من همان شهیدی هستم که زیر تابوت من گلایه می کردی آمده ام بگویم امید وار باش ،
باور داشته باش.آرامش خاصی پیدا کردم خوشحال شدم روبه شهید گفتم شما خواسته من را اجابت کردی من را از تردید خارج کردی آیا می توانم برای شما کاری انجام دهم؟

http://fupload.ir/images/n23g4ntzp6ot6xq3zzv7.jpg

جوان نگاه پر محبتی کرد وگفت آری
من هادی هستم بچه اهواز، فلکه چهار شیر ،کوچه ...نشان به آن نشان که من را در محل به نام دانشجوی مفقودالاثرمی شناسند
به مادر پیرم بگو منتظر من نباش نشانی من را به اوبده.صحبت جوان تمام شد.
بایکی از دوستانم در بنیاد شهید خوزستان تماس گرفتم.ماجرا را تعریف کردم ساعتی بعد ایشان تماس گرفت وگفت پیگیری کردم همه گفته ها صحیح است.
با هم به اهواز رفتیم آدرس راپیدا کردیم زنگ خانه را زدیم پیرزن رنجوری با قد خمیده در را باز کردبی مقدمه گفت:از هادی من خبر آورده اید؟

راوی:نظام الاسلامی(مجری سینما)

kavirdell59
سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۱۸
http://fupload.ir/images/5rsav7mhnw7jv0wmlz63.jpg


نخونی ضرر کردی من که هردفعه خاطرات این شهیدو می خونم بغضم می گیره

یک کامیون بار برای تدارکات لشکر ۳۱ عاشورا آمده بود. حاج امرالله که مسئول تدارکات بود به همراه از بسیجیان مشغول خالی کردن گونی ها شدند . گونی ها سنگین بود وخالی کردن آن ها مشکل و در این بین ، حاج امرالله دائم به بسیجی ها می گفت : ((ماشاالله ، شل بازی در نیارید، بجنبید تا زود بارها رو خالی کنیم .)) کمی آن طرف تر یک بسیجی بی کار ایستاده بود . حاج امرالله با دیدن او ، صدایش زد واز او خواست که در خالی کردن گونی ها کمک کند . بسیجی هم با جان و دل قبول کرد و مشغول شد. او از همه قبراق تر و سر حال تر بود و با انگیزه بیشتری گونی ها را خالی می کرد .طوری که حاج امرالله چشمش او را گرفت و با خودش گفت : هر طور شده باید این را بیاورم یش خودم ؛ عجب نیروی پر کار و سر زنده ایه.

تا این که نزدیکی های ظهر طیب که یکی از مسئولین لشکر بود برای انجام کاری نزد حاج امرالله آمد .

حاج امرالله پس از حال و احوال پرسی با طیب ، به او گفت:یه بسیجی پر کار و زبر و زرنگ امروز اوده بود اینجا ، من گرفتمش به کار، عجب جوون لایق و پر کاریه . می خوام درخواست بدم که اونو بفرستنش همین جا پیش خودمون باشه.

طیب گفت: کجاست این بسیجی پر کار که می گی؟

حاج امرالله با دست آقا مهدی را که نمی شناختش نشان داد و گفت: اوناهاش، داره گونی ها رو خالی می کنه.

تا چشم طیب به آقا مهدی افتاد ، برق از کله اش پرید و به حاج امرالله گفت : می دونی این بسیجی کیه که این طور گرفتیش به کار؟

حاج امرالله گفت : نه، مگه کیه؟

طیب گفت : این آقا مهدیه(شهید مهدی باکری) ! فرمانده لشکر عزیزمون!

حاج امرالله همین طور مانده بود و پس از سکوت چند ثانیه ای ، بغضش ترکید و زد زیر گریه.

علی اکبر
سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۲۱
شهید اندرزگو و امداد امام زمان (علیه‌السلام)

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/10/6/253097_143.jpg

این خاطره را شهید حجت الاسلام سید علی اندرزگو برای آزاده و شهید حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر ابوترابی نقل کرده‌اند:

یک بار مجبور شدیم به صورت قاچاقی از طریق مشهد به افغانستان برویم. بین راه رودخانه وسیع و عمیقی وجود داشت که ما خبر نداشتیم. آب موج می‌زد بر سر ما و من دیدم با زن و بچه نمی‌توانم عبور کنم. راه بر گشت هم نبود، چون همه جا در ایران دنبال من بودند. همان جا متوسل به وجود آقا امام زمان- عجل الله فرجه- شدیم. نمی‌دانم چه طور توسل پیدا کردیم.

گفتیم: «آقا! این زن و بچه توی این بیابان غربت امشب در نمانند، آقا! اگر من مقصرم این‌ها تقصیری ندارند.».

در همان وقت اسب سواری رسید و از ما سوال کرد این جا چه می‌کنید؟ گفتم می‌خواهیم از آب عبور کنیم. بچه را بلند کرد و در سینه‌ی خودش گرفت. من پشت سر او، خانم هم پشت سر من سوار شد. ایشان با اسب زدند به آب؛ در حالی که اسب شنا می‌کرد راه نمی‌رفت. آن طرف آب ما را گذاشتند زمین و تشریف بردند.

من سجده‌ی شکری به جا آوردم و درهمان حال گفتم بهتر است از او بیشتر تشکر کنم. از سجده بر خاستم دیدم اسب سوار نیست و رفته است. در همین حال به خودم گفتم لباس‌هایمان را دربیاوریم تا خشک شود. نگاه کردیم دیدیم به لباس‌هایمان یک قطره آب هم نپاشیده ! به کفش و لباس و چادر همسرم نگاه کردم دیدم خشک است. دو مرتبه بر سجده‌ی شکر افتادم و حالت خاصی به من دست داد.

علی اکبر
چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۴۸
مردی بنام حاج حسین بصیر

حاج بصیر همیشه بیم داشت که مبادا به درجه رفیع شهادت نایل نشود یکبار من به ایشان عرض کردم:«حاجی حتماً یک مصلحتی است که خداوند شما را نگه داشته است».در حال حاضر جنگ به وجود شما نیازمند است، اما حاجی باز نگران بود، تا اینکه بعد از مدتی دیدم که حاجی مثل سابق اظهار نگرانی نمی کند و درروحیات ایشان هم تغییرات زیادی به وجو آمده بود. در آخر مراسم دعا گفت:«خداوندا به رزمندگان ما طول عمر با عزت عنایت فرما! به من هم طول عمر عنایت کن تا بیشتر بمانم و بیشتر خدمت کنم» پس از شنیدن این صحبت ها تعجحب کردم و روزی از حاجی پرسیدم:«حاجی شما همیشه اظهار نگرانی می کردید که چرا از دوستان شهیدت عقب مانده ای و به شهادت نرسیده ای و همیشه آرزوی شهادت می کردی اما مدتی است که می بینم آن نگرانی سابق را نداری بلکه دعا می کنی بیشتر زنده بمانی؟». حاجی که منظور مرا متوجه شده بود، نگاهی عمیقانه به من انداخت و گفت:«راستش مدتی قبل در عالم رویا سراغ امام حسین (ع) را گرفتم، به اردوگاه آن حضرت (ع) رفتم و از اصحاب ایشان سراغ خیمه حضرت (ع) را گرفتم. نزدیک خیمه شدم و از فردی که از خیمه آقا محافظت می کرد اجازه ورود خواستم آن شخص گفت:«آقا هیچ کس را به حضور نمی پذیرند، ناراحت شدم و دوباره گفتم:«فقط یک سوال از ایشان دارم». او گفت:«هر سوالی داری آن را مکتوب بنویس تا از آقا برایتان جواب بگیرم، من در برگه ای خطاب به امام حسین (ع) نوشتم : آیا من شهید می شوم؟ آقا در جواب نوشتند: بله شما حتماً شهید می شوید». حال که مطمئن شدم به شهادت می رسم دوست دارم بیشتر زنده بمانم تا در جنگ خدمت بیشتری کنم. حاج بصیر در این دنیا به معرفت شهدا رسیده بود و آرزو می کرد بماند و در راه خدا جهاد کند تا ذخیره و اندوخته بیشتری برای آخرت کسب کند

راوی: سردار حاج کمیل کهنسال

التماس دعا

kavirdell59
پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۲, ۱۶:۰۶
چهار ساله بود ،
مریضی سختی گرفت . پزشکان جوابش کردند . گفتند : این بچه زنده نمی ماند ! پدرش او را نذر آقا اباالفضل (ع) کرد . به نیت آقا به فقرا غذا می داد .
تا اینکه به طرز معجزه آسایی این فرزند شفا یافت !هر چه بزرگتر میشد ارادت قلبی این پسر به قمر بنی هاشم بیشتر میشد .

تاریخ تولد شناسنامه را تغییر داد و به جبهه رفت !در جبهه انقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان اباالفضل (ع) از لشگر امام حسین (ع) شد . خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند .علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت .
آخرین باری که به جبهه می رفت گفت :
راه کربــــــــــــــلا که باز شد برمیـــــگردم !شانزده سال بعد پیکرش بازگشت . همان روزی که اولین کاروان به طور رســــمی به سوی کربـــــــــــــــلا می رفت !!!آمدهبود به خواب مسئول تفحص ، گفته بود :زمانشرسیده که من برگـــردم !!! مــــــحل حضورپیکرش را گفته بود !!عجیب بود .

پیکرش به شهردیگری منتقل شد . مدتی بعد او را آوردند ، روزی که تشییع شد روز تاســوعا بود . روز اباالـــفضل(ع)در پایان آخرین نامه اش برای من و شما نوشته بود :
به امید دیدار در کربلا_ برادر شما علیرضا .حالا هرکس مشکلی برای سفر کربلا داره به سراغ علیرضا میره ...

راوی :مادر شهید

منبع:کتاب مسافر کربلا

علی اکبر
پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۲, ۱۶:۳۵
شهید محمد معماریان

شهیدی که مادر خود را شفا داد

http://qom.masjedun.com/uploads/1234567_293129.jpg

حدود بیست سال پیش در ایام محرم پایم ضربه شدیدی خورد؛ به طوری که قدرت حرکت نداشتم. پایم را آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمی توانستم در این ایام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگر تا روز عاشورا خوب شوم، با بقیه دوستانم دیگ های مسجد را بشویم و کمکشان کنم. شب عاشورا رسیده بود و هنوز همان طور بودم. از مسجد که به خانه رفتم، حال خوشی نداشتم. زیارت را خواندم و کلی دعا کردم. نزدیکی های صبح بود که گفتم مقداری بخوابم تا صبح با دوستانم به مسجد بروم.

در خواب دیدم در مسجد (المهدی(عج)، بلوار امین قم) جمعیت زیادی نشسته اند و من هم با دو عصا زیر بغل بودم. یک دسته عزاداری در حال ورود به مسجد بود. جلوی دسته، شهید «سعید آل طه» داشت نوحه می خواند. با خود گفتم: اینکه شهید شده بود! پس اینجا چه کار می کند؟ ناگهان دیدم پسرم، (شهید محمّد معماریان) هم کنارش هست. عصازنان به قسمت زنانه رفتم و در حال تماشای این ها بودم که دیدم محمد به سراغم آمده و دستش را دور گردنم انداخت. به او گفتم: مادر، چه قدر بزرگ شدی؟

آره، از وقتی که به اینجا آمدیم، کلّی بزرگ شدیم.

بعد رو به من کرد و گفت: مادر! چه شده؟ مشکلی داری؟

چیزی نشده، پاهایم کمی درد می کرد، با عصا آمدم.

ما چند روز پیش رفتیم کربلا. از ضریح برایت یک شال سبز آوردم.

بعد دست هایش را باز کرد و از سر تا مچ پاهایم کشید، آتل و باندها را باز کرد و شال سبز را به پایم بست و گفت: از استخوانت نیست؛ کمی به خاطر عضله ات است که آن هم خوب می شود.

از خواب بیدار شدم، دیدم باندها همه باز شده و شال سبزی هم به پاهایم بسته شده بود. آهسته بلند شدم و آرام آرام راه رفتم! من که کف پاهایم را نمی توانستم روی زمین بگذارم، داشتم بدون عصا راه می رفتم. پایین رفتم و شروع به کار کردم که پدر محمّد از خواب بیدار شد. وقتی من را در این حالت دید زد زیر گریه... .

بعدها این جریان به گوش آیت الله العظمی گلپایگانی(ره) رسید. ایشان گفتند: او را نزد من بیاورید. پیش ایشان رفتم و شال را به ایشان دادم. ایشان گفتند: به جدّم قسم، بوی حسین(ع) را می دهد. سپس به آقازاده شان گفتند: آن تربت را بیاورید، می خواهم با هم مقایسه کنم.

وقتی تربت را کنار شال گذاشتند، گفتند که این تربت و شال از یک جا آمده است. فکر نکنید این یک تربت معمولی است! این تربت از زیر بدن امام حسین(ع) برداشته شده است، مال قتلگاه است، دست به دست علما گشته تا اکنون به دست ما رسیده است. شما نیم سانت از این شال را به ما بدهید، من هم به جایش به شما از این تربت می دهم.

گفتم: بفرمایید آقا، تمام شال برای خودتان. ایشان گفتند: اگر قرار بود این شال به من برسد، خداوند شما را انتخاب نمی کرد. خداوند خانواده شهدا را انتخاب کرد تا مقامشان را یادآور شود.

آن شال هنوز هم پربرکت و شفابخش است.

شادی روحش صلوات

kavirdell59
جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲, ۱۴:۵۹
شهید امام رضا (علیه السلام)
اوایل سال 72 بود و گرماى فکه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم. چند روزى مى شد که شهید پیدا نکرده بودیم.
هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و کار را شروع مى کردیم. گره و مشکل کار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشکالى وجود دارد.

آن روز صبح، کسى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به امام رضا(ع). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم.
در میان مداحى، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و..
.هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود.
آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد.
http://fupload.ir/images/2a9a0ddhbysvemessou.jpg
همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست،
شهید را از خاک در آوردیم. روزى اى بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاک. یکى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را که باز کردیم تا کارت شناسایى و مدارکش را خارج کنیم،
در کمال حیرت و ناباورى، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد.
از آن آینه هایى که در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشک مى ریختند. جالب تر و سوزناکتر از همه زمانى بود که از روى کارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حکمفرما شد.
ذکر صلوات و جارى اشک، کمترین چیزى بود.
شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

منبع: کتاب تفحص آقای حمید داوود آبادی

علی اکبر
شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۲۶
دختردانشجو وتنهایی وشهدا

http://s2.picofile.com/file/7320062040/142.jpg

شماباشهیدمحمدابراهیم موسی پسندی نسبتی دارید؟

ایام مهرماه بودوشروع ترم دانشگاه...پیرمردوپیرزن دخترتنها پسرشهیدشون وبه شهری غریب آوردند.یک هفته موندند وبالاخره دخترشهیدتنها ماند...گفت روزاول که تنها شدم...خیلی گریه کردم وغربت شهرمنو احاطه کرد...ترس هم کمی همراهم بود...شب که شدباخودم میگفتم: اگه بابام بود...وباهق هق گریه خوابیدم...

تو خواب دیدم...یه جوون بالباس رزمندگی اومدایستادپیشم وبهم گفت:توی این شهرمهمان ماشهدایی...هیچ غصه نخور...اگه بابات اینجا پیشت نیست...من هستم...گفتم شما؟گفت :محمدابراهیم موسی پسندی...

صبح که شدپرس وجوکردم وفهمیدم کیه.

بعدازشروع کلاسها...

یکی ازاساتیدکه دیدمن محجبه ام وولایی ٬خیلی بهم گیرداد وحرفهای سیاسی روخطاب به من میزدو بامن به شدت بحث می کرد...تااینکه دریکی ازجلسات برگشت گفت:خانم فلانی دیگه حق نداری بیای سراین کلاس...

رفتم بیرون درحالی که فقط گریه می کردم...توی دلم بابابام حرف میزدم واشک می ریختم...

دوباره شب دیدمش :همون شهید..اومدبهم گفت:فردابرو سرکلاس بشین وکاری نداشته باش وبه استادتون بگو:اگه ماونسل بسیجی نبودتواینقدرراحت وآسوده نمی تونستی حتی زندگی کنی...ازاین به بعداگه خودت واصلاح نکنی به شهدابایدجواب پس بدی...

صبح رفتم سرکلاس...بچه های کلاس بهم گفتند:تورابه خداخودت بروبیرون..این استادازشماها و...بدش میاد.

استاداومدیه نگاهی به کلاس ومن انداخت ...بعدروی تابلوی کلاس نوشت:

ماهرچه آبرو واعتباروآسایش وامنیت داریم ازشهدا داریم.

وبعدسرکلاس رسماازمن معذرت خواهی کرد.ازمن پرسید:شماباشهیدمحمد ابراهیم موسی پسندی نسبتی دارید؟من درجواب گفتم :بله..

ظاهراعین خواب من واستادهم دیده بود...

بعدازاون هم دیگه اون استاد باقبل فرق کرده بود...

التماس دعا

kavirdell59
شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۲۴
شهیدی که مدت بیشتری کنار ضریح امام رضا ع ماند

محمدعلی(نیکنامی) وصیت کرده بود: "
وقتی پیکرش را برای طواف به حرم می برند مدت بیشتری پای ضریح نگه دارند".
به خدام که گفتیم قبول نکردند و گفتند:
حرم شلوغه و پیکر ایشون همانطور که با بقیه شهدا وارد می شه همراه بقیه هم خارج می شه. آن روز حدود سی تا چهل شهید را کنار ضریح قرار داده بودند.
مراسم نوحه خوانی هم برگزار شد و بعد شهدا رو طواف دادند.

http://fupload.ir/images/srhpp6cb3zq5rr46nfsr.jpg

اما وقتی نوبت محمدعلی شد متوجه ریختن قطره های خون از پایین پیکر شدیم و خدام را خبر کردیم.
به خاطر اینکه آب خون روی فرش ها می ریخت از تکون دادن پیکر خودداری کردند.
حدود بیست و پنج دقیقه طول کشید تا پیکر را توی دو لایه پلاستیکی قرار دادند و دیگه خونی ازش نریخت به خاطر اتفاقی که افتاد،
محمدعلی نیم ساعت بیشتر از بقیه کنار ضریح بود و به خواسته اش که توی وصیت نامه اش گفته بود رسید.

راوی:خواهر شهید

منبع:کتاب من شهید می شوم ص۱۲۸

kavirdell59
يکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۳۷
سيزده موذن

آخرين روزهاي سال 72بود.بچه هاي تفحص همه به دنبال پيكر هاي مطهر شهدا بودند.
مدتي بودكه در منطقه خيبر(طلائيه)به عنوان خادم الشهدا انتخاب شديم.
با دل وجان به دنبال پاره هاي دل اين ملت بوديم .
قبل از وارد شدن به منطقه تابلويي نظرمان را جلب كرد:با وضووارد شويد اين خاك آغشته به خون شهيدان است .اين جمله كلي حرف داشت .
همه ايستاديم نزديك ظهربود بچه ها با آب كمي كه همراهشان بود وضو گرفتند .


http://fupload.ir/images/lyyttksgb0kvqu41vac.jpg

ناگهان صداي اذان آن هم به صورت دسته جمعي به گوشمان رسيد
!به ساعت نگاه كردم وقت اذان نبود!همه اين صدا را مي شنيدند هر لحظه بر تعجب ما افزوده ميشد .يعني چه حكمتي در اين اذان بي وقف ودسته جمعي وجود دارد!
!نواي اذان بسيار زيبا ودلنشين بود اين صدا ازميان نيزارها مي آمد با بچه ها به سوي نيزارها حركت كرديم اين منطقه قبلا محل عبور قايق ها بود هرچه جلوتر ميرفتيم صدا زيباتر ميشد اما هر چه گشتيم اثري از م‍‍وذنين نبود محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت رفتيم در ميان نيزارها قايقي را ديديم قايق را به سختي از لابه لاي ني ها بيرون كشيديم .
آنچه مي ديديم بسيار عجيب وباورنكردني بود .ما موذنين نا آشنا پيدا كرديم .درون قايق شكسته پراز پيكرهاي شهدا بود آنها سال هاي سال در ميان نيزارها وجود داشتند .پیکرمطهرسیزده شهیدداخل قایق بود.آنها را يكي يكي خارج كرديم عجيب تر اينكه همه آنها شهدا گمنام بودند .

راوي :شهيد عليرضا غلامي مسئول تفحص لشگر امام حسين ع

منبع:كتاب كرامات شهدا ص 30

علی اکبر
دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۳۲
عملیاتی که با عنایت حضرت آغاز شد

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/Borujerdi/kamel2/28.jpg

جلسه‌ای داشتیم. وقتی که از جلسه برگشتیم، شهید بروجردی به اتاق نقشه رفت و شروع به بررسی کرد. شب بود و بیرون، در تاریکی فرو رفته بود. ساعت دوی نیمه شب بود، می‌خواستیم عملیات کنیم. قرار بود اوّل پایگاه را بزنیم، بعد از آنجا عملیات را شروع کنیم. جلسه هم برای همین تشکیل شده بود. با برادران ارتشی تبادل نظر می‌کردیم و می‌خواستیم برای پایگاه محل مناسبی پیدا کنیم. بعد از مدتی گفت‌وگو هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بودیم. باید هر چه زودتر محلّ پایگاه مشخص می‌شد، و الّا فرصت از دست می‌رفت و شاید تا مدت‌ها نمی‌توانستیم عملیات کنیم.

چند روزی می‌شد که کارمان چند برابر شده بود و معمولاً تا دیروقت هم ادامه پیدا می‌کرد. خستگی داشت مرا از پای در می‌آورد. احساس سنگینی می‌کردم، پلک‌هایم سنگین شده بود و فقط به دنبال یک جا به اندازه خوابیدن می‌گشتم تا بتوانم مدتی آرامش پیدا کنم. بروجردی هنوز در اتاق نشسته بود، گوشه‌ای پیدا کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم. قبل از نماز صبح از خواب پریدم. بروجردی آمد توی اتاق، در حالی که چهره‌اش آرامش خاصی پیدا کرده بود و از غم و ناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود. دلم گواهی داد که خبری شده است. رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان (ع) را چطور می‌خوانند؟

با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می‌خواهی نماز امام زمان (ع) را بخوانی؟ گفت: نذر کرده‌ام و بعد لبخندی زد.

گفتم: باید مفاتیح را بیاورم. مفاتیح را آوردم و از روی آن چگونگی نماز را خواندم. نماز را که خواندیم، گفت: برو هرچه زودتر بچه‌ها را خبر کن.

مطمئن شدم که خبری شده وگرنه با این سرعت بچه‌ها را خبر نمی‌کرد. وقتی همه جمع شدند گفت: برادران باید پایگاه را اینجا بزنیم، همه تعجب کردند.

بروجردی با اطمینان روی نقشه یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاه اینجا باشد. فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه و نقطه‌ای را که بروجردی نشان داده بود، خوب بررسی کرد. بعد در حالی که متعجب، بود لبخندی از رضایت زد و گفت: بهترین نقطه همین جاست، درست همین جا، بهتر از اینجا نمی‌شود.

همه تعجب کرده بودند. دو روز بود که از صبح تا شام بحث می‌کردیم، ولی به نتیجه نمی‌رسیدیم؛ حتی با برادران ارتشی هم جلسه‌ای گذاشته بودیم و ساعت‌ها با همدیگر اوضاع منطقه را بررسی کرده بودیم. حالا چطور در مدتی به این کوتاهی، بروجردی توانسته بود بهترین نقطه را برای پایگاه پیدا کند؟ یکی یکی آن منطقه را بررسی می‌کردیم، همه می‌گفتند: بهترین نقطه همین جاست و باید پایگاه را همین جا زد.

رفتم سراغ برادر بروجردی که گوشه‌ای نشسته بود و رفته بود توی فکر. چهره‌اش خسته نشان می‌داد، کار سنگین این یکی دو روز و کم خوابی‌های این مدت خسته‌اش کرده بود. با اینکه چشم‌هایش از بی‌خوابی قرمز شده بودند ولی انگار می‌درخشیدند و شادمانی می‌کردند. پهلوی او نشستم، دلم می‌خواست هرچه زودتر بفهمم جریان از چه قرار است. گفتم: چطور شد محلی به این خوبی را پیدا کردی، الآن چند روز است که هرچه جلسه می‌گذاریم و بحث می‌کنیم به جایی نمی‌رسیم. در حالی که لبخند می‌زد گفت: راستش پیدا کردن محلّ این پایگاه کار من نبود. بعد در حالی که با نگاهی عمیق به نقشه بزرگ روی دیوار می‌نگریست ادامه داد:

شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان (ع) و گفتم که ما دیگر کاری از دستمان برنمی‌آید و فکرمان به جایی قد نمی‌دهد، خودت کمکمان کن.
بعد پلک‌هایم سنگین شد و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه نماز امام زمان (ع) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد و همان جا روی نقشه به خواب رفتم.
تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی‌آورم. ولی انگار مدت‌ها بود که او را می‌شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم.
آمد و گفت که اینجا را پایگاه بزنید. اینجا محل خوبی است و با دست روی نقشه را نشان داد. به نقشه نگاه کردم و محلی را که آن آقا نشان می‌داد را به خاطر سپردم.
از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم و خلاصه این‌گونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان (ع) مشکل رزمندگان اسلام حل شد.

یکی از هم رزمان شهید بروجردی به نقل از کتاب امام زمان (ع) و شهدا.

hasan_1390
دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۴۸
اگر باعزت زنده ایم از برکت خون شهداست

kavirdell59
دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۱۲
72شهید به یاری ولایت

تیر ماه 1378 بود، سردار باقرزاده اكيپ هاي تفحص را جمع كرد و گفت: «مردم تماس مي گيرند و درخواست مي كنند مراسم تشييع شهدا بگذاريد
تا عطر شهدا حال و هواي جامعه را عوض كند.»
سردار گفت:«برويد در مناطق به شهدا التماس كنيد و بگوييد شما همگي فدايي ولايت هستيد. اگر صلاح مي دانيدبه ياري رهبرتان برخيزيد.» چند روز گذشت.
يك روز صبح به محور عملياتي بدر و خيبررسيديم. برای رفع تكليف، همان جملات سردار را گفتم. ناهار را كه خورديم، برگشتيم به اهواز.همان روز در شلمچه تعدادي شهيد پيدا شد.
چند ساعتي بيشتر در پادگان نبودم كه گفتند از هور تماس گرفتند كه شهيدي پيدا شده است.

http://fupload.ir/images/y8tb11vkeo5uz6myv5v7.jpg

چند روز گذشت و از شرهاني و فكه، نيز هر روز خبرهاي خوشي مي رسيد. شب بود،
مشغول خوردن شام بوديم كه سردار تماس گرفت:
«چه خبر؟» گفتم: «شهدا خودشان را رساندند.
درهاي رحمت خدا باز شد.» گفت: «فردا صبح، شهدا را به تهران بفرست.» از تعداد شهدا پرسيد،
گفتم: «هنوز شمارش نكرده ام.»
و همين طور كه گوشي را با كتفم نگه داشته بودم، شروع كردم
به شمردن: «16 تا فكه؛ 18 تا شرهاني و.....كه در مجموع 72 شهيد هستند.»
سردار گفت: الله اكبر! روز عاشورا هم 72 نفر پاي ولايت ايستادند.» سعي كردم به بهانه اي معطل كنم
تا تعداد شهدا بيشتر شود، اما نشد.
منبع:آسمان مال آنهاست ص۵۰

علی اکبر
سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۳۶
به حضرت زهرا علیه السلام متوسل شدم

http://www.askdin.com/gallery/images/594/medium/1_169823212077179196492204243251142719749.jpg

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هرطور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟» ـ

«نمی‌دانم چه شد! هرقدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».

احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

بر گرفته از کتاب اروند خاطرات ـ صفحه 208

kavirdell59
سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۱۵
حراست از انقلاب
بعد از شهادت [سردار] شهید [سید هاشم] ساجدی ، مشکلات زیادی در ستاد نجف پیدا کردیم. چند ماهی به مرخصی نرفتم ، به منزل تلفن زدم ،
همسرم ناراحت بود که بچه ها مریضند ومشکلات زیاد است.گفتم: موقعیت به گونه ای نیست که بتوانم به مرخصی بیایم. بعد از دو روز ،
همسرم به قرارگاه نجف زنگ زد و گفت: « می خواهم عذر خواهی کنم ، دیشب شهید ساجدی را خواب دیدم که به منزل ما آمد. برایشان میوه آوردم و شکایت کردم
که بچه ها مریضند و آقای نبی زاده؛ شوهرم، رسیدگی نمی کنند.»

http://fupload.ir/images/3laizf1pw9ctb5qils24.jpg

شهید ساجدی گفت: « صبر کنید ، جنگ تمام می شود ، رزمنده ها زود برمی گردند ، همه ی ما باید تلاش کنیم برای حراست از انقلاب اسلامی.» من متوجه شدم که روح ایشان ناظر بر اعمال ماست.



منبع: « ستاره ها / ص 61 / راوی : نبی زاده».

kavirdell59
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۰
بسان بركه ى آرام گرچه خاموشند
گمان مدار كه از يادها فراموشند

كجا غروب كند آفتاب باورشان
كه در حريم سحر با سپيده همدوشند

چراغ مستيشان جاودانه روشن باد
كه از پياله ى خورشيد باده مينوشند

............
سلام و رحمت خداوند بر شهیدان ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

http://fupload.ir/images/ddbfopjew8xnuarv5kfu.jpg

علی اکبر
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱
این مرد پیغام امام زمان (عج) را به امام خمینی رساند

http://shia-online.ir/upload/article/23336/23336_O6BBIISX_pic.jpg

سال‌ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، یک روز در ارومیه شنیدم که آیت‌الله خزعلی در یک سخنرانی عمومی مطلبی قریب به این مضمون گفته است:
«امام زمان (عج) در جریان پیروزی انقلاب دو بار به رهبر انقلاب، امام خمینی پیام پیروزی داده است و هدایت فرموده است و این دو پیام به وسیله‌ی شخصی بزرگوار و معنوی به نام «لطیفی»که ساکن تهران است و من او را می‌شناسم، به امام خمینی ابلاغ گردیده است».

این مسئله برای من خیلی عجیب آمد و سعی کردم به حقیقت آن پی ببرم. تا اینکه چند ماه بعد در مجلس خبرگان، آیت‌الله خزعلی را دیدم و در آن مورد از ایشان سؤال کردم. آقای خزعلی مسئله را کاملاً تأیید کرد. گفتم: «پس اگر من این موضوع را کتبی برای شما بنویسم، جواب مکتوب می‌نویسید؟».
گفت: «بله، مانعی ندارد، شما بنویسید، من هر دو قضیه را در جواب شما می‌نویسم.»

من نوشتم: «بسم الله الرحمن الرحیم.
حضرت آیت‌الله خزعلی دامت برکاته.
سلام علیکم و رحمة‌الله. راجع به اینکه آقای لطیفی دو دفعه مژده‌ی پیروزی را از طرف امام زمان (عج) به حضرت امام آورد، توضیح فرمایید».
ایشان با خط خود در جواب نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم.
1- پیام به پاریس که فرمودند: «شاه می‌رود، نگران نباشید». امام راحل سؤال می‌کند: «با خونریزی یا بی‌خونریزی؟» می‌گوید: «امام علیه السلام فرمود:«بی‌خونریزی».
2- روز بیست و دوّم بهمن، پیام مبنی بر اینکه «در خانه نمانید، بیرون بریزید وگرنه کشته خواهید شد».

به وسیله‌ی همین پیام، امام خمینی(ره) اعلام فرمود به حکومت نظامی اهمیت ندهید و بریزید بیرون. در نتیجه مردم تهران، بیرون ریختند، حتی خانواده‌های خود را آوردند و در خیابان‌ها نشستند، دیگر در تهران به هیچ وجه امکان آمدن تانک و امثال اینها نبود؛ بنابراین آن توطئه‌ی خطرناکی که در نظر بود تا صدها تانک را وارد تهران کنند و با خونریزی انقلاب را از بین ببرند و محل اقامت امام را بمباران نمایند، منتفی شد.

این موضوع را آقای خزعلی هم شفاهی شهادت داد و هم به‌صورت کتبی نوشت و تأیید کرد. مسئله‌ی دیگر در همین موضوع، خاطره‌ی آقای «مرتضایی‌فر» است که در یکی از مجلات سپاه پاسداران نقل شده و پیام پیروزی امام زمان (عج) به امام خمینی(ره) را تأیید می‌کند.

ایشان در آن خاطره می‌گوید: «ما روز 21 بهمن 1357 در منزل آیت‌الله طالقانی نشسته بودیم. به ایشان گفتند: «امام پیام داده که مردم در خانه‌های خود نمانند، بیرون بریزند و به حکومت نظامی اهمیت ندهند».
آقای طالقانی گفت: «امام مدت پانزده سال از ایران دور بوده‌اند و توجه ندارند که این دژخیمان رژیم چه بی‌رحم هستند. اگر مردم بیرون بریزند، همه را قتل عام می‌کنند؛ بنابراین صلاح در آن است که در منازل و خانه‌ها بنشینیم، ببینیم عاقبت کار چه می‌شود؟».
بعد مرحوم طالقانی با امام حدود نیم ساعت تلفنی گفتگو کرد تا شاید امام را قانع کند که مردم را از خانه‌هایشان بیرون نیاورند. ما حرف‌های آقای طالقانی را شنیدیم که سعی داشت امام را هرطور شده، از تصمیم خود مبنی بر بیرون آمدن مردم از خانه‌ها و اهمیت ندادن به حکومت نظامی، منصرف نماید.
تا اینکه آقای طالقانی گوشی را گذاشت و در گوشه‌ای زانوانش را بغل گرفت و ساکت ماند! حتی سرش را روی زانوانش تکیه داد و به فکر فرو رفت.

ما با خود گفتیم حتماً امام حرفی زده و مثلاً به ایشان گفته شما دخالت نکنید و ...؛ بنابراین آقای طالقانی ناراحت شده است. امّا چیزی نگفتیم تا اینکه ایشان یک دفعه سر از زانوانش برداشت و به حال طبیعی و عادی برگشت. سؤال کردیم: «آقا چه شده؟ آیا امام به شما پرخاش کردند یا حرفی گفتند که شما ناراحت شدید؟» آقای طالقانی گفت: «نه، نه، اصلاً مسئله این نیست. من اصرار کردم که امام اعلامیه‌هایش را پس بگیرد و امام هرچه می‌گفت، من قانع نمی‌شدم، در آخر فرمود: «آقای طالقانی! اصرار نکن! احتمال بده که این دستور از طرف امام زمان (عج) است!» تا امام این جمله را گفت، من به خود لرزیدم و بی‌اختیار گوشی را گذاشتم و حالم دگرگون شد!».

بنابراین، راز رهبری قاطعانه و پیروزمندانه‌ی امام راحل در پیروزی انقلاب در تأیید غیبی ایشان نهفته و ایشان منظور نظر حضرت صاحب‌الزمان (عج) بود.

منبع: خاطرات آیت الله سید علی اکبر قرشی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1388، صص136-133.

علی اکبر
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۳۱
اجابت دعای مادر

برادر شهید رستگار نقل می کند که مادرمان قران خوندن بلد نبود چون سواد نداشت واز این موضوع خیلی آزرده بود .

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/Rastegar/kamel2/17.jpg

وی از قول مادر نقل می کند که:

خیلی دلم می خواست که بتونم قرآن بخونم یه شب مثل همیشه وضو گرفتم چند سوره ای که از قرآن حفظ بودم رو خوندن و خوابیدم خواب کاظم رو دیدم که یه قرآن دستش بود قرآن رو داد به من و گفت: مادر جان! باز کن و بخون گفتم: پسرم! من که خوندن بلد نیستم ، سواد ندارم که عزیزم کاظم دستی روی سینه ام کشید و گفت: مادرجان بخون در کمال ناباوری قرآن رو باز کردم و خوندم…

از خواب که بیدار شدم هنوز صدای کاظم توی گوشم بود که می گفت: بخوان رفتم و قرآن رو برداشتم و شروع کردم به خوندن شوهرم هاج و واج مونده بود که چطور قرآن خوندن رو یاد گرفتم بچه هام از روان خوندن من متعجب شده بودن و خیره بهم نگاه می کردند…

برادر شهید رستگاری میگه رفتم قم خدمت آقای نوری همدانی و این موضوع رو نقل کردم . آیت الله نوری با هیاتی آمدند تهران تا مادر رو ببینند . ایشان چادر مادر رو بوسیدند ….

kavirdell59
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۴:۵۸
جانباز كربلايي
شب پانزدهم ماه مبارك رمضان در خواب ديدم كه زني نزد من آمد
و گفت كه برادرتان را به اينجا آورده ام، اگر شما را به ديدار او ببرم ناراحت نمي شوي؟

من گفتم: نه، چرا ناراحت شوم؟ بلكه خيلي هم خوشحال مي شوم.

همراه آن زن به ديدار برادرم رفتم و به داداشم رسيدم.
ديدم كه صورتش نوراني است و در حالي كه بر روي ويلچر نشسته و دو پايش قطع مي باشد به من مي گويد: اي خواهر! بيا با من به كربلا برويم. در حالي كه با برادرم به كربلا مي رفتيم از خواب بيدار شدم.

«راوي: زهرا رضواني؛ خواهر روحاني شهيد؛ محمد رضواني/ کتاب طائران قدسی به کوشش مهدی شیخ الاسلامی- ج3- ص15»

فریبا59
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲, ۱۵:۱۳
پير ما گفت شهادت هنر مردان است عقل نامرد در اين دايره سرگردان است

پير ما گفت كه مردان الهي مردند كه به دنبال رفيق ازلي مي گردند

شهدا رفتند و ما مانده ايم . براي جانبازان که ماندن چه کرديم ؟

براي آزادگان چه کرديم؟ براي خانواده شهدا چه کرديم ؟

نمي دانم ما كه لياقت حضور در جبهه ها و زندگي در كنار آنها را نداشتيم آي كساني كه دم از شهدا مي زنيد مرد باشيد و بر سر عهد و پيمان خود بمانيد تا نكند پشيمان و سرافكنده و روسياه در محضرشان شويم .

شهدا را ياد کنيم . شده با ذکر يک صلوات .

بار ها از اين که زنده هستم و دارم روي دم اون آدم هاي بزرگ بازدم مي دهم از زنده بودنم

خجالت مي کشم . خدايا تو خودت مي دانيد در دل و قلب من چه مي گذرد .

در باغ شهادت را بستند ...

kavirdell59
جمعه ۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۰۴
در انتظار شهادت
پس از شهادت «سرلشگر قرني» ‌گروه منافقين اعلام كردند:
يكي از روحانيون به زودي ترور مي شود. آن روز آقاي مطهري به من و دكتر مفتح گفتند:
«من، مي دانم بعد از قرني نوبت من است.»
بعد از اين واقعه استاد هيچ گاه مرا با خودش همراه نمي كرد. حتي يك روز كه به ايشان پيشنهاد كردم يك پاسدار همراه خودمان ببريم. ايشان باخنده به من گفتند:
«آقاي مدني! مگر شما مي ترسيد؟ هر وقت خدا بخواهد، ما را مي برد حالا اگر از طريق شهادت باشد خيلي بهتر است.»

سایت شهید مطهری

http://fupload.ir/images/t8o39g0bh3szz2gl6ie.jpg

علی اکبر
جمعه ۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰
نماز و توسل به فاطمه در جبهه

در يك عمليات مهم شبانه عليه دشمن متجاوز بعثى ، هنگام پيشروى به ميدانى از مين برخورديم . اين برخورد براى ما بسيار غير منتظره و سنگين بود. چون از طرفى شناسايى نشده بود و شايد هم دشمن آنها را تازه كار گذاشته بود، و از طرف ديگر اگر به موقع به سر قرار نمى رسيديم ، گروهى ديگر از بچه ها به وسيله دشمن قيچى مى شدند.
شرايطى بسيار سخت و جانكاه بود. زمان نيز به كندى مى گذشت . من فشار سنگينى آن لحظات را هنوز هم بر سينه ام حس مى كنم . بالاءخره بنا شد كه بچه ها داوطلبانه روى مين ها بروند.
فرمانده ما، كه هر چه از خوبى ها و دلاورى ها و كاردانى او و ايمان و عشقش به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) بگويم ، كم گفته ام ، گفت : بچه ها! چند دقيقه اى صبر كنيد، شايد راه ديگرى هم باشد. همه با ناباورى به او خيره شدند؛ چه راهى ؟!
او اين را گفت و سپس از بچه ها فاصله گرفته و كمى آن طرف تر به نماز ايستاد و دو ركعت نماز خواند؛ آن هم چه نمازى ! يك پارچه شور و عشق .
رفقاى او همه مى دانستند او نماز توسل به فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را مى خواند. عجب حالى داشت ، مثل شمع مى سوخت . پس از سلام نماز بر مهر گذاشته و ذكر ((يا فاطمة اغيثنى )) مى گفت و با حالتى پرسوز، فاطمه (سلام الله عليها) را به كمك مى طلبيد. استغاثه ((فاطمه ، فاطمه )) او تمامى بيابان را پر كرده بود. گويا تمامى هستى هم با او هم نوا بود.
شبى فراموش نشدنى بود. هر كدام از بچه ها را كه مى ديدى ، در گوشه اى اشك مى ريختند و دعا مى كردند. كم كم بچه ها متوجه فرمانده شدند و سعى داشتند به او نزديك تر شوند. طولى نكشيد كه همه دور او حلقه زدند. ديگر در آن موقع شب و در سكوت و بهت بيابان ، همراه اشك ماه ، تنها ناله يك نفر به گوش مى رسيد؛ ناله فرمانده ، كه فاطمه (سلام الله عليها) را مدام به كمك مى طلبيد.
كاش بودى و مى ديدى كه چگونه مثل ابر مى باريد و چون شمع مى سوخت . همه به استغاثه هاى او گوش مى دادند و اشك مى ريختند. من جلوتر از همه بودم ديدم گونه اش را بر روى خاك گذاشته و آن قدر اشك ريخته كه تمامى صورتش غرق گل شده . آن چنان غرق در مناجات و توسل بود، كه حضور هيچ كس را حس نمى كرد. گوئى اصلا در اين دنيا نيست . كمى آرام تر شد. آهسته چيزهايى زمزمه مى كرد. ناگهان براى لحظاتى ساكت شد. من نگران شدم كه شايد از حال رفته ، اما هيبتى داشت كه نتوانستم قدرم جلو بگذارم . همه محو نگاه او بوديم . به دلمان افتاده بود كه خبرى مى شود. قبلا هم از توسلات او به فاطمه زهرا(سلام الله عليها)
و حاجت گرفتنش زياد شنيده بوديم . همين طور هم شد. ناگهان سر از سجده برداشت و فرياد زد:
((بچه ها! بياييد، بى بى راه را نشان داد! بى بى راه را نشان داد!!))
بغض هايى كه براى چند دقيقه اى در سينه ها متراكم شده بود، يك دفعه تركيد. همه زدند زير گريه . نمى توانم حالت خود و بچه ها را در آن لحظه بيان كنم . آن قدر مى دانم كه بى درنگ همه به دنبالش حركت كرديم . من پشت سر او بودم . به خدا قسم ، او آنقدر محكم و با صلابت مى دويد كه گوئى روز روشن است و جاده هموار. طولى نكشيد كه از ميان مين ها گذشتيم ، بدون اينكه حتى يك نفر از ما خراشى بردارد.
بعدها هر بار كه از او مى پرسيدم : آن شب چه شد و چه ديدى ؟ از جواب طفره مى رفت ، اما مى گفت((بچه ها! فاطمه ، فاطمه ))؛ و ديگر اشك مجالش نمى داد

منبع.مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن

علی اکبر
شنبه ۲ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۳۱
چرا از آن آب نمی‌خوری؟!

بعد از عملیات بیت‌المقدس و پاتک‌های عراق من (کریمی) و سردار شهید رمضان علی عامل، تصمیم گرفتیم جهت آوردن مجروحین اقدام کنیم. لذا با تعدادی از نیروهای داوطلب دو گروه تشکیل دادیم؛ یک گروه به سرپرستی شهید عامل و یک گروه به سرپرستی بنده و بعد از اذان صبح راه افتادیم. در حین جستجو یکی از برادران صدا زد: این جا یک مجروح است. خیلی از آن رزمنده خون رفته و بی‌حال بود. تا بلندش کردیم گفت: «یک لحظه صبر کنید؛ قمقمة من کجاست؟» گفتم: حالا قمقمه چه ارزشی دارد؟ اما ایشان اصرار کرد. من قمقمه را برداشتم، در آن هوای گرم پر از آب سرد بود با این که جلد هم نداشت! جریان را از خودش پرسیدم، گفت: «دیروز ظهر که من در اثر خون‌ریزی زیاد، عطش شدید داشتم به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و از ایشان کمک خواستم و صدایشان زدم تا از حال رفتم؛ و در همان حال صدای یک نفر آمد که می‌گفت: «این قمقمه کنار توست، چرا از آن آب نمی‌خوری؟!» من از دیروز به برکت عنایت حضرت زهرا(س) از این قمقمه آب می‌خورم.»
به هر حال من قمقمه را با چفیة خودم، زیر شکم آن برادر مجروح بستم و او را به عقب بردیم. وقتی به سنگر کمین رسیدیم، شهید عامل آنجا بود. پرسید: چرا این‌قدر دیر آمدید؟ من جریان را گفتم. بعداً هر چه گشتم قمقمه را پیدا نکردم. از همه پرسیدم، اما هیچ کس خبر نداشت. شهید عامل پرسید: حالا از آن آب خوردید؟ گفتم: نه، می‌خواستم بیاورم پشت خط که همه با هم بخوریم. به هر حال همه متأسف شدیم. بعد شهید عامل به من گفت: آقای کریمی! من می‌خواهم بروم، شاید قمقمه را پیدا کنم، حالا اگر می‌توانید با من بیایید. من قبول کردم. هوا روشن شده بود. من و شهید عامل همان مسیر را برگشتیم تا جایی که همان برادر مجروح را پیدا کرده بودیم. جای قمقمه و خونی که از او رفته بود بر روی شن‌ها مانده بود. شهید عامل کمی از خاک آنجا را در دستمالش ریخت و گفت: این هم تبرک است!

منبع/تبيان

kavirdell59
شنبه ۲ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱
یک جفت پوتین

http://fupload.ir/images/vq5acocxscv4oux60ip.jpg


وقتي سوسنگرد آزاد شد، اسراي عراقي را به طرف اتاق فرماندهي مي برديم.
به آن ها دستور داديم براي ورود به اتاق فرماندهي كفش هايشان را از پا در آورند.
در بين آن همه پوتين يك جفت پوتين تعجب مرا برا نگيخت. روي لبه ي داخلي پوتين ها نوشته شده بود: « قربان اكبري».

خيلي سريع موضوع را با برادران پاسدار در ميان گذاشتم و آن ها صاحب پوتين را صدا زدند.
وقتي از اسير عراقي پرسيديم:
چرا روي كفش هايت نام ايراني نوشته اي؟
در جواب گفت: اين كفش هاي يكي از بسيجي هاي شماست و من آن را از پاي او در آورده ام!

وقتي اين حرف را زد به رگ غيرت ما بر خورد و خواستيم يقه اش را بچسبيم ولي او ادامه داد:
او فرد شجاعي بود و موقعي اسير شد كه هيچ گلوله اي در اسلحه اش نداشت و مرتب فرياد مي زد: «اللّه اكبر». وقتي او را گرفتيم افسر بعثي با كتك به جانش افتاد
و او در حالي كه همچنان كتك مي خورد به عكس صدام كه روي خودروي جيپ بود آب دهان انداخت. بعثي ها در دادگاهي صحرايي او را همراه نه نفر ديگر تير باران كردند
و فقط به پيكر قربان اكبري حدود سي تير شليك نمودند و من كه از آن همه شجاعت متحير شده بودم، پوتين هايش را به يادگار از پايش در آوردم و پاي خودم كردم.
ما براساس آدرسي كه اسير عراقي داده بود، پيكر مطهرش را كشف نموديم.

« ماهنامه ي آشنا/ ش137/اسفند85»

علی اکبر
يکشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۲, ۰۹:۰۳
تفسیر اشک و لبخند

http://www.tebyan-zn.ir/images/aa4bad2d-f3d6-4242-8b95-b944d5e58b50.jpeg

عصر يك روز گرم بود و بيابان هاى خشك و گسترده جنوب; و احساس ناشناخته درونى اى كه ما را به طرف كانالى كه عرض و «نفررو» كشانده بود. بيشتر طول آن را صبح زيرورو كرده و گشته بوديم، و فكر نمى كرديم كه دیگر شهيدى در آنجا باشد. يكى از بچه ها بد جورى خسته و كلافه شده بود; در حالى كه رويش به كانال بود، فرياد زد:

خدايا، ما كه آبرويى نداريم، اما اين شهدا پيش تو آبرو دارند، به حق همين شهدا كمكمان كن تا پيكرشان را پيدا كنيم!

به نقطه اى داخل كانال مشكوك شديم. بيل ها را به دست گرفتيم و شروع كرديم به كندن. بيست دقيقه اى كه بيل زديم، برخورديم به تعدادى وسايل و تجهيزات از قبيل خشاب اسلحه، قمقمه، فانسقه و... كه خود مى توانست نشانى از شهيدان باشد، ولى كار را كه ادامه داديم، چيزى يافت نشد. اين احتمال را داديم كه دشمن، بعد از عمليات وسايل و تجهيزات شهدا را داخل اين كانال ريخته است.

درست در آخرين دقايقى كه مى رفت تا اميدمان قطع شود و دست از كار بكشيم، بيل دستى يكى از بچه ها به شيئى سخت در ميان خاك ها خورد. من گفتم: «احتمالا گلوله عمل نكرده خمپاره باشد»، ولى بقيه اين احتمال را رد كردند. شدت فعاليت بچه ها بيشتر شد، پندارى نور اميد در دلهاشان روشن شده بود. دقايقى نگذشت كه دسته هاى زنگ زده برانكاردى توجهمان را جلب كرد، كمى خوشحال شديم. ولى اين هم نمى توانست نشانه وجود شهيد باشد. فكر كرديم برانكارد خالى باشد. سعى كرديم دسته هايش را گرفته و از زير خاك بيرون بكشيم. هرچه زور زديم و تلاش كرديم، نشد كه نشد. برانكارد سنگين بود و به اين راحتى كه ما فكر مى كرديم، بيرون نمى آمد.

اطراف برانكارد را خالى كرديم. نيم مترى هم در عمق زمين را كنديم. پتويى كه از زير خاك نمايان شد، توجه همه را جلب كرد. روى برانكارد را كه خالى كرديم، پيكر شهيدى را يافتيم كه بروى آن دراز كشيده و پتو به دورش پيچيده بود. با ذكر صلوات، پتو را كنار زدمى، بدن استخوان شده بود ولى لباس كاملا سالم مانده بود. در قسمت پهلوى سمت راست شهيد، روى لباس يك سوراخ به چشم مى خرود كه نشان مى داد جاى تركش است. دگمه هاى لباس را كه باز كرديم، ديديم يك تركش بزرگ روى قفسه سينه اش جاى گرفته است.

كار را ادامه داديم، كمى آن طرفتر پيكر شهيدى ديگر را يافتيم كه آن هم بر روى برانكارد دراز كشيده و شهيد شده بود. لباس او هم كاملا سالم بود. بر پيشانى اش سربند سبزى به چشم مى خورد، كه روى آن نوشته شده بود: «يا مهدى ادركنى»

صحنه غريبى بود. خنده و گريه بچه ها توأم شده بود. خنده و شادى از بابت پيدا كردن پيكرهاى مطهر، و گريه از بابت مظلوميت مجروحين كه غريبانه به شهادت رسيده بودند.

kavirdell59
يکشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۲, ۱۷:۵۱
غسل شهادت


http://fupload.ir/images/lgnkn879a06ao8y97h6i.jpg

سحرگاه يك شنبه 27 دي ماه سال 1334 اعضاي فداييان اسلام را از لشگر يك پياده به محل لشگر دو زرهي بردند. در وسط سالن پادگان، وسايل شخصي آنان بر زمين ريخته بود,
نواب جلو رفت عمامه و عبايش را برداشت, و با لبخند به دوستانش گفت: «به جدم قسم، با همين لباس شهيد مي شوم.» رهبر فداييان براي آخرين مرتبه يارانش را در آغوش گرفت.
ثانيه ی تلخ خداحافظي براي او به شوق ديدار در بهشت سخت نبود.

آنان صبور و استوار به سلول هاي انفرادي خود رفتند. نزديك صبح جوخه ی اعدام در كنار ميدان بزرگ پادگان به خط ايستادند, نواب و يارانش از سلول بيرون آمدند.
ناگهان سيد محمد واحدي فرياد زد: «الله اكبر, الله اكبر» به اشاره ی سرهنگ اللهياري، پاسباني دست بر دهان سيد محمد گذاشت.

زندانيان از روزنه ی در به بيرون نگاه مي كردند.
سرهنگ پرسيد: «اگر خواسته اي داريد بگوييد؟» سيد تقاضاي آب براي غسل شهادت نمود. آب سرد بود, نواب خمشگين بر سر سرهنگ بختيار فرياد زد: «اگر آب گرم نباشد, رنگ ما مي پرد و تو و امثال تو فكر مي كنند كه ترسيده ايم. اما مهم نيست.
خدا آگاه است كه لحظه به لحظه اشتياق ما به شهادت بيشتر مي شود.

رهبر فداييان، يارانش را مورد خطاب قرار داد و گفت: «خليلم! محمدم! مظفرم! زودتر آماده شويد, زودتر غسل شهادت كنيد, امشب جده ام؛ فاطمه ی زهرا-سلام الله علیها- منتظر ماست.»

پس از غسل شهادت، به نماز ايستاد. افسران و درجه داران با ناباوري به آنان نگاه مي كردند. دستان به قنوت رفته اش حريم آسمان مناجات بود.

«منبع : سایت شهید نواب صفوی به نقل از کتاب شبنم سرخ»

علی اکبر
دوشنبه ۴ شهريور ۱۳۹۲, ۰۹:۰۲
كارت طواف هميشگي


http://www.shiaupload.ir/images/80714804898526604454.jpg

شهید بهمن (محمد جواد) دُروَلی حالات بسيار خوبي داشت؛ كه از لابه لاي يادداشت‌هاي به يادگار مانده‌اش است پيداست. در گوشه‌ای از یادداشت‌های اين شهید مي‌خوانيم: «چند شب پيش خوابي ديدم. دو يا سه دقيقه به اذان صبح باقي مانده بود كه بيدار شدم. خواب ديدم براي دومين بار به مكه مشرف شده‌ام ولي اين بار با گذشته فرق مي‌كند. همه را نامه زيارت مي‌دادند ولي موقت مي‌توانستند زيارت كنند. اما به دست من نامه‌اي دادند كه چند جمله به اين مفهوم نوشته شده بود: "طواف هميشگي". در همين حال يكي از شهدا را ديدم كه اصرار مي‌كرد كاري كنم تا به او اجازه زيارت داده شود. من هم كارت طواف هميشگي را به دستش دادم. او زيارت كرد و مجدداً كارت را به من داد! ناگاه با صداي مؤذن گردان از خواب پريدم.»
يکي از بچه‌هاي بسيجي گردان بلال مي‌گفت: شهيد بهمن درولي بعد از نماز جماعت، شيشه عطر خود را جلويم گذاشت و گفت: «اين تقديم شما!» با تعجب پرسيدم: «پس خودتان چي؟» خنديد و گفت: «من ديگر به اين عطر احتياج ندارم. من با چيز ديگري معطر خواهم شد.» بعد از ظهر همان روز خمپاره‌اي در کنارش منفجر شد و بهمن با خونش معطر شد.

فرازی از وصیت نامه شهید

و همه برایم طلب مغفرت کنید

«خدایا! آن چنان که از تو می ترسم، به رحمتت امید دارم.

خدایا! می دانم آن چنان که داده ای مؤاخذه می کنی، اما ای فریادرس! روزی که مؤاخذه ام می کنی، هیچ جوابی برایت ندارم. تو را به وحدانیتت قسم می دهم آن روز دست رد بر سینه ام نزن!

خدایا! دوست داشتم در این مسافرت 25 ساله آن چنان در دنیا کشت کنم که در آخرت روسفید باشم، اما چه کنم که این سگِ نفس مرا به دنبال خود کشید.

خدایا! در میان آتش گناهانم آنچه مرا عذاب می دهد، دوری توست

بارالها! این بار به جبهه آمدم و جداً آمده ام تا مرا ببخشی و از تقصیرم درگذری. بر نمی گردم تا پاک شوم؛ یا شهادت یا طهارت!»

منبع/شهر من دزفول

شادی روحش صلوات

kavirdell59
دوشنبه ۴ شهريور ۱۳۹۲, ۱۶:۱۸
سه حاجت
http://fupload.ir/images/xrq1o8e7r17pzl26cv2.jpg

[سردار شهید] سیدعلی [حسینی] مرتب می‌گفت: پدر! مادر! برایم دعا کنید،
من سه آرزو دارم؛ اول این که خداوند یک بچه به من بدهد که برای همسرم یک دل خوشی باشد تا شهادت من برای او سخت نباشد، دوم این که خداوند به ما یک سر پناهی بدهد که زن و فرزندم بعد از من مشکلی نداشته باشند،
سوم این که زیارت خانه خدا و زیارت جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله قسمتم شود.

عجیب است که درست در سال شهادت شهید،
هر سه آرزویش برآورده شد. در سال 66 سپاه خانه‌ای به ایشان واگذار کرد و در مرداد ماه خداوند توفیق تشرف به حج (حج خونین سال66) را به ایشان داد و دو ماه بعد از حج؛
فرزندشان به دنیا آمد و در بهمن ماه همان سال به بزرگ‌ترین آرزویش، شهادت رسید.

«ستاره ها/ص44 به نقل ازمادر شهید».

علی اکبر
سه شنبه ۵ شهريور ۱۳۹۲, ۰۸:۴۹
حق الناس

همراه چند نفر از عزيزان بسيجي براي ديدار از خانواده شهداي دانش‌آموز به محل خانه آنها رفتيم. پدر شهيد «محمد پي‌گم‌كرده» چند سالي است كه از دنيا رفته است. مادر شهيد با مهرباني و صميميت به پيشوازمان آمد ...او ما را به خاطرات شهيد ميهماني كرد و گفت: پسرم شهيد شده بود و مراسم خاكسپاري او تازه تمام شده بود كه يك روز زن همسايه آمد پيش من و گفت: محمد ديشب به خوابم آمد و ‌گفت: به مادرم بگوييد آن امانتيِ مردم را كه پيش من است، باز گرداند. هر چه فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد؛ زيرا پسرم نوجوان و مجرد بود؛ مال و منالي هم نداشت كه به كسي بدهكار باشد. روز دوم باز همان زن آمد و همان حكايت را تعريف كرد! به او گفتم: فرزندم محمد كه از كسي پول يا چيزي نگرفته است كه من پس بدهم. روز سوم باز هم همين اتفاق تكرار شد. اين بار رفتم جلوي تاقچه، مقابل عكس او ايستادم و گفتم: مادر چه امانتي پيش من داري كه من نمي‌دانم؟ يك‌مرتبه چشمم به چند گلوله (كلاشينكف) كه محمد از جبهه به عنوان يادگاري آورده بود افتاد. گفتم مادر نكند اينها را مي‌گويي. گلوله‌ها را برداشتم و تحويل برادران سپاه دادم. شب بعد به خوابم آمد و گفت: «مادر دستت درد نكند راحت شدم؛ حق‌الناس بسيار مهم است حتي اگر يك گلوله باشد!»

از اين بيان شيواي مادر شهيد به ذوق آمدم و گفتم: مادر باز تعريف كنيد؛ او دو خاطره ديگر تعريف كرد: چند وقتي به خوابم نيامد طوري كه ناراحت شدم و سر قبرش رفتم و گفتم: محمد من حتماً لياقت مادر شهيد بودن را ندارم، ‌چرا به خوابم نمي‌آيي؟ شب خواب ديدم پسرم محمد آمد و دست مرا گرفت و بالا برد، به ساختماني بسيار مجلل و زيبا و با شكوه رسيديم، گفت: مادر اينجا را براي تو آماده كرده‌‌اند. گفتم چرا؟ گفت: چون مادر شهيد هستي.

مظهر قدرت ایران

...در اغتشاشات انتخابات رياست جمهوري و فتنه پس از آن، كمي نگران شدم. با خود مي‌گفتم نكند اتفاقي بيفتد كه خون شهدا هدر رود. شب پسرم محمد به خوابم آمد دستم را گرفت و به محل با شكوهي برد. مرا از محلي عبور داد كه دو طرف آن مردان تنومند و آماده و با احترام نظامي خبردار ايستاده بودند. انگار ما از آنها سان مي‌ديديم. گفتم: محمد اينها چه كساني هستند؟ محمد خنديد و گفت: «شهدا، اينجا ايستاده‌اند تا به شما اطمينان دهند كه مواظب انقلاب هستند و نمي‌گذارند اتفاقي بيفتد.» آري شهدا زنده‌اند و مواظب اين نظام و انقلاب هستند؛ همان‌گونه كه مقام معظم رهبري فرمودند: «مظهر قدرت ایران شهدا هستند.».

راوي/رسول قناتي، استاد دانشگاه آزاد اسلامي و دانشكده فني مرند.

kavirdell59
سه شنبه ۵ شهريور ۱۳۹۲, ۱۶:۰۸
وصیت نامه شهید ناصر کاظمی

http://fupload.ir/images/s1t5yboc0z0xc8pii9.jpg




در مکتب اسلام هر مسلمان موظف است وصیت نامه ای از خود بر جای گذارد البته تا اینجا که یادم است تاکنون چندین وصیت نامه نوشتم که متاسفانه بعلت اینکه سعادت شهادت نداشتم آنها قدیمی شده است این وصیت نامه جدیدم است . البته اینجانب معتقدم هر که هر کاری کرد و هر نوشته ای که جمع آوری کرده باشد ، با خود به آن دنیا خواهد برد و آن پروردگار یکتا است که باید قضاوت کند . شاید بیش از دو سال است که آمادگی شهادت را ، به نظر خودم دارا می باشم ولی نظر خودم اصلا شرط نیست نظر خداوند تبارک و تعالی شرط است .


وصایایم را به ترتیب ذیل ذکر می نمایم امید است که تمام دوستان مومن و معتقد ، در آخرت شفاعت ما را بنمایند .

تنها مکتب رهایی بخش مستضعفین از دست مستکبرین ، مکتب انقلابی اسلام می باشد .

برای اینکه در این دنیای زودگذر گرفتار انحراف نفس نشوید ، همیشه به یاد خدا باشید

جهت ادامه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و متصل شدن به انقلاب جهانی حضرت مهدی ( عج ) همیشه سراپا گوش به فرمان امام و یاران صدیق و مومن امام که عملا در خدمت انقلاب و اسلام عزیز بوده اند ، باشید .

ماهی یک بار به قبرستان شهداء بروید و درس مبارزه و ایثار و گذشتن از دنیا و پیوستن به شهدای صدراسلام را فرا گیرید .

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا حد امکان از نظر عقیدتی ، سیاسی و نظامی تقویت نمایید و به خصوص سپاه را در یک سازماندهی واحد و طی یک ضوابط واحد در سراسر مملکت بسط و گسترش دهید .

از اینکه کاری اشتباه انجام داده اید از گفتن آن ابا نداشته باشید .

سیاستمداران همیشه باید از افرادی مخلص و صادق و باتقوا باشند تا بتوانند سیاست مکتب اسلام را پیاده نمایند .

سعی را بر جذب نیروهای جوان بگذارید نه دفع آنان .

سعی کنید تحمل عقیده مخالف را داشته باشید مانند شهید مظلوم آیت الله دکتر سید محمد حسین بهشتی .

ازاختلافات داخلی به خاطر رضای خدا و خون شهدای انقلاب اسلامی بپرهیزید .

سعی شود که قانون اسلام در مورد همه بطور یکسان اجرا شود و فرقی بین یک فرد عادی و سپاهی وروحانی و دولتمرد نباشد و امید است که مسئله زمین بنفع مستضعفین در حکومت اسلامی حل شود و دنیا ما را در این مورد الگو قرار دهد .

اگر کسی مسئول شد موظف است که بر کار زیردستان خود تا حدامکان و توان نظارت نماید وگرنه باید از آن مسئولیت کنار رود .

سعی شود که در سه وزارتخانه ، آموزش و پرورش ، وزارت کشور و وزارت امور خارجه بهترین و مکتبی ترین افراد وارد شوند و اگر چنانچه در این سه وزارتخانه مسامحه شود مسئولین در پیشگاه خدا و امت ، مسئول خواهند بود .

زندان جمهوری اسلامی باید دانشگاه باشد و سعی شود اصلا ساختمانهایی که جدیدا جهت احداث زندان ساخته می شود با معیار کاملا اسلامی باشد و بهترین و مکتبی ترین افراد بازجو و زندانبان باشند .

برای موفقیت در کردستان باید صفوف ضد انقلاب از مردم جدا شود با ضدانقلاب با قاطعیت و با مردم محروم و مستضعف کرد با مهربانی هر چه تمامتر رفتار شود .

از تهمت زدن بدون علم و آگاهی به دیگران شدیدا پرهیز کنیم .

اگر چنانچه جنازه ام پیدا شد در بهشت زهرا ( س ) خاک نمایید .

تمام اموالم را به بی بضاعتهای واقعی طی تشخیص همسرم و خواهرم و برادرم تقسیم شود .

در پایان این نکاتی را که تذکر دادم هر کسی در رابطه با مسئولیتش جهت رضای خدا اگر درست است اجرا نماید وگرنه اجرا ننماید . در آخر خودم به این نتیجه رسیده ام که تمام اعضاء خانواده ام کاملا آماده شهادتند بخصوص همسرم و خواهرم و مادرم و برادرانم و پدرم دارا می باشد امید است که همگی مرا حلال بنمایند .

ناصر کاظمی



« الهم ارزقنا ترکشا ریزا »



انا و جعلنایی شنیده بود اما نمی دانست این آیه است ، حدیث است یا چیز دیگر .

خود عبارات را هم معلوم بود تا آن روز جایی ندیده بود ؟

این قدر می دانسته که در خطوط مقدم یچه ها زیاد استفاده می کنند .

تا آن روز که از روی سادگی خودش یکی از برادران را پیدا می کند و می پرسد : شما ها وقتی با دشمن روبرو می شوید یا در تیر رس او قرار میگیرید چه می گوئید که کشته نمی شوید و توپ و تانک آنها در شما تاثیر نمی کند ؟ و او که آدمی تا این اندازه نا وارد هیچ وقت به پستش نخورده بود خیلی جدی می گوید : البته بیشتر به اخلاص بر می گردد و الا خود عبارات به تنهایی دردی را دوا نمی کند .

و وقتی او را سراپا گوش می یابد ادامه می دهد که :

اولا باید وضو داشته باشید ، ثانیا رو به قبله و آهسته بنحوی که کسی نفهمد بگویی ، « اللهم ارزقنا ترکشا ریزا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین !»

طوری این کلمات را عربی و از مخرج ادا می کرد که او باورش می شود و با خودش میگوید اینها اگر آیه نباشد احتمالا حدیث است .اما آخرش که فارسی عربی می شود شک می کند و به او می گوید : اخوی غریب گیر آوردی !



شهید ناصر کاظمی فرزند درویش محل تولد – تهران

سال تولد – 12/3/1335

محل شهادت – پیرانشهر

سال شهادت – 6/6/1361

محل دفن – گلزار شهدای بهشت زهرا ( س ) تهران – قطعه 24 ردیف 76 شماره 27

علی اکبر
چهارشنبه ۶ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۱۹
خدايا ما را هم شرمنده ارباب نكن

سردار شهید احمد کریمی

http://gallery.sajed.ir/index.php?view=image&format=raw&type=img&id=14511

کنار قبر آماده‌ای نشسته بود و عجیب در فکر بود.

از دور كسي آمد و روی شانه‌اش زد و گفت: «حاج احمد! این قبر برای تو خیلی کوچک است. تو با این قد بلند، توی این قبر جا نمي‌گيري... به فکر یک قبر دیگر باش!»

نگاهش كرد و با لبخندي آرام گفت: «من به شما قول مي‌دهم که این قبر برای من بزرگ هم باشد.»

همیشه می‌گفت: «شهادت با یک تیر یا ترکش که نفع شهادت نیست، آدم باید مثل امام حسین علیه‌السلام شهید شود تا شرمنده‌ی آقا نشود. من دوست دارم روز قیامت، اگر قرار شد مرا به امام حسین علیه‌السلام معرفی کنند، قطعات بدنم را روی پارچه‌ای قرار دهند و بگویند: «این احمد کریمی است.»

گذشت تا کربلای پنج...

تير و تركش را ياراي اين نبود كه شهادتش را رقم بزند، آن‌گونه كه او مي‌خواست... اصابت گلوله توپ او را واصل ‌كرد...

قطعات بدنش را در کیسه‌ی کوچکی جمع کردند، آن‌چنان‌كه در همان قبر جا شد...

حاج احمد به آرزویش رسید و شرمنده‌ی امام حسین علیه‌السلام نشد...

خدايا ما را هم شرمنده‌ي ارباب نكن...

شادی روحش صلوات

kavirdell59
چهارشنبه ۶ شهريور ۱۳۹۲, ۱۵:۴۴
انگشتر عقیقی که ترمیم شد/ کرامت شهید مفقودالاثر

http://fupload.ir/images/rpjhaj0bqiylrkdsifkd.jpg

محمد رضا گفت: به علت علاقه‌ای که پدر در بین برادران به من دارد، اگر بیدارش کنم، دیگر نمی‌گذارد من برگردم. تا بیدار نشده برویم، من آثاری از خودم برایش گذاشتم.

« شهید محمدرضا خانه‌عنقا، انگشتر عقیقی داشت که سال‌ها مزین انگشتش بود. رکاب انگشتر در تمرینات نظامی ترک برداشته بود. محمدرضا وقتی در سال 1362 عازم جبهه بود،
انگشتر را به مادرش سپرد و سفارش کرد که از آن خوب نگهداری کند تا پس از بازگشت تعمیرش کند. محمدرضا در عملیات خیبر مفقودالاثر شد و بعد از آن، این انگشتر مونس و همدم مادر بود تا اینکه شب سه‌شنبه پانزدهم فروردین1379 شهید با دو نفر از دوستانش را در خواب دیدم.
دوستان خود را برای پذیرایی به منزل آورده بود و بعد از پذیرایی و گفت‌وگو با دوستانش، وقتی داشتند از منزل خارج می‌شدند، دوستان شهید به من اشاره کردند و گفتند:
حالا که تا اینجا آمدیم لااقل پدرت را از خواب بیدار کن تا تو را ببیند. محمدرضا گفت: نه، به علت علاقه‌ای که ایشان در بین برادران به من دارد، اگر بیدارش کنم، دیگر نمی‌گذارد من برگردم. تا بیدار نشده برویم، من آثاری از خودم برایش گذاشتم.
بیدار که شدم، با کسی در مورد این خواب صحبت نکردم، اما دائم چشمم دنبال آثاری از شهید بود که به آن اشاره کرده بود. یک‌هفته بعد، هفتم محرم بود. زمانی که مادر شهید به سراغ انگشتر می‌رود، متوجه می‌شود که انگشتر از محل شکستگی به هم متصل شده! بلافاصله مرا خبر کرد و دیدم که انگشتر، کاملاً سالم است. »

(انگشتر اکنون در موزه شهدای تهران است.)

راوی: پدر شهید خانه عنقا

برگرفته از امتداد

kavirdell59
پنجشنبه ۷ شهريور ۱۳۹۲, ۱۳:۳۲
شب در عالم خواب، شخصی را دیدم که به من گفت:
من یکی از این 5 شهید هستم. اگر چه شما نمی خواستی ما همسایه شما شویم، اما حالا که همسایه شما شدیم، حق همسایگی را بجا می آوریم...

http://fupload.ir/images/h2n46nxbft3ik2r7fpe.jpg

خانمی در نزدیکی حرم شهدای گمنام زندگی می کند که کرامت شهدای گمنام شامل حالش شده است. مطلب زیر را-ایشان که مایل نبود اسمش را ذکر نماییم-برای یکی از خواهران خادم حرم نقل کرده بود که در اینجا به آن اشاره می شود:
من یکی از کسانی بودم که مخالف آوردن شهدای گمنام به این نقطه از شهرک واوان بودم و اعتقاد داشتم با آمدن این شهدا به نزدیکی منزل ما اینجا قبرستان می شود و قیمت خانه های پایین می آید. در همان ایام پسر12 ساله من مبتلا به بیماری شدید پا درد بود، به نحوی که قادر به راه رفتن نبود و این موضوع فشار روانی زیادی بر من وارد می ساخت.

من حتی پس از دفن شهدا هم ناراحت بودم که این اتفاق افتاده است، تا اینکه یک شب در عالم خواب، شخصی را دیدم که به من گفت: من یکی از این 5 شهید هستم. اگر چه شما نمی خواستی ما همسایه شما شویم، اما حالا که همسایه شما شدیم، حق همسایگی را بجا می آوریم.
برای شفای پسرت، رو به قبله بایست و سه مرتبه بگو الحمدالله. من در حالیکه به شدت گریه می کردم از خواب پریدم و کاری را که شهید گفته بود انجام دادم و خدای متعال پسرم را بواسطه شفاعت این شهید گمنام، شفا داد و مرا تا ابد شرمنده شهدای گمنام نمود که چرا من راجع به ایشان اینگونه فکر می کردم.

kavirdell59
جمعه ۸ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۳۶
شهید همت:
در عملیات والفجر 4 هنگام رسیدن به میدان مینی که پاکسازی نشده بود

یک بسیجی رو دیدم که رفت رو سیم خاردار دراز کشید اونم از نوع حلقویش و بعد گفت رد شین!!!!!


کسی اینقدر عاشق؟؟؟؟!!!!!!!!!
عشق بدون شناخت نیست..

http://fupload.ir/images/pg8p1x70suuwcx6no7r.jpg

kavirdell59
شنبه ۹ شهريور ۱۳۹۲, ۱۸:۰۰
چهار ساله بود ،
مریضی سختی گرفت . پزشکان جوابش کردند . گفتند : این بچه زنده نمی ماند ! پدرش او را نذر آقا اباالفضل (ع) کرد . به نیت آقا به فقرا غذا می داد . تا اینکه به طرز معجزه آسایی این فرزند شفا یافت !هر چه بزرگتر میشد ارادت قلبی این پسر به قمر بنی هاشم بیشتر میشد . تاریخ تولد شناسنامه را تغییر داد و به جبهه رفت !در جبهه انقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان اباالفضل (ع) از لشگر امام حسین (ع) شد . خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند .علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت .آخرین باری که به جبهه می رفت گفت : راه کربــــــــــــــلا که باز شد برمیـــــگردم !شانزده سال بعد پیکرش بازگشت . همان روزی که اولین کاروان به طور رســــمی به سوی کربـــــــــــــــلا می رفت !!!آمده بود به خواب مسئول تفحص ، گفته بود :زمانش رسیده که من برگـــردم !!! مــــــحل حضورپیکرش را گفته بود !!عجیب بود .

http://fupload.ir/images/3kvi3osc3ajs04paja7.jpg

پیکرش به شهردیگری منتقل شد . مدتی بعد او را آوردند ، روزی که تشییع شد روز تاســوعا بود . روز اباالـــفضل(ع)در پایان آخرین نامه اش برای من و شما نوشته بود : به امید دیدار در کربلا_ برادر شما علیرضا .حالا هرکس مشکلی برای سفر کربلا داره به سراغ علیرضا میره ...

راوی :مادر شهید

منبع:کتاب مسافر کربلا

kavirdell59
يکشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۱۷
http://fupload.ir/images/opio35b1r7w3288leo.jpg


شهید حسینعلی اکبری

بوی عطـــــــر عجیبی داشت!
نام عطر را كه می پرسیدیم جواب سر بالا می داد ،
شهید كه شد تو وصیت نامش نوشته بود :
به خدا قسم هیچگاه به خودم عطر نزدم ،

هر وقت خواستم معطر شم از ته دل می گفتم :

الســــــلام علیك یا ابا عبدالله الحسین (ع).......

kavirdell59
دوشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۵۶
http://fupload.ir/images/8152rszhgda3vqisznbq.jpg

خیلی درد دارد..
اگر راه افتادنش را...
زبان باز کردنش را...
قد کشیدنش را ببینی ...
تعریف قد و بالای رعنایش را بشنوی و ...

بگذاری برود- همانی که با لالایی خوابش می کردی...

جگر گوشه ات را... می بینی؟
برای خودش مردی شده خیلی درد دارد عصای پیری ات را...
بگذاری برود!! نه؟

.
.
.
.
.
.

ولی بی شک به یاد حضرت زینب عزیز دلت را به جنگ حق علیه باطل فرستادی مادرم

محشور شوی با عمه سادات ... که این حق شیر زنی چون توست!!!


---------- Post added at ۱۰:۵۵ ---------- Previous post was at ۱۰:۰۷ ----------

دنیا نبود عرصه روح رهایتان
در لامکان آبی عشق است جایتان

ای رازهای خاک که هر صبح می وزد
زان سوی ابرهای سحر، روشنایتان

رفتید سمت روشن هستی و می رسد
تا کوچه های شهر خدا، رد پایتان

سردارهای صبح!امیران آسمان!
در حیرت اند آینه ها از صفایتان

دستی برآورید دعاهای مستجاب
آمین نور می دمد از ربّنایتان

خالی شده است جاده دیروز و مانده ایم
در حسرت طنین خوش گامهایتان

http://fupload.ir/images/0suh6np04rdvycgw9ii.jpg

---------- Post added at ۱۰:۵۶ ---------- Previous post was at ۱۰:۵۵ ----------

http://fupload.ir/images/8dtvq4jrr4f024wpoqz.jpg

خون دلها خورده ایم . . . .

kavirdell59
سه شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۲, ۱۵:۱۶
http://fupload.ir/images/cmvfz4kbjpohcn910bxt.jpg


شهید سعید زفانی :
.
مادرم !
زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن
زمان تشیع و تذفینم گریه نکن
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را ، وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت مادرم گریه کن که اسلام در خطر است .

« فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را »

kavirdell59
چهارشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۲, ۱۳:۵۹
http://fupload.ir/images/euh3dbqiu3i1q05gej9t.jpg


بی‌ اختیار ....

چادرت را سر می‌ کنی....

و مسیر همیشگی خانه تا گلزار شهدا را گریه می‌ کنی .

مادر شهید!

فضای سینه نم گرفته‌ ات فریاد‌ها دارد و تو هق هق گریه‌ های تنهایی‌ ات را فقط برای

شهیدت کنار گذاشتی و کسی از آن با خبر نمی‌ شود ...

وقتی که بر سر مزار شهیدت می‌ رسی و زانوان خسته‌ ات را امان می‌ دهی،

وقتی قبری را که بالایش نوشته‌ اند سرباز رشید اسلام را در آغوش مهربانی‌ هایت

می‌ گیری،این گریه است ...

که دیگر تحمل ماندن در قفس سینه را نمی‌ یابد و زمزمه‌ های لالایی روی لبانت گل می‌کند .

مادر همه ی ما ..... دعایمان کن

kavirdell59
پنجشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۲۵
http://fupload.ir/images/gh8g6a3bahdjs8exu4l7.jpg


جاده‌های کردستان آن قدر ناامن بود

که وقتی می‌خواستی از شهری به شهر دیگر بروی،

مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می‌گرفتی،
پشت سرت را هم نگاه نمی‌کردی.

اما زین‌الدین که همراهت بود، موقع اذان، باید می‌ایستادی کنار جاده ت

ا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.



پس از شهادتش یکی از برادران در عالم رویا دید که آقا مهدی مشغول زیارت خانه خداست.
عده ای هم به دنبالش بودند. پرسیده بود:
تو اینجا چه می‌کنی؟ گفته بود:

"به خاطر نمازهای اول وقت که خواندم اینجا هم فرمانده هستم."[/I]

---------- Post added at ۱۰:۲۵ ---------- Previous post was at ۱۰:۲۲ ----------

[I]همــه ســرمــایــه ی یــک زن ...


با عمه سادات محشور شوی مادرم!

http://fupload.ir/images/70gzdqjx021bq46zq82.jpg

kavirdell59
جمعه ۱۵ شهريور ۱۳۹۲, ۱۵:۲۹
درآوردن گلوله از ستون فقرات به کمک انبردست

http://fupload.ir/images/267antj0qqpsk8zar47d.jpg






عزیزپور کوله‌اش را باز کرد و مقداری مایع ضدعفونی‌کننده ریخت روی گلوله و بعد انبردستش را بیرون آورد. زدم زیر خنده. قنبر که بی‌حس و بی‌رمق می‌نالید، گفت: چه شده؟ باز نکند سرنیزه‌ای، چیزی گیر آوردید.


به گزارش فارس، هوا کم‌کم داشت رو به سپیدی می‌رفت که بلند شدم و اطراف کمین، گشتی زدم. هوا دیگر روشن شده بود. خیالم راحت شد که نگهبان‌ها رفت‌و‌آمد نمی‌کنند.



فانوس را برداشتم و به طرف خط اول راه افتادم. از کمین که بیرون آمدم، قنبر دودانگه، جانشین گردان را دیدم که به طرفم می‌آمد. به من که رسید، نشست و گفت: رسول! ببین انگار عقرب پشتم را گزیده، بدجوری می‌سوزه. فانوس را گذاشتم زمین و تند لباسش را بالا زدم.



ناگهان وحشت‌زده داد زدم: خدای من! این دیگر چیست؟! قنبر سرش را برگرداند طرفم و گفت: چه شده مگر؟ گفتم: بابا عقرب کجا بود؟! تو تیر خوردی؛ تیر کلاش، شاید هم قناسه. قنبر گفت: تیر خوردم!؟ چه می‌گویی رسول، تیر کجا بود؟! خوب دقت کن؛ گمان نکنم تیر خورده باشم.



گفتم: تکان نخور. قناسه هم است لعنتی. قنبر خندید و گفت: شوخی نکن رسول! جدی ببین چی شده؟ بدجوری درد دارد. گفتم: گلولة قناسه درست خورده تو ستون فقراتت.



قنبر همین‌طور که به سینه رو خاک افتاده بود، داد زد: راست می‌گی؟! تو را خدا، قطع نخاع نشم! مرمی گلولة قناسه، نصفش توی ستون فقرات و نصفش بیرون بود. شروع کردم به گفتن «لا اله الا الله محمداً رسولُ الله» و «لاحَولَ وَلا قُوَةَ الا بالله». بدجوری ترسیده بودم.



قنبر که توی آن وضعیت شوخی‌اش گرفته بود، گفت: مگر زلزله آمده؟ حکماً نماز آیات هم دارد! گفتم: آدم به میت که دست بزند، غسل هم دارد، چه برسد به نماز میت. خندیدیم.



قنبر دودانگه آرامش عجیبی داشت. گفتم: مرد! تو چه‌طور گلوله خوردی و خودت حالیت نیست؟! تو دیگر کی هستی بابا؟! فکر می‌کنی شوخی می‌کنم یا گذاشتمت سرکار؟! والله قسم؛ گلوله قناسه است.



بدن که سرد شود، تازه درد سراغ آدم می‌آید. قنبر انگار سست شد و یک مرتبه حالش بد شد. گفتم تکان نخور تا بروم و کمک بیاورم. گفت: اگر عراقی‌ها آمدن چه؟ گفتم: هیچی، خودت را بزن به مردن.



دویدم به‌ طرف خط اول که امدادگرها را بیاورم. «عزیزپور» را که دکتر عزیزپور صدایش می‌کردیم، پیدا کردم. البته دکتر نبود، امدادگر بود. تو محله خودشان آمپول می‌زد، به همین خاطر معروف شده بود به دکتر. خودش هم ژست دکتر‌ها را می‌گرفت. همراه یکی دیگر از بچه‌ها به نام «محمد خراسانی» از روستای قلی‌آباد گرگان، به‌سرعت خودمان را رساندیم بالای سر قنبر. قنبر بی‌حس و حال افتاده بود کف کمین.



عزیزپور کوله‌اش را باز کرد و مقداری مایع ضدعفونی کننده ریخت روی گلوله و بعد انبردستش را بیرون آورد. زدم زیر خنده. قنبر که بی‌حس و بی‌رمق می‌نالید، گفت: چه شده؟ باز نکند سرنیزه‌ای، چیزی گیر آوردید؟! امدادگر خندید و گفت: نه داداش! می‌خواهم فنرکشی کنم. قنبر گفت: شما را به‌خدا، فقط فلجم نکنید. اگه بهش می‌گفتیم که قرار است با انبردست گلوله را از کمرت دربیاوریم، شاید بی‌هوش می‌شد.



آرام در گوش امدادگر گفتم: راستی‌راستی می‌خواهی با انبردست گلوله را دربیاوری؟ گفت: پس چه فکر کردی؟ من تخصصم را از دانشگاه گرفتم.



با تعجب گفتم: یعنی تو واقعاً دکتری؟!



انبردست را انداخت بیخ گلوله و گفت: پس چی؛ تازه مکانیکی لُجستیک هم خوندم. جلّ‌الخالق! دیگر این‌طورش را نشنیده بودم. با تمام وجود گلوله را کشید.



قنبر آخ بلندی گفت و داد زد: شما دارید چه گندی به کمرم می‌زنید؟! امدادگر عرقش را با چفیه خشک کرد و یک آه از ته دل کشید و گفت: جراحی با موفقیت به پایان رسید، خبرش را فردا شبکة شلمچه منتشر می‌کند.



با حیرت و ترس در گوش قنبر گفتم: پایت را تکان بده. تکانی خورد و خیالم راحت شد. قطع نخاع نشده بود و مثل فنر از جایش پرید.



نویسنده: غلامعلی نسائی

فریبا59
جمعه ۱۵ شهريور ۱۳۹۲, ۱۹:۳۰
فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!

خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟

گفت:آخه بابام موجيه!

گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟

آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو

و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست!

گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟

گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع

ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه.

حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.

حاجي دعاكنيد پدرم شهيد بشه

kavirdell59
شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۰۴
http://fupload.ir/images/69wlprtyfdq7jabmeqk.jpg


برای مادرانی که چشم به راه چشم از دنیا بستند ...
برای همسرانی که چشم به در پیر شدند ...
برای فرزندانی که چشم به عکس بزرگ شدند ...
.

و برای کسانی که فکر میکنند این استخوان ها دیگر دمُده شده اند !

kavirdell59
يکشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۹۲, ۰۹:۲۷
http://fupload.ir/images/mw7yzrnl9oh0e0bsguqt.jpg

بسته سوغات برای احمد آورده بودند
روی روبانی که دورش بسته بود ،
نوشته بودند : «تقدیم به برادر احمد متوسلیان فرمانده تیپ محمد رسول الله!»
خیلی تعجب کردم که چطور این بچه در سپاه فرمانده تیپ است ، امّا به ما چیزی نمیگوید.
گفتم : احمد تو فرمانده تیپ بودی و ما نمیدانستیم؟
خندید و گفت : «مادر بچه ها ها لابد خواسته اند مزاح کنند »

kavirdell59
دوشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۹۲, ۱۵:۱۲
جنازه پسرشونُ که آوردند
چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت :حاج خانم غصه نخوری ها !!!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش

http://fupload.ir/images/b5tub7cps34cmvfrozzj.jpg

---------- Post added at ۱۵:۱۲ ---------- Previous post was at ۱۵:۱۱ ----------


بچه هایی که سال 1361 تو عملیات مســـلم ابن عقیـــل بودن

چون اسم رمز اون عملیات یــا اباالفضـــل العبــاس بود

از قمقمه خودشون آب نخوردن

میگفتن آقا اباالفضــــل کنار شریعه فرات تشنه شهیــد شد

ما هم میخوایم تشنه شهیـــد بشیم

منبع: کتاب پایی که جاماند


عکس: شهید حمید آسنجرانی که روز ۳۰ فروردین سال ۱۳۸۹، در نبرد با گروهک مزدور ضدانقلاب، به شهادت رسید

http://fupload.ir/images/rmedf56ysd5ho9avy1g.jpg

kavirdell59
سه شنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۰۵
یکی از اسرا به نام حسین اسکندری،آدم تو دار و پر تحملی بود.

در جزیره مجنون بر اثر اصابت گلوله های آتش زا نیزارهای قسمت خشکی آتش گرفته بود.

حسین لا به لای نی ها سوخته بود.فاصله ی زیادی را میان نی های آتش گرفته دویده بود.سوختگی اش به گونه ای بود که روغن بدنش روی زمین بازداشتگاه می ریخت.

نگهبان ها اجازه نمی دادند او در سایه دراز بکشد،پماد سوختگی هم به او نمی دادند،پشه ها تمام بدنش را تسخیر کرده بودند.

چند ساعتی که نور خورشید به بدن سوخته اش می تابید،عذاب می کشید.صدایش در نمی آمد و فقط زیر لب قرآن میخواند.

به خوبی میفهمیدم حسین با آن بدن سوخته در آن گرمای سوزان تیرماه چه می کشد.

بچه ها که به او دلداری دادند،گفت : شاید خدا خواسته با این بدن سوخته منُ تو این گرما قرارم بده تا تو جهنم کمتر منو بسوزونه!

بهش گفتم : حسین! مگه قراره بری جهنم؟

گفت:همین که خدا درجه ی حرارت جهنم رو برام کمتر کنه،راضی ام!

.: منبع: کتاب پایی که جاماند :.

http://fupload.ir/images/eox9tjkyti0zubaobtbt.jpg

kavirdell59
چهارشنبه ۲۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۲۳
بسم رب الشهدا

ايمان شگفتآور پيرمرد بسيجى
يك پيرمرد بسيجى با تمام تجهيزات اسير ما شد. وقتى افراد متوجه اين پيرمرد گشتند، همه براى تماشا دورش جمع شدند.

او را به يكديگر نشان مىدادند و مسخره مىكردند. پيرمرد، محاسن سفيد و صورت استخوانى داشت. او با نگاههاى نافذش افراد ما را وادار كرد دست از مسخره بازى بردارند.

براى لحظهاى جمع ما و اسير شما ساكت شدند. پيرمرد ايستاده بود و حرفى نمىزد.

چند نفر آماده شدند او را به چادر فرماندهى ببرند. ناگهان پيرمرد زد زير گريه. ما گمان كرديم اين گريه به علت ترس از ماست و چند تايى هم حتى سعى كردند او را آرام كنند؛ ولى او اجازه نداد.

يكى از ما كه مختصرى فارسى مىدانست به پيرمرد گفت: «چرا گريه مىكنى؟ گريه نكن». پيرمرد همان طور كه ايستاده بود قطرههاى اشك، روى محاسن سفيدش مىدويد، با بغض گفت: «من به قصد شهادت به جبهه آمده بودم؛ ليكن حالا تأسف مىخورم كه شهيد نشدم».

در اين موقع يكى از افسران بعثى جلو آمد و كلت كمرىاش را روى شقيقهى پيرمرد جابهجا كرد. تصور سردى دهانهى كلت، روى شقيقهى استخوانى پيرمرد، برق از چشمان من جهاند. پيرمرد چشمانش را بست، وردى زير لب گفت و آن افسر بعثى هم ماشه را چكاند. اين پيرمرد شما بود. ايمان او، قريب يك سال است مرا بيچاره كرده است! (اسرار جنگ تحميلى به روايت اسراى عراقى، مرتضى سرهنگى، 1363، ص 15.)

راوى: يكى از اسراى عراقى

........................

سلام و رحمت خداوند بر شهیدان ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

http://fupload.ir/images/pizg9fg6dobsnh7d98gz.jpg

artina
چهارشنبه ۲۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۳۴
سلام خدا بر شهيدان راه حق؛
واي بر ما اگر پاسدار قطره قطره خون پاک شهيدان نباشيم.

kavirdell59
پنجشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۵:۳۰
جنازه را به ما نشان نمیدادند. با كمی اصرار فهمیدم جنازه مجید (پسرم) سر نداره...
در گلستان شهیدان نجف آباد ، چهارقبر كنار هم بود كه دو تایش خالی بود. وقتی پیكر مجید را آوردند، دوستش آمد و دست مرا گرفت و سر قبری كه كنده و آماده شده بود برد و گفت : آقای دكتر ، مجید را این جا به خاك بسپارید!!!
گفتم : چرا؟
گفت : ما چهار نفر بودیم كه شب های جمعه می آمدیم گلزار شهدا ، دعای كمیل... بعد از دعا هر كدام چند دقیقه ای توی این قبرهای كنده شده می خوابیدیم...
رسول پسرعمه مجید كه شهید شد، توی همان قبری كه می خوابید دفنش كردند.ابراهیمی دوست دیگر مجید نیز همین طور... حالا هم مجید آمده....
كمی مكث كرد و دوباره گقت : قد مجید بلند بود ، داخل این قبر كه میخوابید سرش را به یه طرف خم می كرد.. همیشه خود مجید می گفت : بچه ها باید سر از تنم جدا بشه تا این قبر اندازه م بشه....
پی نوشت :
1- راوری : دكتر محمد علی ابوترابی متخصص جراحی عمومی دانشگاه علوم پزشكی اصفهان
2- شهید مجید بوترابی-شهادت : عملیات رمضان
............
سلام و رحمت خداوند بر شهیدان ... اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

http://fupload.ir/images/fh726xj775128b5ftek.jpg

kavirdell59
جمعه ۲۲ شهريور ۱۳۹۲, ۰۹:۳۸
http://fupload.ir/images/pkebfss1la52ks07qfai.jpg

رتبه اول کنکور ریاضی تو سال 1355 بود. تو دانشگاه شریف و رشته شیمی قبول شده بود. شاگرد اول دانشگاه بود و بارها از دانشگاه های معتبر براش دعوتنامه اومده بود. با اینکه کاملا به انگلیسی مسلط بود اما دلش میخواست تو همین ایـــــــــران بمونه ...

میتونست مثل خیلی ها یه زندگی خیلی خوب و مرفه داشته باشه و قطعا استحقاقش رو هم داشت اما نه تنها تو کشورش موند بلکه کلاس درس جبهه ها رو به کلاس دانشگاه ترجیح داد.

روز قبل شهادت جلوی آینه محاسنش رو شانه میکرد و آماده نماز میشد مکثی کرد و خودش رو تو آینه دید و به همرزمش گفت :
« داداشی رفتنی شدم ، یقین دارم ساعتهای آخره »

اونایی که پرواز کردند و رفتند بهترین جوونای این مملکت بودند. باهوش ترین بودند. نابغه بودند و البته عاشق ... مثل • محسن وزوایی •

kavirdell59
شنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۳۱
امیر دلاور، سردار دربندی، از هم رزمان شهید بزرگوار علی صیاد شیرازی می گوید:

«در آسمان کردستان بودیم و سوار بر هلی کوپتر. دیدم ایشان مدام به ساعت شان نگاه می کند. علت را پرسیدم.

گفت: موقع نماز است. همان لحظه به خلبان اشاره کرد که همین جا فرود بیاید تا نماز را در اول وقت بخوانیم.

خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست، اگر صلاح بدانید تا مقصد صبر کنیم.

#شهید صیاد گفت: اشکالی ندارد، ما باید همین جا نماز را بخوانیم.

هلی کوپتر نشست. با آب قمقمه ای که داشت، وضو گرفتیم و نماز ظهر را همگی به امامت ایشان اقامه کردیم»

http://fupload.ir/images/yj7o9ay3kqjf2b87cd1g.jpg

kavirdell59
يکشنبه ۲۴ شهريور ۱۳۹۲, ۱۴:۴۱
سرهنگ شهید محمد حمزه ای درمیان


http://fupload.ir/images/ewmg4f5c0pabzhb40kz.jpg


با اینکه از عزیزان اهل سنت ما بود اما در تمام مراسم مذهبی و اعتقادی که ما داشتیم شرکت می کرد. کلاً ما تعجب می کردیم . در مراسم تاسوعا و عاشورای حسینی بیشتر مامورین می گفتن ما میریم در مراسم عزاداری روستامون شرکت کنیم ولی ایشون می گفت : من هستم ،
من جاتون می ایستم ، کلاً جلودار بود ، خودش جلو جلو حرکت می کرد و سینه می زد ، مرد عجیبی بود ، بسیار خستگی ناپذیر بود من تا به حال چنین نیرویی ندیده بودم ، با این همه پشتکار و خستگی ناپذیری ، و از همه مهمتر خوش خلقی ایشون بود ،
همه کاراشون و با لبخند انجام می دادن و به همین دلیل همه پرسنل برای ایشون پای کار بودند . شهید حمزه ای همیشه در محل کار بود و ما تعجب می کردیم که ایشون با داشتن فرزندان کوچک ، پس کی اون ها رو می بینه؟!

"گزیده ای از گفته های سرهنگ عبداللهی – همکار شهید"

محمد حمزه ای درمیان در سال ۱۳۳۹ در روستای درمیان از توابع شهرستان بیرجند دیده به جهان گشود . تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش سپری کرد ،
برای ادامه تحصیل به دلیل فوت پدر به همراه برادر به شهرستان زاهدان عزیمت کرد و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد . پس از اتمام تحصیل و موفقیت در آزمون ورودی وارد دانشکده افسری گردید ،
در سال 1365 با دختر دایی خود طاهره اطمینان ازدواج کرد و صاحب سه فرزند با نام های هادی ، هانیه و هنگامه گردید .

او سال ها با خلوص نیت در خدمت نظام بود و با اشرار مبارزه می کرد به طوری که بارها و بارها مورد تشویق و تقدیر فرماندهان انتظامی کشور قرار گرفت . وی در تمام طول سالیان خدمتش ، به دلیل داشتن مسئولیت های سنگین فرماندهی در رده های مختلف ،
همراه با خانواده خود مجبور به سفر در شهرها و مرزهای مختلف کشور بود . همیشه در محل کار حضور داشت لذا خانواده وی هیچگاه نتوانستند حضور او را به عنوان پدر به درستی درک کنند و همیشه بار مسئولیت ، دلتنگی و دوری او را از فرزندانش ، همسرش به دوش می کشید .
همسری که هنوز که هنوز است او را عاشقانه می ستاید .

سرانجام در سال ۱۳۸۰ در سن ۴۱ سالگی در محل روستای خلف در ه چرم در درگیری با اشرار دعوت حق را لبیک گفت و به درجه رفیع شهادت نایل گشت .
پیکر عطر آگین شهید پس از تشییع با شکوه بر دوش امت همیشه بیدار بیرجند ، به روستای درمیان انتقال یافت و به خاک سپرده شد .

پس از او همسرش با تمامی عشق و تعهدی که نسبت به فرزندان و عزیز از دست رفته اش داشت ،
فرزندان خود را به گونه ای پرورش داد که پله های ترقی علم را یکی پس از دیگری پیمودند ، در حال حاضر هادی با مدرک لیسانس معلم مدارس راهنمایی بیرجند ، هانیه دانشجوی سال آخر رشته دندانپزشکی دانشگاه فردوسی مشهد و هنگامه دانشجوی سال اول پزشکی دانشگاه بیرجند است . روحش شاد .

kavirdell59
دوشنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۱۴
http://fupload.ir/images/xz40xllrpvqavzj92wfa.jpg

امیر سرتیپ دوم شهید علیرضا همایی فصیح

شرح زندگانی همسرم امیر سرتیپ2 "علیرضا همائی فصیح" فرمانده شهرستان "دلگان" را با عرض سلام و ارادت به پیشگاه مقدس امام زمان و مقام عظمای ولایت و با فرازهایی از زیارت "ناحیه مقدسه" و "زیارت عاشورا" آغاز می کنم و اعتقاد راسخ دارم که ادعیه گویا ترین حالات روحی و درونی انسان ها هستند و باعث تسکین آلام و رنج های خانواده های داغدیده می شود .

السلام علی المَظلوم بِلاناصر : سلام بر آن مظلوم بی یاور/ السلامُ علی المُحامی بلامُعین : سلام بر آن حمایت کننده ی بی یاور

السلامُ علی الخَذّ التَّریب : سلام بر آن گونه ی خاک آلوده /السلامُ علی الشَّیبِ الخضیب : سلام بر محاسن به خون خضاب شده

السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره وَ الوِتر المَوتور : سلام بر تو ای خون الهی و پسر خون الهی و تک و تنها مانده

السلام عَلَیکَ و علی الارواح التی حَلَّت بِفنائِک : سلام بر تو و بر ارواح پاکی که در آستانت فرود آمدند

شهید علیرضا همائی فصیح فرزند حسینعلی فرمانده شهرستان دلگان (استان سیستان و بلوچستان) در ۱۳۴۷/۰۳/۰۴ در روستای شیرین آباد همدان در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد در چهار سالگی مادرش را از دست داد و پدر و اطرافیانش سرپرستی وی را بر عهده گرفتند
. پدرشان باداشتن زمین های زراعتی ، علاوه بر کشاورزی ، مشکلات مردم را حل و فصل می کردند . به اصطلاح کدخدای ده بودند به قول شهید همائی "درب خانه آن ها به روی همه باز بود" تا اینکه در هفت سالگی به قم مهاجرت کردند و تحصیلاتشان را تا مدرک فوق لیسانس ادامه دادند . در دوره جوانی به مدت شش الی هفت ماه داوطلبانه بسیجی جبهه های جنگ بودند .
در سال 1372 با خانواده فرهنگی و مذهبی آشنا شدند و با اینجانب زهرا علیمرادی که هم اینک دبیر آموزش و پرورش هستم ازدواج نمودند و ثمره این ازدواج ، سه فرزند به نام های (مینا ، محمد و مریم) می باشد ، بعد از گذراندن دوره دافوس در سال 1387 به استان سیستان و بلوچستان منتقل شدند . یک سال در "خاش" سمت معاونت انتظامی و سال بعد در شهرستان دلگان سمت فرماندهی این شهر را بر عهده داشتند در این مدت دو سال و نیم به فاصله 30 یا 40 روز به مرخصی می آمدند .
دعای همیشگی ایشان عاقبت به خیری بود . نماز اول وقت ، به جا آوردن نماز غفیله یقین به معاد و معنویات و سختی های زندگی او را فردی مصمم و مستقل بار آورده بود . در مسائل کاری بسیار حساس ، دقیق و نکته سنج بود وجدان کاری ، مدیریت و نظم ایشان چه در خانه و چه در بیرون ستودنی بود . در همه امور زندگی برای هر کسی که از او کمک می خواست یک مشاور دلسوز و آگاه بود و با آگاهی کامل وفاداربه نظام جمهوری اسلامی بود و بدون هیچ تعصبی از ولی فقیه حمایت می نمودند.
ارادت خاصی به حضرت فاطمه زهرا(س) داشتند تمام ماه های محرم و صفر را به نشانه عزاداری مشکی می پوشیدند . خوش خلقی و دل بی کینه اش آیه مبارکه "انّک لَعلی خُلقٍ عظیم" را برایم یادآوری می کرد . سختی های زندگی هیچ گاه روحیه شاد اهورایی اش را در هم نریخت .
مقید بودند که هر سال ما را به پا بوس امام رضا(ع) ببرند ، چهره زیبا و نورانی اش بعد از زیارت امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) دیدنی بود . زمانی که مرخصی می آمدند با وجود انتظار و بی صبری بچه ها برای دیدنش ، اول به زیارت حضرت معصومه(س) می رفتند سپس به منزل می آمدند . شجاعت ،

بخشندگی ، گذشت و عدالت وی زبانزد همه کسانی که او را می شناختند بود .

سرانجام همچون پیشوای غریبش از شهر و دیار دور شد و در شهرستان دلگان شجاعانه در برابر اشرار ایستاد و در صبح روز 23/03/1390 مصادف با تولد امام جواد(ع) به شهادت رسید و در روز 25/03/1390 نزدیک به روز پدر در حالی که فرزندان 15 ، 14 و مریم شش ساله اش بعد از دو سال و نیم منتظر آمدن پدر بودند تا روزش را تبریک بگویند ، با چشمانی منتظر و گریان پیکر پاکش را از مسجد اعظم با همراهی جمع کثیری از مردم شهید پرور قم تا گلزار تشییع کردند و به خاک سپردند .
حُسن ختام شرح حال شهید بزرگوار را جمله مبارک امام حسن(ع) خطاب به برادر بزرگوارش امام حسین(ع) قرار می دهم که فرمودند:

"لا یَوم کَیومِکَ یا ابا عبدالله" امیدوارم بتوانیم ادامه دهنده راهش باشیم. روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

kavirdell59
سه شنبه ۲۶ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۴۵
وصيت نامه سردار شهيد محسن حاجي بابا

http://fupload.ir/images/169vsda3lxkzjql5ja6.jpg

از عموم برادران تقاضامندم اين بنده عاجز را حلال نمايند و از امام امت مي خواهم که براي قبول شهادت من بدرگاه خداوند تبارک و تعالي دعا نمايد


بسم رب الشهدا و الصديقين

اين وصيت نامه بنده سر پا تقصير محسن حاجي بابا است اميد است کليه برادران و خواهران و پدران و مادران مسلمان مواردي که امام امت به عنوان اتمام حجت و شهدا براي امت بازگو مي کنند موبه مو به اجرا در آورند من آگاهانه در اين راه قدم گذاشتم و فقط براي پيروزي اسلام و قرآن در جبهه حاضر شدم از عموم برادران تقاضامندم اين بنده عاجز را حلال نمايند و از امام امت مي خواهم که براي قبول شهادت من بدرگاه خداوند تبارک و تعالي دعا نمايد .به خدا قسم من شرمنده اين همه شهيد و مجروح انقلاب و جنگ تحميلي هستم .


والسلام عليکم و رحمه الله برکاته
آمين رب العالمين
26- 9 – 60

اربعين سنه 1401 هجري قمري
درباره شهید

شهید محسن حاجی بابا در سال ۱۳۳۶در یكی از محلات تهران، در خانوادهای مذهبی ودوستدار اهل بیت عصمت و طهارت (ع) متولد شد .از همان كودكی ، الفبای تقوا را در خانواده خدا جویش آموخت . وی در سن 7 سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل گذاشت . محسن از همان بدو ورود به مدرسه هوش استعداد خود را با كسب نمره های عالی نشان می دهد .
او دوره ابتدایی را با موفقیت به پایان می رساند و وارد دبیرستان می شود . پیش از شروع تكلیف ، با عشق و علاقة تمام ، نسبت به انجامفرائض دینی اهتمام می ورزد . در این راه چنان پیش می رود كه در میان همسالان به تقوا و تقید ممتاز می گردد . او همزمان با تحصیل ، در جلسات مذهبی و محافل قرآن شركت می جوید . و به عنوان عضو فعال و جدی مسجد ( قدس )) كه امامت آنرا آیت الله امامی كاشانی به عهده داشت، شناخته می شود .

فعالیتهای شهید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی:

از انجا كه او در دروة نوجوانی اهل مسجد بود ، از شروع نخستین جرقه های انقلاب اسلامی ، وارد مسائل سیاسی می شود .
وی از وجود پر بركت حضرت آیت الله امامی كاشانی بهره مند شده و با الفبای مبارزه آشنا می گردد .

در توزیع اعلامیه های حضرت امام (ره ) نقش فعال ایفا می كند و در راهپیماییها و تظاهرات ، همراه و همگام با مردم شركت می جوید .

در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی ، محسن جزو اولین نفرات بود كه در خلع سلاح مراكز نظامی و انتظامی محل خود وارد عمل می شود و اسلحه را از كلانتریها و دگر جاها به مسجد می آورد.

فعالیتهای پس از پیروزی انقلاب :
محسن ، پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، به دستور آیت الله امامی كاشانی به انجام وظیفه می پردازد .وی در تشكیل (( كمیتة انقلاب اسلامی )) منطقه ، همراه افرادی چون (( شهید علیرضا موحدی كرمانی )) حضور جدی و فعال می یابد و دراستقرار امنیت در منطقة پیروزی ، ایفای نقش می كند و مدتی در این نهاد نوپا و انقلابی از دستاوردهای انقلاب حراست نمی نماید .

فعالیتهای شهید در دوران دفاع مقدس:

حاجی بابا در جنگ تحمیلی نیز مردانه وارد می شود و به خاطر هوش سرشار و استعداد نظامی كه داشت ، در مسیر رشد می افتد و لیاقت و كفایت و توانمندیهای نظامی خود را در عملیات گوناگون به نمایش می گذارد .

او بعداز اموزش در پادگان امام حسین (ع) مدتی به عنوان مربی و مسئول گروهان درپادگان خدمت میکند وبعد از آن در گردان 7 پادگان ولیعصر(عج) به سمت منطقه غرب اعزام میگردد.

در فتح ارتفاعات (( بازی دراز)) كاری می كند كارستان و اوج ایثار ، فداكاری و شهامت را به نمایش می گذارد .

حاجی بابا دربارة این عملیات ، طی مصاحبه ای با مجلة پیام انقلاب می گوید : برای فتح ارتفاعات بازی دراز ، به اتفاق چند تن دیگر از

فرماندهان سپاه ، طرح همه جانبه و گسترده ای تهیه كردیم كه لازمة آن ، فداكاری و ایثار در سخت ترین و كمترین امكانات بود.

در این عملیات موفق شدیم از پشت ارتفاعات ((بازی دراز )) عكس و فیلم تهیه كنیم كه به شناساییهای بعدی كمك كرد .

این عملیات از چند محور شروع شد و دلیل موفقیت نیز تا حدودی الحاق تمام محورها با یكدیگر بود كه دشمن هیچ فكر نمی كرد بتوانیم از اینارتفاعات در هم پیچیده بالا برویم .

جالب این است كه اگر به ارتفاعات دقیق نگاه كنیم ، صخره ها طوری است كه حتی كوهنوردها هم نمی توانستند ظرف مدتی كه ما رفتیم ، بالا بروند و این امر محقق نشد ، مگر به مدد غیبی الهی كه ما را به آن ارتفاعات كشاند .

این امدادهای غیبی محسوس به ، نیروهای عمل كننده روحیه می داد و حالت معنوی عملیات را به حدی بالا می برد كه در سخت ترین شرایط ، به نیایش و خواندن دعای توسل مشغول بودند .

امداد نیروهای غیبی و فرماندهی امام زمان (عج ) در عملیات كاملاً محسوس بود .
حاجی بابا در عملیات (( بیت المقدس )) ، حماسه می آفریند و جوهرة انقلابی خود را نشان می دهد.

چگونگی شهادت:

سر انجام این عاشق صادق و لایق كه سر در گرو محبوب نهاده بود ، در ۲۲ اردیبهشت1361 در جبهه سر پل ذهاب به همراه شهیدان
شوندی وبیابانی با اصابت گلوله مستقیم تانک به شهادت رسید و به آرزوی قلبی خود نایل آمد .

kavirdell59
چهارشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۲, ۱۵:۴۸
وصیتنامه شهید باقر کفاش


http://fupload.ir/images/ucmyc6di8gzwbh9pu2qg.jpg

يك اخطاربه برادران پايگاه بسيج اين است كه فقط به 8 ساعت درشب نگهباني كردن اكتفا نكنند و آنچه فهم است وتذكرش لازم است، هريك ازبرادران درمرحله اول تزكيه نفس را فراموش نكنند
دوما سطح كلاسهاي ايدئولوژي كه گذاشته مي شود حتما شركت واز اين نعمت بزرگ حداكثر استفاده را ببرند تا در جامعه تاثيربيشتري پيدا نمايد.

بسم الله الرحمن الرحيم


ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم واموالهم بان لهم الجنه


همانا خداوند خريداري مي كند جانها ومالها(ي مومنين) را به بهشت

درود فراوان به روان تابناك پيامبربزرگواراسلام كه پيمان جهاد نفس وجهادفي سبيل ا... رااستواربه حق واين دستورمقدس راوسيله بقاء نوع بشرقرارداد. اينك كه توفيق يافتم به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شوم اميدوارم كه اسلام وانقلاب برتمامي كفر پيروز گردد
وپرچم اسلام درسراسرجهان به اهتزازدرآيد.وانشاءا... كه توفيق پيدامي كنم تادرراه حسين ابن علي عليه السلام درسنگرجهادومقاومت بدرجه شهادت نائل آيم واگرمن به شهادت كه آرزوي ديرينه ام هست رسيدم مرادرمزاركوچه بيوك بخاك بسپاريد.
وبه برادرم بگوئيدكه حسين وارپيام شهدارابه اعماق اعصاروقرون فريادزندوبه جهانيان بفهماندكه شهادت راه ائمه هدي است. وخواهش مي كنم كه پدرومادروبرادرانم در(بر)مزارم گريه نكنند زيراكه راهم راه حسين است وپيامم خون. ومن جانم رافداي اسلام وقرآن وامام واستقلال ميهن اسلامي (فدا)كردم .
اينك اي امت رشيد،اي خلق آزادخدا،اي ملتي كه نگاه رهبرمي گويدالهي شده ايد،قدرانقلاب رابشناسيدوآنراباتمام جان پاس داريد.

اي خداي متعال:
توشاهدي كه من چيزي عزيزترازجانم ندارم تافداي توواسلام وقرآنت كنم،
پروردگاراتوخودت ياروياورامام امت خميني بت شكن باش و طول عمرامام راتا ظهورحضرت مهدي (ع)زيادكن وپيام من به برادران وخواهرانم اين است كه وحدت كه مايه شكست منافقين واستعمارگران است حفظ كنند ودرخط مستقيم كه خط الله است حركت كنند.


يك اخطاربه برادران پايگاه بسيج اين است كه فقط به8 ساعت درشب نگهباني كردن اكتفا نكنند وآنچه فهم است وتذكرش لازم است، هريك ازبرادران درمرحله اول تزكيه نفس رافراموش نكنند دوما سطح كلاسهاي ايدئولوژي كه گذاشته مي شود حتما شركت واز اين نعمت بزرگ حداكثر استفاده راببرند تادرجامعه تاثيربيشتري پيدا نمايد.


واينك مائيم واين خونهاي پاك ،مائيم واين ويرانيهاي جنگ ،مائيم واراده مصمم واستواردربرابر ناملايمات ،بكوشيم باوحدت آهنين خودهمراه باسازندگي وآباداني حكومت قانون رازيرلواي حكومت الله ورهبري فقيه عصر،امام خميني مستحكمترساخته وكشورمان راباابتكار وخلاقيت بخود كفايي برسانيم .

kavirdell59
پنجشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۹۲, ۰۹:۵۸
http://fupload.ir/images/ew9x2nz247e80hwrh6rt.jpg


سخنان شهيد آويني درباره حاج حسين خرازی:

او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت. چه می گویم؟
چهره ی ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است.

مواظب باش!!!

آن همه متواضع است که او ر ا در میان همراهانش گم می کنی.
اگر کسی او را نمی شناخت هرگز باور نمیکرد که با فرمانده ی لشگر مقدس امام حسین (ع) روبه روست.

kavirdell59
جمعه ۲۹ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۳۳
http://fupload.ir/images/pap0qid01a6cur2dblgs.jpg

حمید داودآبادی
نویسنده و وبلاگ نویس عرصه دفاع مقدس در جدیدترین مطلب زیبایی که در وبلاگ خود به نگارش در آورده به ذکر خاطره‌ای از دیدارش با رهبر انقلاب اشاره کرده که در زیر آن را می‌خوانید:

اوایل بهمن ماه ۱۳۷۷ بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.

مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.

شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.

همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.

آقا در بین صحبت هایش فرمود:

«تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.»

وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:

«حتما باید شما اون عکس رو ببینید.»

سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.»

که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.

آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:

«شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم.

چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...

به آقا گفتم:

«آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.»

آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:

« این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.»

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:

« الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله »

دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم.

مزار این شهید کجاست؟

چندی پیش در یکی از خبرگزاری‌ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.

هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه ۱۳۵۱ در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز ۲۳ دی‌ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.

ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .

kavirdell59
شنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۴:۴۰
وصیت نامه شهید مهندس مصطفی ابراهیمی مجد

http://fupload.ir/images/pexripv713htzw955r8.jpg
نوکر محال است صاحبش را نبیند من نیز صاحبم را ، محبوبم را دیدار کردم اما افسوس که تا این لحظه که این وصیت را می نویسم، دیدار مجدد او نصیبم نگشت.

بسمه تعالی


استغفرالله ...


(متن عربی دعای مشلول)


من مصطفی ابراهیمی مجد دعای فوق را که در زیارت حضرت صاحب الامر آمده تا به انتها جزو اعتقاد خود دانسته و این زیارت را به این جهت بیشتر متذکر شدم چون در انتهای دعا امام عصر(عج) را شاهد و گواه بر شهادتین خود می گیرم و از شما می خواهم که دعای فوق را خوانده و در آنجا من شهادتین را بطور کامل پذیرفته ام و علت ذکر نکردن فقط به خاطر طولانی شدن وصیت نامه است .


اشهدک یا مولای انی اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمد عبده و رسوله لا حبیب الا هو و اهله و اشهدک یا مولای ان علیا امیرالمومنین حجه و الحسن حجه و علی بن الحسین حجه و محمد بن علی حجه و جعفر بن محمد حجه و موسی بن جعفر حجه و محمد بن علی حجه و الحسن بن علی حجه فاشهدانک حجه الله انتم الاول و الاخر .


الی آخر و سپس سلام بر نائب الامام الخمینی بزرگ و سلام بر شما همه بندگان پاکباز خدا و سلام بر شما شهیدان راستین اسلام .

http://fupload.ir/images/qld1eojz9ezs1qvbdw62.jpg
برادران و خواهران در این زمان رحمت خدا به تمامی بر ما نازل گشته و در این روزها خداوند بزرگترین لطف را بر ملت ما کرده است و اسباب و مرگ لقاء خود را برای ما فراهم ساخته است
و مبادا که غافل باشید . خدایا تو را شکر می کنم که عشق حضرت مهدی ( عج ) را در دل من جای دادی و خدایا تو را شکر می کنم که مرا به زیور ایمان آراستی و قبل از هر چیز لازم است
از آنان که واسطه کسب معارف الهی من بوده اند از خدا برای این بزرگواران طلب اجر و علو مقام کنم و اینان بودند که قلب مرا روشن ساختند تا توانستم کلام پاک و گوهر بار امام امت خمینی بزرگ را با تمام وجود دریابم که چه بسا دیگران را در درک کلام او عاجز میدانم. خدایا این بزرگوار را برای مردم شیعه نگهدار باش .


بگذارید بعد از مرگم بدانند که همانطور که اساتید بزرگمان می گفتند نوکر محال است صاحبش را نبیند من نیز صاحبم را ، محبوبم را دیدار کردم اما افسوس که تا این لحظه که این وصیت را می نویسم، دیدار مجدد او نصیبم نگشت. بدانید که امام زمانمان حی و حاضر است
و او پشتیبان همه شیعیان می باشد. از یاد او غافل نگردید. دیگر در این مورد گریه مجالم نمی دهد بیشتر بنویسم و تا این زمان دیدار او را برای هیچکس نگفتم مبادا که ریا شود و فقط که دیگر می گویم که از آن دیدار به بعد چون دیگر تا این لحظه او را ندیده ام تمام جگرم سوخته است . و اکنون به جبهه می روم تا پیروزی اسلام را نزدیک سازم و راه را جهت ظهور آن حضرتش باز سازم
و امیدوارم که آن حضرت حکومتش را در زمان حیاتم ببینم ( وان حال بینی و بینه الموت ) و خدایا اگر مرگ بین من و او حائل شد مرا از قبر خارج ساز، هنگامیکه ظهور آن حضرت انجام گرفت در حالیکه کفن بر تن دارم و ...


باری برادران می روم برای پیروزی و اگر در این راه شهادت بالهایش را گشود و مرا همراه خود به پرواز درآورد چه خوب و نیکوست . و مادر با تو می گویم مادر : از اینکه فرزندی را به پیشگاه خدا تقدیم داشتی رنجور و غمین مباش بلکه شاد و سراپا سرور باش مادر تو بر گردن من حقهایی داشتی و نیز تو پدر متاسفم از اینکه حقوق شما را آن چنانکه خدا بر من فرار داده بود
نتوانستم انجام دهم مرا ببخشید و از خدا بر من طلب عفو کنید و نیز بخواهید که هر کس که بر گردن من حقی داشته که نتوانسته ام ادا کنم مرا ببخشید و اما مادر بر گردن تو حقی را می گذارم و آن این است که اگر من شهید شدم که خود را لایق شهادت نمی دانم بلکه باید بگویم مرگ یا اجری به سراغ من آمد مادر چون تو روزی آرزو داشتی که من ازدواج کنم و امر خدایی را انجام اهم ولی تاکنون اینطور نشده بعد از مرگم به جای آنکه گریه و زاری کنی کارت عروسی تهیه کن در یک طرف اسم و در یک طرف دیگر نام شهادت را بنویس و مانند دیگر کارتهای عروسی و کاملا شبیه به آنها با کلمات سرور و شادی زینت بده و برای آشنایان و دوستان بفرست و آنها در جشن این موهبت الهی که نصیب من و تو شده دعوت کن و با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کن .
مادر اشک را برچشم تو هیچکس نباید ببیند زیرا هر قطره اشک ما چون دشمن اسلام را شادمان می کند پس گریستن در این مورد امری است ناشایست . مادرم از اینکه شیر پاکت را حلالم کردی متشکرم و از اینکه چنین فرزندی داشتی سرافراز باش و لباس سرور به تن کن .
شما برادران و خواهرانم : فرزندانتان را به عشق مهدی ( عج ) آشنا سازید و آنان را برای جهاد در راه آن حضرت همیشه آماده نگهدارید .

والسلام.

درباره شهید

شهید مهندس «مصطفی ابراهیمی مجد»، فرزند احمد در سال 29/7/1333 در تهران دیده به جهان گشود. وی در سال 26/6/1360در منطقه عملیاتی دارخوین به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید در گلزار شهدای بهشت زهرا ( س ) تهران در قطعه 24ردیف 95شماره 24 به خاک سپرده شد. نکته ای که این شهید را از سایر همسایگانش در بهشت زهرا متمایز می نماید جمله ای است که بر سنگ مزار او حک شده است:«اینجا خانه شهیدی است که به انتظار قیام مولایش آرام گرفته است.»

kavirdell59
يکشنبه ۳۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۱۴
وصيتنامه شهيد مهدي نظيري

http://fupload.ir/images/goz49spt3mx2evk6dfq4.jpg

... در طول زندگى‌ام دلم مى‌خواست كه كسى را پيدا كنم و حرف دلم را با او بگويم تا اينكه پيدا كردم و او مرا طلبيد و دستم را گرفت و مرا به سر منزل مقصود هدايت كرد.

بسم الله الرحمن الرحيم

كتب عليكم القتال و هو كره لكم وعسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبو ا شيئا و هو شر لكم و الله يعلم و انتم لا تعلمون (بقره 216 ). حكم جهاد براى شما مقرر گرديد و حال آنكه بر شما ناگوار و مكروه است ليكن چه بسيار شود كه چيزى را شما ناگوار شماريد
ولى به حقيقت خير و صلاح در آن بسيار و چه بسيار مى‌شود كه چيزى را دوست داريد و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانيد. آنان كه شهيد شدند سوختند و پرتو افكندند و جهان را به نور خود منور نمودند و با پيكرشان كلمه كلمه تاريخ را ساختند و با جانشان به آن روح بخشيدند.

... در طول زندگى‌ام دلم مى‌خواست كه كسى را پيدا كنم و حرف دلم را با او بگويم تا اينكه پيدا كردم و او مرا طلبيد و دستم را گرفت و مرا به سر منزل مقصود هدايت كرد.
در اين مواقع هدف بايد الهى باشد. در اين قطعه دلم مى‌خواهد كمى با برادران طلبه صحبت كنم البته آنان همه سروران ما هستند ولى چند سخن را بايد گفت. اگر طلبه‌ها با علم بيشترى به شهادت برسند در آن دنيا از ديگر شهيدانى كه علمشان كمتر است افضل هستند.
از برادران طلبه خواسته‌ام اين است كه حوزه علميه اين سنگر علماي شهيد از جمله شهيد آيت‌الله دستغيب را حفظ كنند و آن را ترك نكنند. بارى ديگر از همان استاد شنيدم كه مى‌گفت هركس به طلبگى پشت كند پشيمانى بر او نازل خواهد شد. در اين زمان و موقعيت مملكت ما هر شخصى هر چند هم كه فعاليت كند باز هم كم است.
از طرف اينجانب حقير به برادران گرامى مسجد بگوييد كه سعى كنند معنويت را از دست ندهند و معنويت شما در حال از دست رفتن است. قرآن بخوانيد. خداوند مى‌گويد كافران از قرآن همان كتاب الهى ترس دارند و هميشه به قرآن مسلح باشيد.
وصيت مى‌كنم كه اگر پيكرم به شيراز آمد به هنگام به خاك سپردنم چشمانم را باز بگذاريد تا منافقين و كفار بفهمند كه شهيدان كوركورانه به اين راه نرفته‌اند و مقلد امام بوده‌اند و امام را مى‌شناسند. برادران من سعى كنيد شهدا را از ياد نبريد.

kavirdell59
دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲, ۱۰:۲۹
سوغات کربـلا

شهید صمد طالبی

اواخر عمرش همیشه جبهه بود و ماهم احوالش را از مادرش می پرسیدیم . بعد از صحبت در رابطه با جبهه ، مادرش می گفت :
صمد جان می گفت می خواهم برايت خاک کربلا را بیاورم . به ايشان می گفتم پسرجان شما کجا و کربلا کجا ؟

مگر می شود توی این جنگ بروی برايم خاک کربلا بیاوری ؟
اما شهيد صمد خیلی جدی به من قول داد كه خاک کربلا را برايم بیاورد .
مادرش می گفت دوستاش به من مي گفتن صمد بعضی وقتها در خاک عراق می رود و زیارت امام حسین (ع) هم رفته است اما خودش چیزی بهم نمی گفت .
آيا شما هم خاک را در دست های شهید عزیز می بینید ؟ همین قدر می دانم که جنازه شهید عزیز چند شبانه روز توی آب بود و این را هم دیدم که همسرشهید صمد و مادرش آن روز که جنازه شهید رو آوردن با دستمالی خاک کربلای ایران را که با خون خودش رنگین شد (خاک شهادتگاه شهید) را از دستش پاک می کردند

وبعنوان خاک کربلا و سوغات شهید آن را نگهداری نمودند و مادرش ندبه می کرد که می دانستم که صمد من به عهدش وفا می کند
و به من قول خاک کربلا را داده و با خاک کربلا جنازه اش آمده . راستی میدانید که این شعار تحقق عینی داشته که :
این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرببلا آمده
برای شما جای تعجب نیست که چگونه ممکن است در آبهای مواج رودخانه بعد از چندین روز مشتی خاک در دست شهید حفظ شود؟

http://fupload.ir/images/u27gcvdyomro7rgzccp.jpg

kavirdell59
سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۲, ۱۵:۴۵
وصیت‌نامه شهید محمد تورجی زاده

http://fupload.ir/images/jl41eu3zza2kd09zwdur.jpg


زمانی که قدم اول را در این راه برداشتم به نیت لقای خدا و شهادت بود، امروز بعد از گذشت این مدت راغب‌تر شده‌ام که این دنیا محلی نیست که دلی هوای ماندن در آن را بنماید.


محمد قبل از آخرین سفر وصیت‌نامه‌اش را آماده کرد، محل آن را هم گفت و رفت.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب‌العالمین، شهادت می‌دهم که معبودی جز الله نیست و برای رشد انسان‌ها پیامبرانی فرستاده که نبی اکرم محمد ابن عبدالله خاتم آنان است.

او نیز برای استمرار راه صحیح این امت و عدم انحراف از مبانی عالیه اسلام حضرت علی (علیه السلام) را به عنوان ولی و وصی بعد از خود معرفی نمود.

شهادت می‌دهم قیامت حق است و میزانی برای سنجش اعمال وجود دارد. بهشت و دوزخ حق است و اجر و جزایی در پی اعمال است.

امشب که قلم بر کاغذ می‌رانم، انشا الله هدفی جز رضای دوست و انجام وظیفه ندارم؛ در راه وظایفی که بر عهده‌ام گذاشته شده از ایثار جان و ... هیچ دریغی ندارم.

زمانی که قدم اول را در این راه برداشتم به نیت لقای خدا و شهادت بود، امروز بعد از گذشت این مدت راغب‌تر شده‌ام که این دنیا محلی نیست که دلی هوای ماندن در آن را بنماید.

خدایا شاهدی که لباس مقدس سپاه را به این عشق و نیت به تن کردم که برای من کفنی باشد آغشته به خون.

خدایا همیشه نگران بودم که عاملی باشم برای ریخته شدن اشک چشم امام عزیز.

اگر در این مدت بر این نعمت بزرگ شکری درخور نکردم و یا از اوامرش تمردی نمودم بر من ببخش.

خدایا معیار سنجش اعمال خلوص است. من می‌دانم اخلاصم کم است، اما اگر مخلص نیستم امیدوارم.

اگر گناه و معصیت کورم کرده، بینای رحمتم. با لطف و کرم خود مرا دریاب که با لیاقت فرسنگ‌ها راه است.

هم رزمانم، سخنی با شما دارم. همیشه گفته‌ام :

بسیجی‌ها، سپاهی‌ها ... این لباسی که بر تن کرده‌اید خلعتی است از جانب فرزند حضرت زهرا (سلام الله علیها) پس لیاقت خود را به اثبات برسانید.

نظم در امور را سرلوحه خود قرار دهید. روز به روز بر معنویت و صفای روح خود بیفزایید، نماز شب را وظیفه خود بدانید، حافظی بر حدود الهی باشید، در اعمال خود دقت کنید که جبهه حرم خداست؛ در این حرم باید از ناپاکی‌ها به دور بود.

عزیزانم، امام را همچون خورشیدی در بر بگیرید، به دورش بچرخید، از مدارش خارج نشوید که نابودیتان حتمی است.

پدر و مادرم سخن با شما بسي مشكل است ميدانم اين داغ با توجه به علاقه‌ای كه به من داشته‌اید بسيار سخت است. پدرم مبادا كمر خم كنيد. مادرم مبادا صداي گریه‌ی شما را كسي بشنود.

پدر و مادرم همان‌طور كه قبلاً مقاوم بوديد در اين فراز از زندگی‌تان نيز صبر كنيد وبا صبرتان دشمن را به ستوه آوريد، دوست دارم جنازه‌ام ملبس به لباس سپاه بوده و به دست شما در قبر گذارده شود؛ مرا از كودكي خود از محبان حسين (ع) و زهرا (س) تربيت كرديد. از طعن دشمنان نهراسيد.

نهايت و اوج محبت فاني شدن در راه معشوق است و من فاني في الله هستم. همه بايد برويم كه انالله و اناالیه راجعون. فقط نحوه‌ی رفتن مهم است وبا چه توشه‌ای رفتن.

برادر و خواهرانم :

در زندگی خود، جز رضای حق را در نظر نگیرید، هرچه می‌کنید و هر چه می‌گویید با رضای او بسنجید؛ به خاطر یک شهید خود را میراث خوار انقلاب ندانید.

اگر نتوانستم حق فرزندی و برادری را برای شما ادا کنم حلالم کنید. من همه را بخشیدم، اگر غیبت و تهمت و ... بوده بخشیدم؛ امیدوارم شما هم مرا عفو نمایید.

ببخشیدم تا خدا هم مرا ببخشد.

اگر جنازه‌ای از من آوردند دوست دارم روی سنگ قبرم بنویسید :

یا زهرا (علیها السلام).

از طرف من از همه فامیل حلالیت بطلبید.

خدایا سختی جان کندن را بر ما آسان فرما.

در آخرین لحظات چشمان ما را به جمال یوسف زهرا (علیهاالسلام) منور فرما.

خدایا کلام آخر ما را یا مهدی و یا زهرا قرار بده.

خدایا در قبر مونسم باش که چراغ و فرش و مونسی به همراه ندارم.

خدایا ما را از سلک شهیدان واقعی که در جوار خودت در عرش الهی در کنار مولا حسین (علیه السلام) هستند قرار بده.

والسلام _ محمد رضا تورجی زاده

درباره شهید

نام: محمد تورجی زاده
تولد : ۲۳ تیر ماه ۱۳۴۳
فرزند: حسن
شهادت: ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶
محل شهادت: بانه _ منطقه عملیاتی کربلای ۱۰

kavirdell59
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۲, ۰۹:۵۰
http://fupload.ir/images/c9zgi5y5rats40wgvlkd.jpg

همسایه دیوار به دیواربودیم .
توی یک مدرسه ویک کلاس درس می خوانیدم.
من مبصر بودم واو شلوغ ترین پسر کلاس اول نظری ،رشته ریاضی وفیزیک.
کار به جایی رسید که وقتی وارد کلاس می شدم بی آن که چیزی از او دیده باشم،
نام اش را روی تخته سیاه وتوی ردیف بدها می نوشتم .
باهوش ترین شاگرد کلاس بود. معلم ها از کنار شیطنت هایش به راحتی می گذشتند.
نزدیک امتحانات ثلث اول ،غیبش زد.
معلم ها سراغش را از من می گرفتند.
قول داده بودم چیزی نگویم ونمی گفتم.
وقتی نام اش را توی ردیف خوب ها نوشتم ، همه ی همکلاسی ها تعجب کردند.
سرها به سمت ته کلاس وتک صندلی خالی برگشت. بغض راه گلویم را گرفته بود.
گفتم:آقا اجازه!
رضاشهیدشده...

kavirdell59
پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲, ۱۰:۰۱
http://fupload.ir/images/2kiuijct5vdmuhz2plh.jpg



عراق شرق بصره جنوب کانال
پرورش ماهی منطقه عملیات تکمیلی کربلای پنج 11 اسفند 1365
عکاس احسان رجبی
وداع سعید شاه حسینی فرمانده یکی از دسته های گردان انصار با قهرمان شهید محمد پور احمد ، سعید شاه حسینی نیز لحظاتی پس از این حادثه به شهادت رسید ، او سومین شهید خانواده است.
روح این قهرمان ها شاد ...

kavirdell59
جمعه ۵ مهر ۱۳۹۲, ۱۵:۴۶
خوشا به حال آنانکه در راه « عشق به معبود » از آنان هیچ نماند حتی‌ نامی
آنانکه به معشوق پیوستند گمنام نیستند ، ما آنان را گم کرده ایم .

این هم از زبان این شهدای مظلوم :

جز « راه خدا » اگر بجویی ظلم است
غیر از عطر خدا ببویی ظلم است
ما در دل خود نور خدا یافته‌ایم
گمنام اگر به ما بگویی ظلم است

خدایا مرا در راه خود با گمنامی شهید بفرما

http://fupload.ir/images/ccxlbnbxwg8usunjx94i.jpg

kavirdell59
شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲, ۱۰:۰۷
حدودای سال 90 بود در هفته دفاع مقدس حاج آقا قرائتی تعریف میکرد که ما آخوندهارو خیلی سخت میشه گریاند !

اما یکی از رزمندگان خاطره ای تعریف کرد که اشکمونو در آورد !

گفت : تو یکی از عملیات ها که شب انجام می شد قرار بود از جای عبور کنیم که مین گذاری شده بود ... مجبور بودیم از اونجا رد بشیم چاره ای جز این نداشتیم .

گفتیم کی داوطلب میشه راه رو باز کنه تا بتونیم عبور کنیم ؟

چندتا از رزمنده ها داوطلب شدند تا راه رو باز کنند ...

وقتی میخواستند راه باز کنند میدونستند که زنده نمی مونند . چون با انفجار هر مین دست ، پا ، سر ، بدن یک جا متلاشی میشود !

داوطلب ها پشت سر هم راه افتادن برای باز کردن راه ... صدای مین می آمد .

همین زمان متوجه شدم یکی داره بر میگرده !

گفتم شاید ترسیده ! بالاخره جان عزیزه و عزیزی جان باعث شده برگرده...

گفتم خودمو نشون ندم شاید ببینه خجالت بکشه !

بعد چند دقیقه متوجه شدم یکی داره میره سمت محل مین گذاری شده.. رفتم سمتش گفتم وایسا کجا میری ؟ گفت دارم میرم محل مین گذاری شده دیگه !!

گفتم تو جزو کسائ بودی که داوطلب شده بودند چرا برگشتی ؟!

گفت : آخه پوتینم نو ( تازه) بود خواستم اونو در بیارم با جوراب برم و بیت المال حیف و میل نشود . اون پوتین بمونه یکی دیگه ازش استفاده کنه...!!!


http://fupload.ir/images/rjylw1kga7lv3r87290f.jpg

kavirdell59
يکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲, ۱۰:۰۲
http://fupload.ir/images/47wahuw1ftwaex7d1w1.jpg


پدرش اجازه نمي‌داد برود. يك روز آمد و گفت:

«پدر جان! مي‌خواهيم با چند تا از بچه‌ها برويم ديدن يك مجروح جنگي.»

پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.

چند روزي از او خبري نبود... تا اين‌كه زنگ زد و گفت من جبهه‌ام.

پدرش گفت: «مگر نگفتي مي‌روي به يك مجروح سر بزني؟»

گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»

پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد.

فریبا59
دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲, ۱۶:۴۷
---------- Post added at ۱۶:۴۷ ---------- Previous post was at ۱۶:۴۷ ---------

سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند !
.
.
و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم …
.
.
به مادر قول داده بود بر می گردد …
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت :
بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت …

kavirdell59
سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲, ۱۵:۳۰
http://fupload.ir/images/h0ob3gv9uwf1jkxphh.jpg

شهید تراب پورقلی؛ اولین شهید استان گیلان در دفاع مقدس

شهید تراب پورقلی در تاریخ 9/9/1338 در بخش سنگر رشت دیده به جهان گشود. او مقاطع ابتدایی و راهنمایی را در زادگاه خود و مقطع دبیرستان را در شهر رشت با موفقیت پشت سر گذاشت. دوران جوانی او همزمان بود با اوج مبارزات مردمی علیه رژیم سفاک طاغوت، تراب هم که یکپارچه شور و نشاط بود به سرعت جذب گروههای مردمی شد و همراه با دوستانش علی الخصوص شهید دانا فعالیت های گسترده ای را سازمان دهی کرد ...

با شروع جنگ تحمیلی از سوی عراق جزء اولین اعزامیان استان گیلان به منطقه بود و در 8/7/59 در منطقه عملیاتی سر پل ذهاب روح آسمانی اش به معبود پیوست و گیلان همیشه سر فراز اولین شهید خود را تقدیم دفاع مقدس نمود
..........
نثار روح پاک این شهید بزرگوار و همه شهدا ... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

kavirdell59
پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۲, ۱۵:۲۱
وصیت نامه شهید عبدالرسول مرادي

http://fupload.ir/images/46o4jnnkbo7ksekmhyyo.jpg


اميد دارم حالا كه ديگر من در بين شما نيستم و دستم از اين دنياي خاكي كوتاه شده مرا ببخشيد و حلال كنيد تا شايد از اين كوله‌بار سنگين گناه كه بر دوشم هست كمي كاسته شود.


بسم رب شهدا



16/2/61



«و من يقاتل في سبيل الله فيقتل او يغلب فسوف نوتيه اجرا عظيما (نساء 74)»



(و هر كه در راه خداي جنگ كند پس كشته يا فاتح گردد، به زودي او را اجري عظيم عطا كنيد)



سلام بر مهدي منجي انسان‌ها و سلام بر تمامي شهيدان.



سلام بر امام امت و سلام بر امت امام.



سلام بر شما پدر، مادر و خاله عزيز، سلام بر تو ‌اي خواهر مهربان، سلام بر شما دو برادر ارجمند، سلام بر محمدحسين خوبم و سلام بر تمامي خانواده و دوستان.



اميد دارم حالا كه ديگر من در بين شما نيستم و دستم از اين دنياي خاكي كوتاه شده مرا ببخشيد و حلال كنيد تا شايد از اين كوله‌بار سنگين گناه كه بر دوشم هست كمي كاسته شود. من كه با بودنم و زندگي كردنم نتوانستم خدمتي به اسلام و به مردم مستضعف و بيچاره بكنم، گفتم بروم شايد كه با مرگم خدمتي كرده باشم.



خود را كوچك‌تر از آن مي‌دانم كه بتوانم شما را نصيحت يا وصيتي بكنم اما تنها حرف اين است: ان تنصر الله ينصركم- شما خدا را يا بهتر بگويم دين خدا را ياري كنيد تا خدا نيز شما را ياري كند و حقيقتا كه فقط رضاي خدا انسان را بس است. در آخر از تمام خانواده، دوستان، آشنايان يا كساني كه اين وصيتنامه را مي‌خوانند عاجزانه تقاضا دارم تا آنجايي كه برايشان مقدور است حتي اگر شده دو ركعت نماز قضا براي من بخوانند يا اگر مقدور است يك روز، روزه قضا بروند چراكه اين بنده گناهكار نماز و روزه‌هاي زيادي را به جا نياوردم. از همه التماس دعا دارم. در ضمن حرف‌هايي را كه بايد به تك‌تك افراد خانواده يا دوستان بزنم در وصيتنامه‌اي جداگانه نوشته‌ام و يك خواهش: روي سنگ قبر من اسمم را ننويسيد و به جايش بنويسيد «بنده خدا» در ضمن حتماً اين جمله را بنويسيد: الهي اگر يكبار بگويي بنده من، از عرش بگذرد خنده من. دومين خواهش: از همه خانواده و دوستان به خصوص از پدر، مادر، خاله و خواهرم جدا تقاضا دارم كه در رفتن من هيچ گريه و زاري نكند تا روح من از آنها راضي‌تر باشد.



بنده خدا: عبدالرسول مرادي

درباره شهید

شهید عبدالرسول مرادي متولد 27 مهر 1340 در شيراز بود. در بحبوحه پيروزي انقلاب عشق و علاقه عجيبي در وجودش نسبت به امام خميني(ره) و آرمان‌هاي انقلاب پيدا كرد. در حالي كه نوجواني 18 ساله بود، در فعاليت‌هاي انقلاب شركت مي‌كرد. بعد از پيروزي انقلاب كه جنگ تحميلي آغاز شد. رسول در راهپيمايي‌هاي انقلاب با عليرضا مسعودي، سرهنگ بازنشسته سپاه آشنا شد و با همديگر از تاريخ 25 آبان تا 5 دي‌ماه سال 1359 در گروه شهيد چمران تحت عنوان جنگ‌هاي نامنظم (چريكي) شركت داشتند. به اين ترتيب او مدتي در سوسنگرد و مدتي را در كردستان به مقابله با دشمن پرداخت.

در دوران سربازي، بعد از طي دوره آموزشي، وارد تيپ 55 هوابرد شد. در آنجا راننده توپ 106 شد اما خيلي تمايل داشت كه وارد خط مقدم جبهه شود، براي همين از فرمانده خود خواهش كرد كه او را از آن قسمت به بخش آرپي‌جي منتقل كند، رفت و آرپي‌جي‌زن شد. در عمليات فتح المبين هم به عنوان آرپي‌جي‌زن شركت داشت. در همين كسوت بود كه در عمليات بيت‌المقدس در حالي كه با دشمنان مقابله مي‌كرد،در سن 21 سالگی به فيض عظيم شهادت نائل شد.

یادش گرامی

kavirdell59
شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۲, ۱۰:۵۸
http://fupload.ir/images/n35jgdzk7ko6npcxzzs.jpg


سلام و رحمت خداوند بر شهیدان
روح پاک شهدا هر چه بیشتر قرین رحمتهای الهی .... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم